در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست
 

شام آخر

شاعر: علی معصومی

10 آبان 1398 | 45 | 0
شام آخر

با شکرخند لبی زار و پریشانت شدم
بنده ی کیش تو و پابند ایمانت شدم

گرچه بودم باخبر از سردی فصل خزان
در کمرگاه بهاران خیس بارانت شدم

آیه ای از آشنایی ها به خاطر داشتم
اندک اندک لایق آهنگ قرآن ات شدم

از مرام و مسلک تو بی خبر بودم ولی
با هوای خال هندویت مسلمانت شدم

من رها بودم درون کشور رویای خود
با یهودای نگاهت محو زندانت شدم
هندویت
شام آخر بود من غافل ز کار خویشتن
خونجگر با شوکرانی از نمکدانت شدم

جرم من بالاتر از تصلیب گشتن می شود
گرچه میدانستم از روزیکه مهمانت شدم

علی معصومی

امتیاز دهید:
Article Rating | امتیاز: با 0 رای


نظرات

تنها کاربران ثبت نام کرده مجاز به ارسال نظر می باشند.
در حال حاضر هیچ نظری ثبت نشده است. شما می توانید اولین نفری باشید که نظر می دهید.