در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست
 

در قافیه خزان شد

شاعر: مهدی موسایی

06 آذر 1398 | 23 | 0
   یک شب نشسته بودم  تنها به فکر مردم
   شد مردمم پر آب از تکرار ذکر مردم
   هر کس گلیم خود را از آب می کشاند
   این است زندگی  وای از فکر بکر مردم
***
   از مردم پر آبم  حال دلم خراب است
    این حال زار من چون  یک تخته ای بر آب است
   راهی  ندانم اکنون ؛ماندم به چاه  افسون
    افتاده ام در آتش  دل با جگر  کباب است
***
    از راز دل  چه گویم  بی نور ماه  در  شب ؟
    صد آه و درد دوری؛ در خواب کرده ام تب
    آبان و مهر و آذر  دل بر خدا سپردم
    زرد است صورتم؛ گو یک دم  تو نیز :  یا رب
*** 
   آن شب غزل نوشتم   در قافیه  خزان شد
    این باد سرد اکنون بر شعر من وزان شد
    هنگامه نوشتن  تا صبح در تفکر
    گویا زمان پایان  همگام با اذان شد
***
    گفتم سخن نگویم از این شب و زمانه
    گشتم غمین و نالان ؛ دلسرد و بی ترانه
    یا رب گشایشی ده! من با غمی فسردم
    از ما همین بر آید  ؛ گفتیم  بی بهانه
***
   جز صحبت از فراقت  در دل ترانه ای نیست
    کم کن ز جرمم اکنون   غم را کرانه ای نیست
    افتاده ام به  پایت   ساقی بریز در جام 
     جامم  چو پر نمودی  دیگر بهانه ای نیست
***
    آن شب خیال رویت   از چشم برد خوابم
    فکرم خیال می زد  دل برد صبر و تابم
    آشفته گشت حالم   زین حال ، دل پریشان
    از فکر خواب رستم  چون تخته ای بر آبم
***
    شاید که چهره ات را در خواب من  ببینم
    تصویر ماه در شب  لبخند زن  ببینم
    زان نرگسان چشمت گل های غم بچینم
    یا جان من  در آید  یا جان به تن ببینم
***
    باد خزان که آمد  دل زار گشت و محزون
    از حال دل چه گویم؟  مانند بید مجنون
    من بی تو  چون خزانم  ؛با باد  می گریزم
    پیچیده گشت فکرم  گشتم به غمزه مفتون
***
    یا رب گشایشی ده  بر حال زارم اکنون
    شد دیده پر  ز باران ؛ احوال دل پر افسون
    من " معترف" به جرمم  ؛ پاکم نما خدایا
     یارب عنایتی کن  رزقم نما تو افزون
***
مهدی موسایی   دزفول
دوشنبه  ۴ آذر ۱۳۹۸ 
 

مهدی موسایی

  • متولد: 1361
  • محل تولد:
,
امتیاز دهید:
Article Rating | امتیاز: با 0 رای


نظرات

تنها کاربران ثبت نام کرده مجاز به ارسال نظر می باشند.
در حال حاضر هیچ نظری ثبت نشده است. شما می توانید اولین نفری باشید که نظر می دهید.