در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست
 

دیر آمدی!

شاعر: سپیده طالبی

08 آذر 1398 | 64 | 0
دیر شد ،  دیر آمدی  این غم  به نامم نیز شد
جانِ  من دلخسته  از این دوری  و  پرهیز شد

با  مرورِ  آنچه   از  یادت  به  جانم  مانده بود
غصه ها   را   قصه کردم   ،   خاطره انگیز شد

گاه گاهی  با خطوری  ،   بی‌حضورت تا  شدم
حاصلِ  این  مردگی در  من چو  رستاخیز شد

دانه دانه  چیدی  از   انگور   این  متروکه دل
درد  آن  در خُمره  کردم   عاقبت  سرریز شد

صخره صخره کوه را  در  فکر  تو  جاری شدم
بغض  را  تا  گریه‌ کردم  ،  برکه‌ای ‌ لبریز شد

بوستانِ  عمر  را  گلشن   به  گلشن  گشتم و
بر  درختی‌  تکیه  کردم   که   سرِ  جالیز شد

کم نبود  این  گفتگویِ  ذهنِ  پُر گویِ  خودم
حرف های  مردمان  هم   بر  سرم   آویز شد

بودنت چون یک شتابِ لحظه‌ای  در  جان من
در غیابت  زندگی  بی‌ حرکت  و   بی‌ خیز شد

صفرِ  مطلق  شد   تمامِ   لحظه هایِ   بودنت
این  نیامدها   برایم   دشنه‌ای   نوک تیز شد

اینکه میدانم  نمی‌آیی  خودِ  جان کندن است
همچنان جان می‌دهم چون  مُردنَم تجویز شد

مانده ام  در کار  دل ، دیروز شد ... امروزها
دیر شد  ،  دیر آمدی تا آخرش  ،  پاییز شد

من چه کردم با خودم حس اعتراض‌آمیز شد
دیر کردی ..... تا خودِ  پاییز  ، حلق‌آویز شد



#سپیده_ط

سپیده طالبی

  • متولد:
  • محل تولد: تهران
  • لیسانس مهندسی صنایع
  • سپیدانه
  • امید داشتن حتی در لابلای ای کاش ها هم زیباست...
,
امتیاز دهید:
Article Rating | امتیاز: با 0 رای


نظرات

تنها کاربران ثبت نام کرده مجاز به ارسال نظر می باشند.
در حال حاضر هیچ نظری ثبت نشده است. شما می توانید اولین نفری باشید که نظر می دهید.