در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست
 

مهربان غم

شاعر: مهناز اميري

12 شهریور 1391 | 640 | 1

             مهربان غم

(غم با همه بيگانگي

هر شب ، مرا در مي زند)

چون سروري،سر را گهي

 برسينه و سر مي زند

غم مهربان و آشناست

با درد من او هم نواست

غم چون قدم بر سر نهد

بر چشم خون پرور نهد

آتش زند بر جان من

اين جان بي جانان من

باز هم تواي غم با وفا

هر شب به من سر مي زني

با اين همه بيگانگي

يك دم ،ز من دم مي زني

بوسد قدمهاي ترا

وين اشك خون پالاي ما

اي خوش خبر از عهد عشق

مي، ده به ما از شهد عشق

شهد و شراب غم خورم

از دست تو غم مي خورم

گونوش جانت اي عزيز

آتش بر اين آذر مريز

من دل ستاني كرده ام

كي ، بي وفايي كرده ام!

شايد كه بودم لايقش

نوشم ز نيش چاقويش

غم بر دلم سر مي زني

آتش بر اين در مي زني

بهتر ز، هر دلداده اي

تو دل به دلبر داده اي

اي كز غمت ديوانه ام

بر گرد تو پروانه ام

سازم به هجرو ماتمت

سوزم ز زهر فرقتت

شايد پسندي ماتمم

شايد ببيني حالتم

اي دلستان بي خبر

باز آ به سويم تا سحر

گفتم سحر گه مي رسد

غم را ز پيشم مي برد

آمد سحر، ليكن ولي

نامد به سويم دلبري

گفتم خدايا ايمنش

دار از جفاي دشمنش

هر جا كه هست يارب گلم

آنجا رود با او دلم

ساغر بنوش از باده ام

يك جرعه بر دل داده ام

تا هست من سرمست شود

چون ساغري يك دست شود

9:40 صبح عيد فطر

5/9/1382

مهناز اميري

  • متولد:
  • محل تولد: تهران
  • كارشناسي
,
امتیاز دهید:
Article Rating | امتیاز: 5 با 2 رای

نظرات

حسن بیاتانی
19 شهریور 1391 11:31 ق.ظ
غم مهربان و آشناست

تنها کاربران ثبت نام کرده مجاز به ارسال نظر می باشند.