در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست
 

پهنه شیران - غزل

شاعر: حسین ابراهیمی

05 شهریور 1392 | 560 | 4

اشکی نمی ریزد کسی باران نمی گیرد
در سال خشکی یک نفر هم جان نمی گیرد

وقتی که مجنون سوی صحرا رفت با من گفت:
«شبهای چشم منتظر پایان نمی گیرد؟»

هرکس گرفتار شغال و گرگ و زنجیر است
 دیگر نشان از پهنه شیران نمی گیرد

درگورتنهایی مرا تنهاگذار، ای مرگ!
 دیگر مسافرخانه ها مهمان نمی گیرد

شمشیر با شمشیر می جنگد و من با یار
این انتقام خون زخونخواران نمی گیرد

این درد بی درمان ما درمان نمی خواهد
چون درد بی درمان ما درمان نمی گیرد

حسین ابراهیمی

  • متولد:
  • محل تولد: خوزستان
  • دانشجوی دندانپزشکی - اهواز
,
امتیاز دهید:
Article Rating | امتیاز: با 0 رای


نظرات

07 شهریور 1392 03:41 ب.ظ
من هیچ وقت نتونستم با اشعاری که از اول تا آخرش ناامیدی و بیان حقیقتهای تلخ هست کنار بیام...
از حس حماسی شعر کم میکنه این مسئله...
مثلا یه دعوت به خروش...
یه برانگیختن حس انقلاب و برخواستن کم داره این شعر...
مخصوصا بیت آخر تکمیل کرده این نا امیدی و تلخی رو...

عذر میخوام

اصغر چرمي
06 شهریور 1392 10:41 ق.ظ
سلام بر حسين ابراهيمي عزيز شعرتون بسيار زيبا بود

به نظر اساتيد بزرگوار آقاي صالحي و شيداي عزيز احترام مي گذاريم

البته حسين آقاي ابراهيمي از رفقايي هست كه خيلي علاقمنده به صورت دقيق اشعارشون نقد بشه به ايشون هم تبريك مي گم

بعد از چند وقت بالاخره رفقا دست به كار شدند و تقريباً تمام اشعار دوستان با دقت نظر بسيار بالا نقد مي شه اميدوارم دوستان از نقدها ناراحت نشوند اگر دقت كنيد آقاي محمدصالحي و شيدا پيشنهاد ابيات جايگزين هم داده اند

محمدرضا محمدی.شیدا
05 شهریور 1392 02:06 ب.ظ
سلام بر دوست عزیزم...
غزل شما ستودنی است و ارزش والایی دارد

پیشهناد بنده در تغییر بعضی واژه ها:

در خشک سالی --به جای--در سال خشکی
بیشه ی شیران --به جای ---گله ی شیران
---------
بیت زیر خوب درنیامده و نیاز به کار دارد:

شمشیر با شمشیر می جنگد و من با یار
این انتقام خون زخونخواران نمی گیرد
----------


جسارت بنده رو ببخشید
خوشحال میشم در نقد اشعارم جای پای شما بر دیدگان من بیفتد.منتظرم

رضا محمدصالحی
05 شهریور 1392 01:40 ب.ظ
سلام جناب ابراهیمی

درود بر شما

نظرتان درباره ی این ویرایش از شعرتان چیست ؟

اشکی نمی ریزد کسی باران نمی گیرد
/ در خشک سالی / این بیابان جان نمی گیرد

/وقتی که مجنون راه صحرا می گرفت می گفت
« شبهای چشم منتظر پایان نمی گیرد؟»

هرکس گرفتار شغال و گرگ و زنجیر است
دیگر نشان از/ بیشه ی/ شیران نمی گیرد؟

درگور/ تاریکم / مرا تنهاگذار، ای مرگ!
دیگر مسافرخانه/ ای /مهمان نمی گیرد

/شمشیر ها باهم ستیزند و دلم با یار /
این انتقام خون زخونخواران نمی گیرد

/این درد بی درمان چرا درمان نمی یابد /
یا درد بی درمان ما درمان نمی گیرد


امیدوارم حمل بر جسارت نکنید

تنها کاربران ثبت نام کرده مجاز به ارسال نظر می باشند.