در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست
 

تقدیر

شاعر: آرزو نوری

31 تیر 1393 | 324 | 2

من بهمن­ ام همواره از کوهی سرازیر

تو جاده­ ای با پیچ و خم­های نفس گیر

می­ غلطم و می ­لغزم و می­ ریزم از کوه

با سنگها و صخره­ های  راه درگیر

فکر رسیدن می­ کنم هر روز و هر شب

با پا و با سر می دوم بی­ هیچ تاخیر

اما در آن پایین به پای کوه سنگی

تو داده ­ای دست خودت را دست تقدیر

قسمت نبوده، نیست، اما، احتمالا

مغز تو را این حرفها کردند تسخیر

بیهوده می­ کوشم برای با تو بودن

وقتی که می ­جنگی تو با هر گونه تغییر

این برف سنگین آب خواهد شد سرانجام

بر جای خود باقی است اما جاده پیر!

آرزو نوری

  • متولد:
  • محل تولد: سلماس
,
امتیاز دهید:
Article Rating | امتیاز: 5 با 1 رای

نظرات

تباشا شجاعی باغینی
02 مرداد 1393 09:17 ق.ظ
شعرتان خیلی زنده بود.قافیه ها هم خیلی جالب بودند.لذت بردم.پیروز باشید

محمدعلی علمی
31 تیر 1393 08:19 ب.ظ
سلام ..
قافیه ها خوب بود
پایان داستان شعر هم ..

تنها کاربران ثبت نام کرده مجاز به ارسال نظر می باشند.