در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو ماه آبان 1391)

دفتر شعر

جوهره ی آسمانی

جوهره ی آسمانی
در جستجوی عشق تو و مهربانی ام
ای طالعِ بلندِ من و زندگانی ام
برق نگاهِ غمزه ی چشمان فتنه ات
سوزی نهاده در دلِ آتشفشانی ام
با حکمِ وعده ی خامی که داده ای
دنیایی از حکایتِ دل ناگرانی ام
رسوای خاص و عام جهانم نموده ای
زین پس دگر بکجا می کشانی ام؟
دستم به دامن ات به نگاهی ترانه کن
ای راز و رمز جوهره ی آسمانی ام
من تا ابد که ساکن کوی تو نیستم
چونان شهابِ رهگذاری ناگهانی ام 
عمرم چنین گذشت و ندیدم رخ تو را
روزی مرا به خاک سیه می نشانی ام!
معصومیا به یُمن غزل های خویشتن
گلواژه های زمزمه ای جاودانی ام
 
 


04 بهمن 1397 51 0

دلبر آرامه

دلبر آرامه
شاید همین فردا بخوانم نامه ات را
نیکوترین فصل قشنگ خامه ات را
از خاک باران خورده ی دشت شقایق
یک گوشه ای از نرگس آرامه ات را
یک روز شاید صبحدم با خود بیارد
باد صبا بوی خوشی از جامه ات را
کی میرسی؟ جانم فدایت پاسخی ده
برگو مرا یک مختصر، برنامه ات را
آنشب تماشا کردمت با خواب شیرین
شال و کلاه و جبّه و عمّامه ات را
 گفتیکه میآیم، تو هم اینک دعا کن
دارم به خاطر، التهاب چامه ات را
معصومی از گلهای شهلا دیده بودم
عطر خوشی از دلبر هنگامه ات را
 


03 بهمن 1397 49 0

تا به سحر بیداریم

گر کسی را نظر این است که ما بیکاریم
این خطا بوده و ما از نظرش بیزاریم
گر سخن میل تو  نَبوَد  سخنی دیگر گو
خوش به حالت که تو هشیار وَ ما بیماریم
چشمِ ما بسته نباشد به هنر در دنیا
ما نخوابیم دلا!   تا به سحر بیداریم
خارها زخم به رخسار  هنر اندازند
ما هنر را بستاییم، گلی بی خاریم
ماه و خورشید و فلک قطره عشقی باشند
ما  در  این گردشِ ایام  چرا بی باریم؟
🌷مهدی موسایی   دزفول
سه شنبه دوم بهمن ۱۳۹۷ 🌷 


02 بهمن 1397 31 0

شعر ۲

چون‌که دود از ما رود  دودیم ما
ما  زره افتاده  بی خودیم ما
گر نباشد شیطنت در جان ما
همسفر با نوح یا هودیم ما
🌷مهدی موسایی  دزفول
      دوم بهمن ۱۳۹۷  🌷


02 بهمن 1397 31 0

خیال می کنم تویی قرار بی قرارها

خیال می کنم تویی قرار بی قرارها
چه بی قرار تر شدم میانه ی قرارها
 
نگاه می کنم ولی تو پشت ابر مانده ای
نشسته روی شیشه های روبرو بخار ها
 
همیشه در پِىِ توام به هرکجا که می روم
به گَردِ من نمی رسد سواره و سوار ها
 
خزان گرفته رنگِ این ، بهارِ زندگانی ام
تصوّرِ حضورِ تو سُرور بر دیارها
 
ببین که قامتم شده خمیده مثل یک كَمان
و من میان این همه تلاطُم و فشارها
 
انیس چشمهای من برای روز بیکسی
دلی شکسته مانده در حصار انتظارها
 
بدون تو شکسته ام به خلوتی نشسته ام
کشیده ام به دورِ خود ودیگران حصار ها
 
#یاسررشیدپور


02 بهمن 1397 52 0

شعر

قطره ای اندر جهان بودیم ما
قطره ها پیوسته با رودیم ما
آتشی در جان ما افکنده شد
در جهان‌‌ مانند یک عودیم ما
🌷مهدی موسایی   دزفول
دوشنبه  اول بهمن ۱۳۹۷
 


01 بهمن 1397 29 0

دلی نمانده برایش که اعتصاب کند...


دلی نمانده برایش که اعتصاب کند
زنی که زدبه سرش باخودانقلاب کند
میان جمعیتی ازمترسکان مانده
خداکندسفری تازه انتخاب کند
به شرع ومنطق وقانون هزارطعنه زده
هزارطعنه که تنهاکه رامجاب کند؟
به هیچ می رسدوبازهیچ یعنی که
دودل نشسته که از گفتن اجتناب کند؟
بگویدوبشودآنچه که نبایدیا...
نگویدوهمه ی عمر راخراب کند!!
نشست و زدبه سرش درمیان این همه نه
بماندوهمه رابا بَلی جواب کند
بگوکه فاتحه ی شهر رابخواندشیخ
زنی زده به سرش باخود انقلاب کند
نجمه عیدی🍃


29 دی 1397 34 0

فاطمیه ۱

به یاد شهیدانِ در خون تپیده
به یادِ همان مادرِ قد خمیده
که شیعه  صدای رسایش شنیده،
که در کوچه دنبالِ همسر دویده
***
به اشک و به آهش  به بابِ امینش
به نوری که پیدا شده در جبینش
به کوثر که شد هم‌ لقب  هم قرینش
به انهارِ جاری  به خلدِ برینش
***
به نورِ وجودش  به عطرِ حضورش
به تکبیر و تسبیح و حال سجودش
به قرآن و ذکر و دعا و قنوتش
به فرزندِ پاکش   به وقتِ ظهورش
***
به ما رزقِ وافر   دلی خوش عطا کن
مریضانِ منظورِ ما را  دوا کن
تو حاجاتِ منظورِ ما را روا کن
خدایا! خدا! روزی ام  کربلا کن
***
🌷مهدی موسایی   دزفول
یک شنبه  ۱۷ تیر ۱۳۹۷


29 دی 1397 31 0

تغییر نگاه

نگاه کن لب مرداب پر ز مرغابی است
شب کویر اگر گرم نیست مهتابی است

میان این همه آلودگی خدا را شکر
هنوز چهره غمگین آسمان آبی است

صفای باطن نان حلال رعیت ها
همیشه بیشتر از سفره های اربابی است

دلت اگر که مردد شده است حق دارد
زمین همیشه پر از عاشقان قلّابی است

درون یک قفس از جنس آب خواهد مرد!
شکار عاقبت ماهیان مردابی است

به کعبه می رسم از این مسیر شک آلود؟
چقدر راه شبیه مسیر اعرابی است!



28 دی 1397 37 0

جشن باران

جشن باران
رقصِ آهنگِ زمین دارد نگاه آسمان
تا بماند چشم گل در نیمه راه آسمان
توسنِ ابر بهاری راه را کج کرده است
تا که سازد جلوه از تاج و کلاه آسمان
رعد و برقی جشن باران را مهیا میکند
با صدای خنده های قاه قاهِ آسمان
ارغوان دُردی کِشِ جام شقایق میشود
تا بگیرد جرعه ای از جلوه گاه آسمان
عطر گلهای اقاقی برکه را پر می کند
همچو نور نقره فام اش زیر ماه آسمان
با قنوتِ شاخه نجوا می کند نازکپری
در صفای لحظه های خیرخواه آسمان 
بوی باران جُلگه را لبریز شادی میکند
بِه که زیبا تر شود سمت پگاهِ آسمان
دیده معصومی بهاری کن بیاد روی او
تا بیافشاند سرشکی در پناه آسمان
کو جوانی تا بریزم پیش پای دلبرم !
کآتش افروزی کند با هُرمِ آهِ آسمان
 


28 دی 1397 57 0

قالب شعریِ سروش

بسم الله الرحمن الرحیم

قالب جدید سروش و تفاوت های آن با سایر قالب های شعری

قالب شعری سروش در شکل ترجیحی، اصیل و خاص خود، دارای این ویژگی هاست:
1- مربوط به هر دو شیوه ی شعر سنتی و نو
2-دارای از سه تا پنج مصراع و یا لَخت
3- بر وزن فاعلاتن مفاعلن فعلات، نیم وزن های مشابه ویا انشعابات مرتبط نیمایی آنها
4-بدون قافیه مندی مصرع آخر در کنار قافیه مندی همه ویا بیش تر مصرع های دیگر
5-دارای قافیه ی درونی علاوه بر قافیه ی بیرونی
6- دارای پایانِ لفظیِ بسته
7- دارای پایانِ معناییِ باز
8- دارای تنوع پردازی در مسیرِ یگانگیِ شعر
9- دارای پایان کوبشی
و بطور خلاصه:
قالب شعری سروش،
حدفاصل و جامعِ قالب های کوتاهی مثل دوبیتی، رباعی و سه گانی می باشد.

تفاوت های (قالب شعریِ) سروش با سه گانی
برخی از تفاوت های قالب سروش(در معنای خاصش) در مقایسه با قالب سه گانی عبارت است از:
داشتن وزنی ویژه (فاعلاتن مفاعلن فعلات)، ترجیحِ تأکیدی به قافیه نداشتنِ مصراع پایانی برای ضربه ی پایانیِ بهتر، قابلیت از سه تا پنج لَختی بودنِ سروش، باز تر بودنِ قالب سروش در ساخت و پرداخت موضوعات و امکان گزینش انواع زوایای دید (مثلا قابلیت انتقال از شعر کوتاه کشفی - شهودی سه مصراعی به شعر توصیفی پنج مصراعی به صلاحدید شاعر)، قابلیت بیش ترِ قالب سروش برای پردازشِ هنری ترِ محتوا مثلا در استفاده از تصاویر متنوع (در مسیرِ یگانه ی شعر) و همچنین استقبال از انواع آرایه های ادبی بطور طبیعی و مناسب (در مقابل قالب سه گانی که تأکید بر دوری از بازی های زبانی و هنرمندی های ادبی و واژه سازی های نسبتا نامأنوس دارد) و سرانجام، قرار گرفتنِ سروش در حد وسط و بعنوان واسطه برای سه گانی از یک طرف و دوبیتی و رباعی از طرف دیگر .
همچنین قافیه پردازی درونی در قالب سروش، جایگاه بارز تری دارد.
نمونه اشعاری در قالب جدید سروش
1- پسر و مادر، آخرین دیدار/
اشک ها: شعله های آتشبار/
رفت و ماند. استخوان که شد، برگشت.//
2- مستِ آواز، قایقِ موتوری (خوانش دیگر: مستِ آوازِ قایقِ موتوری)/
دل به دریا زدَه ست قایقباز/
باز، دل، غرقِ آزِ موجنواز (خوانش دیگر: باز، دل، غرقِ آز، موجنواز)/
راز در راز/
ساحلِ سرد، قایقِ خاموش.//
3- نام کوتوله، نردبان می خواست/
شعر بی وزن، آستان می خواست/
مورچه، عمر جاودان می خواست/
با سیاست، عجیب گشت عجین.//
4- تاک تا شد، به جرمِ پاکی مُرد/
ایستاد. اوفتاد. خاکی مُرد/
مردِ خاکی به دردناکی مُرد/
زنده ی جاودان، غریبِ زمان.//
5- ببر مازندران، شکوهش را/
هیبتِ آرمان شکوهش را/
یورشِ بی کران شکوهش را/
باز در بیشه ی جهان آورد.//
علاوه بر این که شعر سروش ممکن است به هریک از شیوه های سنتی و نیمایی بیاید، در شکل هایی میانه ی شعر سنتی و نیمایی و قالب مُستَزاد هم می گنجد و در این باره، موارد زیر را می توان نام بُرد:
الف- سروش با پایان کوتاه
در این نوع از شعر سروش، لَخت های آغازین و میانی بصورت مصراع هایی کامل هستند؛ اما لَخت آخر بصورت کوتاه تری می آید؛ مثال
تا که دستش به خونِ گل، تر شد/
مایه دارِ بزرگِ کشور شد/
بار دیگر، قرار دیگر شد/
قتلِ قاتل.//
مثالی دیگر
در زباله، پیِ غذا می گشت/
تازه از اختلاس بر می گشت/
اختلافات... . //
و مثالی دیگر
روز، شب شد. دوباره شب آمد/
خام ماندیم و صد لقب آمد /
آخرش جان ما به لب آمد/
خام تا خاک ... . //
ب- سروشِ نیمه پلّکانی
دو یا سه مصراع اول سروش با طول عادی و در وزن اصلی بصورت فاعلاتن مفاعلن فعلن(/ فعلات) می آیند و لخت پیش از پایانی آن، کوتاه تر می شود؛ مثلا بر وزن فاعلاتن مفا(= فاعلاتن فَعَل) و لخت پایانی آن بر وزن فاعلاتن و یا مثلا با قدری تغییر بر وزن مفعولن می آید؛ البته ممکن است لخت های کوتاه شده، با وزن های دیگری هم به کار بروند و کلیت مطلب، این است که دو- سه مصراع نخستین، کامل اند و لَخت بعد از آنها قدری کوتاه و لخت پایانی حتی از آن هم کوتاه تر می شود؛ مثال
پَست را اوجِ سرفرازی بُرد/
به حقیقی ترین مَجازی بُرد/
توی بازی بُرد/
تبلیغات.//
ج- سروشِ پلّکانی
در این نوع از شعر سروش، لخت ها به ترتیب، کوتاه تر می شوند و هیچ دو لختی دارای طول مساوی نیستند؛ مثال
رفتم از کوهپایه تا قله/
وقتِ برگشت گشت/
وای! تا پایین/
دره - دره ... .//
نکته: در این شکل های ویژه از قالب سروش از طرفی ممکن است فشرده گویی و همچنین پایانِ باز، بیش از پیش شوند؛ اما از طرف دیگر هم ممکن است در مواردی از جمله: بی فعل بودنِ لختِ کوتاهِ پایانی، کوبشِ پایانی، سُست شود یا از دست برود و در این صورت، این شکل های تازه، بیش تر از نوع قبلیِ سروش به هایکوواره، نزدیک می شوند و البته اختلافات این شکل های سروش با هایکوواره، باز هم کم نیستند
قالب شعری سروش- محمدعلی رضاپور(مهدی)


28 دی 1397 51 0

باز امشب می زنم دل را به دریایی که نیست

باز امشب می زنم دل را به دریایی که نیست
می نویسم قصّه ی تعبیرِ رویایی که نیست

بس به پایِ دل دویدم از خودم وا مانده ام
از قدم هایی که بی من می رود جایی که نیست

سرخوش از عشقی که برجانم نهاده داغِ دوست
می زنم فریاد از اعماقِ تنهایی که نیست

مهرت آتش در دلم افکنده می سوزاندم
از نگاهم شعله می گیرد سویدایی که نیست

در خیالم نازِ بالایِ تو را حک می کنم
تا بگیرم در بغل آغوشِ زیبایی که نیست

بی تو حتّی عمرِ دنیا هم به پایان می رسد
ای بمیرد زندگی ! بی شوقِ دنیایی که نیست

عشق بر افکار من بالِ پریدن می دهد
می کشم پَر از خودم بالایِ بالایی که نیست

تا شود بر قلبِ کاغذ دردِ دلها مرهمی
زخمه ی شعری زدم بر قلبِ رسوایی که نیست

#یاسررشیدپور


28 دی 1397 43 0

کلاغ جان برگرد

حس شعری که روی دستان
شاعرش مانده است رادارم
مانده ام روی دست های خودم
به دلم یک غزل بدهکارم
مثل یک شاه درسقوطم که،
کیش سربازتازه کاری شد
مثل یک جوجه اردک زشتی
که نشد قو،ولی قناری شد
حس ماندن درون یک پیله
حس پروانه ای که زنجیر است
بال داردبرای پروازو
دست وپایش ولی زمین گیر است
قصه راجوردیگری باید
بنویسم،کلاغ جان برگرد
داستان را خودت روایت کن
بعدعمری به آشیان برگرد
نجمه عیدی


26 دی 1397 28 0

تقدیر

خانه بر پل ساختیم
زندگی را باخیتم
هر چه شد را
گردن تقدیر مان انداختیم...




24 دی 1397 29 0

شعر

همیشه که نباید فکرکرد
گاهی بایدراه بیفتی
قرارت را باهمه ی کوچه ها به هم بزنی
وعقلت را ،
دست دیوانه ترین آدم شهربدهی
بگذارتورا به جنون بکشد
به شعر،
به دیوانگی،
گاهی بایدراه بیفتی
دست خودت رابگیری و
از درخت بالا بروی
پروانه هارا بگیری و
روی اولین چمن زاری که رسیدی درازبکشی
وته مانده ی بستنی چوبی ات رالیس بزنی
گاهی باید راه بیفتی و
خودت رابه دیوانگی بزنی
آن وقت ،
این جماعت بیکارمی گویند
بی خیالش ،دیوانه است
بگذارید برای خودش خوش باشد.

#نجمه عیدی


24 دی 1397 38 0

دست از دامنِ معشوق کشیدن سخت است

دست از دامنِ معشوق کشیدن سخت است
طعم شیرینِ وصالش نچشیدن سخت است

رنجِ سختِ سفر اَز ماندنِ بی جا خوشتر
بی سبب روی گل اش سیرندیدن سخت است

باغ را حُسن و جمالِ تو کند سیرابش
گُلی از باغِ جمالِ تو نچیدن سخت است

تا که گیسوی تو بندی ست به جان و دل من
از کمند سر زلفِ تو رهیدن سخت است

اگر این فاصله دریا بشود مشکل نیست
دل به دریا بزنی و نرسیدن سخت است

آسمان جای عُقابی است که جرات دارد
همه دانند که در اوج پریدن سخت است

هر کسی ناز کند ناز نگاهش بخرند
پس چرا ناز نگاهِ تو خریدن سخت است

حسرتی بود به دل تا به زبان آوردم
پای دل از سفر عشق بُریدن سخت است


24 دی 1397 65 0

خوبی به یاران

اگر بودی فراموشی در انسان
دگر رنجی نبودی بر تن ای جان !
نبودی غلظتی یا ترش رویی
به هر صورت  به رخسارِ جوانان
بدی کردند  رفتارت نکودار
که این خود مغفرت باشد به قرآن
نه بر خویشان  نه بر مردم بدی کن
که بدکاری شود محکوم  خسران
ز بدخواهان، حسودان، داد و بیداد
خوشا آرامشی آسان و ارزان
نیَرزد این جهان بر سخت گیری
به آسانی شوی شادان و خندان
ببخشیدی   ببخشاید خداوند
که بخشایش بُود راهی به رضوان
تو خدمت کن به خُلقی نیک ، بنگر
که خوشبختی بُود خوبی به یاران
🌷مهدی موسایی   دزفول
جمعه ۳ فروردین  ۱۳۸۷ 🌷
 


23 دی 1397 34 0

نَفسِ زمستانی

من نَفسِ زمستانی در کوره جان دارم
خوابیده به ترکستان سودای جَنان دارم
هشیار نخواهم شد با نفس زمستانی
آتش ز کجا آرم تا بندِ گران دارم؟
تا خواب قرینم شد  از ناقه بیفتادم
سرگشته به صحرایم من قدّ کمان دارم
من بند گران دارم  سودای جنان دارم
هم قد کمان دارم  از نار فغان دارم
افتاده و مهجورم  همصحبتِ رنجورم
از طالعِ مخمورم من ننگ نشان دارم
ای مونس شب هایم  ای شکّر و حلوایم
من مستیِ خود از تو  روزان و شبان دارم‌
از جنّتِ حود بویی  وز ساغرِ خود  نوشی
هپراهِ غریبان کن  تا راز عیان دارم
آتش به نیستان زن! تا گرم شود جانم
بخشنده ترینی تو ! من چشم به آن دارم
با باده قرینم کن ! هشیار ترینم کن!
سرسبز ترینم کن! تا شور و زمان دارم
قدری نظر افکندم  بر چند غزل از شمس
آهنگ نکو کردم  زیبا سخنان دارم
🌷مهدی موسایی  دزفول
سه شنبه ۱۳ مرداد ۱۳۹۴ 🌺


22 دی 1397 23 0

شعرنویی کوتاه

فردا که ناگهان/
چشمان بسته٬ باز و نظرباز می شوند/
بر بال خاطرات٬ نبینیم بار شرم!/
این هدیه نیست در خور چشمان آسمان.//


19 دی 1397 72 0

راهِ معشوق درازست و سفر می خواهد

راهِ معشوق درازست و سفر می خواهد
دل شیدایی و یک دیده ی تر می خواهد

پای رفتن نکند ذوق ، اگر عزمی نیست
عزم دیدارِ رُخِ یار ، نَظَر می خواهد

شرحِ شیدایی و مُشتاق شدن کافی نیست
تا رسیدن به سرِ ذوق ، هنر می خواهد

عاشقی ، دادن جانَ ست به پای معشوق
جَذْبه و چشم تر و دادنِ سر می خواهد

هست چون غرق شدن در دل امواجِ بلا
دل به دریا زدن و میلِ خطر می خواهد

گرچه این راه درازست و سفر هم دشوار
بچّه بازیست مگر ، عشق جگر می خواهد


18 دی 1397 92 6
صفحه 10 از 224ابتدا   قبلی   5  6  7  8  9  [10]  11  12  13  14  بعدی   انتها