در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو ماه آبان 1391)

دفتر شعر

جانی دوباره داد به نبض ترانه ام...

جانی دوباره داد به نبض ترانه ام
بر تار و پود هر غزلِ عاشقانه ام

بال و پرم گشود و به وقتِ سپیده برد
بر پشت بام خانه ی عشق آشیانه ام

باید سراغِ قلب من از آسمان گرفت 
در کوچه های شعر بجویی نشانه ام

با خنده ای به روح دلم بال و پر بده 
با چَشم مهربانِ خودت آب و دانه ام 

با تو همیشه خرم و سبز است حالِ دل
با من بمان که بی تو هزاران بهانه ام

در سایه سارِ سبزِ سَرِ سَر به راه دوست
هر روزِ من بهار شد و جاودانه ام

📝شاعر: #محسن_زعفرانیه


31 اردیبهشت 1399 20 0

به فتح قلعۀ متروکه افتخار نکن

از این فلات بلا بی‌هـــــوا گذار نکـــن
به قصد صید نیا، خویش را شکار نکن  
 
از این معامله با دست پُر نخــواهی رفت
به شــــوق سکۀ نارایجم قمار نکــــــن
 
دل شکستۀ مــــن جای ترکتاز تو نیست
به فتـــــــح قلعۀ متروکه افتخار نکــــــن
 
درخت بـــی‌ثمر دل‌بریـــده از باغـــــم
مــــرا بســـوز ولیکن امیـــدوار نکــــن
 
ســـراب تشنه‌فــریبم، طلسم بی‌گنجـــم
به آفتی که منــــم خویش را دچار نکن
 


31 اردیبهشت 1399 14 0

حدیث کسا

این حدیث آمد ز زهرای بتول
فاطمه صدیقه بنت الرسول
روزی آمد خانه ما مصطفی
گفت با حالی شبیه التجا
ضعف دارم جان بابا دخترم
پهن کن بابا عبایی بر سرم
آن عبایی را که دارم از یمن
آن عبا بر من بکش ای ممتحن
گفتمش بابا بلا دور از شما
در پناه مهر و الطاف خدا
من کشیدم آن عبا بر روی او
یک نظر کردم به ماه روی او
صورتی زیبا تر از قرص قمر
روشن و زیبا نکو تر از سحر
ساعتی بگذشت و آمد مجتبی
گفت ای مادر سلام و صد دعا
گفتمش مادر سلامم بر شما
نور چشمم ای عزیز با وفا
گفت مادر خانه دارد عطر گل
هست بوی جد ما ختم رسل
گفتمش ای نور چشمم بوی او
آمده در خانه با گیسوی او
رفت نزد حضرت خاتم حسن
گفت بابا جان فدایت جان و تن
گفت بابا صد سلام و صد درود
بر شما ای خاتم رب ودود
با اجازه رفت در تحت کسا
در کنار مصطفی شد مجتبی
بعد از آن آمد حسین و با سلام
گفت بوی جدم آید بر مشام
گفتمش ای نور چشمانم حسین
ای عزیز فاطمه ای نور عین
جدتان در خانه در زیر کسا
آمده امروز شد مهمان ما
با اجازه رفت در زیر کسا
در کنار مصطفی شد با حیا
بعد از آن آمد علی مرتضا
گفت زهرا جان سلامم بر شما
بوی یار مهربان آید همی
بوی جوی مولیان آید همی
گفتم او را یار ختمی مرتبت
صاحب خُلقِ عظیم و مرتبت
آمده مهمان ما بابای من
آمده مانند جان در جسم و تن
رفت نزد احمد و گفت این سوال
چیست رمز و راز این وقت و مجال
با اجازه رفت در زیر کسا
در کنار مصطفی شد مرتضا
بعد از آن رفتم کنار اهل خود
تا بجویم با عزیزان وصل خود
ما همه بودیم در زیر کسا
دست خود برداشت بابا بر دعا
گفت یارب اهلبیتم را ببین
بهترین خلق خدا روی زمین
خونشان با خون پاک من قرین
جسم و جان دارند از من با یقین
جسمشان را از بدیها دور کن
قلبشان را خانه ای از نور کن
لطف کن بر خاندانم با کرم
تا ابد آباد گردان این حرم
دشمن آنها مرا هم دشمن است
پیش چشمم جلوه اهریمن است
هر که در دل حُبِّشان دارد به جان
می شود محبوب من در دو جهان

بانگ حق برخاست از عرش برین
کای ملائک بشنوید این با یقین
هر چه را من آفریدم در جهان
این زمین و جمله هفت آسمان
کوه و دریا را اگر من ساختم
نه فلک را اینچنین پرداختم
هر چه زیبائیست در شمس و قمر
ظلمتِ شبها و نور در سحر
ساختم اینها به عشق مصطفی
ساختم با مهر این اهل کسا
بانگ زد جبریل مَن تَحت الکسا
صاحب کرسیُّ و مجد و کبریا
بانگ حق برخاست زهرا و پدر
معدن ایمان و کان هر گوهر
حیدر و فرزند پاکش مجتبی
هم حسینِ بنِ علی در کربلا

گفت جبرائیل ای رب جلی
میروم من نزد زهرا و علی
با اجازه نزد ما زیر کسا
آمد و می خواند پیغام خدا
گفت ای پیغمبر عالی مقام
می رساند حق به درگاهت سلام
هر چه که در کل عالم خلق شد
از برای اهل زیر دلق شد
گفت از این خانواده تا ابد
دور شد ناپاکی و هر فعل بد
جسم و روح خاندانت پاک شد
نامشان بر تارک افلاک شد
گفت حیدر چیست رمز جمع ما
چیست مزد راوی این وضع ما
گفت هر کس نقل کرد این ماجرا
در میان دوستان مرتضا
هر غمی دارد خدا شادی کند
بر اسیران بانگ آزادی کند
مشکلات جمعشان حل می شود
سحر درد و غصه باطل می شود
گفت مولا رستگارانیم ما
همچنان گل در بهارانیم ما
شیعه با این نقل می گردد سعید
بهتر از این مژدگانی کس ندید


علیرضا نجفی
اردیبهشت ۹۹


30 اردیبهشت 1399 21 0

افطار نور

یک لقمه نان و نور افطار من است
یک جرعه میِ طهور افطار من است
هم لقمه ی نان و نور و هم جام طهور
در آرزوی ظهور افطار من است


دلم را مبتلایش کن خدایا
خودت هرشب دعایش کن خدایا
دل افتاده بر خاک زمین را
کبوتر در هوایش کن خدایا

علیرضا نجفی
اردیبهشت ۹۹


29 اردیبهشت 1399 18 0

رشته گیسو

دلم خون کرد و بر گیسوش پیوست
به خون این رشته را آغشته دارم
همین سرخی گیسویش گواه است
که من هم از غمش سر رشته دارم


27 اردیبهشت 1399 22 0

سرخ شد صورت آن ماه

ناگهان در دل ظلمت  قمری پیدا شد
بانگ تکبیر بگفت و دل او شیدا شد
همچو گل در دل گلدان خدا قامت بست
هر چه جز یاد خدا پیش رخش آمد پست
بود شمشیر خدا   بهر خدا حرکت کرد
اندر آن ظلمت شب  کس نشناسد آن مرد
تیغ قاتل که شد آغشته به فکری باطل
کرد آماده که چیند  گل ما را  قاتل
شیر حق   رفت به محراب   خدا را خوانَد
جز خدا کیست که قدر قمرش را داند؟
چون که قرآن خدا  نافله اش  شد آغاز
گشت رخساره او زرد به گاه پرواز
حمد را خواند  و یک سوره دیگر با آن
فارغ از خود شد و میخواند  خدا را از جان
قامتش دال شد از بهر خدای سبحان
وه چه زیباست صفات علوی در قرآن!
رفت در سجده که میزان عدالت بود او
آه ! نامرد بزد تیغ عداوت بر او
خون سر ریخت به محراب عبادت  آن دم
قامت سرو عدالت شده خم از این غم
سرخ شد صورت آن ماه دل آرا  ای وای
شیعه بر سر بزند ز این غم آقا   ای وای
همچو گل های بهاری  گل ما  پرپر شد
مهر ما تا به ابد بسته به آن دلبر شد
"معترف" مهرِ علی سود فراوان دارد
ای خوشا آنکه به دل  مهرِ علی را کارد
🌷مهدی موسایی   دزفول 
جمعه  ۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۹ 🌷


26 اردیبهشت 1399 24 0

رزق ما را غم وصل تو كفيل است كفيل

ذكر چشمان تو اي دوست، جميل است جميل
گرچه شادي مرا عمر، بخيل است بخيل

عزم بسيار نموديم كه وصلي بشود
گرچه خرماي لبت روي نخيل است نخيل

كسب و كار من ديوانه سراسر عشق است
رزق ما را غم وصل تو كفيل است كفيل

كاروان مي‌رود و دلهره‌ها در دل من
كه تو پيدا نشدي... وقت رحيل است رحيل

نه دل فاصله‌ها دارم و نه شوق حضور
عاشق خود بنگر تا چه ذليل است ذليل

تا به پايان نرسم سمت ِ تو را پايان نيست
رنج جانگاه مرا عشق دليل است دليل


26 اردیبهشت 1399 26 0

چون آیه غارت شده

چون آیه غارت شده
ما خرمن دردیم که دردمان نشناسیم
جز درد در این منزل ویران نشناسیم

چون برگ خزانیم که بر دوش نسیمی
کوه و کمر و دشت و بیابان نشناسبم

لب تشنه ز یک جرعه پیمان بلی' ایم
جز نم نمی از دیده ز باران نشناسیم

آواره تر از ما بخدا در دوجهان نیست
از روز ازل رفته که: سامان نشناسبم

چون آیه غارت شده در سوره عشقیم
در چمبره کیش خود ایمان نشناسیم

نقدیکه بما داده در این فرصت کوتاه
عمریست فنارفته که تاوان نشناسیم

ما گلبن دردیم در این بیشه و ایدوست
جز فتنه ای از نرگس مستان نشناسیم


26 اردیبهشت 1399 25 0

لبخند فزت

باز هم شمشیر کین دست اجل افتاده است
ماه در عقرب چرا جای حمل افتاده است
ضربتی دست سیاه شب به فرق ماه زد
رد خون بر چهره صبح ازل افتاده است
کینه اش از بدر و خندق داشتند این قوم جهل
خنده بر لبهای اصحاب جمل افتاده است
اتفاقی اینچنین سرخ و سیاه و تلخ گفت
در اصول دین حق قطعا خلل افتاده است۰۰
آنچنان پشت زمین لرزید وقتی ضربه زد
بعد از آن روی زمین صدها گسل افتاده است
شادمان لبخند فزت می زند بر فاطمه
اتفاقی همچنان ماه عسل افتاده است
اوج اندوه و مصیبتهای عالم امشب است
حسرت طفل یتیمی در غزل افتاده‌است
ناله ای در آسمان پیچید ای اهل زمین
کلِّ ارکان هدایت مضمحل افتاده است
لافتی الا علی لا سیف الا ذوالفقار
بر زبانها همچنان ضرب المثل افتاده است

علیرضا نجفی
اردیبهشت ۹۹


26 اردیبهشت 1399 16 0

مخزن الاسرار ( بمناسبت شهادت حضرت علی ع )

مخزن الاسرار
( بمناسبت شهادت حضرت علی ع )

طبیبا التیامی نیست بر زخم سرم امشب
که دیگر میهمان حضرت پیغمبرم امشب

مرا بگذار با حال خودم تا آنکه بر گویم
حدیث دردمندی را به حیّ داورم امشب

خدایا بگذر از جرم و خطای مرتضی زیرا
یتیمان عرب را مرغ بی بال و پرم امشب

دمی بگذار فرزندان زهرا را که بنشینند
یکایک با ابوفاضل کنار بسترم امشب

حسینم را فراخوانید تا در محضرش گویم
سفارش های آخر را به زینب دخترم امشب

قصاص قاتلم را یا حسن عین عدالت باش
رها دیدی اگر جان مرا از پیکرم امشب

برای تشنه کامان الستُ... آه مظلومان
شرر می ریزد از آتشفشان مجمرم امشب

اگرچه مخزن الاسرار باشد سینه حیدر
بسا راز نهانی را که باخود میبرم امشب

خدایا رستکارم کردی و سوی تو می آیم
سبکبارم که گویا مثل باد سرسرم امشب


25 اردیبهشت 1399 20 1

غزال غزل

رفتی که عشق انفعالی برنگردد
لبخند _هر چند احتمالی_ برنگردد

تا برق شادی در مدار چشم‌هایم
حتی به قدر اتصالی برنگردد

ای کاش سیل خاطرات خانمان سوز
همراه باران شمالی برنگردد...

از جاده‌های _رقص گندم‌زار در باد_
جای تعجب نیست، شالی برنگردد

_دستان محتاج به «حَبلِ اللّه» موی‌ات_
راهی ندارد باز خالی برنگردد؟

بعد از تو شاعر ماندنم سخت است، وقتی
از بیشه‌ی شیران، غزالی برنگردد


25 اردیبهشت 1399 19 0

علی را دیدند (بمناسبت شهادت حضرت علی ع)

علی را دیدند

آخرین سجده محراب علی را دیدند
برترین لحظه بی تاب علی را دیدند

سحری را که اذان بوی اجابت میداد
گوشه چشم پر از آب علی را دیدند

زیر سوسوی چراغ شب دلسوختگان
خط گلگون شده قاب علی را دیدند

آیه در آیه نفس در نفس حق بودند
تاکه خود جوهره ناب علی را دیدند

لرزه بر تار دل افتاده کسانی را که
رعشه بر ساحت مضراب علی را دیدند

کعبه آغاز علی بوده و مسجد پابان
شمه ای از ره نایاب علی را دیدند

تا قیامت بخدا کاسه ی پر خون دارند
دیدگانیکه فقط خواب علی را دیدند


25 اردیبهشت 1399 20 0

غم باران گرفته

خيابان را غم باران گرفته
هواي عاشقي را جان گرفته

بده چتر و همان باراني‌ام را
كمي هم ياد ِ يار ِ جاني‌ام را

كه روح اين خيابان تشنه مانده
به پشت خاطراتش دشنه مانده

خيالت زير باران جان گرفته
نسيم عطر تو طوفان گرفته

غروبم قصد شب گشتن ندارد
غمي كه قصد ترك من ندارد

چه درد و سينه تنگي، خدايا
چرا اين‌گونه مي‌جنگي، خدايا؟

مرا بختي بده چون روز روشن
كه يا بستان وجود من از اين تن...




 


24 اردیبهشت 1399 17 0

اي پادشاه سوختگان

من خيره‌ام به چشم تو اي بادبان ِ من
زيباترين ِ چكامه‌ي سرخ ِ جهان ِ من

تنهاتر از زمانه‌‌ي بي‌ياوري ِ تو
ترسيده‌ام؛ بگير تو دستان ِ جان ِ من  

آموزگار چلچله‌هاي ِ طريق ِ مهر 
اي بوتراب ِ سلسله‌هاي گران ِ من

عمق عميق دوزخ ِ خودخوانده، پيش ِ چشم-
اي بادوام و قرص‌‌ترين ريسمان ِ من

بر پينه‌بسته شانه‌ي تو گريه مي‌كنم
سيمرغ قاف‌‌هاي ِ نهان ِ جهان ِ من

دستي بگير و بال و پر سوخته ببخش-
اي پادشاه ِ سوختگان؛ قهرمان ِ من



 


24 اردیبهشت 1399 21 0

مثل سلیمانی سلیمان شاه داری؟

ای عشق آیا در بساطت ماه داری؟
 
مِثلِ سلیمانی سلیمان شاه داری؟
 
در خانقاه و مسجد و در معبدِ خود 
 
یک عاشق و دیوانهٔ الله داری؟
 
از این‌همه مرد و زن و وابستگانت
 
روشن ضمیری، عارفی، دلخواه داری؟
 
در کشور و حتّیٰ حوالیِ نگاهت
 
غیرِ سراب و آدمِ گمراه داری؟
 
در شعر و دیوانِ هزاران سالهٔ خود
 
عطارِ نیشابوریِ آگاه داری؟
 
ققنوس و قاف و آسمان و آسمانی
 
جمهوریِ خورشیدِ ثارالله داری؟
 
سربسته می‌گویم تو با هرکه نشستی
 
از بردنِ نامِ علی اکراه داری!
 
ای عشق می‌دانم نمی‌فهمی مرا چون
 
قلبی سیاه و غافل و خودخواه داری!
 
در مردمِ بی سیرت و باصورتِ خود
 
ضحاک و ابن ملجمی همراه داری!
 
نام تورا باید عوض کرد و مرض خواند
 
وحشی‌ترین دردی و قربانگاه داری!
 
تو حزبِ بعثی و غلط بسیار کردی
 
یا حزبِ بادی و نظر بر کاه داری!
 
سیدمحمدرضالاهیجی
 


24 اردیبهشت 1399 15 0

تضمین شعر سعدی

 ای که دستت می رسد  بر من ببخش
پیش از آن کز ما نیاید هیچ کار
آنچه دیدی بر قرار خود نماند
وینچه داری هم نماند برقرار
آدمی را عقل باید اندکی
ور نه جان در کالبد دارد حمار
شکر نعمت کن که حق هم اینچنین
دوست دارد بندگان حقگزار
نام نیک رفتگان نیکو گذار
تا بماند نام نیکت پایدار
زور و شمشیرت چه خوبند! این بدان!
گر جهان لشکر بگیرد  غم مدار
از درون خستگان بسیار ترس
وز دعای مردم پرهیزگار
منجنیق آه مظلومان چه زود
سخت گیرد ظالمان را در حصار
ای که داری چشم و گوشی تیزبین!
پند من در گوش کن  چون گوشوار
هر که را خوف از خدایش نیست هیچ
زو بترس ! او هست چون شیطان و مار
" معترف" در شعر "سعدی" دست برد
پای در کفشش نهادی آشکار
سعدیا بر من ببخشا  ای حکیم!
تا همه کارت بر آرد کردگار
 🌷مهدی موسایی   دزفول
جمعه  ۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۹ 🌷




 


24 اردیبهشت 1399 18 0

تضمین شعر آقای موید ( در مدح امام علی علیه السلام)

آبروی اهل دل از خاک پای حیدر است
هر چه دارد شیعه از لطف  دعای حیدر  است
آسمان زندگی شد روشن از نور علی
گلشن هستی گلی بهر عبای حیدر است
گرمی آغوش مهرش در ولایش حس شود
آنکه مهرش بیشتر باشد  خدای حیدر  است
یار او باشد همیشه آن دم روح القدس
روح و جانم زنده از ظلّ همای حیدر است
اوج گیرد قدر شیعه از دعای خیر او
چون دم عیسی بن مریم در دعای حیدر است
قدر و جاهی را که در اسلام دارا شد اُویس
از کمال طاعت و خدمت برای حیدر است
اَنتَ مِنّی  گفت پیغمبر به شان مرتضی
چون رضای مصطفی هم در رضای حیدر است
بسکه محبوب است حیدر  پیش عرش کبریا
بانگ درب هشت جنّت  هم نوای حیدر است
من که از مهر علی جان و دلم دارد صفا
این صفای باطن من از صفای حیدر  است
دست خالی پیش او هستم  خدایا شاهدی
"معترف" شرمنده از مهر و عطای حیدر  است
بهترین منظر به چشم و دل مرا سیمای اوست
خوش ترین آواز در گوشم صدای حیدر است
با تضرّع چون (موید)" معترف "  هم گفته است
آبروی اهل دل از خاک پای حیدر است
🌷مهدی موسایی  دزفول
سه شنبه ۲۳  اردیبهشت ۱۳۹۹ 🌷


23 اردیبهشت 1399 18 0

تمنای وصال

تمنای وصال
شکر ایزد كه مبارك سحري پيدا شد
شب شوریدگی ام را قمري پيدا شد
وه كه در پهنه دريائي چشمان ترم
در دل هرصدف اينك گهري پيدا شد
اشتياقي است دلم را به تمناي وصال
كه توگوئي مگرش بال و پري پيدا شد
من و ويرانه تاريك و فراغي كم بود؟!
در دلم شعله ی شور و شرري پيدا شد
راز خود را به كسي فاش نكرديم اما
غافل ايدل كه يكي پرده دري پيدا شد
مژده آورد صبا كاي سر شوريده دگر
ناله شب زده گان را ثمري پيدا شد
جار می زد به فراسوی افق فصل ظهور
با شمیم گل نرگس پسري پيدا شد...
می نشینم به سر جاده مگر معصومی
ز پس غارت دی برگ تری پیدا شد


23 اردیبهشت 1399 23 0

حب الوطن


نایی نداشتیم که فریاد سر دهد
بادی نکاشتیم که طوفان ثمر دهد

کو شوق صبح کو سر پرواز تا مگر
ما را ز بام این شبِ بیهوده پر دهد

از خاکِ "هیچ" دانه چه جز "پوچ" سر زند
بذرِ "مگر" ثمر چه به غیر از "اگر" دهد؟

دستی کجاست تا ز محبّان رنج خویش
حُبّ وطن بگیرد و پای سفر دهد

دردا کجاست مرگ که ما را در این خمار
جامی ز باده ای که ندانیم در دهد


در دامنِ که افکندش این درخت خشک
گیرم دوباره بر دهد و شعر تر دهد


23 اردیبهشت 1399 24 0

قدوم خیر خواه

قدوم خیر خواه

بخوان یک نغمه از آوای شور چارگاهت را
مگیر از چشم مشتاقم تماشای نگاهت را

ز سمت برکه چشم تری در شامگاه عشق
بتاب ای نازنین تصویری از رخسار ماهت را

به اوج آسمان از پشت صدها ابر مکثی کن
بیافشان اختری از کوله بار بین راهت را

همین جا سالهای سال می مانم که برگردی
بخوانی یک غزل شاید غریبی بی پناهت را

دمی بنشین و با آوازه هایت آشناتر کن
دل امیدواری با نگاهی گاه گاهت را

به پشت پلک هایت جوهری از خون دل داری
بگردم معبد کفر دو چشمان سیاهت

چه می شد روی دوش خسته ابر سبکباری
مهیا می شدم روزی قدوم خیر خواهت را


23 اردیبهشت 1399 19 0
صفحه 2 از 254ابتدا   قبلی   1  [2]  3  4  5  6  7  8  9  10  بعدی   انتها