در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو ماه آبان 1391)

دفتر شعر

تکرار...

تکرار ِ سال ها، سده ها و هزاره ها
اصلا پر است زندگی از این دوباره ها

ما خو گرفته ایم دگر با شکست ِ خویش
در آزمون ِ سعی و خطای گزاره ها

صدها مسیر رفته به بن بست خورده ایم
اما هنوز در صدد ِ راه چاره ها

یک دو سه چار پنج شش... اما چه فایده؟!
دیگر بس است غرق شدن در شماره ها

تا کی درون آینه تکرار می شویم؟!
تا کی "بد" است پاسخ ِ این استخاره ها؟!



10 آذر 1391 803 8

می شناسی ام ؟

از گام های پیش و پسم می شناسی ام ؟
یا آن که از نفس نفسم می شناسی ام ؟

در جستجوی تو همه جا می روم، ولی
یعنی اگر به تو برسم می شناسی ام ؟

من بودم و هوای تو، اما تو رفتی و
من ماندم و همان هوسم؛ می شناسی ام ؟

در تنگنای کوچه ی دلتنگی ات هنوز
بنگر اسیر در قفسم، می شناسی ام ؟

نام آشنای کوی تو بودم، هنوز هم...
تنها بگو - به عشق قسم - می شناسی ام ؟


10 آذر 1391 443 7

دوباره جمعه آمد و...

دوباره
جمعه آمد و
دلم دوباره با غمت
چو برگ زرد زیر پا
ز جور این زمینه ها
هزار بار پاره شد

کزین غبار خسته ام
 وزین بهار رسته ام
 دو برگ چشم خسته ام
برای دیدن رخت
هزار بار پاره شد.

شبم سحر نمی شود
چرا؟ مگر چه می شود؟
بگویم ار زنام تو
 لبم ببین که از غمت
هزار بار پاره شد.

زغیر تو بریده ام
ز درد و داغ سینه ام
شبی فغان کشیده ام
 چو بغض نارسیده ام
 هزار بار پاره شد.


تو دیده ای در آن دمم
که من گناه کرده ام
ز آتش چنین غمم
گزیده ام چو من لبم
هزار بار پاره شد.

شکسته بغض و گشته خم
میان دوستان ولی
"ولی" میان دوستان
 صف هزارِ دشمنان
هزار بار پاره شد

به چاه قلب در شدی
برای یوسف رخت
طناب عشق دادمت
 طناب نازک دلم
هزار بار پاره شد

به گیسوان پلک نم
به درد و اشک دیده ام
 تو را ز قلب خوانده ام
 ببین که بند قلب غم
 هزار بار پاره شد

به کلک درد و  آه دل
به دفتر سیاه دل
نوشته نام شاه دل
ببین که دفتر دلم
هزار بار پاره شد

مرا تو تاج سر بده
شکوه و اوج و فر بده
مرا تو بال و پر بده
که بال و پرِّ خسته ام
 هزار بار پاره شد

تو شمس وابر پاره ای
تو ماه و هم ستاره ای
زمین به دست گل ببین
به عشق دیدن رخت
هزار بار پاره شد

تویی که قلب، خانه ات
و نور شد نشانه ات
دلست درمیانه ات
دلم ز چنگ شانه ات
هزار بار پاره شد

http://img.irna.ir/1391/13910411/80209168/80209168-2709167.jpg
 




10 آذر 1391 502 2

لب بر لبِ لب بود!

افسوس تو گفتی که تو هشیار نبودی            
بودی به جهان عاشــق دلـدار نبودی

ای بی خبر از عشق، دلت را خبری ده            
بر پشــت در آمد سحر آن یـار نبودی

آنگه که شدی تشنه به یک قطره ز لعلش       
لـب بر لـب لـب بـود خبـردار نبودی

سر را ز سر سجده بی باده تو بردار            
حق بر سـر دار اسـت تـو بر دار نبودی

هر شب به کنارت بود آن یار خوش اندام      
لـذت نتــوان بــرد چـو بیـدار نبودی

غافل شو ز صورت تو دلی پاک بدست آر        
عاشق شو خـدا در پــی کـردار نبودی

زان سرخ لبت جز سخن تیز نیاید                
بی سبز سخــن کاش که منقار نبودی

گر چشم نبارد به زمین دل خون اشک         
 یــاری ز بـــرای دل خــونبـار نبودی

آن را که برد هوش ز سر یار پری چهر           
از شوق برایـش سـر و دستــار نبودی

گردیده خزان باغ عبادت به سحرگاه              
در خـانـه مـگر عاشـــق عـیار نبودی

حیران شده چشمت ز جمال رخ دنیا             
درچشم جمیل این همه بسیار نبودی

هر بار که گفتی می نابت شده حاجت           
در خمِّ می ات دید که میخوار نبودی

محراب نمازت چو نباشد خم ابروش             
 صحــن حـرمت کـور ز اغـیار نبودی

نقدت به چه کار آید اگر طالب غیری             
یوســف نبـوَد کـاش که بـازار نبودی

گلها همه گویند که او عاشق رویت               
نشنـیدی اگــر لایــق اســرار نبودی

از گلرخ رویش گل لبخند نچیدی                  
 دانی زچـه رو دست تو در خار نبودی

آن خار که از پای تو گردید برون باز                
در پـای تـو شـد عـالـم گـلزار نبودی

یک حرف بود حرف دلاواریت آن هم              
 محتــاج شدی طـالـب دیــدار نبودی

خواهم که بگویم سخنی با لب لعلت         
وای ام اگـر ایـن حـاصـل اشعار نبودی


10 آذر 1391 260 2

غزل ناتمام"یک گناه دیگر"

در قفس بگذاشتم صیّاد و رفت

باز هم شیطان فریبم داد و رفت

باز تاریخ جهان تکرار شد

آبرویی داده شد بر باد و رفت

حاصل یک عمر آب آیینگی

روی دوش سنگ ها افتاد و رفت

سیلی از آتش رسید از راه و خاک

بر سرم پاشید مثل باد و رفت



09 آذر 1391 566 2

راضیم!

من از سکوت در به در خانه راضیم

هم از صدای بی ثمر خانه راضیم

بعد از تمام خستگیم از ندیدنت

من از نگاه پشت در خانه راضیم

تو خسته می شوی که نبینی مرا کمی

من از دو چشم بی خبر خانه راضیم

از بس که خوش سلیقه شدی بعد "بَعله" ات

از پای درب تا به سر خانه راضیم

اصلا نیاز نیست به مشاطه ات...من از

لبهای سرخ و نیمه تر خانه راضیم

دیدم به راه خانه به سیخند مرغکان

اما مترس...ای جگر خانه...."راضیم"

گفتش بیا و درد دلت پیش من بگو

گفتم برو....به گوش کر خانه راضیم

چشمم ز روی اسب خلائق گرفته ام

قانع شدم...به کره خر خانه راضیم

بگذر اگر که هیچ ندارد نشان ز من

از نمره های گل پسر خانه راضیم

شیرین نشد بدون تو ای ناز دخترم

چایم...من از تو ای شکر خانه راضیم

حالا که گفته قلب دلاوار این غزل

باید بگویی از پدر خانه راضیم :)



09 آذر 1391 371 3

اعتراف

از شعر گفتن بی خود حذر کنم
باید که اعتراف به ضعف و خطر کنم
آقا ،تمام کرب و بلا روضه می شود!
از داغ عمه ات بگذارید گذر کنم



09 آذر 1391 586 7

مادری کن...


تو کویر خشک ما را همچو ناز بارشی
مادری کن! آمدم باالتماس و خواهشی
چند روزی مانده تا عاشق شوم بار دگر
زحمت پیراهن مشکی ما رامی کشی؟


چند روز قبل از محرم 1391



09 آذر 1391 600 2

حی علی العزا...


شاعر گیسوی توام، عاشق روی ماه تو
خسته تر از همیشه ام،معتکف پناه تو

نای دل مناره ها: « حی علی العزای عشق»
وقت نماز غم شده درافق نگاه تو

کتیبه ها نوشته اند:« سجیتکم الکرم»
ببین که ناله میزندسائل ِ بین راه تو

اگر که لایقم کنی به رسم بخشش رسول *
سگ نگهبان توام، کنارخیمه گاه تو

ببین که ضجه میزندمیان روضه ها «حنیف»
قاتل عاشقت شده روضه ی قتله گاه تو


* ر.ک به ماجرای رسول ترک


چند روز قبل از محرم 1391




09 آذر 1391 466 4

شام غریبان

حسین ای مهربان سالار زینب

شب شام غریبان است امشب

 

تمام نوگلان از دست رفتند

به سوی فاطمه سرمست رفتند

 

زمان خلوتم با تو رسیده

سلام من به رگ‌های بریده

 

خودم دیدم چه سان در خون تپیدی

و تیر از حنجر اصغر کشیدی

 

خودم دیدم علی‌اکبر فدا شد

چگونه کشته‌ی تیغ جفا شد

 

ز جور کینه‌ و شمشیر اعدا

به دشت کربلا شد اربا اربا

 

خودم دیدم سرت را می‌بریدند

تنت را روی خاک غم کشیدند



09 آذر 1391 779 4

اتاق

 

گل نقاشی من

عاشق شده است

عاشق بلبلکی

که نشسته است درون قفسش

و قفس مانده به کنج دیوار

 

گل نقاشی من

عاشق شده است

سر خود کج کرده است

تا که نازی بکند بر بلبل

بلبل اما دیریست

شده یک نقاشی

شده یک تابلوی ساکت و آرام که شاید او را

بگذاریم کنار گل نقاشی روی دیوار

و ندانست که گل

                به هوای بلبل

                                زنده گشت است مگر

                                                            جایگاهش بشود پنجره کنج اتاق...



08 آذر 1391 620 2

اشک

اشک بر اباعبد الله (ع)

اشک ما بر تو چنان کار کند در محشر
که جهان در هوش قطره ی آن می گرید

اشک ما برکه ی ابیست که تطهیر کنان
هر که وارد چو شود از غمتان می گرید

اگر این گریه کنان در نظران مجنون اند
خوش روا باشد اگر سینه مان می گرید

اشک ما خوب خریدار خودش را دارد
چون شفا داد حسین(ع)هر که بر آن می گرید

صاحب الامر که جای قدمش بر رخ ماست
در کنار همه ی سینه زنان می گرید

مادرش حافظ این سینه بی سامان است
هر که را مویه کنان،سینه دران می گرید


08 آذر 1391 516 4

شعر لب...تقدیم به لب های حضرت ارباب

سرود، شمع نگاهم میان شعر لبت
به اشک...واژه نباشد زبان شعر لبت

به جنگ عشق، دلم را به زخم دیده زدی
گرفته قلب من اکنون امان شعر لبت

شکسته شد قلم عقل و عشق در وصفت
عقال و عشق چه داند بیان شعر لبت

بهار لعل تو در چاه دیده، یوسف بود
چگونه چاه ببیند خزان شعر لبت

تر است از تو تمام پیاله های زمین
چه خشک گشته ولی آسمان شعر لبت

سکوت خواهر تو صبر را پریشان کرد
و خواب برده ز سرها فغان شعر لبت

لب تو آب حیات است و غرق گشته ببین
به وقت روضه لبم در روان شعر لبت

لبت که بر لب اکبر رسید حق خندید
نماز عشق زدی با اذان شعر لبت

تمام می شود این شعر آخرش اما
تمام کرد مرا خیزران شعر لبت

هزار واژه اسیر تو شد دلاوارا
به تیر غم بپران از کمان شعر لبت


07 آذر 1391 718 2

شهر هفتم!

از پشت پلک ابر نگاهت خریده ام
با اینکه شمس روی تو را من ندیده ام

غافل شدم ز حُسنِ دو دنیایِ غیر تو
تا قطره ای ز جام شرابت چشیده ام

از بس ز چشم مست تو با دیده گفته ام
نقشی به یاد چشم تو بر دل کشیده ام

آیا تویی ز عرش، قدم بر دلم زدی
یا من به شهر هفتم عشقت رسیده ام

 گر می شود تمام، بهشتم بدون تو
من از تمام غیر شما دل بریده ام

من موجی از تو بوده ام ای عشق کز غمت
تا آسمان آبی دریا پریده ام

آئینه ای که از تو به دل جا گرفته را
آتش زدم به اشک و به آهش دمیده ام

خواندم به پیش گوش دلاوار نام تو
عفوم نما که غیر صدایت شنیده ام

 


07 آذر 1391 575 3

یه سنگ قبر ساده...


یه سنگ قبر ساده...

دوباره پنجشنبه شب ، لحظه خوب دیدار

یه شب دیگه نشستن کنار قبر دلدار

دوباره بارون  زده کل زمینو شسته

یه مادر مهربون پیش یه قبر نشسته

همیشه کارش اینه، با یه قلب پر ازخون

دست میکشه روی قبر میگه:« سلام پسرجون...

درد و بلات به جونم، فدات بشم الهی

فدای اون نگاه و چشات بشم الهی

خیلی دلم گرفته کرده هواتو مادر

یعنی میشه بشنوم بازم صداتو مادر؟!

گفتی میخوام شهید شم،اجازه میدی مادر؟!

گفتم همه جوونیت نذر علی اکبر(ع)

زانو زدی رو زمین،دست گذاشتی رو پاهام

دست و زدی به چشمات که خاطرت رو می خوام

منم نشستم جلوت،دست کشیدم تو موهات

موهاتو شونه کردم به یاد بچگی هات

یادت میاد یه روزی موهاتو شونه کردم...

تو اون کاسه سفیده اناری دونه کردم؟!

گفتی ببین مامان جون دل انار چه خونه!!

از بس که غصه خورده از دست این زمونه!!

گفتی دل آدما شبیه این اناره

وقتی که پر خون میشه معلومه غصه داره

ببین که غصه ی تو دل منو چلونده!!!

برا انار قلبم یه قطره خون نمونده!!

بی معرفت کجایی؟!! ندیدی غرق دردم؟!!

هر هفته میام اینجا دست خالی بر میگردم...

نگفتی این مادرت بعد بابا چی میشه؟!!

امید من تو بودی بعد خدا همیشه...

تو هم گذاشتی رفتی،چه بی خیالی مادر!!

یادت رفته چی گفتی وقت وداع آخر؟!!

گفتی همیشه هستم تو جبهه ها به یادت...

حتی اگه شهید شم بازم میام به خوابت

یادش به خیر زمانی که حرف مرد یکی بود!!

دست مریزاد حمید خان!!قرارمون این نبود!!

نگفته بودی میری تو حاجی حاجی مکه!!

می خوای جدا شی از من، جا بمونی تو فکه!!...

وای خداجون شروع شد دوباره این حکایت

دوباره خستت کردم با گله و شکایت

شرمنده تم پسرجون،شاید نشه باورت...

آرزومه همیشه که من باشم مادرت!!!

من خیلی اینجا گشتم،هزارتا قبرو دیدم...

الهام شده به قلبم شاید تویی حمیدم!!

حتی اگه نباشی حمید من،پسر جون

منم مثل مادرت،محرم رازت بدون

منو ببخش عزیزم،وقتشه باید برم

حلال کنی دلاور! که وقتتو میگیرم...»

بارون دوباره پل زد از آسمون تا زمین

فضا، فضای عشقه، یه عشق ناب و شیرین

برای بار آخر به سنگ قبر نگا کرد

مگه میشه مادرو از حمیدش جدا کرد؟!!

مادر میره ولیکن قلبشو جا میذاره

کنار سنگ قبری که زائری نداره

یه سنگ قبر ساده،یه قبر بی اسم ونام

که روی اون نوشته قبر شهید گمنام...

(13/7/88)



07 آذر 1391 746 2

برات...


دوش وقت سحر از غصه نجاتی نرسید
سوخت کاشانه ی ما، آب حیاتی نرسید

جام صبری که تو از اجر و ثوابش گفتی
سر کشیدیم ولی شاخه نباتی نرسید

در اتاقی که تمام پی آن دلتنگی ست
باز شد پنجره ای، نور نشاطی نرسید

دشت و صحرای دلی مملو بی راهی بود
و اندر آن ظلمت شب، شمع صراطی نرسید

هرج و مرجی همه شهر دلم را پر کرد
و دل غمزده آخر به ثباتی نرسید

گر چه دل در غزلی جامه ی احرام ببست
روز محشر شد و بر ما عرفاتی نرسید

سالها عاشق تو ذکر لبش اذن دخول
عاقبت مرد، ولی اذن و براتی نرسید


(به شدت نیازمند نقد دلسوزانه هستیم!)

یا علی مددی...



07 آذر 1391 656 5

چاه تنهایی

صبح است و همه چیز آرام...

خورشید من مثل همیشه در آسمان...

زمین زیر پا...

و من در کنار چاه تنهاییم از خواب برمیخیزم،  جایی میانه راه...

دیشب طوفان بود...

نمیدانم چه شد و چه وقت خواب مرا از دست طوفان ربود...

لیک خوب یادم هست که طوفان بود؛ در دلم.

در گلویم بغض رعد میزد، برق نگاهت چشمانم را تارکرد و ابر دیدگانم باران بارید.

بارید و بارید و بارید...

سیل شد و سیل مرا با خود به اعماق چاه تنهایی ام برد.

چاه ولی انتها نداشت. دائم فروتر میرفت.

ابر دیده ام شدیدتر بارید.... سیل عظیم تر شد... چاه عمیق و عمیق تر...

.

.

.

صبح است و همه چیز آرام...

خورشید من مثل همیشه در آسمان...

زمین زیر پا...

و من در کنار چاه تنهاییم از خواب برمیخیزم،  جایی میانه راه...

 باران دیده ام بر چاه تنهایی ام چیره شده بود.

آنقدر باریده بود و باریده بود که چاه تنهایی ام لبریز شده بود.

و من را به راه برگردانده بود

(ابری که در آسمان تو ببارد آنقدر اشک دارد کهمن را از چاه برهاند.)

.

.

صبح است و همه چیز آرام...

خورشید من مثل همیشه در آسمان...

زمین زیر پا...

و من در کنار چاه تنهاییم از خواب برمیخیزم،  جایی میانه راه...

هر صبح طلوع که میکنی به سمت تو روانه میشم از چاه تنهایی ام فاصله میگیرم.

در نیمه روز تو را در بالای سرم میابم. هرچه چنگ می اندازم اما تو را به دست نمی آورم

دست بر آسمان، بغض در گلو، اشک در دیده گان، به سمت تو میدوم

قدمهایم ناتوان میشود. تو رو به غروب میروی و من رو به تو میدوم اما ... نمیرسم...

نرسیدم ... باز هم نرسیدم ...

باز خود را در کنار چاه تنهایی ام پیدا میکنم.

در پشت چاه تنهایی من،

تو غروب میکنی

شب میرسد.

طوفان میشود.

باران میبارد.........

.

.

.

صبح است و همه چیز آرام...

خورشید من مثل همیشه در آسمان...

زمین زیر پا...

و من در کنار چاه تنهاییم از خواب برمیخیزم،  جایی میانه راه...

راهی بدون انتها......



07 آذر 1391 535 0

حکم صادر گشت

حکم صادر گشت، " تبعید" ، به آن سوی دو چشم تو

به جایی که دگر خورشید نتوان دید..... باداباد

حکم صادر گشت، "اعدام" ، طناب دار موی تو

چه غم گر گردنم بوسه زند بر موت..... باداباد

حکم صادر گشت، "زندان" در سیه چال دو چشمانت

منی که "چشم" گفتم هرچه فرمودید..... باداباد

حکم صادر گشت، "شلاق" ، چه حکم خنده داری بود

برای من که حد خوردم همیشه از تو..... باداباد

حکم صادر گشت، "ساکت شو" ؛ منی که گوش میدادم

به هر درد دل تنگ و حزینت باز..... باداباد



07 آذر 1391 498 1

ای پرچم هدایت بالای نیزه ها!

باید غزل به نام شما اقتدا کند
بر جاری کلام شما اقتدا کند

راه نجات بنده ی آلوده ساده است:
"تنها به یک غلام شما اقتدا کند"

حاجی اگر به نیتِ دیدار آمده
بر حج ناتمام شما اقتدا کند

حتی امام لشکر انکار، "حُر" شود
وقتی به احترام شما اقتدا کند

ای پرچم هدایت بالای نیزه ها!
زینب به هر کلام شما اقتدا کند

تا او شود پیمبر این انقلاب سرخ
بر وحی مستدام شما اقتدا کند

لب های خشک حضرت مهتاب جای خود
باید عطش به کام شما اقتدا کند

بر کعبه واجب است که تا کربلا به پاست
بر مسجدالحرام شما اقتدا کند

هرکس به حصن محکم توحید مؤمن است
باید به انضمام شما اقتدا کند

طعم شراب میشود احلی من العسل
ساقی اگر به جام شما اقتدا کند

"ثبت است بر جریده ی عالم دوام او"
هرکس که بر مرام شما اقتدا کند



07 آذر 1391 582 3

بساط عشق (مخمسی با تضمین از غزل سعدی)

به شام تیره ی دنیای دون من، تو بتاب
محاسنت اگر از خون سرخ گشته خضاب
نقاب چهره میفکن به سانِ خمِّ شراب
اگرتو برفکنی در میان شهر نقاب
هزارمؤمن مخلص درافکنی به عقاب

اگر شکسته حریم تو دشمن دونت
حلال گشته ز کین پدر اگر خونت
تمام لیلی چشمم شدست مجنونت
که را مجال نظر بر جمال میمونت؟
بدین صفت که تو دل می‌بری ورای حجاب

تویی که بر کمر دین مصطفی شالی
شکسته شد الف قامتت... چرا دالی؟
عزیز مصر دلم... منتهای آمالی
درون ما ز تو یک دم نمی‌شود خالی
کنون که شهر گرفتی روا مدار خراب
 
کنار علقمه افتاده از وفا دستی
به کربلا بنگر عقل می کند مستی
حسین ای که همه هست و بود من هستی
به موی تافته پای دلم فروبستی
چو موی تافتی ‌ای نیکبخت روی متاب
 
مخواه از دل عاشق دمی به هوش آید
نشسته ام برِ آتش که می به جوش آید
به وقت روضه دمادم پیاله نوش آید
تو را حکایت ما مختصر به گوش آید
که حال تشنه نمی‌دانی ای گِل سیراب
 
ز تیرهای سه شعبه کویر نم دارد
و کاروان تو نوزاد و طفل هم دارد!
بساط عشق تو مولا دگر چه کم دارد؟
اگر چراغ بمیرد صبا چه غم دارد
وگر بریزد کتان چه غم خورد مهتاب
 
اگر چه بسته به روی تو آب... حُر، اهل است
ببخش بر منِ بیچاره... این خطا جهل است
و جنس حُر تو بخر... گر چه بد، ولی اصل است
دعات گفتم و دشنام اگر دهی سهل است
که با شکردهنان خوش بود سؤال و جواب
 
صدای ناله أدرک اخاک و خصم دنی
دل برادر خود را ز سینه بر بکنی
عمود بر سر تو، زخم چون امان نزنی*
کجایی ای که تعنت کنی و طعنه زنی
تو بر کناری و ما اوفتاده در غرقاب
 
به شهرشام بلا مرغ کاروان بنشست
و باز هلهله گویا به شام هم منش ست
نپرس مجلس می را...که خاست یا که نشست
اسیر بند بلا را چه جای سرزنش است
گرت معاونتی دست می‌دهد دریاب

به قتلگه بزدم ناله این تن از سر کیست؟
تو می روی و سرت بر نی و تنت باقیست
گناه من به جز عشقت بگو برادر چیست؟
اگرچه صبر من از روی دوست ممکن نیست
همی‌ کنم به ضرورت چو صبر ماهی از آب




*اشاره به امان نامه


06 آذر 1391 604 3
صفحه 223 از 229ابتدا   قبلی   218  219  220  221  222  [223]  224  225  226  227  بعدی   انتها