در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو ماه آبان 1391)

دفتر شعر

برایم چای آوردی بدون قند!

من از رؤیای شیرینت نگهداری نخواهم کرد    
برای رفتن پروانه ها کاری نخواهم کرد

برو هر جا که می خواهی، برو پشت سرت را هم...
که من اشکی برای دوری ات جاری نخواهم کرد

زمین افتاده بودی و گرفتم دست هایت را
اگر اینبار پیش آید، تو را یاری نخواهم کرد

برایم چای آوردی بدون قند! اما من
برای دشمنم حتی چنین کاری نخواهم کرد

تو از راز دلم گفتی و بردی آبرویم را
بدان من هم برایت آبروداری نخواهم کرد

اگر تا پای دار محکمه بردند جانم را
به جرم کشتن این عشق ... انکاری نخواهم کرد

و خواهم کرد آن کاری که تو با عمر من کردی
تمام لحظه هایت را پُر از آری...! نه...! خواهم کرد

من و این شعر بیچاره ...
امان از دست چشمانت...
نخواهم های شعرم را نگه داری نخواهم کرد

...

تو از پیش دلم رفتی و من هم می روم امشب
به سمت خنده های چوبه ی داری ...!


29 فروردین 1392 2373 29

ابر و باران می کشم در دفتر نقاشی ام

ابر و باران می کشم در دفتر نقاشی ام
رنگ کم می آورم با اشک و آهم می کشم

غصه ها چون رشته کوهی می شود بر دفترم
می روم بالای کوه و غارِ ماتم می کشم

سرنوشت کوه ها تنهایی و دلتنگی است
من به جای کوه ها اینبار آدم می کشم

آدمم اما به من هر آدمی چون می رسد
می نهد داغی به دل، با صبر مرهم می کشم

دست هر کس شاخه ای گل می دهم از روی مهر؛
زیر پا له می کند، پس یک سبد غم می کشم

از تمام زندگی سهمم مدادی بود و درد
آه هایم را هزاران بار هر دم می کشم

باد سردی می وزد در جای جای دفترم
رنگ ها گم می شود، دنیای درهم می کشم

دفترم در فکرِ یک تصویرِ زیبا بود...حیف!
نقشِ دلگیر از زنی با قامتی خم می کشم



28 فروردین 1392 1854 22

آتش گرفتم

من ديدم
آتش گرفتم
خاكستر شدم
مشعل ها آتشم نزدند
ضجه هاي تو ويرانم كرد، زهرا(ص)
دست نااهلي كه به چهره ات نشست
وآتشي كه بال وپرت گرفت
دست نداشتم
پا نداشتم
زبان نداشتم
فقط نگهبان خانه ات بودم
آبرو گرفتم
شرم بر من باد زهرا(ص)
شرم بر من
كه دستم كوتاه بود
ودلم با علي(ع)
بايد مي گفتم
بايد بر ملا مي كردم
راز سر به مهر پهلويت را
رازي كه قصد جانت داشت
چه مي شود كرد؟
جسم بي جان بودم وشاهد ويرانيت
شرم بر من باد زهرا(ص)
علي(ع) با چاه سخن مي گفت
شايد از من نيز انتظار ياري داشت
شرم بر من باد


27 فروردین 1392 532 9

یاس کبود...

 یاس کبودِ من گلِ نیلوفرم، بمان

در خانه ای که عطرِ تو دارد، تمامِ آن


 "عَجّل وَفات" گفتنِ تو می کُشَد مرا

بوی فراق می شنوم، یارِ مهربان 



از تند بادِ حادثه، پژمرده ای، چنین؟
باد خزان چه کرده در این باغ و بوستان؟!


چشمی شبیه چشم تو گریان نبوده است
تنها به شوقِ مرگ شدی، گاه، شادمان


جان مرا به آتش هجران خود مسوز
در ماتمی به وسعت غم های بیکران


یک سینه بغض، پشت گلو، گُر گرفته است
از داغ توست بین گلو، مانده، استخوان


غیر از تو، کیست، سنگِ صبورِ غمِ علی؟
بعدِ تو نیست، هیچ کسی، چون تو همزبان


خورشیدِ من، به سرخیِ مغرب رسیده ای
با رفتنت سیاه نکن روزِ آسمان


حوریّه ی بهشت علی، بی علی چرا
پرواز می کنی تو از این خانه تا جنان؟


این خانه، خانه نیست، همان قتلگاه توست
دیوار و در نداد تو را لحظه ای امان


دیوار و دربِ خانه و مسمارِ آهنین
با تو چه کرد؟ هستیِ حیدر، که ناگهان-


ناله زدی که فضّه بیا، آه، محسنم
دریاب جسمِ زخمیِ زهرای نیمه جان


دادند، اجر و مزدِ رسالت به دخترش
سیلی و تازیانه و آتش... چه قدردان!!!


ضرب لگد، شراره ی آتش، غلاف نیز...
آری، چه کرد کینه ی اهریمنِ زمان


افتاد بر زمین دمِ آخر نفس زنان
کاری کن ای خدا، به کبوتر، مدد رسان


بال و پری برای پرستویِ من نماند
بردند، دست بسته مرا هم کشان کشان


چون آتشِ نهفته به خاکسترم ز صبر
در رنجکوره های بلا خیزِ امتحان


بامن فقط دلی است که لبریزِ خون شده
از جهل و بی مروّتیِ خلق توأمان


حس کردنی است قصّه ی دردم، نه گفتنی
چون قاصر از بیان غمم می شود زبان


دل کندنم ز فاطمه سخت است، ای خدا
صبری به من بده و قراری به کودکان


گر پیش از این به مُردنِ خویشم یقین نبود
با رفتنش یقین شده مُردن در این خزان


آن سینه سرخ، نیمه ی شب پرکشید و رفت
زخمی و پرشکسته و دل خسته از جهان


پر پر زنان، پرید، به آفاق، دل سپُرد
سر گشته چون کبوترِ دلتنگِ آشیان


مهمانِ نُه بهارِ همین خانه بود، رفت...
نیلوفرِ امانتیِ من، ز  باغبان ...




"فاطمه اکبرزاده"
1392/01/25
سوم جمادی الثّانی سال 1434
مصادف باشهادت حضرت زهرا(سلام الله علیها)



27 فروردین 1392 1349 11

لقمه ای درد

بغض های کهنه ام گهگاه عریان می شود
در لباس واژه هایی تر نمایان می شود

واژه ها خیس است، خیس از اشک چشم باورم
در میان حجم معنا واژه پنهان می شود

گر چه تنها لقمه ای درد است، اما در نشا
دردها ری می کند، نجوا فراوان می شود

میزبانِ خستگی ها می کند آغوش باز
آه ها در کوچه ی نی باز مهمان می شود

روزها محراب می گردد برای آه من
شب، برای شوق پنهانم شبستان می شود

دست هایم تا سر بوم ثریا می رود
پای شوقم در قصیده پای کوبان می شود


26 فروردین 1392 565 3

مجبور هستی تکیه بر بازو کنی

با هیچ ظلم و فتنه پیوستی نداری
جز پایگاه خانه پابستی نداری

تو دختر پیغمبری اما در این شهر
حقی برای آنچه که هستی نداری

مجبور هستی تکیه بر بازو کنی چون
همراز و  همفکری و همدستی نداری

برداشتی دست از سر دستاس اما
 وقتی که بر چرخاندنش دستی نداری

مجبور اگر باشی خودت را، محسنت را ...
تو در مسیر خویش بن بستی نداری


25 فروردین 1392 1228 8

وای بر من بهار را کشتند

وای بر من بهار را کشتند
مادری باردار را کشتند

یک نفر؛ نه چهل نامردند!
محسن بی گناه را کشتند

بین دیوار و در؛ فشار و درد
یاس تازه بهار را کشتند

پیش چشم شوهر و بچه
مادر داغدار را کشتند

پیش چشم عزیز پیغمبر
همه حرمت و را کشتند


25 فروردین 1392 1641 2

نثار حضرت صدیقه طاهره سلام الله علیها

چرا؟ برای چه ماندی میان در، مادر؟
چرا؟ چرا تو پدر را شدی سپر، مادر؟

چرا؟ مگر که در این شهر غیر غیرت تو
کسی نگشته از این حق کشی خبر، مادر؟

چرا وصیّت بابا بزرگ و گریه تو
نداشت در دلِ سنگِ کسی اثر، مادر؟

تو رفتی و پدر از هوش رفت بعد از تو
که بشنود غم تنهاییش دگر، مادر؟

علی ! غریبی قبرت !  کبودی بالت !
چرا کرانه ندارد غم بشر، مادر؟

بگو دوباره چو برگردد او به این خانه
چگونه چشم بدوزد به قاب در، مادر؟

کنون تو پیش خدایی، رها و خرسندی
پدر و قلب شکسته، دو چشم تر، مادر !


24 فروردین 1392 821 5

عطر چادر ...

چند وقتی ست

         باران که می بارد

                   عطر چادر تو ، بلند می شود . . .



24 فروردین 1392 1273 2

فاطمیه

خورشید فاطمه در دو جمادی غروب کرد
بر جان ما نشست غم زهرا رسوب کرد

دستی که شانه زد به سر زینب علی
قبل از غروب بیت علی رفت و روب کرد

دستی که شانه بود به سر پور بوتراب
ناگه فتاد، بسته تمام دروب کرد

بعد از پدر، همه شب گریه کار او
با اشک دیده شبی کار صد طلوب کرد

با رفتنش گشود درهای غصه باز
بر روی مرتضی، متحیر کروب کرد

هر چند داد فدک و محسنش ز دست
دست ازعلی نشست، فتح القلوب کرد

از نغمه او فتاد عذرای آفتاب
گویا خراب شد همه عالم غروب کرد

 

 

 


24 فروردین 1392 767 4

یک نگاه شاه

دیدنت گر چه نظر بود ولی کافی بود

با نگاه تو زهیر باز به راه آمده است

 

صلی الله علیک یا اباعبدالله

مسیر



24 فروردین 1392 576 3

چارپاره فاطمی

یک آسمان ابری و شهری پر از غبار
دیگر مجال آینه بودن نمانده بود
وقتی که دستهای پلیدی به مکر خود
در کل شهر ریشه ظلمت دوانده بود


یک خانه بود و آینه ای زخمی از ترک
از دستهای سنگی یک مشت نا به کار
با ضرب های سیلی و با ضربه های در
تابش تمام گشته و افتاد یک کنار


هجده بهار دیده و عمرش به سر رسید
پاییز ظلم فرصت سبزی به او نداد
زیر هجوم هجمه دشمن قدش خمید
لبریز گشت کاسه صبر و ز پا فتاد


مانند گل که لای کتابش گذاشتند
عطر محبتش جَرَیان یافت در زمان
کار عدو مسبب خیری عظیم شد
مهرش رسوخ کرده به اعماق جانمان


آهی کشید حضرت خورشید و بعد از آن
حالش وخیم تر شد و افتاد بر زمین
خورشید سرد روی زمین درد میکشید
انگشتر امام علی گشت بی نگین...

(یا زهرا)



24 فروردین 1392 721 3

گلستان علی

بسم رب الحیدر

 

مثل آن بید که هر لحظه به خود می لرزد
جگر واقعه از جنگ احد می لرزد

خانه ی عشق علی بعد احد بر پا شد
کینه ها فصل خزان علی و زهرا شد

نشنیدند مگر سوره ی شورا را هم
چشم تقدیر ندید آیه قربی را هم

حضرت طاهره در حزن فراق افتادند
کوچه ها بعد پیمبر به نفاق افتادند

هر چه خون جگر از غصه فراهم می شد
داشت از عمر گل یاس علی کم می شد

می نویسم من از احوال پریشان علی
ز پر سوخته و گریه ی پنهان علی

ز مصیبت که زده چنگ به دامان علی
چه بگویم چه کشیده است گلستان علی...

حمله ی درد، ولی ناله بریدن سخت است
پیش چشمان علی درد کشیدن سخت است

پشت در دست به هم بافته دیدن سخت است
طعم این واقعه تلخ چشیدن سخت است

مزن او را... که آتش به گلستان افتاد
پیش چشمان حسن فاطمه یک آن افتاد

و در سوخته بر چادر زهرا افتاد

در ره کوچه یل بت شکن از پا افتاد


و در آن لحظه به خود شاخه ی طوبی لرزید
از زمین تا به خدا عالم معنا لرزید

طاقتی نیست که لب را به سخن باز کنم
یا بخواهم که ز اسرار تو آغاز کنم

صحبت از کوچه و اسرار جگر می خواهد
گفتن از صورت و دیوار جگر میخواهد...


23 فروردین 1392 783 5

تو

زل می زنم به تو، مست نگاهت می کنم
سیب روی لبهایت را، روزی آخر می چشم
می گویی به من که : آدم مگر ندیده ای؟!
گویمت: چرا، تا به حال ولی تو را ندیده ام


23 فروردین 1392 565 1

هفت پشت فرشتگان لرزید

شب، سکوت است و بازتاب غمت، آسمان آسمان بیابان است
مرگ در کوچه می وزد امشب، باز تنهایی ات پریشان است

کاسه‌های گرسنه می آیند، کودکانی یتیم و بغض آلود
دست‌هایت پُر است از ایمان، سفره امّا گرسنه نان است

شانه‌هایت پرنده زخمند، در فضای کدورتی جاری
در نگاهت ستاره ای پنهان، پشت اعماق درد سوزان است

هفت پشت فرشتگان لرزید، از صدای شکستن بالت
بازوان نحیفت، ای بانو، تکیه گاه عصای ایمان است

پشت احساس گرم نخلستان، بوی مردی غریب می آید
عطر زخم شقیقه اش گویی، بوی تاریخ رنج انسان است

کوفه در کوفه بی‌وفایی را، با شکوه شکسته تاب آورد
با سکوتی که در مناجاتش، حزن داوودی نیستان است




23 فروردین 1392 834 4

باران

هوای دل انگیزی است اینجا

آسمانی پر ابر 

هر کجا کم کمکی آب نشسته به زمین

وزش سرد نسیم

فرو ریختن لطف خدا

کم کمک باران است



23 فروردین 1392 1514 7

با عشق به تو

تو خواسته ای نقل مجالس باشم
با عشق به تو همیشه باعث باشم...
تو منبع الهام رمان ها بشوی
من سوژه ی اخبار حوادث باشم


23 فروردین 1392 520 2

العجل ای آخرین دُرٌ زمان...

ای غروب غیبت تو, نوبهار عمر من
آفتاب العجل در کوچه های عصر من

ای قنوتت هم دعا بهر غریب
تو بخوان این آخرین امن یجیب

قبله راز و نیاز من تویی
“مستجبات نماز من تویی“

صبح هر جمعه دعای ندبه ام
می ترواد از دل پر غصه ام

تا به کی ای آفتاب پشت ابر
گریه, ناله, صبح جمعه, هر سحر

مادرت در پشت در خواند تو را
جد عطشان تو هم خواند تو را

العجل ای مهدی صاحب زمان
العجل ای آخرین دُرٌ زمان



22 فروردین 1392 649 5

رباعی فاطمی 2

ای آنکه لگد به حالتان رحم نکرد
آتش به مقام بالتان رحم نکرد
یک خُرده حساب مهدی ات دارد با
مردی که به سن و سالتان رحم نکرد


22 فروردین 1392 1087 5

غزل یک شب بدون ماه

یک تکه خاک خشک تو باران مرا بخوان
یک شب بدون ماه تو ماه دلم بمان

رویا سکوت خاطره باران بهانه بود
مضمون شعر های غریب مرا بخوان

یک بیرق سیاه تو مردی شبیه من
باران ببار روی جسد های نیمه جان

تنها نشسته ام به تماشای این غروب
تردید اشک دلهره یک نامه بی نشان

آهی بکش به دفتر نقاشی ام غزل
یا طرحی از شکوه افق های بی کران

لبخند شوق عشق شکفتن خدای من
گم می شوم میان هیا هوی این جهان

ای دل امان بده که برایت غزل شوم
زیبا ترین غزل به فراسوی این زمان


21 فروردین 1392 1145 3
صفحه 223 از 254ابتدا   قبلی   218  219  220  221  222  [223]  224  225  226  227  بعدی   انتها