در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو ماه آبان 1391)

دفتر شعر

میلاد امام حسن مجتبی علیه السلام

ترانه لالای فاطمه(س)

ای خسرو کرامت دنیای فاطمه
زیباترین ترانه ی لالای فاطمه
خورشید آسمان دل مرتضی علی
ای چلچراغ خلوت شبهای فاطمه
تابیده نور لطف خداوند لایزال
روح تو را ز پرتو سیمای فاطمه
گوییکه جبرئیل امین مژده میدهد
غرق ستاره گشته سراپای فاطمه
نام شُبر نهاده خداوند مهربان
روز ازل به غنچه زیبای فاطمه
جانم فدای مهر و وفای تو یاحسن
داری بسی نشانه ز بابای فاطمه
تو آمدیکه همدم و یار علی شوی
ای ماهتاب گوشه تنهای فاطمه
ایدل ز امتداد حسن راه خود بجوی
داری اگر تو هم سر سودای فاطمه


19 اردیبهشت 1399 24 0

خواهش مور از حسن ( در مدح امام حسن علیه السلام)

ماه کامل می شود با تابش نور  از  حسن
نور بر موسی رسد  از جانب طور از حسن
دیده بینا می شود  چون مه نمایان می شود
نور می گیرد دوباره چشمه کور از حسن
زنده کرد این مه  چو عیسی  مردمان خفته را
زنده گردد این دل افسرده در گور از حسن
زینت دوش نبی  نور دو چشمان علی  
گشته خاموش آتش کین  آتش هور از حسن
خلق و خویش  خلق و خوی جدّ پاکش مصطفی
همچو جدّش مصطفی  نشنیده کس  زور از حسن
ابر و باد و رعد و باران آید اندر خدمتش
هم اطاعت می کند  مُلک و مَلَک، حور از حسن
سوره انسان بگوید ماجرای نذرشان
نور می گیرد از او هم نجم و هم خور از حسن
" ماه ما در نیمه  ماه خدا پیدا شده "
سفره ماه خدا پر برکت؛ این سور از حسن
نام او باشد قرین  بخشش و لطف و کرم
خواهشم پیش سلیمان خواهش مور از حسن
من غلام کوچکی باشم برای اهل بیت
در دلم شد شعله ور  این آتش و شور از حسن
"معترف"! شاید در این شب  گفته زهرا مادرش :
چشم دشمن  چشم بدخواهان شود دور از حسن
🌷مهدی  موسایی   دزفول 
پنجشنبه  ۱۸  اردیبهشت  ۱۳۹۹ 🌷


19 اردیبهشت 1399 19 0

ایام پریشانی

ایام پریشانی

سحری نیست که دلبسته برویت نشوم
گذری نیست که آواره به کویت نشوم

کو شبی را که به همراهی چشم سیه ات
مصرع ناب غزل های نکویت نشوم

کفتر جلدم و بنشسته لب بام امید
ساکن چاه دگر از سر جویت نشوم

مثل یک ذره ز خاک ره اگر پر بکشم
لحظه ای نیست که آویزه بمویت نشوم

شوکران غم عشقی که نهادی به جگر
عطشی داده که سیرآب سبویت نشوم

نور چشمان من از نرگس هنگامه توست
غمزه ای کو که ز هر دیده بسویت نشوم

وای بر من اگر از خاطره هایت ببری
وای اگر محرم اسرار مگویت نشوم


17 اردیبهشت 1399 25 0

چه کنم؟ ●مناجات●

چه کنم ؟ ●مناجات●
بار الهی' من و این حال پریشان چه کنم؟
در مسیر طلبت بی سر و سامان چه کنم؟

زمزمی کو که نشانم عطش از آتش دل
تشنه لب در دل این برّ و بیابان چه کنم؟

کوچه در کوچه نشان از ره تو می جویم
تو بفرما من سر گشته و حیران چه کنم؟

عمر خود داده و چیزی نگرفتم ز جهان
با تهی دستی خود لحظه تاوان چه کنم؟

هر کجا رو بکنم پر ز گناه است و گناه
توشه ای را که نهم بر کف میزان چه کنم؟

گر که خواهم بروم تا سر ملک ملکوت
مرغ بی بال و پر و تاب و توانم چه کنم؟

ای که لبریز بهار و گل و باران هستی
منکه جامانده در این فصل خزانم چه کنم؟


17 اردیبهشت 1399 20 0

در کوچه باغ آینه

در کوچه باغ آینه

دردی اگر به سینه چو مرهم نهاده ایم
اشکی به آب دیده چو زمزم نهاده ایم

باران ترین طراوت فصل بهشت را
در بیشه های لایق شبنم نهاده ایم

نجوای بی قراری دل های خسته را
آوازه ای به آهِ دمادم نهاده ایم

شادی و غم مکمل یکدیگرند و ما
این قصه به دامن آدم نهاده ایم

از انحنای قامت شب تا دم سحر
صدها ستاره شاهد و همدم نهاده ایم

ما زمهریر زمزمه جان خسته را
دیوار شعله های جهنم نهاده ایم

آن را که جز ترانه دلدادگی نبود
در کوچه باغ آینه محرم نهاده ایم


16 اردیبهشت 1399 31 1

نمی دانم

نمی دانم  روم ‌بیرون؟ بمانم خانه؟ بیحالم
از این حال پریشانم  درون خویش مینالم
چه دلگیر است احوالم!  چه بی تابم من از یادت!
ببین این حال زارم را  به قربان خد و خالت
در این بحران ویروسی  گرانی از کجا بارید؟
دلم بی تاب می گردد ؛ مگو: مهدی  چرا نالید؟
درون خویش پوسیدم   نشان ده راه بازارم
قفس را در گشا ای دل ! مده دیگر  تو آزارم
"شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل"
خدایا بیم از این دارم  که بر ناحق شوم مایل
دعای افتتاح امشب  حواس جمع می خواهد
به هنگام دعا خواندن ز هر جا حرف می بارد
کلید گنج میخواهی   "دعای صبح و آه شب"
خدا را در دل شب خوان  ز دل بر گو تو یک" یا رب"
خدایا حال ما را بین!  که ما اکنون  ز بی حالی
شکایت می کنیم از حال و از این وضع بی بالی
تویی فرمان توفان ها  ! تویی آرامش جان ها !
تو آرامش دهی  بعد از تمام رعد و توفان ها
هدایت کرده ای ما را به سمت سفره احسان
ز خوبیّ و بدی راهی نهادی در دل انسان
تو ما را خوب بشناسی گنه کاریم و بی باریم
ببین از ترس آینده   سرشک از دیده می باریم
نما یاری خداوندا  که هستم "معترف" پیشت
چه شیرین است اِنعامی که همراه است با نیشت
ز ما دفع بلاها کن  که طاقت نیست جان ها را
چو طاقت نیست جان ها را مدارا کن کمی با ما
" اگر غم لشکر  انگیزد که خون‌عاشقان ریزد"
برای دفع شرهایش   ز  دلهامان دعا خیزد
"سخن در پرده می گویم   چو گل از پرده بیرون آی "
که وقت خوش همان باشد که پیش گل بگیری جای
🌷مهدی موسایی   دزفول
سه شنبه   ۱۶  اردیبهشت ۱۳۹۹🌷








 


16 اردیبهشت 1399 21 0

چشمان تو

در نفسهایش نهان است عطر گلهای بهار 

طاقتم رابرده عطری که رسید از سوی یار

 

واژه واژه چشمهای تو غزل میگوید و 

عاشقت میشد دلم کم کم کمک دیوانه وار 

 

راز دل جاری نگردد بر زبان بی اختیار 

اه چشمم میکند راز دلم را اشکار 

 

‌                                                 ‌ ‌‌‌    ‌

قبل دیدار تو این ماهی دلش آسوده بود

بعد دیدار تو شد آشفته‌حال و بی قرار

 

عشق من در ابتدایش یک  نهال تازه بود 

بعد عمری شد شبیه یک درخت ریشه دار



16 اردیبهشت 1399 28 0

باران گل در آتش

زنگی بزن ، حالی بگو
گاهی پیامی، شکلکی
یک بوسه از راه دور
قلبی ،گلی یا چشمکی

شعری پیامی عاطفی
حالی صفایی قصه ای
لبخند شادی عشوه ای
بغضی و اشکی غصه ای

آنی توئیتی بار کن
در صفحه ات اسم مرا
بالا و پایین کن دمی
هم روح و هم جسم مرا

در اینستا عکسی بزن
از چهره چون ماه خود
ما رابسوزان شمع جان
در شعله های آه خود

خیلی بدم این روزها
درگیر با داغ و غمم
حس می کنم این روزها
دوراز تو و نامحرمم

همراه با یک دسته گل
گاهی سراغ من بیا
امشب بیا فردا بیا
ای سرو باغ من بیا

محض رضای عاشقی
گاهی دلی را شاد کن
گاهی هوایی تازه کن
از من به باغی یاد کن

طاووس هندوستانیم
ای طوطی شیرین سخن
گاه از کلاغی یاد کن
در باغ و دردشت و دمن

ما روزگاری داشتیم
عهدی نوشتیم از ازل
باشیم دائم یار هم
همواره در ماه عسل

انگار یادت رفته هان
قولت ، قرارت با دلم
یادت نمانده ساختی
با دست خود آب و گلم

حالی خطایی کرده ام
با من مدارا می کنی
بیچاره ام در مانده ام
بخشش ،نگارا می کنی

من آدمی دور از وطن
من طوطی نقش قفس
من بلبل دور از چمن
من روسیاهی بوالهوس

نانی اگر دزدیده ام
انگور باغت چیده ام
شوخی، قضا بود و قدر
حتما به رویت دیده ام

امشب بیا در خانه ام
در کلبه ویرانه ام
ای دلبر دیوانه ام
هم خویش وهم بیگانه ام

این آدم مغضوب را
راحت کن از درد فراق
باران گل در آتشی
من سوختم از اشتیاق

علیرضا نجفی
اردیبهشت ۹۹


16 اردیبهشت 1399 22 0

گلدسته امید

گلدسته امید

بیا تا رونق کاشانه از شوق تو باز آید
نسیم از گلشن امید واری سرفراز آید

دمادم درخیال مقدمت باشد جهان اما
نمی دانم قضا کی همره اهل نیاز آید!

چه می شد خاطر نازکتر از برگ گلت جانا
دمی با دیدگان پر زاشک وناله ساز آید

بگیرد انتقام از غارت باد خزان روزی
اگر دست پر ازمهر ووفایت چاره ساز آید

چه زیبا می شود روزیکه از گلدسته امید
اذانی با صدایت مژده ی اهل نماز آید

که ای سرگشتگان وادی چشم انتظاریها
سواری از فراسوی افقهای حجاز آید

بگویت هاتفی زآنسوی شهر نیک فرجامی
که اینک موسم وصل نگاری دلنواز آید


15 اردیبهشت 1399 19 0

منزل مقصود

منزل مقصود

خود مگر چاره کند زخم نمکسود مرا
تا به کیوان ببرد رایحه ی عود مرا

بکشاند به سر شانه ی الطاف سحر
شعله ای از جگرم وز کفنم دود مرا

نغمه در نغمه براند غزلی از لب من
نقل مجلس بکند منزل مقصود مرا

ذره خاک تنم را غم افلاک ار نیست
کیمیا کرده خودش بخت غمآلود مرا

من به اشراق دل غمزده آواره شدم
تا دلیلی بشود کعبه ی معبود مرا

به در خانه خوبان ببریدم که بهشت
نکند صرفه بدین حکمت موجود مرا

ای بنازم به نظر بازی رندانه ی او
زده از خاک رهی تاج و کلاخود مرا


15 اردیبهشت 1399 20 0

داستان عشق

داستان عشق
دل داده ام به دایره خستگان عشق
آواره ام ز بوم و بر بی نشان عشق

در جستجوی جوهره ی ناب آرزو
ساییده ام سری به در آستان عشق

اشراق قلب من به تمنای مژده ای
با هر بهانه می کندم ارمغان عشق

ایکاش اگرکه فرصت عمری بما دهند
نذر قدوم گل شود و همزمان عشق

بال و پر مرا به مرارت کشیده اند
جا مانده ام اگر ز ره آسمان عشق

من صید ناوک سر مژگان دلبرم
زخمی ترین ترانه تیر و کمان عشق

تقدیر بخت ما و پر شال همتش
بالا بلند مملکت بیکران عشق

شیرین تر از کلام خوش نامکرر است
تا هر زمانکه می شنوم داستان عشق


14 اردیبهشت 1399 16 0

چند تک بیتی

عاشق که باشی حرف‌ها لبریز ابهام‌اند
شاید برای عشق حتی شعر کافی نیست

مکن مویت پریشان، ای پریشانم
تو مویت «بوی جوی مولیان» دارد

کاش قبل از مرگ من پایان پذیرد دوریت
بی تو بودن مرگ بود و هست و خواهد بود هم

چه شود برای جانان، برود سر و دل و جان
که مگر پسندش افتد، بپسندند این گدا را‌‌...

به کفم خدا نهاده، چو کمان زبان نغزی
که بگیرم ار بخواهم، همه ماه‌صورتان را

به جز از تو را نخواهم، چه غمیست داغ عشقت...
که گناه بی‌شمارم، شده زخم دل خدایا

نه خدا، به جز تو هرگز، و خدا تو تا همیشه
که رفیق چون تو دیده، که حبیب چون تو دارد؟

اگر ای نگار مستم، نبدی تو دلستانم
نه دلی به سینه بود و نه ز دین ما نشانی

معلم بودنم آسان نبود اما دلی دارم
که شاگردم ولو خونم بریزد، دوستش دارم...


14 اردیبهشت 1399 15 0

دو دیده باز بر راه است

دمی از ماه بگذشت و  گمانم آخر ماه است
و این فکر است در ذهنم که یوسف باز در چاه است
چه خوابی دید یوسف تا ز چشمم گشت غایب او
دو دیده خون فشان است و جگر پرسوز و پر آه است
چه وقت از پرده غیبت برون آید مه کنعان ؟
از این افکار یعقوبی دو دیده باز بر راه است
 چو پنهان گشت در ظلمت  مهی چون یوسف از چشمم
گمانم این همه سختی بر آدم‌از سر جاه است
زلیخا را غلط ها داد سوداهای شیطانی
تمام لذت دنیا  به قرآن چون پر کاه است
چه فکرت ها که می کردند با یوسف  برادرها
عزیزان زلیخا را بگو یوسف کنون شاه است
"غلام همّت آن "  " معترف" هستم  در این عالم
که گفتا: هر چه  دارم من   فدای شاه و درگاه است
🌷مهدی موسایی   دزفول
شنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۹   🌷


13 اردیبهشت 1399 20 0

خاطرات آدم

در خلوت خویش جستجویت کردم
هر لحظه دوباره آرزویت کردم
در خاطره های دور آدم، حوّا!
چون گِردِه نان تازه بویت کردم
ای سنگ دلی که راه بستی بر دل
با تیشه عشق روبرویت کردم
من کوزه دل شکسته قلبم را
سیراب زچشم چون سبویت کردم
در آتش عشق چون درختی بی برگ
عادت به خزان خلق و خویت کردم

علیرضا نجفی
اردیبهشت ۹۹


13 اردیبهشت 1399 18 0

می شمارم

می شمارم

شب ها ز یادت اختر غم می شمارم
با هر نفس آهی دمادم می شمارم

در اشتیاق نرگس چشمان مستت
عطر تو را از بوی مریم می شمارم

صد آسمان را با نگاهت می شماری
منهم ز دیده اشک نم نم می شمارم

امروز و فردا میکنی دیدار خود را
شاید نمی دانی که دارم می شمارم

دل خستگان شهر تو بسیار هستند
آوارگانی را که کم کم می شمارم

زآنشبکه گفتی صبح نزدیکست آری¤
روز و شبم را غرق ماتم می شمارم

چیزی نمانده طی شود فصل جدایی
این روزهایی را که من هم می شمارم

¤ الیس الصبح بقریب


13 اردیبهشت 1399 21 0

خاک بقیع

خاک بقیع
پروانه شوم گرد فضای تو بگردم
در خلوت بی بام هوای تو بگردم

قربان تو و تربت پنهان و غریبت
چون باد سحر زیر لوای تو بگردم

در گستره خاک بقیع اشک بریزم
بر مقبر بی صحنُ سرای تو بگردم

پیدا نشود آینه در دامنی از خاک
آگه مگر از شرح کسای تو بگردم

تا مکتب اسلام صفایی ز تو دارد
باید که به بدنبال دعای تو بگردم

من گمشده خویشمُ شاید نتوانم
در قاف بلندای همای تو بگردم

آتش بجگر داری و آرامش جانی
قربان تو و درد و بلای تو بگردم

لاجرعه ای از اشک ز چشمم بفشانم
تا زمزم بی حوض طلای تو بگردم

من زائر سر گشته آدینه دردم
قربانی بی چون و چرای تو بگردم

معصومی اگر فرصت عمری دهدم باز
بر گردهمین حول و ولای تو بگردم


12 اردیبهشت 1399 20 0

احوال نا فرجام

احوال نافرجام

گر شبی را با دل غمدیده همدم می شدی
نغمه ای شوریده را آهی دمادم می شدی

زخمه زخمه می زدم شوری به آوای دلی
تا اذان صبحدم بر سینه مرهم می شدی

عقده وا میکردی از قلب پریشان گشته ای
این سر دیوانه را عقل مسلّم می شدی

هر نفس جان می گرفتم از تماشای گلی
آیتی از مژده عیسی ابن مریم می شدی

مصرعی را می سرودم در تب و تاب غزل
با سرشک دیدگان دریای زمزم می شدی

بیقرارم کرده ای در غربت سودای خویش
با من گم کرده ره ای کاش محرم میشدی

این عطشناکی مرا آخر به آتش می کشد
در کویر لحظه هایم کاش شبنم می شدی

من چه میدانستم از احوال نافرجام خود
ای فلک روزی که منزلگاه آدم می شدی


12 اردیبهشت 1399 19 0

آقا، آقا ، سلام، آقایم







السلام علیک یاآقا ومولایم یا حجت بن الحسن (عج)ادرکنی



آقا، آقا ، سلام، آقایم

از پنجره حجم کوچه می پایم

تا اینکه کنی طلوع در کوچه

سر، بر دیوار خانه می سایم

کی می آیی کنی پر از چشمت

ای مست! به شوق، جام مینایم

هرجمعه که می شود پریشانیست

سهم دلک پر از تمنایم

هرجمعه که می شود پرازعشقم

هرجمعه پر از شراب و شیدایم

هرجمعه جنون نشسته در جانم

هرجمعه شهید عشق لیلایم

هرجمعه دلم، دلیل راه من

هرجمعه ذلیل عشقت آقایم





12 اردیبهشت 1399 17 0

صبحگاه روشن

چون‌گرفتی دست پایین خویش را
بیش را کم ، کم گرفتی بیش را
آشنا پنداشتی بیگانه را
لاجرم بیگانه خواندی خویش را
نیش خوردی نوش جان انگاشتی
نوش خواندی از جهالت نیش را
این قدر در باغ بودی پس بگو
فرق گل با تیغ های ریش را
خضر باید تا نگیری مرشدت
زاهد سالوس کج اندیش را
هست در هفت آسمان شهری درآن
نیست فرقی شاه با درویش را
رو به بالا کن فراموشت شود
زهد زاهدها و طول ریش را
شب اگر یلدا به پایان می رسد
کن فراموش این شب تشویش را
باش چون آئینه هایی صیقلی
صبحگاه روشن در پیش را

علیرضا نجفی
اردیبهشت ۹۹


11 اردیبهشت 1399 22 0

شمع فروزان (معلم)

شمع فروزان(معلم)

من از شمع وجودت چاره میسازم شب خود را
که برگیرم به تاریکی فروغ از کوکب خود را

بیاد خویشتن دارم ز عطر و بوی گفتاری
که با نام خدا هرلحظه وا کردی لب خود را

برای هر نفس مهر و محبت جرعه ها دادی
که بنشانم ز انفاس مسیحایی تب خود را

به رویم برگشا صد روزن از انوار دانش را
که یابم کوچه کوچه رهگذار مذهب خود را

برایم آرزو کردی که "ای نوباوه ی دانش!
میالا با غرور خود مقام و منصب خود را

شتابی گر گرفتی در مسیر آرزوهایت
مکن از جاده بیرون امتداد مرکب خود را"

مرا دریاب ای شمع فروزان، آفتاب عشق
بیان کن باردیگر نکته نکته مطلب خود را

◇ تقدیم به همسرم "عالمه خدادادی" که الفبای علم و دانش را به نوباوگان دبستان ادب پرتو افشانی می کند.


11 اردیبهشت 1399 30 0
صفحه 3 از 254ابتدا   قبلی   1  2  [3]  4  5  6  7  8  9  10  بعدی   انتها