در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو ماه آبان 1391)

دفتر شعر

مقام معلم

روشنی بخش دل و جان شده گفتار معلم
آفتابی که خجل مانده ز انوار معلم

عمر خود گر بکنم هدیه بپایش چه عجب
حق مطلب نشود از کم و بسیار معلم

ای بسا معرفتی را که بما گفت و نشد
باز هم در دل ما رخنه ز اسرار معلم

گفت مولای دو عالم که مرا هرکه بیاموخت
حرفی از علم و ادب از یم سرشار معلم

-خادمش گردم و تا شام ابد مدیونم
اینچنین کرده علی ع صحبت معیار معلم

قامت سرو جهان طالب اسرار حق است
تا که هرگز نشود موجب انکار معلم

کاش میشد که از این بیش کنم فرصت اگر
نقد عمری بکنم صرفه به بازار معلم

برج و باروی حقیقت همه اندیشه اوست
کرسی و لوح و قلم گشته چو ابزار معلم


11 اردیبهشت 1399 26 0

غزلی برای امام رئوف

با صدایِ بالِ کفتر یاکریمی خواب رفت
با نوایِ روضه‌خوان صحنِ قدیمی خواب رفت
عشق آمد گُل بچیند از لبانِ شاعرت
در میانِ دودِ اسپندِ نسیمی خواب رفت
باز در نقارخانه پیرِمردی اهلِ دل
با سلامِ ساعتِ هشتِ کریمی خواب رفت
ابری از عرش آمد و بر سنگفرشِ کشورت
اقتباس از گریه کرد و در حریمی خواب رفت
رویِ نبضِ سردِ سرماخورده‌ٔ بغضِ گلو
اشکِ گرمِ دخترِ رز با شمیمی خواب رفت  
پابه‌پایِ قلبِ آهو، پابه‌پایِ مرغِ عشق
با دویدن سمتِ تو هر ترس و بیمی خواب رفت
پنجره فولادِ چشمِ خادمان و زائران
با کلام‌ُالله لبخندِ حکیمی خواب رفت 
مرگ رفت و رختِ خود کند و برایِ تا ابد
با ضمانت‌نامه‌ و میلِ زعیمی خواب رفت
از دل و جان و جهان و خاطرِ بیمارِ ما
غمزه‌ٔ غم با نگاهِ مستقیمی خواب رفت
بویِ پیراهن نمی‌آید اگر از راهِ دور
پایِ دفتر ذکرِ خیرِ ماه‌سیمی خواب رفت
 
سیّدمحمّدرضالاهیجی


11 اردیبهشت 1399 23 0

اختر بی رونق ایام

اختر بی رونق ایام

آشفته دلی مثل سر زلف سیاهی
چون برگ خزانیکه رود بر سر راهی

شب را به سحر دوخته ای تا که بتابد
در برکه ی چشمان تری جلوه ماهی

دل می‌زنی ای اختر بی رونق ایام
پابند غم و حسرتی از تخت و کلاهی

با کشتی وارونه دنیا چه توان کرد
روزیکه نباشد اثر از پشت و پناهی

در معرکه هر دو جهان غرقه بخونست
آن را که نشد لطف خدا یار و سپاهی

صد سال اگر عمر کنی شادی و غم را
این ثانیه ها طی بشود خواه نخواهی

ترسم نرهد پای تو معصومی از این دام
با فرصت جامانده که مشغول گناهی


10 اردیبهشت 1399 19 0

جز کساد شادمانی نیست در بازار عشق

در فضای سینه ی من ناگهان پیچیده آه
آشکارا تر از این کی در نهان پیچیده آه

با همان شوری که در چشمان من خشکیده اشک
حدس باید زد که در هفت آسمان پیچیده آه

جز کساد شادمانی نیست در بازار عشق
بس که در هر آستانی رایگان پیچیده آه

تا به امروز از ازل جز سینه ی اصحاب عشق؟
در کدامین سینه ارزانتر، گران پیچیده آه؟

آسمان بغضش چرا باید نترکد بعد از این؟
از فضای سینه ام در کهکشان، پیچیده آه

مقصدم شد ناکجا آباد زیرا مثل باد
خیره سر بر کشتی ای بی بادبان پیچیده آه

گوشم آواز پر جبرئیل را کی بشنود؟
از فراتر ها، فراتر از گمان پیچیده آه

در خودم پرالتهاب و از غمم بی اجتناب
اینچنینم شعله ور چون آنچنان پیچیده آه

طاقتش طاق است این دل طاقتش طاق است صبر
چون که افزون تر ز میزان توان پیچیده آه

دل نه بل آتشفشان دارم که جان در آن گداخت
از کران سینه ام تا بی کران پیچیده آه

خلوتی خوش با خدا دارم به هنگام نماز
چون که در محراب من بعد از اذان پیچیده آه


10 اردیبهشت 1399 22 0

نیامدی بیا

چشمها دچار ضعف دید شد نیامدی
ریشهای ما و مو سپید شد نیامدی
آرزوی دیدنت برای ما عزیز دل
صرف فعل ماضی بعید شد نیامدی
ماهها و هفته ها و روزها گذشته شد
قرنها و سالها جدید شد نیامدی
عمر های ما ببین تمام شد به باد شد
قرن پشت قرن ناپدید شد نیامدی
این قدر مصیبتی که دیده ایم و داغها
هجمه های دشمنان شدید شد نیامدی
سوخت استخوان انتظار و منتظر بیا
عشقتان امیدِ نامید شد نیامدی

علیرضا نجفی
اردیبهشت ۹۹


08 اردیبهشت 1399 18 0

علم می خواهم

چون راه نرفته ای ، قدم می خواهم
چون آتش نیم مرده ،دم می خواهم

چون لشکر سرشکسته ی بی علمی
با نام تو ای عشق علم می خواهم

چون وسعت پر آفت گندمزاران
با دست تو شوکران و سم می خواهم

قربانی زیر تیغ خورشید شدم
مانند کویر تشنه نم می خواهم

اسلامم و نا امیدم از ملک حجاز
ایرانی و فرهنگ عجم می خواهم

من سوریه و عراق و ایرانم که
همواره مدافع حرم می خواهم

کنعان بلا دیده ی قحطی زده ام
از یوسف مهربان کرم می خواهم

گر در ره عشق چاه اندوه پر است
آماده عاشقی و غم می خواهم

گفتند ضریح عشق مانند بت است
در کعبه سینه ام صنم می خواهم

علیرضا نجفی
اردیبهشت ۹۹



08 اردیبهشت 1399 19 0

بیا مهمانی

بهتر از هر که تو احوال مرا می دانی
نانوشته همه الواح ازل می خوانی
ای که همواره در اندیشه مسکینانی
وقت افطار بیا خانه ما مهمانی
صاحب الامر تویی واسطه هرفیضی
دور باد از تو غم غربت و سرگردانی
خانه هر که که هستی دم افطار ای کاش
در دعا یاد کنی از من غمگین آنی
با صدای خوشت ای کاش رسد در گوشم
کاش هنگام سحر زمزمه قرانی
بوی پیراهنت ای کاش نسیمی آرد
تا چراغان بشود دیده هر انسانی

علیرضا نجفی
اردیبهشت ۹۹


08 اردیبهشت 1399 18 0

کردی به نگاهی دلم ازخانه به دوشان








کردی به نگاهی دلم ازخانه به دوشان

ای عشق تودریای پرازموج وخروشان

دل بردن من سهل ترین کار که کردی

شد این دل دیونه هم ازحلقه به گوشان

با جرعه ای ازجام نگاهت شده دل مست

تا دید تو را راسته باده فروشان

گر می شود ازباده وصلت به شب عشق

تا صبحدمان طفلِ دلِ ساده بنوشان

وا کن دمی آن مصحف ویاسینی ازآن را

با لحن خوشت بر دل مجنون بنیوشان

در محضر چشمان تو ای خوبترین، دل

لب بسته ترین عاشق وسرخیل خموشان

دل نیست اگر بهر تو یک عمرنجوشد

با هُرم نگه ، دیگِ دلِ خسته بحوشان






07 اردیبهشت 1399 22 0

جهان بعد از تو

هنوز فعل من از تو: به دست آوردن
چه انتظار بعیدی که دارم از دشمن

فدای چشم زیان بارت: آبی دریا
نبخش فاصله‌ها را به عاشق‌ات: آهن

تو را همیشه قسم داده‌ام که برگردی
به عاشقانه‌ترین «خواستن، توانستن»

نوشتم‌ات که عذاب ندیدن‌ات بس نیست؟
جواب نامه صریح و کشنده بود: اصلا

جهان بعد تو، آه این جهانِ بی منطق...
که مرد می‌شود از بغض و گریه آبستن

به جرم «رفتن» تو در «حقوق» می‌گویند
بـدون آلـت قتـالـه سـوژه را کـشتـن...!


07 اردیبهشت 1399 40 0

ای کرونا ویروس

((۱))

این عرصه که بر ما شد، تنگ ای کرونا ویروس
شک نیست که می بازد، رنگ ای کرونا ویروس

شمشیر ز رو بستی؟ اشکال ندارد چون
شمشیر تو خواهد زد، زنگ ای کرونا ویروس

از نشئگی ات پیداست، کوکی و چه کوکی ناب
شاید زده ای بستی، بنگ ای کرونا ویروس

رو رو که شکستت هست هر لحظه مسجل تر
با مات خطرناک است، جنگ ای کرونا ویروس

ای فسقلیِ چینی پیداست که خواهی دید
یک روز کمیتت را، لنگ ای کرونا ویروس

بد نگذرد، این ایّام بر وفق مرادت شد
انداخته ای تَنقَل، منگ ای کرونا ویروس

دستار ببند احمقّ، زیرا که نخواهد خورد
بر کَلّه ی پوکت کم، سنگ ای کرونا ویروس

هیچت نه گمان باشد، ای خُل یقه ی ما را
انداخته ای بیجا، چنگ ای کرونا ویروس؟

شک نیست که خواهی باخت این قافیه را رسوا
شک نیست که خواهی کرد، هَنگ ای کرونا ویروس

((۲))

دست از سرِ ما بردار، آی ای کرونا ویروس
چون در تو نمی ماند، نای ای کرونا ویروس

ای بی همه کس گورت، کنده ست بلا تردید
تا خرخره غرقی در لای، ای کرونا ویروس

تو آمدی از ووهان، در قم بخوری سوهان؟
ما با تو نمی نوشیم، چای ای کرونا ویروس

گفته ست کدام احمق؟ : بشتاب برو بگذار
هان؟ روی دم شیران پای ای کرونا ویروس؟

ما از تو نمی ترسیم ای فسقلیِ چینی
بر ما نه، نه بل بر تو، وای ای کرونا ویروس

ای بر پدرت لعنت، برگرد برو ووهان،
گم شو برو از اینجا، بای ای کرونا ویروس


07 اردیبهشت 1399 22 0

سفره لطف و کرم (ماه مبارک رمضان)

تقدیر چنین بود که دنبال تو باشم
تو آنِ دلم گردی و من مال تو باشم

هرجا گره افتاده به کارم ز تو گویم
دیوانه ای از رایحه ی شال تو باشم

یک عمر بگردم که سراغ از تو بگیرم
لب تشنه پی چشمه سلسال تو باشم

از دولت اشکی که به رخسار تبآلود
دُردانه ترین جوهر سیّال تو باشم

با بال صبا طی کنم این مرحله ها را
خاک رهی از کعبه ی آمال تو باشم

ایکاش جدایم کنی از هرچه نخواهی
ایکاش که جامانده به غربال تو باشم

مهمان سر سفره لطف و کرمت کن
تا با رمضان راهی شوال تو باشم

با فصل بهارم سر و سرّیست نهانی
تا رهگذر کوچه ی هر سال تو باشم
◇ اول رمضان ۱۳۹۹، معصومی


05 اردیبهشت 1399 30 0

چو آفتاب

هرگز کسی چو من به غمت مبتلا نشد
وآن کس که پایبند غمت شد رها نشد

لاجرعه ای ز جام وصالت به سر کشید
مستانه ای که رسته ز حول و ولا نشد

بیگانه هرچه زخم زبان زد عجب مدار
وآن کس که از نشان ره ات آشنا نشد

مرغی که شاهد گل باغ حقیقت است
دیگر ز آب و دانه ات ایجان جدا نشد

عمرم گذشت و بر سر پیمان نشسته ام
دانی تو هم که وعده ز خوبان وفا نشد

من بودم و تو بودی و امید دیدن ات
دل بود و غم که شاهد مهر و عطا نشد

نامت چنان سپیده و رویت چو آفتاب
برگو چرا نیآمد و از دل چرا نشد ؟!


05 اردیبهشت 1399 30 0

کرونا ویروس 2019

کرونا آمده امّا همگی در خوابیم
که چنین روز به غفلت همگی کم یابیم

راه را بر سر این کوچه نشانم دادند
و چرا این همه رحمت به جهانم دادند

که اگر از کرونا جان به قضا نسپاریم
یا که در شام بلا دل به خدا نسپاریم

روزِ ما شب بشود یا که پریشان برسد
تا که پایان دل انگیز، بهاران برسد

از ندایی که ز فرمانده رسد پر بدهم
جز شهادت نَبُوَد راه که من سر بدهم

یادِمان باد به روزی که قیامت برسد
آن که دل را ندهد باز به رحمت برسد


04 اردیبهشت 1399 25 0

محو تماشای قمر ( در استقبال از ماه مبارک رمضان)

آمد از پرده برون ماه دل آرای سحر
مات و مبهوت شدم محو تماشای قمر
چون خلیل ار به تماشا به در آید بنگر !
بت شکن‌بر بت امّاره بزد سنگ و تبر
مه چنین جلوه نمود و  دل عاشق بربود
خویش گم کرده در این ماه از او نیست اثر
جلوه ای کرد و ما را به خدا وصل نمود
حیف بر آن که از این جلوه نفهمید خبر
سفره ای را که خدا پهن نموده است ببین
نور قرآن و دعا داده در این ماه ثمر
چون که پیوند زند دل به سحرگاه  خدا
آن زمان است کز این ماه بری زاد سفر
من دلم می تپد از اینکه مرا روز جزا
بکشانند به غل ها  و سلاسل  به سقر
آه و افسوس که آن طاعت و آن ناله زدن
به گناهی و به ظلمی همه رفته است هدر
بارالها !تو ز هر خوب تری  خوب تری !
کِی تو خواهی که در این ماه ببینیم ضرر؟!
بی گمان هر که دلش را به تو پیوند زده است
عاقبت آخر این ماه برد گوی ظفر
ما نداریم چنین توشه و اندوخته ای
" معترف" گفت : ز  غم هاست مرا حال بتر
رنگ رخسار مرا بین که چنین زرد شده است
شدم افسرده و می نالم از این  دال کمر
قبر خاموش و بسی منزل تاریک به راه
 بر  که ما را بسپاری  به رهی پر ز خطر ؟!
ای نوازنده ما ! بهر نوازش بنواز!
تا که ما بیقَدَران را بدهی قدر و قَدَر
می رسد دست فشان  ماه دل آرای وجود 
جان ما باد فدایش! که بود نور بصر
منتظر تا  برسد ماه نشیند لب حوض
دیده آلوده مکن  تا بکند نیک نظر
گر بر آید مه ما باز در  این ماه ،چه خوب!
نیست دیگر به دلم غصه و امّا و اگر
🌷مهدی موسایی  دزفول
چهارشنبه   ۳ اردیبهشت ۱۳۹۹ 🌷

 


03 اردیبهشت 1399 35 0

نزدیک تر از لب به تکلم

گیسو به گل آراسته ای، لب به تبسم

خاموشی و در خامشی ات صوت و سخن گم

می خوانی ام اما نه بدان سان که خلایق

می بینمت اما نه بدانگونه که مردم

از جسم رها نیستی اما ز لطافت

افزون تر از آنی که درآیی به تجسم

دور از منی آنگونه که عقل از دل و با من

اندوه تو نزدیک تر از لب به تکلم

لب باز مکن تا که ندانند خلایق

آن میوه ی ممنوعه نه سیب است نه گندم

خاموشی ات اینگونه که دریای معانیست

بر خاکِ  تکلّم چه نیازی به تیمم
 

رضا طهماسبی



02 اردیبهشت 1399 42 0

شعرسبز/چندآهنگ: سبکی تازه در سرایش پارسی

شعر سبز/چندآهنگ (از نوع نیمایی+ آزادِ عروضی)


ترانه های خنده ات/ بهانه ای به دست من/ که هیچ، از تو نگذرم/ اگر چه در خیال خود/ به چالِ وسوسه، دچار....//

اما یار!/ نگار!/ دلبر و دلدار!/ دلگیرم از تو/ و خودت می دانی/ مهربان من!/ جهان من!/ باش بعد از این/

مهربان ترین/ مهربان من!/ جهان من!/ جان من!/ جاودانه باش مهربان!/ به جان من.///



شعر سبز/چندآهنگ (از نوع سنتی+ آزادِ عروضی)


به عشقت دچارم؛ خوش ام در هوایت/ خوشا دل؛ خوشا جان؛ خوشا مُبتلایت//
شرمنده ام؛ اما/ از روزهایی که ... از شب هایی که/ رفتند/ و نماندند/ با معرفتِ عشقت/
آی! عشقِ با معرفت!/ جانانه!/ بی کرانه!/ بی نهایت!/ آن چنان که شایانِ خود/
ببخشای و ببخش!//


شعر سبز/چندآهنگ (از نوع نیمایی+ آزادِ عروضی یا به عبارت بهتر:
آزادِ عروضی+ نیمایی)

غمگین ام/ اکنون که نیستی/ مثل زمستان/ همچون بیابان/ چونان بیابانی که آه! گم شده باشد/
یا نَه/ ناپیدا شده باشد/ مدفون شده باشد/ زیر چکمه های زمستان/ اما امیدوارم/ به آمدنت/
که می آیی/ که گفتی که می آیی//
پس بیا/ زودتر بیا/ مثل التفات نوبهار/ بر نیاز کوه/
مثل پیک پاک آسمان/ بر فراز دشت/ مثل آب، مثل آفتاب/ مثل هر چه خوب، هر چه ناب/
ای یگانه ی دلِ خراب!/ زود تر بیا/ زودتر بیا و بعد از آن/ تا ابد، کنار من بمان!///



شعر سبز/چندآهنگ
(از نوع نیمایی+ آزادِ عروضی یا به عبارت بهتر:
آزادِ عروضی+ نیمایی)

زمانی سپید بودم/ پاک و روسفید/ زمستان وَش/ برف آسا/ به دور از بهار/ تا تو تابیدی/ عشق آسا/
و خندیدی/ باران وَش//
از همان زمان/ مهربان!/ یک به یک، شکوفه در شکوفه شد/ شاخه-شاخه-شاخه-شاخه های دل/ عاشقی سرای دل/
آفرین!/ می سرایمت که خود، سرودی ام/ شاعر عزیز شعر سبز من!/
آفرین!/ خوشنوا ترین!/ شعر سبز من!///


شعر سبز/چندآهنگ
(از نوع سنتی: سنتی با چند آهنگیِ تغییر در بُحور عروضی)

(فاعلاتُ فاعلاتُ فاعلن:)
با تو بودنم گلم! بهانه است/ این ترانه، این غزل، نشانه است/
با تو بودنم عزیز جان من!/ وای نازنین! چه عاشقانه است//

(فعولن فعولن فعولن فعولن:)
ولی گرچه هستی در آغوش شعرم/ جداییِّ تلخند در نوش شعرم/
نگاه تو را دوره کرد(ه)م دوباره/ ببینم نگردد فراموش شعرم///

(مفاعلن فَعَلاتن مفاعلن فَعَلاتن:)
خوشا دوباره ببینم تو را؛ دوباره بخندی/ شبیه زمزمه ی روشن ستاره بخندی/
مثال عاطفه ی خیس نوبهار بیایم/ به سبک حادثه ی ابر بی قرار بخندی////

(مفاعلن مفاعلن:)
بیا نگار ماه من!/ طلوع مهرگاه من!/
به دیده ام خوش آمدی/ یگانه ی نگاه من!/////


شعر سبز/چندآهنگ (از نوع نیمایی+ آزادِ عروضی)

دوست دارم ای تمامِ عشقِ من!/ باز، بر تو رو کنم/ با تو گفتگو کنم/
حس کنم نوازش لطیف دست هات را/ روی شانه ی دلم/
وان حمایتِ نجیبِ چشم هات را/ بر ترانه ی دلم.//
افسوس!/ گاهی/ از من دور می شوی/ از تو دور می شوم/
و چه بی اندازه سنگدل است/ واژه ی منفورِ جدایی/
هیچ ام بی تو/ ای همه چیز من!/ برگرد!///


شعر سبز/چندآهنگ
(از نوع نیمایی+ آزادِ عروضی یا به عبارت بهتر:
آزادِ عروضی+ نیمایی)

روزهایی که رفتند/ روزهایی که می روند/ روزی که باید بیاید//
چه باک!/ به قول آن عزیز:/ اَلا که نیست چون تو پاک/ (برای عاشقان)/ بمان خودت بمان!///


شعر سبز/چندآهنگ (از نوع نیمایی+ آزادِ عروضی)

صبح صادق است/ نوجوان هوای عاشق است/ در دلم تَغَزُّلِ شقایق است//
اگر بتوانم/ عاشقانه/ جان بسپارم/ در آغوشِ دلفریبیِ چشم هایت/ تا جانانه شوم/
در عشقت ای جانانه ی من!/ دوست دارم/ صبح صادق را.///

( شعرسبز/چندآهنگ،
قالبی شعری است که با انتقال از وزن و بحری به وزن و بحری دیگر، توان بهتری در ترسیم فضای روانی
شعر دارد و در معمول ترین نوع خود، شیوه ای در میانه ی سپید و نیمایی است و بطور کلی، از نظر ترکیب وزنی، دارای انواعی است از این قرار:

1- نیمایی+ آزادِ عروضی یعنی دارای عروضِ آزاد مثل سپید
2- نیمایی اما دارای وزن ها و به عبارت بهتر: بحرهای مختلف عروضی
3- سنتی اما دارای وزن ها و به عبارت بهتر: بحرهای مختلف عروضی
4- سنتی+ آزاد عروضی
5- سنتی+نیمایی با وزن ها و بحرهای مختلف عروضی
6- سنتی+نیمایی+ آزاد عروضی با تفاوت در اوزان و بُحور عروضی

مطلب دیگر:
لطفا در شناساندن و گسترش بیش تر قالب های تازه و توانمند سروش و سه گلشن هم مددکار باشید!
سپاس تان)


02 اردیبهشت 1399 34 0

انسیة الحوراء(س)

طَلعتْ ضياءُ هدایَتِها
فَرَحَ الزّمانُ بِرؤیتِها
و هی الرّفیعةُرافعة
رُفِعَ السّماءُ لِرِفعَتها
وَجَبَ الثّناءُ لَها لِأنْ
خُلِقَ الجمیعُ لِخِلقَتِها
زَهَرَتْ و إزدَهَرتْ لَنا
خُلِقَ النهارُ بِزُهرَتِها
خَجِلَ الشّموسُ لِأنّها
غلبتْ ضياءُ إضائَتِها
و لَیَغبطُها ملائکتُه
لِعبادتها و لِسَجدتِها
و بها النّبىُّ إفتَخَرَ
لَقَدْ إفتَخَرَ بِعَلاقَتِها
و علیُّ تَزوّجَها فلا
کُفُوأٌ لَه لِشرافتِها
يَتحبّبُ شيعةُ آلِ على
لِينالَ مَقامَ شفاعتِها
عَجِزَ الجمیعُ لِوصفها
يَتحيّرون لِمِدْحَتِها


02 اردیبهشت 1399 26 0

قطار عشق

دیگر کسی برای تو چشم انتظار نیست
دیگر دل شکسته دلان بی قرار نیست

ماهی به تنگ کوچک خود خو گرفته است
ماهی دگر به حال خودش داغدار نیست

پرسیدی ام از عشق و مردد شدم کمی
دیگر به قلب خسته ی من اعتبار نیست

اینجا کسی به فکر کسی نیست نازنین
اینجا کسی برای دل خسته ، یار نیست

باشد منم شبیه تو دلسنگ میشوم
باشد از این به بعد دل من دچار نیست

وقتی قطار عشق مرا هم سوار کرد
فهمیدم آن زمان که کسی در قطار نیست
#امیرعباس_صالحی


01 اردیبهشت 1399 35 0

شیخ اجل در شعر و نثر

بزرگداشت شیخ اجل سعدی شیرازی 
( در قالب چیستان )
🌷🌷🌷
شاعری را می شناسم از قدیم
هم حکیم و صاحب عقل سلیم
یادگارانش درون ذهن هاست
شعرهایش محتوای جان ماست
شاعری در قرن هفتم بود او
نام او را در کتاب خویش جو
صبحگاهی ناله ی مرغی شنید
گفت مرغی ناله ای از دل کشید
 مرغ تسبیح خدا را گفته است
این دل من صبحدم چون خفته است؟
چون غنیمت می شمرد او صبح را
مشتعل از شعر او جان های ما
گه به هندُستان و گه در شام بود
هر کجا می رفت او خوش نام بود
چون  که پنجاه و شش از ششصد گذشت
باب های یک کتابش گشت هشت
هست او شیخ اجل در شعر و نثر
تکیه داده همچنان بر تخت قصر
" معترف" دیگر بگو نامش چه بود؟
بوی خوش می آید از نامش چو عود
🌷 مهدی موسایی   دزفول
یکشنبه ۲۴ فروردین ۱۳۹۹ 🌷







 


31 فروردین 1399 26 0

زخم کهنه

سلام

نیازم را چو دیدی ناز کردی
چه تلخ این قصه را آغاز کردی
گمان کردی زدی زخمی و رفتی؟
نه، 
    زخم کهنه ای را باز کردی...


31 فروردین 1399 23 0
صفحه 4 از 254ابتدا   قبلی   1  2  3  [4]  5  6  7  8  9  10  بعدی   انتها