در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو ماه آبان 1391)

دفتر شعر

نا کجا آباد

ناکجاآباد

انـدیـشـه ام خشـکیـد در ایـن ناکجـا آباد
این ناله ها هـرگـز نمی گنـجد در این فـریـاد

تـا در کف تـو رشــته تـقـدیـرهای ماســت
پــروردگــارا داد خــواهــم من از این بیــداد

من بنـده سـرکش نبــودم نیســـتم شـــاید
این بار از دســتت عـنــان بنــده ای افتـــاد
 
تو ســوزها در ســینه خواهی ناله ها در دل
من یک خـدای شــاد می خواهم خـدای شـاد

من شـعـرهای تـازه می خـواهـم زبـانی نــو
من دشـت خواهم سـبزه خواهم سـایه شمشاد

من دامن یک کوه سـرکش در بغــل خواهم
من بیــد می خواهم که رقصـد با صـفای بــاد

یک چشم پر می خواهم از احساس دیدن ها
یک گــوش خالی تا که بســپارد مرا در یـــاد

مریم محبوب -1388


11 خرداد 1398 133 0

حَول فلسطین المظلومه

حَول فلسطین المظلومه

جاء المَطَر / و جاء المَطَر / و جاء المَطَر / اقتَحَفَ البُیوت / و البُیوتُ بیوتُنا / و صارَت بیوتنا زورقاتکم / و کانَ الزّیتونُ یَری و یَبکی . یبکی و یری/ و کُنتُم علَی الزَّورَقاتِ تَضحَکون/ یا ابناءَ اخوه یوسف و اخیه! / و کانَت فی ایدیکُم اسلحتُکُم / و کُنتُم بِالفخرِ تَقولون: / " اِستَسلِموا ایُّهَا المُجاهدون الإرهابیّون!" / و لکِنّا / و لکِنّا نحنُ الآنَ قد وَصَلنا الی هُنا / و نَضحَکُ و نَقول: / "یا ابناءَ اخوه یوسف و اخیه!" / اُنظُروا / قِفوا عِندَنا و تَعَرَّفوا علَینا / اُنظُرونا / نحنُ انفُسُنَا الَّذینَ قد فَتَحنا . //


11 خرداد 1398 36 0

آیینه ی شکسته

یا گوش کن به حرف من از در که میروی
یا لااقل دلیل بیاور که میروی...

یک لحظه صبر کن که نگاهت کنم رفیق
در واپسینِ لحظه ی آخر که میروی

داری به آب و «تاب» قفس فکر میکنی
از روی شاخه های صنوبر که میروی

با من بگو که خاطره ها را چه میکنی
روزی کنار دلبر دیگر که میروی...

آیینه ی شکسته چه با روی خوب عشق!
از پیش این شکسته چه بهتر که میروی


11 خرداد 1398 125 0

گل یاس صورتی

تو برو ،
ای ماه من
فکر تنهایی من را
تو نکن
من و آه ـ ام
سالیانی ست ،
که همراه همیم

تو برو ،
غصه نخور
ابرهای پُرِ دل
به سخاوت
با من و آه دلم
همزبانی می‌کنند

وصله‌ی پیشانیم شد
روی قاب پنجره
تو برو ،
ای نازنین
خاطراتم تلخ و شیرین
از دلم با اشتیاق
پشت بانی می‌کنند

تو برو ،
ای گل یاس صورتی
تو نشانه بهاری
حیفِ بودن ، در کنار
این دل پاییزیم

عاشقی کار تو نیست
تو برو ،
ای عشق من
بی تو هم من از دلم
گاه گاهی
مرده بانی می‌کنم !


#سپیده_ط
 


10 خرداد 1398 133 0

طی شد باعشق وشور گام اول



طی شد باعشق وشور گام اول

با خون دل و صبور گام اول

با رهبری سید علی جان کردیم

از گردنه ها عبور گام اول

*

با شوکت و اقتدار گام اول

با هیبت و استوار گام اول

دشمن می خواست گرچه ناکامی ما

طی شد با افتخار گام اول

*

با همت آفتاب گام اول

با این همه التهاب گام اول

با خون دل این باغ شکوفاشده است

تثبیت شد انقلاب گام اول

*

ما تشنه ی انقلابمان شک نکنید

دلبسته ی انتخابمان شک نکنید

هرفتنه وشر کند چو دشمن،هستیم

پشت سرآفتابمان شک نکنید




10 خرداد 1398 106 0

تضمینِ محمدعلی رضاپور(مهدی)از غزل جناب حافظ-Тазмӣни Муҳаммадалӣ Резопӯр аз ҷиноби Ҳофиз

تضمینِ مهدی(محمدعلی رضاپور) از غزلِ "اگر آن ترک شیرازیِ" جناب حافظ
"اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را" دلی در دست می گیرد که می سوزد سراپا را
من از داغِ دلِ میهن، دلی آتش به جان دارم تو می خوانی به خونسردی، غزل های دلارا را؟!
شکایت های بُغضم، بُغضِ دیرینِ جگرسوزم بگو: تا کِی نبوسد خالِ هندوی تسلّا را؟
دمی، داغ وطن را دیدم و آتشفشان گشتم ستودم مادرم را؛ میهنِ فردِ شکیبا را
کجا بیرون بریزم حسرتِ آتشفشانم را؟ که دُزدیدند از مادر، سمرقند و بخارا را
که نامِ مهرفامِ پارسی، خط خورده از یادِ سمرقند و بخارامان. امان، دل های تنها را
به نامِ وصلِ یوسف آمد آن ابلیسیِ اصل و به زندانِ ستم افکند احساسِ زلیخا را
به جای خال هندو، من لبانِ پارسی جویم که همچون پارسایان، خوش ببخشم کلّ دنیا را
اگر آن ترک شیرازی نمی بخشد به ما چیزی غزلجانِ بخارایی ببخشد حظّ والا را
اگر آن دلربای پارسی با ما بپیوندد غزل خواهیم شد هر بیتِ این پیوندِ زیبا را .
برگردان به خط سیریلیک (تاجیکی)
Тазмӣни Маҳдӣ(Муҳаммадалӣ Резопӯр) аз ғазали агар он Турки Шерозии ҷиноби Ҳофиз:
1. Агар он Турки Шерозӣ ба даст орад дили мо ро;
Дилӣ дар даст мегирад ки месӯзад саропо ро.
2. Ман аз доғи дили мӣҳан дилӣ оташфишон дорам;
Ту меҳоне ба ҳӯнсардӣ,ғазалҳои дилоро ро?!
3. Шикоятҳои буғзам, буғзи дӣрӣни ҷигарсӯзам;
Бигӯ: то кай набӯсад холи Ҳиндуи тасалло ро?
4. Дамӣ, доғи ватан ро дидаму оташфишон гаштам;
Сутӯдам модорам ро, мӣҳани фарди шакӣбо ро.
5. Куҷо бӣрӯн биризам ҳасрати оташфишонам ро?
Ки дуздуданд аз модар, Самарҳанду Бухоро ро.
6. Ки номи меҳрфоми Порсӣ хат хурда аз ёди/
Самарҳанду Бухоромон амон дилҳоя танҳо ро.
7. Ба номи васли Юсуф омад он Иблӣсии аслу;
Ба зиндони ситам афканд иҳсоси Зулайҳо ро.
8. Ба ҷойи холи Ҳинду ман лабони Порсӣ ҷӯям;
Ки ҳамчун порсоён хуш бибахшам кулли дунё ро.
9. Агар он Турки Шерозӣ намибаҳшад ба мо чизӣ;
Ғазалҷони Бухоройӣ бибахшад ҳаззи воло ро.
10. Агар он дилрубоии Порсӣ бо мо бипайвандад;
Ғазал хоҳем шуд ҳар байти ӣн пайванди зӣбо ро.
Дурӯд бар шумо азӣзони ҳамдилу ҳамзабони ТОҶИК; шеъри боло аз китобе аст ба номи БАРОИ ТОҶИКОН нивиштаи Муҳаммадалӣ Резопӯр,шоъир ва нивӣсандаи Эронӣ.


09 خرداد 1398 37 0

اطلسی ها

اطلسی ها

چه خوش است غرقه بودن به خیال اطلسی ها
شب و روز دل سپردن به وصال اطلسی ها

چه خوش است در بیابان هوس نشاط و مستی
لب تشنه ره بریدن به زلال اطلسی ها

ز دیار و خار عزلت دل و دیده را بریدن
لب چشمه سار دیدن خط وخال اطلسی ها

بنِگر شکوفه سرزد زِ دل کویر و بنگر
که چها میسر آید ز محال اطلسی ها

چه خوش است در خزان گل و بوسه و تبسم
دل و جان رضا ندادن به زوال اطلسی ها

دل من گرفته از غم زِ فراق باغ و بستان
خوش به روزگار سرو و خوش به حال اطلسی ها

مریم محبوب
 


08 خرداد 1398 118 0

علی را می شناسم

علی را می شناسم
من عطر شولای علی را می شناسم
لبخند سیمای علی را می شناسم
قبل از رسیدن در میان دردمندان
تعجیل در پای علی را می شناسم
هرشب شرر دارد بِدل تا صبح فردا
من سوز آوای علی را می شناسم
می بیند و سر میزند غمخانه ها را
چشمان بینای علی را می شناسم
بنهاده مشک بینوایی را به دوشش
من قد و بالای علی را می شناسم
با کودکان بی پدر سرگرم بازیست
من قلب دریای علی را می شناسم
آنشب سرش دربند دیدار خدا بود
من طرز ایمای علی را می شناسم
معصومی از درد سر بشکفته ی او
من حال زهرای علی را می شناسم



07 خرداد 1398 119 0

تمام روزهایم چون شب تو

تمام روزهایم چون شب تو
 
دل آسوده بی تاب از تب تو
 
بپوشانم تو را در مخمل لب
 
عسل باید بنوشم از لب تو
 
#یاسررشیدپور


07 خرداد 1398 106 0

یکتا پرست


در بیان اسلام واقعی، سروده ای در قالب شعر نو به نام «بله، یکتاپرست‌ام من»
بله، یکتا پرست‌ام من/ که معنایی ندارد در جهانِ پُر زمعنا، بی‌خدایی یا دو سالاری/
و دینم دینی از بالاست/دینی آسمانی در پی تأیید آیین‌های پیشین خدادادی/
به موسی و به عیسی و به هر پیغمبر حق، معتقد هستم/
و دینم نسخه ای بالاتر و در راستای گفته ی آنهاست/
و تنها نسخه‌ی کامل که فرمودَه‌ ست: «اَکمَلتُ»/ و قرآنی که فوق هر زمان تا بی‌کران معناست/ و این یعنی مسلمان‌ام/ مسلمان‌ام. مسلمان‌ام و قرآن است دستورم/
کتابی که در آن هنگام، آن را مرد «مادر دانشی» آورد/
و حالا پس از این، منبع اندیشمندان است/ خدا درباره‌ی قرآن، تحدّدی کرده و هر بار/ اعجازی از آن را علم، پیدا می‌کند شیرین/ و هستم شیعه‌ی مولا علی، حیدر/ همان آقای نام آور/ مسلمانان سنّی، معتقد هستند که مولا رسول الله، آن آقای برتر جاه، دین را بی‌وصیّت ترک کرد و رفت/ که هر کس بعدِ او آمد، که هر کس بعدِ او هر کار .../ ولی این گفته در بین خردمندان یقیناً حرف خوبی نیست/ و آنها نیز می‌دانند
بلکه بیش از این باشد؛ که باشد تهمتی بر ساحت مولا رسول الله/
عزیزانی که خود را «اهل سنّت» نام بخشیدند/ ز دعواهای بعد از جانشینی، با خبر هستند/ پس از فوت رسول الله و قبل از دفن آن حضرت/ گروهی در سقیفه ادّعا کردند و دعوایی به پا کردند و/ آخر شد خلیفه، حضرت بوبکر/ قبل از دفن مولایم رسول الله/ علیّ و پیروانش در کنار نعش پیغمبر/ و پیش از این، غدیری بود/ ننوشیدی مگر از چشمه‌ی ناب غدیر خُم؟/
و آن سوی غدیر خم، از آن اوّل/ پیمبر، بارها نام علی می‌بُرد/ و آخر شد خلیفه، حضرت بوبکر/ سپس سوی علی رفتند که آقا! بیا بیعت/ علی، شش ماه ساکت بود/
در آن شش ماه طولانی، خلافت آب خورد و بار خود را داد/ درخت ایستایی شد/
بله، با هر دو معنایش/ پس از آن، حضرت مولا به آنها مشورت می داد/ که در جمع مسلمانان نیافتد اختلافی بیش/ چه معنا داشت بیعت بعد از آن؟ ای مردم باهوش!/ خلافت چون که شد تثبیت و محکم شد ستون هایش/ دگر بیعت چه معناداشت؟!/
علی، کِی رفت و بیعت کرد؟!/ ابوبکری که صِدّیقش لقب دادید/ عمر را جانشین خویش تعیین کرد/همان کاری که پیغمبر نمی‌فهمید/ خدایا! توبه از این تهمت سنگین/
عمر در جانشینی، شیوه‌ای دیگر فراهم کرد/ کسی که آمد از خودرأییِ بوبکر، بالا، گفت: بعد از مرگ من شوری/چه شورایی! علی این بار هم مظلوم/ خدا داند علی، مردی زمینی نیست/علی، شرط خلافت را که مثل آن دو باشد، برنمی‌تابد/ و عثمان بود و نزدیکان او بودند/ابوذر با چه وضعی، همرهِ تبعید؛ امّا با کدامین جُرم؟/
و مروان پرورش می‌یافت/ معاویّه به کاخ سلطنت، مغرور/ و عثمان، همرهی می‌کرد/ یزید آن روز آیا بود؟/حسین بن علی، آن سرخ اسمِ سر جدا آیا...؟/ و عثمان، همرهی می‌کرد/ و دوران عجیبی بود و مردم، سخت ناراضی / و طوری شد که آخر با چه وضعی، حضرت عثمان ز دنیا رفت/ و مردم مثل امواجِ رها گ فتند: یاحیدر!/
در آن هنگام، سبک خویش را غیر از طریق آن سه، تبیین کرد/ و از عدل علی، دم زد/
علی، کِی مثل عثمان بود؟!/ ویا مانند ایشان بود؟!/علی، کِی مثل آن سه، بُت پرستیده؟/
علی، جان پیمبر، نور مطلق، نفس ایمان بود/ « تَعالوا نَدعُ » را خواندید؟/
علی، تفسیر قرآن بود/ چهارم بار، بیعت، شکل دیگر داشت/ که هر بیعت به شکلی بود/ و این هم مطلبی ژرف است/ و سنّی ها فقط آن چار تن را « راشدین » گفتند/
ولی این هم ولی دارد/ علی را تا دوصدسالی ندانستند از ایشان/ و با اکراهی از آن پس، علی را چارُمین گفتند/ و بعد از راشدین، امر خلافت، وضع گنگی داشت/
خلافت گشت بی فرجام/ از اول هم به سبکی خام/ به قول دومی: «فَلته» که یعنی کارِ بی بُنیان/ ولی من شیعه ی مولاعلی هستم/ که پیغمبر، خودش، او را امام مؤمنین
می خواند/ و پیغمبر، خودش، می گفت:/ بعد از من دو و ده جانشینِ برحقی آیند/
دو و ده را شنیدند و ندانستند معنایش/ برایش پس مصادیقی تراشیدند/ دو و ده بار هم شد ذکر در قرآن، « امام » این واژه ی برحق/ امام آخرم مهدی ست که قرآن، بشارت بر قیامش داد/ امامان، یک به یک، مانند پیغمبر، از آن دلدار می گفتند/ و آیین های دیگر هم به او یک جور دلبستَه ند/ بله، یکتا پرست‌ام من/
مسلمان‌ام/ و هستم شیعه‌ی مولا علی، حیدر/ و تا دیدار مولا، مهدیِ شیرین تماشا، عاشق ام؛ عاشق/ بله، یکتا پرست‌ام من .//

مطالب بیش تر در sunishia.blogfa.com


06 خرداد 1398 121 0

جنگیده ای با خود ولی هربار...

جنگیده ای با خود ولی هربار
حس میکنی دردی درون توست
آهسته می خندی و می گرید
شعری که همرنگ جنون توست

مغلوب می بینی دلت اما...
عقلت شبیه شاه مغروری است
هرچند درمرزسقوط اما...
فهمیده جرم سرکشی کوری است

فهمیده سر را خم کندرفته
از دست هرچه بوده وباید
حالانشسته روبه روی خود
باصد هزاران باید و شاید

زخمی شده می داند و از درد
می خندد و دَم برنمی آرد
تا این منِ سنگین دلِ مغرور
او را به حال خویش بگذارد

درمن هزاران قصه درگیرِ
پایان خوب داستان مانده
باید کلاغ قصه را آورد
انگارجایی نیمه جان مانده

بالا بیاور خویش را یک بار
از این من درخودنهان مانده
من را رها کن با خودم اینبار
ای عشق،تیر درکمان مانده

نجمه عیدی


06 خرداد 1398 38 0

شب قدر

شب قدر

به هر جا دل از روز وشب یاد کرد
زِ بی مهـــری شــــام فــریــــاد کرد

شـب از روز اول غــم آهنـگ بــود
دل مـردم از دسـت شـب تنگ بــود

به شب زندگی رنگ رویش نداشت
زبـانی به شـب تاب گویـش نـداشت

سـیاهی به شب بـود و نـوری نبــود
صـدایی صـلایی حضــوری نـبــود

به یلـدای شب تـیــرگی بــود و بس
همیــن سـرکشی خیرگی بود و بس

شـبی ناگهــان نـــور تکـثـیــر شـــد
و هـرچه سـیاهی است تطهیـر شــد

میــان همـــه شـــــام هـای ســــــیاه
شـبی جلـوه گر شد پر از مهرو ماه

شـبی بـود آن شـب که بیــداد کــرد
شـبی که دل مـردمــان شــاد کــرد

شـبی بــود ســرشــار خـورشــیدها
شـب ماه و پــروین و نــاهـیـــــدها

زِ مهرش شب هنگام چون روز شد
فـروزان تـر از صبح فـیـــروز شد

همان شب که ماهی به معراج رفت
شـبی که ســـیاهی بـه تــاراج رفـت

شـب قـــدر بــود آن شـب پـر زنـور
شـب پـر زِ مهــرِ سـراسـر حضــور

شـب قــدر آری شــبی دیگـــر است
شـب وحی قــرآن جــان پرور است

زِ قـــدرِ شب قــدر ، شب قـدر یافت
مقــام شـب از قـــدر او صـدر یافت

بلی شـب از آن خلــق شـد در جهان
که وحیی چنیــن مُنــزَل آیـــد در آن

شـب قــدر را هـر کسی قـدر داشت
به ماه شـبش سـهمی از بــدر داشت

اگــر روز در بنـــد رســـوایی است
شـب ای دوسـتان وقت تنهـایی است

به شب راز با یار گفتـن خوش است
دل ودیده از زنگ سفتن خوش است

هرآن رازورمز است در شامهاست
شـب هنـگام ، هنــگام الهــامهـاست

مریم محبوب -1378
 


05 خرداد 1398 124 0

سه گلشنی درباره ی مولا علی به نام شد عاشقش مهتاب و ...

سه گلشنی درباره ی مولا علی به نام شد عاشقش مهتاب و ...

شد عاشقش مهتاب و مجنونِ بیابان شد خورشید افتاد و سرش را بوسه باران شد

دریا به روی خود نمی آورد شِن ها را از خود نمی راند آن سیه رویانِ دریا را

با مهربانان، مهر ورزی، کار ساحل بود دریا ولی نامهربانِ ناشکیبا را

دریا! چرا این قدر خوب ای؟ فکر من هم باش باشد؛ ولی پاسخ ندادی این معما را

می ترسم از تردستیِ چشمت دلی جز من ... یعنی که از خود بگذران مکرِ زلیخا را

دریا! مرا دریاب. دریا! از بلا بگذر بگذار باقی، مهربان! شورِ تماشا را

فرق تو با غیرِ تو را شمشیر هم فهمید عاشق شد و سر داد شعرِ سرخِ زیبا را

از اولش بایست می خواندیم از امواج: آخر به کام خود کشید آرامشِ ما را

دریای سبزآبی! شفق پوشیده ای. تبریک! اما ببین حالِ سیه پوشانِ تنها را

ای رستگاری! رستگاری، رستگار از تو .


05 خرداد 1398 101 0

حضرت خوبی (بمناسبت شهادت علی ع )

حضرت خوبی
چرا حیدر غبار از روی محرومان نمی گیرد
سراغ از پیرمردی کور بی سامان نمی گیرد
برای التیام زخمه های مانده از دوران
یتیمان عرب را بوسه از دستان نمی گیرد
چه شد یارب که امشب را علی ابن ابیطالب
وضوی نیمه شب از چاه نخلستان نمی گیرد
برای سفره های خالی و شب های بی پایان
بدوش انبانی از خرما و قرصی نان نمی گیرد
شنیدم آسمان فُزتُ وَ رَبِّ الکعبه می خوانَد
که با زخم سرش تدبیری از درمان نمی گیرد
نمی دانم چه پیش آمد برای حضرت خوبی
که دیگر دل ز مهر خالق سبحان نمی گیرد
چه کوتاه است معصومی بقای عمر گل زیرا
خدا جز بندگان صالحش پیمان نمی گیرد


05 خرداد 1398 127 0

سروش و سه گلشن، قالب هایی تازه هم در روساخت و هم در ژرف ساخت

لازمه ی قالب های جدید، تازگی در چارچوب یا محتوا یا هر دو؟
می دانیم که قالب شعری به لباس یا کلیشه ای می مانَد که شعر در آن ریخته می شود؛ اما گاهی مطلب، فرا تر از این مقدار است.
شاید بعضی قالب ها تنها همین اندازه چیز تازه ای نسبت به قالب های دیگر داشته باشند؛ اما بعضی قالب های دیگر- همان طور که افرادی تصریح کرده اند- علاوه بر این حالت کلیشه ای که هر قالبی دارد- به عنوان دستگاهی مستقل در سرایش اند؛ بنابراین، قالب ها از این نظر، یکسان نیستند؛ مثلا رباعی، دوبیتی و سه گانی علاوه بر این که قالب شعری اند، دستگاه شعری هم هستند . بر همین اساس، غزل و قصیده – با این که در سطح ظاهر و کلیشه ی ساختاری، تفاوتی یا تفاوت چندانی با هم ندارند- به دلایل درونی تری دو دستگاه مختلف شعری اند؛ اما قالب مسمط را در نظر بگیرید! به نظر می رسد که مسمط بجز نحوه ی چینش قافیه،
چیز تازه ای نیاورده است و بعضی قالب های دیگر هم بیش تر از کلیشه ای ساختاری یعنی روساختی نیستند و در مقایسه با قالب های دارای دستگاه شعری مستقل، چیز زیادی به ادبیات نیافزوده اند .
بعضی قالب های تازه، هم در ساختار و هم در رفتار، متفاوت یا دست کم تا حد زیادی متفاوت با قالب های دیگرند و علاوه بر این که در شکل ساختاری مانند جایگاه قافیه و... استقلال دارند، ویژگی های درونی و جدی تری هم دارند که باعث می شود آنها دستگاهی شعری هم باشند.
سه گلشن، یکی از این قالب های نوین است که علاوه بر جنبه ی روساختی در محتوا و سبک بیان یعنی جنبه ی ژرف ساختی هم چیزهایی تازه به شیوه ی سرایش افزوده است؛ چراکه مثلا با داشتن هر سه قسمت مقدمه، متن و نتیجه گیری، شیوه ای تازه در سبک ارائه ی شعر آورده است . سروش حتی از سه گلشن هم ژرف ساخت استوارتری دارد . باز بودن در پذیرش موضوعات و زاویه های دید، باز بودن در پذیرش آرایه های ادبی، پایان بسته ی لفظی، پایان باز معنایی و کوبش پایانی، از موارد ژرف ساختی قالب تازه ی سروش است.
بعضی دیگر از قالب ها شاید تنها در ساختار، متفاوت باشند و به این سبب، مورد نقد برخی از ادیبان بزرگوار قرار بگیرند؛ اما مگر قالب های کهنی که آن ادیبان گرامی، استقلال آنها از یکدیگر را کاملا پذیرفته اند، همواره علاوه بر شکل ظاهری، در محتوا هم تفاوت دارند یا تفاوت زیادی دارند؟ آیا مثنوی در واقع تفاوت باطنیِ برجسته ای با قطعه دارد یا این که آنچه باعث اختلاف این دو قالب شده، تنها شکل قافیه بندی این دو قالب و در نتیجه، آزادی عمل بیش تر در مثنوی بوده است و نه چیزی بیش از این؟ یا این که در اصل و ابتدا، تفاوت رفتاری بین این دو قالب مطرح نبوده؛ اما بعدها یعنی در سیر تاریخی، بین مضامین قطعه و مثنوی اختلاف افتاده؟ یعنی باید دید که آیا واقعا چنین اختلاف رفتاری ای از دیدگاه سیر تاریخی در بین این دو قالب وجود داشته است یا این که بعضی از ما به این گونه دیدن، گرایش داشته ایم و داریم؛ حتی اگر تفاوت بین آنها واقعیت نداشته باشد و مثلا در هر دو قالب ذکر شده، اشعاری در مضامین مختلف به وفور باشد و جایی برای تمایز قائل شدن بین این دو قالب از این منظر نباشد . نگارنده در این جا در حال پاسخگویی به این پرسش ها نیست؛ بلکه تنها در حال مطرح کردن فرضیه است تا مخاطب را به اندیشیدن بیش تر در این مجال، ترغیب کند.
به گمان نگارنده، اگر قالب تازه، ساختار تازه و رفتار تازه را با هم داشته باشد، خوب تر است و اگر تنها دارای ساختار تازه باشد، خوب است؛ همان طور که لباس تازه، خوب است.
از اینها گذشته، قالب تازه به خودرویی تازه می ماند و خودرو، راننده ای زبردست می طلبد که آن را ماهرانه به سوی مقصد برانَد. قالب، ابزار است؛ یعنی مقدمه است و البته برای رسیدن به نتیجه ای درست، باید مقدمات را به درستی فراهم نمود.

برگرفته از کتاب سفیر شعر فارسی- محمدعلی رضاپور (مهدی)


04 خرداد 1398 29 0

سه گلشنی به نام قدر شب قدر علی را عشق می داند

مهتاب از جا، کنده شد؛ در التهاب افتاد شقّ القمر شد. در دو عالَم، انقلاب افتاد
خورشید تا افتاد بر دریا، قیامت شد آتش گرفت عالَم. مصیبت، بی نهایت شد
هفت آسمان بر دوش و، تنها بر زمین می رفت او خود، قیامت بود و آیت بود و غایت شد
پیشانی اش مَه پیشه، چشمانش خداپیما با قامتی که اِستنادِ استقامت شد
دوشی که جای بوسه های کوله باران بود آیا خیالش راحت و در استراحت شد؟
تازه، یتیمان، اُنسِ شان را تازه می کردند اما پدر، دیگر پُر از عزمِ عزیمت شد
تازه، فقیران معنیِ دستِ خدا با ماست ... تازه، هوای کوفه، سرشار از محبت شد
آن شب که خورشیدی ترین اسطوره را کشتند آن شب که ماهِ آسمان، قلبش دو قسمت شد
آن شب که دنیا، بار دیگر، داغِ بابا دید آن شب، بله آن شب، خدا اهل روایت شد
دیگر، علیّ بن ابی طالب، زمینگیر است آن آسمانگیری که عُمری، ماهِ دعوت شد
امشب که بابای ازل، قصدِ ابد دارد مسجد به خون، زینت شد و غرقِ لطافت شد
قدرِ شبِ قدرِ علی را عشق می داند.


04 خرداد 1398 104 0

تضمین ماه شب ده چار منی

ماهِ شبِ  ده چارِ منی !  ماه تمامی!
مکّی مدنی هاشمی هم شیخ تهامی !
"سلطان ازل گنج غم عشق به ما داد"
هم صاحب این خانه و هم رکن و مقامی
" در خرمن صد زاهد عاقل زند آتش "
چون لب بگشایی که بگویی تو کلامی
" در دل ندهم ره پس از این مهر بتان را"
هر لحظه بر این خانه بیایم به سلامی
"در خرقه از این بیش منافق نتوان بود"
گویم : تو امیری به رسولان گرامی
بر سفره تو جمله خلایق بنشینند
هم عاقل و هم عارف و مجنون و جذامی
من " معترفم " گنج غمت در دل ما هست
از لعل لبت بود که بر ما تو امامی
" چون‌می رود این کشتی سرگشته که آخر "
ما را بپذیرا تو ! به عنوان غلامی
" چون خلق در آیند به بازار حقیقت "
بر ما تو شفیعی!  تو به حق  حسن ختامی !
🌷مهدی موسایی  دزفول
سه شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۸
۱۵ رمضان ۱۴۴۰  قمری 🌷


03 خرداد 1398 108 0

ایوان طلای امام رضا(ع)

اسلام و علیک یا علی ابن موسی الرضا علیه السلام 

دور ایوان طلا گشتم و فهمید دلم
عاشقی کردن زوّار تو زیباست فقط

مردمان در پی مستی و دل ما پی توست
ذکر نام خوش تو عالی اعلاست فقط

هر کسی در پی اشک است به حاجت برسد
(میل هر قطره ای از اشک به دریاست فقط)

تا تورا داشته باشم به کسی رو نزنم
که دوای دل غم دیده ام اینجاست فقط

دوش دیدم که ملائک همه زائر شده اند
جبرئیل آمده و محو تماشاست فقط

خوش به حال دل آن عاشق محتاج که گفت :
هرکسی نوکر مولا شده آقاست فقط

دانیال حمیدی








02 خرداد 1398 91 0

پرواز


پرواز کرده ام که بدانی که کیستم
هستم اگر چه در گرو  محض نیستم

موجم که آشیانه بدوشم تمام عمر
با هر چه سدّ راه شود نه! نایستم

یک در صد احتمال بده اینچنین نه نیست
پنداشتی اگر که صدم، من دویستم

پیچیدنی است نسخه ی دردم ولی هنوز
پیچیده نیست زندگی ام، ساده زیستم

عشق است حق مثل خدا مثل بندگی
نوبت به من چرا نرسد؟ توی لیستم

من هم شبیه هر چه به غیر از خدای ماست
آوردنی بوده ام و بردنی استم

دل بردی و به زعم تو من باختم، درست
زیرا  مگر که غیر دل این بنده چیستم؟

اندوه می دهی م و نی ام ناسپاس چون
شادی به دل اگر نه، خوشا ماتمی ستم

کاری ست این که داده به دستم همیشه عشق
در خویشتن نشستم و تنها، گریستم

وامق شدم چرا که تو عذرای من شدی
عاشق شدم چرا که به خود ننگریستم


02 خرداد 1398 100 0

ضرب الأجل


باری به روی دوش غزل می گذاشتی
گاه اینچنین به بنده  محل می گذاشتی

پروانه وار می زدی آهسته بال و باز
آتش به روی قلب گسل می گذاشتی

من ضرب می شدم به دچاری به عشق تا
بیچاره ام خمار بغل می گذاشتی

تا بود باورت که منم بت پرست داغ
خود را مگر نه جای هبل می گذاشتی؟

این تن نه کم به چاکری ات سر سپرده بود
اما تواش همیشه هچل می گذاشتی

می شد به جای وعده کمی هم وفا کنی
جایی اگر برای عمل می گذاشتی

می شد برای آن که بمیرانی ام به پات
ضرب الاجل برای اجل می گذاشتی

می خواستم ببوسمت امّا چه می شد؟ آه
یک بار اگر که حد اقل، می گذاشتی


02 خرداد 1398 86 0
صفحه 5 از 229ابتدا   قبلی   1  2  3  4  [5]  6  7  8  9  10  بعدی   انتها