در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو ماه آبان 1391)

دفتر شعر

گلین و گران

گِلین و گران
گفتی به هر کجا که روم آسمان یکی است
خورشیـد هم برای همه خاکیان یکی است

بــر ماهـیـان که آبی دریــا یکی بـُــــوَد
آبیِّ آســــمان که بــرِ ماکیـــان یکی است

لطف تو پیش هر زن و هر مرد مستـدام
گفتی که رحمت تو به پیر و جوان یکی است

بــاران رحمــتی و نمی پـرسی از کسـی
پیش تو کاسـه های گِلیـن و گران یکی است

گفــتی بـــرابـــرند همــه بنــــدگان تــو
یعنی که سهم ما و من و دیگران یکی است

پیش تـو غـرب وشـرق تفــاوت نمی کند
ســرخ و سـیاه بر درِ این آسـتان یکی است

در پیـشـگاه عـدل تو گفتی که فرق نیست
مـرغ هـمای و فاختـه را آشـیان یکی است

از حیث عقل و شـوکت و فهم و شعور هم
سـهم تمــام آدمیــان در جهــان یکی است

گفتی که جمله بر سرِ یک خوان نشسته ایم
خـون دل و سـبوی می ارغـوان یکی است

پیش تو رشت  و زابل و سـمنان یکی شدند
یعـنی کویـر تشـنه و جوی روان یکی است

چـون آفــریــده ای همــه ژن های خـوب را
ژن های برتر و ژن بدتـر از آن یکی است

نیـــمی میـــان دوزخ و نیـمنـــد در بهشــت
جام شـراب و بادیـه شـوکران یکی است

بــرعـرش کبــریـایی تو جای شــبهه نیـست
روزی یکیّ و رزق یکیّ و دهان یکی است

نرخ صـدای عـربده زن ها گران شـده است
نرخ صدای عــربده زن بـا بنــان یکی است

نــان حــرامیــان و حــــلال آوران یــــکی
زور چمــاق و طاقـت حق باوران یکی است

سـنجیــده ایم قــدرت کـاخ سـفـیــد را
بـا اقتـــدار مسـجد صــاحب زمان یکی است

از ابتــدا چـو قصـّه دنیـــا یکی نبــــود
با من نگـــو که آخر این داستـــان یکی است

دنیــا به آخـرت بفـروشیــم یـا به عکس
گـویا در ایـن معامله سـود و زیان یکی است

مریم محبوب – شهریور ماه 97
 


11 فروردین 1398 84 0

شاعر کویر

شــــــــاعـر کـــــــــویـر
 
آن بلبـــلـم که در دل صــحـرای زنــــدگی 
دلبســـته صـداقـت خـاری اسـت خاطـــرم
آســوده از خیــال شـــقـایـق ز یــاد سـرو 
فـارغ ز عشــوه هـای بهــاریـست خـاطــرم
 
هم صحبتـم به خـاک کـویـری که می تپـد 
در ســینه اش سـراب عطـش بار آتشــیـن
می نوشم از سراب و چه سیراب می شــوم
از شــکـر می نهم ســر آشــفته بـر زمیـن
 
در حیــرتم ز بلبـل بســتان که این چنیـن   
می ســوزد از فــراق گل و نـــاله می کنــد
بی شـک خبــر نــدارد از احــوال بلبــــلی   
کـو را کــویـــر غمــزده ای والـه می کنــد
 
ای بلبــلان ســـرو و گلســتان و یاســـمن    
دنیـــا به کامتــان گــل زیبـــا حلالتــــان
بر خـارهای ایــن دل تفــتیــده ام قســـم   
باور کنیــــد غبــطه نخــوردم بـه حالتــان
 
در دامـن کویــر و بیـــابان سـخاوتی است    
کان را میـــان باغ و گلســـتـان ندیــده ام
در تیــغهای خار مغیــلان صـداقــتی است      
ماننــد آن بــه دامن بســـتـان ندیـــده ام
 
اینجـا چهـار فصــل خــدا کهــربایی اسـت       
خاکی وتشــنه رنگ خدا یاس و سـوسـنش
در هر بهـاربیــم خزان نیـست تا که نیـست        
فــرقی میـــان آذر و مــــرداد و بهـمــنش
 
ریـگ روان و خـار مغــیـلان نشــــانی اش      
افتــادگی طبیــعت و رســم و ســـرشت او
لبــریــز از ســــتاره و مهـتــاب دامنـــش      
صد کهکشــان ســتاره شب سـرنــوشـت او
 
ایـنجـا مـراد جــز به صـبـوری نمی دهنـــد      
فخـری به جز به تـاول لبهای تشـــنه نیست
ســــوز نهـان ســـینه خنیــــاگــران وصـل      
کمتر ز ســوز آتش و از هُرم دشـــنه نیست
 
در آســــمان صــاف و طـــلایی او هنــــوز      
خورشــید می درخشـــد و دل آفتـابی است
در زیــر آفتـــاب تـن خاک نقــــره ایسـت      
اینــجا نه کـم ز پهـنــه دریــای آبـی اسـت
 
بی شک خوش است جلـــوه گل در برِِ چمن    
وان خوشــتر آن که جلوه کنــد در بر مغاک
سـرگشـــته بلبـــلی که دلاویـــزه گـل است   
سرخوش ولی دلی که سپرده است تن به خاک
 
بایــد درونمان پــرِ گـل باشـــــد و چمــن      
تا رونـــق چمـــن نکـنــــد بیـقــــــرارمان
بایــد بهـــار شـیـــوه دلهــایمـــان شـــود       
تـا هــر خــزان سـیــه نکـنـــد روزگارمــان
 
ای بلبــلان خـوب چمـن بیــدلی بس است       
دیگر نه عشـــوه هـای گـل و نـاز نـوبهـــار
تا کی دو گـوش بــاغ بهـارانتـان پــر است      
از ســوز نالــه های شــما خنـــــده نــگار
 
اُفتـــاده از بهــار اگــر گلشـــــن شــــما        
این دشـت پر سـخاوت دل ، این کـویـر ما
دانم به یک عبــور نمک گیـر می شــویــد       
هشـدار ای رفـیـــق نگـــردی اســیـــر ما
 
مریم محبوب – 1387
 
 
 
 
 


10 فروردین 1398 92 0

شب بو

شمیم عطر تو پیچیده ست درهر سو
عجب شمیم قشنگی چو نافه آهو

عجب نبود که گل های شهر گریه کنند
به ناله های غریبانه های یک شب بو

وپرسشي که همیشه بدون پاسخ ماند
دلیل خلقت دنيا علي شده یا او

عجب مجادله ای شد میان آتش وگل
نشسته دوزخ وجنت به جنگ رو در رو

به چشم دل که ندیدند دشمنان که زده
سپاه یک تنه او کنار در اردو

منم که خسته زخمی خسته ای زخمی _
شدم که می چکد ازمن صدای آن شب بو

منم که قطره خونم که خشک خشک شده
به روی درب قدیمی مانده در پستو

ومن که حاصل یک جنگ تن به تن بودم
چه جنگ تن به تني میخ درب با پهلو


09 فروردین 1398 110 0

یاس کبود...

او یک گل است یاس سفید کبود بود
معنای حسن و برکت و اعجاز و جود بود

او کوثر است و عطر بهشت از سرشت اوست
او آن کسیکه دل ز پیمبر ربود بود

درهای آسمان به زمین باز می شدند
وقتی که در میان رکوع و سجود بود

جاری، روان وپاک وسیع است رحمتش
دستان او شبیه زلالی رود بود 

حتمن دلیل خلقت افلاک و جن و انس 
چیزی به غیر برکت زهرا نبود.....بود?

او عاشق امام خودش بود حیف که
چشمان حیله فتنه گرانه حسود بود

وقتی شکست آیه تطهیر پشت در
در خانه اشک و درد و غم و آه ودود بود

آمیخت درد بی کسی و قصه طناب
با درد میخ در که به پهلو عمود بود

آنقدر تازیانه به روی وسرش زدند 
حتی صدای ناله او هم کبود بود

باور نمیکنم که در این خانه نیستی
رفتی و رفتن تو ازاین خانه زود بود.......


06 فروردین 1398 27 0

تقدیم به مولا امیرالمومنین

تقدیم به امیرالمومنین


هرکس که باتو ای یل نامی مصاف کرد
افتاد بر زمین وبه مرگ اعتراف کرد

روح القدس که شد ملک برتر خدا
درمحضر تو کنج حرم اعتکاف کرد

کعبه که کعبه شدُ عزوجاه یافت
روز تولد تو به دورت طواف کرد

درجنگ خیبری که یلان خاک میشدند
دست خدا ودست علی ائتلاف کرد

بارسم پهلوانی وباذوالفقار خویش
نخ پنبه های دشمن دین را کلاف کرد

در وقت خطبه خواندن تو تیغ حرفهات
تیغ زبان دشمن دین را غلاف کرد

هرکس محبت تو درون دلش نشست
اورا خدا ز آتش دوزخ معاف کرد


06 فروردین 1398 120 0

تقدیم به مادر جان...

کم بود ولی بود دگر نیست دگرنیست
دراین شب تاریک ترم قرص قمر نیست

من باخبر ازعشقم و من بی خبر ازخویش
در وادی عشاق ز معشوق خبر نیست

در جنگ زمستان غم واین تن سردم
جز دست نوازش گر خورشید سپر نیست

پس جای عجب نیست که پرواز نمیکرد
بر روی تن قمری در بند که پر نیست

از بس که در آن شعله کشیده ست زبانه
این سوخته در سوخته درسوخته در نیست


جز میخ در خونی ویک آه پر از درد
بر روی در خانه مان هیچ اثر نیست


حتمن پدرم خواسته شمشیر نباشد
زیرا ملک وانس جلودار پدر نیست

تقدیرچنین شد که پس از ضربه دشمن
در خانه مان خنده ی نوزاد پسر نیست

درچشم ترم وزن عروضی شده نیزه
صدشکر که درشعر دگر قافیه سر نیست

من روی تل زینیه بودم ودیدم
مادر به بر پیکر خونی پسرنیست

این کنج خرابه شده تاریک تر ازگور
چون بین سراپرده ی ما قرص قمر نیست

ما مادرمان رفت جوان بود بدانید
کم بود ولی بود دگر نیست دگرنیست


05 فروردین 1398 128 0

غزل ....

شمع خسته پرالتهاب شدم
سوختم ذره ذره آب شدم

مثل کابوس ديشبم انگار
در خیال خودم خراب شدم

دل به دریا زدم ولی دیدم
روی دریا فقط حباب شدم....

بی قراری من حساب نداشت
بی قراری بی حساب شدم

بعد نوشیدن دو چشمانت 
مستی جام پرشراب شدم

تو برای من انتخاب شدی
من برای تو انتخاب شدم

لحظه لحظه برای خود حتی
مایه رنجش و عذاب شدم

فکر کردم به واژه آب و 
غرق در معنی رباب شدم

لب خشک تورا که می دیدم
متاسف برای آب شدم

بعد تو شیر دارم اما حیف
من برای که مستجاب شدم?

پدرت گفت بعد گل شدنت 
غرق بوی گلاب ناب شدم

تا سرت را به روی نی دیدم.....
سوختم ذره ذره آب شدم


04 فروردین 1398 167 0

نوروز علوی

بسم اللّه العلیّ العظیم
با الهام از تلاقی سالروز ولادت حضرت امیرالمومنین(علیه السلام) با حلول نوروز  1398
 


گردیدچو با نام علی سال نو آغاز
جان ها بگرفتند از آن توشه پرواز
با یک مدد  از نام عزیزش بنماییم
در اوج شداید به  جهان آیت اعجاز
در جمله جهان فاش بگویید که گشته است
با اذن خداوندی افشاء دگر این راز
این مملکت  از آن  علی است بدانید
داریم همه تکیه بر آن نور سبب ساز
از نادعلی قوت دیگر بگرفتیم
تا اوج بگیریم در این برهه چو شهباز
یاران ولایت همه با شیر خدایند
در مسلک حق شیفته و واله و جانباز
مهدی چه نشینی به لب  ساحل ذکرش
برخیز و دل خویش بدین بحر  در انداز
گر  شیوه  مولا به یقین پیش بگیریم
در هر دو جهانیم به توفیق سرافراز
یا رب به شب تیره طوفان بلایا
شد جان ضعیف از  سر این ذکر قوی  باز
ما  شاکر این نعمت بی حد تو هستیم
کاین سال نو  گردید  به نام علی آغاز

غبار دستگاه حسینی
مهدی رستگاری
یکم فروردین سال  یکهزار و سیصد و نود و هشت خورشیدی
چهاردهم رجب المرجّب 1440 هجری قمری
 


02 فروردین 1398 213 0

دلخوشیمو ازم نگیر

دلخوشیمو ازم نگیر 
      گلِ گلایُلِ سفید 
          تویی تموم زندگیم 
              تویی واسم نور امید
 
وقتی باشی کنار من
        دنیا واسم بهارونه
             اما کنارم نباشی
               بهارمم زمستونه
 
تویی تو ﺍﻣﯿﺪ ﺩﻟﻢ
ﺗﻮیی ﭘﻨﺎﻩ ﺁﺧﺮﻡ
 
ﺑﺬﺍﺭﮐﻪ ﻫﺮ ﺻﺒﺤﯽ ﭼﺸﺎﻡ
     تو ﭼﺸﻤﺎی تو باز ﺑﺸﻪ
          ﺑﺬﺍﺭ ﺗﻤﻮﻡ ﻗﺼﻪ ﻫﺎﻡ
               به ﻋﺸﻖ ﺗﻮ ﺁﻏﺎﺯ ﺑﺸﻪ
 
ﺑﺬﺍﺭ ﺑﺨﻨﺪﻡ ﻧﺎﺯﻧﯿﻦ
     ﻧﺬﺍﺭ ﺑﮕﺮﯾﻢ این چنین
           ﭘﮋﻣﺮﺩﻩ ﻣﯿﺸﻢ ﺑﯽ ﺗﻮ ﻣﻦ 
                 ﺍﯼ عشق من ای بهترین
 
تویی تو ﺍﻣﯿﺪ ﺩﻟﻢ
ﺗﻮیی ﭘﻨﺎﻩ ﺁﺧﺮﻡ
 
#یاسررشیدپور


02 فروردین 1398 100 0

مرد

مرد آنست که حتی وجبی خاک نداد
وسط معرکه ی خط مقدم سر داد
بخشی از پیکر داد
وقت تقسیم غنایم وسط گردنه ماند
خون دل خورد وصدایی کسی از او نشنید
فتنه شد با همه ی دلخوریش
باز با رهبر ماند
راهپیمایی رفت
از دلش باز شعاری سر داد
فصل تحریم رسید
قسطهایش عقب افتاد ولی
پای ایرانش ماند
پای آزادی و استقلالش
پای مظلومیت سوریه ماند
پای بحرین و یمن
باز هم دل به خطر داد
سفر کرد و گذشت
سفر ساحل دریای فلان نه هرگز
سفر ترکیه نه
سفر آنتالیا نه هرگز
رفت در قلب حرم جای گرفت
جلوی ترکش و تیر
باز هم پیکر داد
باز پیغام جدایی به سر و همسر داد
داعش حرمله را گشت و خودش هم سر داد
کودکش ماند ه و تنهایی ها ...
یادشان جاویدان
راهشان پررهرو...

علیرضا نجفی
روز مرد ۹۷


29 اسفند 1397 165 0

جمعه و بهار

جمعه و بهار   فصل انتظار
جمعه ها برفت  از  پی اش بهار
ای بهار حسن! جمعه ای بیا
گل شکوفه داد از برای یار
بوی حسن یار  پر کند فضا
رقص گل ز چیست؟ نغمه زد  هزار
از نسیم یار  گل شکوفه داد
سبز و سرخ و زرد ، جام انتظار
روز وصل یار  ای خدا بیار!
ز آسمان عشق   قطره ای ببار !
🌷مهدی موسایی  دزفول 
یک شنبه ۲۹  اسفند ۱۳۸۹ 🌻


28 اسفند 1397 35 0

آشوب گندمزار

باور نکن می خندم وشادم
آشوب گندمزار در بادم
مجنون بی لیلای غمگینم
وقتی که می آیی تو در یادم
من عاشقت بودم نفهمیدی
شیرین ترین رویای فرهادم
زندان من شد عشق شیدایی
هرگز مپنداری که آزادم
ویرانه ای چون تخت جمشیدم
هرگز ندیدی روز آبادم



27 اسفند 1397 23 0

بهاربه

دمی لبخند گلها را تماشا کن بهار آمد
کمی اندوه دنیا را توحاشا کن بهار آمد
اگر این زندگی سرشار از سختی و نامردی
محبت را تو با لبخند انشا کن بهار آمد
دلت را روشن از انوار یزدان با نمازی کن
وجودت را جدا از هر چه فحشا کن بهار آمد
کنون تا فرصتی داری که دلها رابدست آری
وجودت را به کاری خیر کوشا کن بهار آمد
چه دارد روزگاران جز کلک بازی و بد عهدی
به شادی چهره اش را خوب افشا کن بهار آمد
عزیزان در کنارت شاد و خوشحالند همچون گل
گلستان باغ عشقت را تماشا کن بهار آمد


27 اسفند 1397 28 0

هوا عشق است

باران که می بارد دلم شاد است
مثل پرستوهای آزاد است
باران که می بارد هوا عشق است
شعر است شیرین است فرهاد است
باران که می بارد دلم انگار
مجنون صحراگرد در باد است
باران که می بارد دل مردم
سر سبز و شور انگیز و آباد است
هر غصه ای دیگر فراموش است
خوشحالی و شور و طرب یاد است


26 اسفند 1397 21 0

وصف شعر پروین اعتصامی

به مناسبت ۲۵ اسفند
روز بزرگداشت  مرحوم پروین اعتصامی
                     ***
پروین که شعر او شد گلبانگ شعر ایران
شعرش در آن سیاهی لرزاند کاخ ویران
می گفت تا بداند ظلمی نهان نماند
با ظلم‌و ناسپاسی بر ما سخن  نراند 
با آن قصایدش یا  با قطعه های زیبا
می بافت او معانی  چون پرده های دیبا
ضرب المثل به شعرش بسیار می توان یافت
هر تار و پود شعرش  زیبا زنانه او بافت
شعرش شبیه سعدی هر بیت نکته ای داشت
باغی ز گل چه خوشبو  در شهر شعر او کاشت
انگار او هم اکنون  با ما سخن بگوید
مادر ز بچه هایش  غم های دل بجوید
چون شمع  جان شیرین  سوزاند در جوانی
شعرش بخوان و یاسین بر او بخوان زمانی
هر چند کم نوشتی "مهدی" ز وصف پروین
باشد که خوشه هایش گردد چو تاج زرین
🌷مهدی موسایی  دزفول
شنبه ۲۵ اسفند ۱۳۹۷ 🌷


26 اسفند 1397 19 0

شعر صلوات

صلوات ولادت
شاعر رسول چهارمحالی(ساقی)
کام لب تو نقل و نبات است امشب
هنگام سرور و نغمات است امشب
ای شیعه بشارت که ز یمن میلاد
ذکر همه هردم صلوات است امشب


25 اسفند 1397 31 0

پنج شنبه

به یاد رفتگان بخوان
فاتحه ای و بعد ازان
دو رکعتی نماز کن
دعا کن از برایشان
به یاد مادران بگو
بهشت زیر پایتان
بگو پدر تو نیستی
ولی منم به یادتان
برادر عزیز من
همیشه و به هر زمان
پر است زندگی مان
ز خاطرات خوبتان
دوباره پنج شنبه شد
دوباره اشک بی امان
دوباره بغض کرده ام
به یاد کل رفتگان

علیرضا نجفی
آخرین پنج شنبه ۹۷


23 اسفند 1397 17 0

خضر

شما را ای عزیزانم نمی بینم چرا دیگر
نه دلداری نه جانانی نمی بینم صفا دیگر
دلم در گیر و داری سخت جان فرساو حزن انگیز
دریغا از رفیقانم نمی بینم وفا دیگر
منم دریای بی ساحل منم صحرای بی پایان
نه کشتیبان نه چوپانی نمی بینم خدا دیگر
کجایی خضر فرخ رو کجایی آب جاویدان
که در دنیا و ما فیها نمی بینم بقا دیگر
چه شد سی مرغ و رستمها چه شد عطار و مرغان را
که در هفت آسمان مرغی نمی بینم رها دیگر

علیرضا نجفی


23 اسفند 1397 21 0

جواب

خودت جواب بده! جای شاید و امّا ست ؟!

بگیر دست مرا عشق ! آخر دنیاست ...

 

ز پیشگویی این فال ها چه می پرسی ؟

برای عشق مبارک ترین زمان حالاست



اگر غریب نشستی همیشه عیب تو نیست

که ماه هم وسط آسمان شب تنهاست



برای لمس جهانی جدید باید مرد

و گرنه ماهی من ! تا ابد جهان دریاست



مرا حواله به زندان ترسناکی داد

که نام دیگر آن بین عاشقان "فردا"ست



جواب کوه به ابراز عشق ثابت کرد

که گاه صخره دلش نرم تر ز آدم هاست



تمام می شود این عمر و تازه می فهمم

بدون عشق تو دنیا چقدر بی معناست ...


22 اسفند 1397 28 0

وصف شعر حکیم نظامی


این بنده بارگاه رحمت
جوینده باب های حکمت
تصویرگری ز خیل یاران
می خواند سرود بر جوانان
از عشق خدا سروده دارد
از شعر به من گلوله بارد 
چون گل شکفد به پیش دستان
او  پادشهی به جمع مستان
بر گنج ‌حکیم چون کلید است
این شعر چگونه آفریده است؟
احسنت بر آن توان دستش
بر آن قلمش؛  روان مستش 
"دهقان فصیح پارسی زاد "
از عشق به خمسه اش کند یاد
اسکندر و رفتنش به  دهلی
مجنون که دلش کباب لیلی
احسنت بر آن که کوه را کند
شیرین تر از این ندیده ام قند
فرهاد چو کوه می تراشید
بر زخم دلش چو می خراشید،
خسرو پس از او چو سرنگون شد،
افسانه مرگ‌ بیستون شد
با کفر توان بزیست چندی
با ظلم  ‌در آخرت  به بندی
بندی که به خود ببست آخر
بر مسلم و بر بلاد کافر،
آخر بکِشد  ورا  به آتش
از رنجش خلق دست بر کش !
دستان حکیم پر توان است
پیر است ولی دلش جوان است
اسرار  درون مخزنی دید
از خرمن معرفت  گلی چید
بهرام درون هفت پیکر
گورش برمید  خاک بر سر
این گنج حکیم  عالم افروز
عشقی است بلای جان و پر سوز
تصویر بلند کامیابی
در شعر حکیم جام یابی
مصرع  که شماره اش چهل شد
با دیدن خمسه اش خجل شد
پایان دو گانه ام چنین است
" مهدی" سخنش چه دل نشین است !
مفعولُ مفاعلن فعولن
ربّی فَتَجاوَز! اَی غَفورُُ !
🌷مهدی موسایی  دزفول
دوشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۷ 🌷

 

 


21 اسفند 1397 22 0
صفحه 6 از 224ابتدا   قبلی   1  2  3  4  5  [6]  7  8  9  10  بعدی   انتها