در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو ماه آبان 1391)

دفتر شعر

دارم خماری می‌کشم، ترکم کنی شاید

اینجا بغیر از تخم بی‌حاصل چه می‌کارند؟

این ابرها با هرزگی عمری است می‌بارند
 

مستم، خمارم، حاصلی از تاک و تریاکم

تا شاعران از وصف چشمت دست بردارند

 

رقص رهای بید و قوس موج گندمزار

از آبشار مست موهای تو سرشارند

 

دارم خماری می‌کشم ترکم کنی شاید

این فکرها دست از سر من برنمی‌دارند

 

با تیغ اخمت سر بزن از بی‌سر و پاها

ای کاش یک لحظه مرا جای تو بگذارند

 

با گریه از من یاد خواهی کرد، خواهی دید

یک روز می‌فهمی که این‌ها مردم‌آزارند

 

گفتی نمی‌خواهی مرا، خندیدم و گفتم

دیوانه‌ها دیوانه‌ها را دوست می‌دارند

مجید عزیزی

 



21 فروردین 1399 21 0

مصباح الهدی

مصباح الهدی(موشّح)

ما باده ز دست آسمان می خواهیم
صد آیه ز دشت بیکران می خواهیم

بر پهنه ای از طراوت و رونق و مهر
آواز خوشی به ارمغان می خواهیم

حاصل نشود بی تو رها گشتن ما
ای جانِ جهان با تو امان می خواهیم

لبریز غم و گمشده از خود شده ایم
هر شام و سحر از تو نشان می خواهیم

دردیم و بدون تو به درمان نرسیم
یارا مددی که از تو جان می خواهیم


21 فروردین 1399 29 0

اناالمهدی

گل می دهد گلدان خالی با نگاهت
خورشید عالم می شود چشم سیاهت

وقتی که می آیی زمین آباد و سرسبز
می گردد از یمن بهاران سپاهت

شب می شود مانند روزی آفتابی
از روشنای چهره ی مانند ماهت

هر چند ما همچون برادرهای یوسف
انداختیمت با خطاهامان به چاهت

ما را دعا کن ای مسیحای مکرر
در نیمه شبها در قنوت و اشک و آهت

بیمار و در این سالهای سخت تحریم
آقا بگیر ایران ما را در پناهت

صوت اناالمهدی بگوشم کاش باشم
روزی ببینم کعبه را هم تکیه گاهت

اهواز را با مهزیارش می شناسی
(اهوازیم )راهم بده در بارگاهت

سرباز راهت کن مرا تا اینکه گردم
صد پاره چون قاسم سلیمانی به راهت

علیرضا نجفی
فروردین ۹۹


20 فروردین 1399 34 0

ما سلامت گفته ایم

شعر من باب اجابت را سرود
بر تو بادا مهدیا از من درود
در دعاها ما سلامت  گفته ایم
بر رکوعت بر  قیامت   بر قعود  
روزها با فصل ها  طی کرده ایم
 بی تو هر سالی بُود سال رکود
از تو ما چون یک دمی  غافل شدیم
لشکر شیطان به هر جا پا گشود
یک طرف غرب و یهودی یک طرف
با منافق هم قسم آل سعود
در مسیرت ما  شهیدان  داده ایم
خونشان زنگار غفلت را زدود
ما سلیمانی به راهت داده ایم
کی توان بی یاد  او یک دم غنود
هر کدام از این شهیدان در نبرد
خواب را از چشم هر دشمن ربود
ما به پای این شهیدان کی رسیم؟
خون خود دادند آن ها بر  عقود
جان خود دادند آنها با خلوص
عقل   کار این بزرگان را ستود
 گر که خواهی " لایق سلطان شوی"
باید از تن بگذری بهر شهود
عقل واقف نیست بر اسرار غیب
چون که فهمش هست بر حسّ جمود
" حال ما در فرقت جانان " کنون
همچو حال ناتوانان از صعود
" معترف " با دست خالی صبحدم
می نوشت از حال دل   گفت و شنود
 هر کسی  مولای من یادت نمود
بی گمان‌در منزلش آیی فرود
خواجه گفتا:"خانه خالی کن دلا
خانه خالی کرده ام  یوم الورود
من که خاک پایت ای شاها شدم
کی توانم کرد  ابراز وجود
🌷مهدی موسایی   دزفول
چهارشنبه  ۲۰  فروردین ۱۳۹۹🌷

 
 

 


20 فروردین 1399 29 0

می مانم

مي مانم
در انتظار تو اي نوبهار مي مانم
كنار راه فلك بي قرار مي مانم

به سلك انجمن خوب چشم درراهان
به عشق ديدنت اي گلعذار مي مانم

ز شوق روي توچشمم چو جويبارانست
كنار بستر اين جويبار مي مانم

تو دُرد خمره عشقي تو آخرين جامي
خمار وصل تو اميدوار مي مانم

شنيده ام كه سواري و پاي در راهي
به يُمن مقدمت اي تكسوار مي مانم

چه سخت مي گذرد بي تو روز گارانم
بيا بيا كه در اين گيرودار مي مانم

بِرَغم اين همه ناسازگاري گردون
بسان نرگس چشم انتظار مي مانم


20 فروردین 1399 37 0

شهر ستاره

شهر ستاره

آتش زدی به جانم و غرق شراره ام
کی میرسد دمی که نمایی نظاره ام

دلتنگ روی ماه توام بس که سال ها
تابیده ای به گوشه ای از قلب پاره ام

وصفی نموده اند ز تو خوبان روزگار
کز درد اشتیاق تو در فکر چاره ام

روز و شبم گذشته پی جستجو ببین
عمری نمانده در پس آهی دوباره ام

وقتی به آسمان شبم جلوه می کنی
رسوای کوچه کوچه شهر ستاره ام

یابم اگر ز منزلت ای جان نشانه ای
گویم بسی تو را ز غم بی شماره ام

دل بسته ام به طالع سرگشته تا مگر
صبحی رسد ز نرگس مستی اشاره ام


19 فروردین 1399 41 0

ساحل انگارها

کاش می‌شد تا که چونان شبنمی وقت سحر
تازگی را بر رُخ گلها کشید و عاشقی را پیشه کرد

در خمار بَعدِ شب، وقت طلوع
کاش می‌شد دل به جانان داده و قدری کنارش ریشه کرد

صبح گاهان در میان نور مهر و گام بر موسیقی اش
کاش می‌شد همچنان پروانه‌ ای دوری زد و آرام سوخت

در کنار ساحل انگار ها
کاش می‌شد تا ابد هم چشم را
سویِ فانوسی که می‌رقصد به رویِ موج، دوخت

کاش می‌شد آن همه افسوس را
دست بادِ صبح داد و خوشه‌ي امّید را از شقایق ها گرفت

کاش می‌شد تا که با آن قایقی که می‌رود سوی افق
رفت و با آسودگی مأوا گرفت

کاش می‌شد نیز چونان پیچکی محکم هوا را قبضه کرد
تکیه بر دیوار داد و نرم نرمک زندگی را مزه کرد !



#سپیده_ط


17 فروردین 1399 56 0

آه قلم

قلم که تحفه ای از شعر تازه دربرداشت
به احترام تو از سر کلاه را برداشت

قدم گذاشت به صحن تو ، صحنه ی کاغذ
قلم هوای سرودی دوباره در سر داشت

قدم قدم به سراییدنت مشرّف شد
اگر خطا نکنم قصد طرح دیگر داشت

نشست و واژه به واژه تو را مجسّم کرد
تو را ، تمام تو را ، او که خوب از بر داشت

تو را سلاله ای از ماه و آفتاب نوشت
قلم چقدر به زیبایی تو باور داشت

وَ بعد چادری از شب کشید موی تو را
اگر چه موی تو شأنی از این فراتر داشت

به پیش آمد و پیشانی تو را رو کرد
سپیده ای که برای تو حکم مادر داشت

دو تا هلال، دو رنگین کمان ، دو بال رها
قلم برای دو ابرو چقدر خواهر داشت

قلم رسید به درگاه باشکوه هنر
به چشم تو که هنرهای نامکرّر داشت

به چشم تو ، به محلّ نزول وحی هنر
که هر یک از مژه ها نقش یک پیمبر داشت

قلم رسید به پایان ماجرای خودش
وَ اینک این تو و این پرده ، آخرین " برداشت " :

برای تو چه هنرها ... ولی برای خودش
کشید آه و در آخِر که دیده ای تَر داشت

حنظله ربانی


17 فروردین 1399 36 0

عاشقی هستی

امشب از آن شبهاست آن شبهای مستی
شبهای سرمستان ِجام و می پرستی
چون لحظه های گرگ و میش شاد و غمگین
از جنس شبهایی که شک داری چه هستی
طعمش شبیه چای مجلسهای روضه است
احساس آن وقتی که در تکیه نشستی
احساس آن مرد وسط گیر عزادار
در شور وقتی می زند بر سر دو دستی
یا مثل حال خوب و شور جشن میلاد
با دوستان در کوچه وقتی ریسه بستی
امشب شب میلاد ساقی غزلهاست
پا میگذارد عاشقی امشب به هستی

علیرضا نجفی
فروردین ۹۹


16 فروردین 1399 27 0

عدم

در کوچه باغ آرزوهایش قدم می زد
زیر لبش از عاشقی از عشق دم می زد
چیزی نمی فهمید از احساس امروزش
در خاک قلبش ‌پیچک از جنس عدم می زد
گم شد میان کوره راهی در کویری دور
با روح سرگردان شب آهنگ غم می زد
با پشت دستش آب می پاشید و بو می کرد
بر نان گردِ زندگی آهسته نم می زد
در کوره ی تقدیر جانش را به آتش داد
پتک گران بر آهن پر پیچ و خم می زد
احساس او این روزها گویی قدم با او
در گور های دسته جمع شهر بم می زد

علیرضا نجفی
فروردین ۹۹


16 فروردین 1399 24 0

دنیا پس از ویروس

دنیا پس از ویروس بوی دیگری دارد
آدم از این ‌پس آرزوی دیگری دارد
هر کس درون قلب خود پایان این ایّام
صد راز و اسرار مگوی دیگری دارد
فهمید انسان سکِّه علم و تواناییش
قدر و عیار و رنگ و روی دیگری دارد
فهمید انسان قدر با هم بودن و لبخند
لبخند! شهدی از سبوی دیگری دارد
فهمید قدر دست دادن، قدر هر آغوش
فهمید این دلدار موی دیگری دارد
فهمید از هم دور بودن یک جهنم شد
انسان بجز شیطان عدوی دیگری دارد
فهمید وقتی دور هم هستیم چون حلقه
در حلقه عاشق های و هوی دیگری دارد
فهمید قدر رفت و آمد با عزیزان را
دیگر از این پس خلق و خوی دیگری دارد
فهمید یک گمگشته دارد آدمی، موعود
حالا از این پس، جستجوی دیگری دارد

علیرضا نجفی
فروردین ۹۹


16 فروردین 1399 30 0

فرهاد کشته

می خورده بود و رفت از یادش
آموزه های پیر و استادش
یک لحظه غافل شد چه می سازد
ضرب کمند زلف در بادش
ازخاطرش تا رفت مستوری
باد فنا شد اصل و بنیادش
یک لحظه خودبینی فریبش داد
گوش فلک پر شد ز فریادش
شد رانده و درمانده از هرجا
تقدیر او شد مثل اجدادش
انگار کن هرگز نمی داند
پایان عشق و داد و بیدادش
شیرین شاه عشق در مستی
نامردمانه کشته فرهادش

علیرضا نجفی
فروردین ۹۹


16 فروردین 1399 26 0

همین حالا

بنشین و دل شیدای مرا رسوا کن
بهترین قافیه ی شعر مرا پیدا کن

نوری از جلوه زیبایی سر شارت را
شب چراغ دل بی حوصله فردا کن

سرنوشت من دیوانه اگر سوختنست
به جنونم بکش و همسفر لیلی کن

همه بود و نبودم به فدای قدمت
گره کار مرا هم به نگاهی واکن

خبر از آمدنت دادی و بی تاب شدم
مصرعی را به تمنای دلم امضا کن

مهلتی کو که مرا وعده دیدار دهی ؟
کار خیری اگرت هست همین حالا کن


15 فروردین 1399 43 0

بومرنگ

‍ نبودت از تن دیوار ها غمخوار می سازد
امید آخرم را نا امیدی تار می سازد

سکوتت در جواب "دوستم داری عزیز دل"
ستون های "تنِ کِز کرده" را آوار می سازد

چه آمد بر سرِ این مَردم و ضربُ المثل هایش
محبت هم به جای "گُل" برایم "خار" می‌سازد

مرا از خاطرَت بُردی، نمیدانی، شبی- روزی
کسی می آید و نام تو را انکار می سازد

دورویی، عشق را هرگز به سرمنزل نخواهد بُرد
صداقت از تو یاری لایق اُسکار می‌سازد

خیالت راحت از اینکه، خیانت لحظه ای صدبار
به دور گردن عشقت ، طناب دار می‌سازد

نفس میگیرد و " کاری ز دستم بر نمی‌آید "
همین اندوه بی پایان دلم را زار می‌سازد

شبیه بومرنگی، کرده‌ات سمت تو می آید
که باعکس العمل‌ هایش تو را هم خار می‌سازد

✍ #بهاره_کیانی


14 فروردین 1399 33 0

سمت خدا

سمت خدا
ذره ی خاکی اگر سر به هوا می کند
در پی اسرار خود چون و چرا می کند

گردش پروانه در محضر گل دیدنیست
پیله ی فرسوده ای تا که رها می کند

رشته ی افکار ما بسته به زنجیر اوست
اوست که در سینه ها شور و نوا می کند

نیست جهان را به جز حسرت واماندگی
بانگ جرس قصه از رفتن ما می کند

گوش کن ای همسفر نغمه مرغ سحر
کز سر شوریدگی صوت دعا می کند

کم ز درختی مشو، برگ و بری بیش نیست
شاخه خود روز و شب، سمت خدا می کند

دانه ی اشکی فشان یک سحر از شوق او
جوهره ی سوز دل بین که چها می کند


14 فروردین 1399 26 0

کشته نام مرتضی ( تضمینی از اشعار حافظ و مولوی و وحشی بافقی

" تاب بنفشه می دهد"   باد بهار در چمن
بوی بهشت می دهد سوسن و یاس و نسترن
" ای گل خوش نسیم من " جامه نو مبارکت !
چون تو ، زمین و آسمان جامه نو زده به تن
کاش که تخت خویش را ما بنهیم پای گل
" کاین سر پر هوس شود" زنده ز بوی یاسمن
" این همه نقش می زند " حضرت کردگار ما
نقش عجب در این سرا  بر تن پیر مرد و زن
" آینه بین به خود نگر " نقش خودت چگونه است؟
خوب نگر به اندرون !، شیشه دیو را شکن
"در دل من نهاده" شد " خون دلی که لعل شد "
مثل چنین عقیقِ من  یافت نگشت در یمن
" چرخ زنان به هر صفت" " رقص درخت ها نگر"
خالق خویش یاد کن ! " نیست گزاف این سخن"
" در دل خاک از کجا  های بُدی و هو بُدی "
پرده غفلت از دلت وز سر عقل برفکن !
در دو جهان عزیزتر کیست؟ هموست یار ما
دیده ما به سوی او  بسته شده است این دهن
این " دل مبتلای من" شیفته شد به مرتضی
جان چو من فدای او   شیر خدا ابوالحسن
من به امید وصل او  جان بکنم فدای او
گر  نرسم به وصل او  دود برآید از کفن
بوی وصال او رسد  زنده شوم به  روز حشر
شاه چو یوسف است و من  دیده زنم به پیرهن
" شب همه شب  دعا کنم "  تا به شفاعتش رسم
سبز شوم در آن زمان  باز شود  ز  تن  رسن
کشته نام مرتضی  " معترف " سخن سرا
کاش اجازه اش دهد  گرد حرم به پر زدن
🌷مهدی موسایی   دزفول
دوشنبه  ۱۱ فروردین ۱۳۹۹ 🌷

 


12 فروردین 1399 28 0

ای صنم !

تقدیم به همسرم
🌷🌷🌷
همسرم من بوسه بر دستت زنم
" معترف" مهرِ تو در قلبم نهم
ای که سرمست آمدی در قلب من!
قلب من سرمست شد؛ مِی در  برم
ای تو پنهان گشته در دل! دلبرم!
از لبت ای لعل خوش سیما !  زرم
دست هامان را خدا پیوند داد
تا به دستانت به بالا من  پرم
خشک می دیدم  درونم آه بود
با تو اکنون ز آبِ دریایت ترم
گر بگویندم بتی را مردمان،
روز و شب بینند ، گویم: ای صنم!،
من به جز رویت نمیخواهم ؛ بدان!
من تماشای چنین بت کِی روم؟
چون گلی هستی در این صحن و سرا
بهر دیدارت به سویت من دوم 
بارها من گفته ام این نکته را :
جان من هستی ! تو ای تاج سرم!
🌷مهدی موسایی   دزفول
دوشنبه ۱۱  فروردین ۱۳۹۸ 🌷


 


11 فروردین 1399 36 0

شطح و طامات

روزه ام تا دم افطار ، مگر شک داری؟
بوسه ای کردم و اقرار مگر شک داری

پیشوای تو امام است ولی من که به تو
اقتدا کرده ام این بار ، مگر شک داری

در همان رکعت اول که شکستی غزلم
قبله ام گم شده انگار، مگر شک داری

آیه عشق نداریم ولی شعر که هست
تو به این سوره اشعار مگر شک داری

بعد قد قامت آن قامت زیبای تو باز
گفته ام حی علی یار،مگر شک داری

سست ایمانم و ناپخته ولی معتقدم:
به تو را دیدن بسیار، مگر شک داری

 کوک موسیقی ابیات مرا موزون کن
شده این مسئله کشدار،مگرشک داری

شعر در حالت تشویش و بهم ریختگی
می شود شله قلمکار ، مگر شک داری

بی که بوسیده شوم شعر بهم می ریزد
از من اصرار و تو انکار ،مگرشک داری


11 فروردین 1399 53 0

دست

خواستم تا که بنوشم غزلی از تو نشد
دست گیرم به کمر یا بغلی از تو نشد

بنویسم که تویی خوبتر از فصل بهار
به لب خویش بیارم مَثَلی از تو نشد

به امیدی که دگر باره ببوسم چشمت
دل بریدم زسر خویش ولی از تو نشد

من گرفتار تو بودم که خدا خلقم کرد
مژده آن روز به آوای جلی از تو نشد

هیچکس لحظه دیدار تو با چهره من
آگه از شوق بچشمان علی از تو نشد

علمی داد به دستم که فدای تو شوم
زمن این دست جدا گشته ولی از تو نشد

۱۳۹۹/۰۱/۱۱ مصادف با میلاد حضرت ابوالفضل ع


11 فروردین 1399 42 0

کعبه را بگذاروبگذر

مصرع های داخل قوس از خواجه شیراز است

(دوش ازمسجدسویِ میخانه آمدپیرما)
تا ز مَی سرخینه سازدخرقه وشمشیرما

پیر ما عزم سفر دارد به دشت نینوا
(چیست یاران طریقت بعدازین تدبیرما)

کعبه رابگذار وبگذر مستی اندرکربلاست
(روبه سوی خانه یِ خمار دارد پیرما)

جویبار خون ما رزق گلستان دل ست
(کاین چنین رفته ست در روز ازل تقدیرما)

بنگرد گر چشم بینالطف بی پایان او
(عاقلان دیوانه گردند ازپی زنجیرما)

ماجرای کربلا تفسیر آیات خداست
(زین سبب جزلطف وخوبی نیست درتفسیرما)

گوش جان بسپار وبشنو از زمین کربلا
(آه آتشبار و سوزِ ناله یِ شبگیرما)

تیرِ غم میرفت تاصیدِ دل عالم کند
(زلف بگشادی وباز ازدست شدنخجیرما)

شوق آن دارم که یک سر نِی هزاران سر دهم
(نیست از سودای زلفت بیش ازین تَوفیرما)

تیرهیبت درکمانِ چشم عباس من ست
(رحم کن برجان خود،پرهیزکن ازتیرما)

روزعاشورا من وحافظ خراب و واله ایم
(چون خراباتی شد آن یارطریقت پیرما)


11 فروردین 1399 26 0
صفحه 6 از 254ابتدا   قبلی   1  2  3  4  5  [6]  7  8  9  10  بعدی   انتها