در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو ماه آبان 1391)

دفتر شعر

معلم

دلخسته ز درس باز باران شده است
فریاد کمک خواهی چوپان شده است
آنکس که به من «آب» نوشتن آموخت
امروز گرفتاری او «نان »شده است


15 اردیبهشت 1398 149 1

سیل ..

بسمه تعالی

زخمی ام از آب های آسمان دریا کجاست
ابرها را سایبان انگاشتن نوعی خطاست

آسمان با رود ها وقتی تبانی می کند
گل نمی روید ز بارانی که اسباب بلاست

موج با کشتی نکرد آن را که باران می کند
کشتی بی بادبان انگار که بی نا خدا ست

باد هم امسال در این فصل حیران می وزد
بر خلاف میل گل هایی که در باد صبا ست

خانه بر دوش ست مثل سیل ، عمـر آدمی
خانه را در معبر سیلاب خواندن نا بجاست

دل ندارد چاره ای از خشم آب رود ها
بهترین تسکین دل اینجا ، مناجات و دعاست

بستر میـــــل ست این دنیا ، شبیه عمر ما
جاودانی نیست آغازی که پایانش فناست

جواد مهدی پور


14 اردیبهشت 1398 104 0

سوره صف

مادرین معرکه شمشیر به کف می آییم
رقص پا کرده و با نغمه ی دف می آییم
ما به فرمان علی جنگ اگر در گیرد
آیه در آیه چنان سوره صف می آییم
اقتدا کرده به هفتادودو آیینه پاک
همچنان کشته ی در وادی تف می آییم
گر پدر کشتی و صد شیر یل از ما در جنگ
ما پسرهای دلیریم و خلف می آییم
آی کفتار سعودی که توهم داریید
مابه خونخواهی اسلاف سلف می آییم
گله در گله شترهای شما قربانند
به شتر هات بده آب و علف می آییم


علیرضا نجفی
اردیبهشت۹۸


12 اردیبهشت 1398 36 0

امید!!!

می خواهم از امیــد بگویم سـخن عزیز  ازعطر یاس و بوی خوش نستـــرن عزیز
 
آواز ســر کنم به دل باغ و بوســــــتان چون بلبلان خوش نفَس خوش سخن عزیز
 
چون نوگلان نورسِ زیبــا به هـر بهار از شــوقِ نو شــدن بدَرَم پیــــــرهن عزیز
 
هر دم ســلام گـویم و صبحت بخیر را  ســازم نثــار مقــدم هر مــرد و زن عزیز
 
میخواهم اینکه با گل وپروانه هاچوشمع  روشــن شـوم به بـزم خوش انجمـن عزیز
 
همـت کنم که قاصـد پاییـــــز را زِ باغ بیــــرون کنم به پاســـخ دندان شکن عزیز
 
می خواهم از امید بگویم ولی چه سان از رونـق و نویــــد بگویـــم ولی چه سان

 دیگر دل و دماغ  نــــداریم ای رفیق در بـــزم خود چــــراغ نـــداریم ای رفیق
 
آتــش گرفتــــه خـرمن امیـــــدهایمــان  وســعت گرفـتـــــه دامن تــردیـــدهایمـان
 
دست تبـــر به ریشـه اندیشــه ها رسید آفـت به گلبـــن همـــه ریشــه ها رســـــید
 
در بـاغ یاس و سـوسن و سنبل تباه شد  روزی بــرای هــرزه دلان روبــراه شــد
 
آمد نســیم و بوی گل و نستـرن نداشت روییــد گل ولی به تنــش پیــرهن نداشـت
 
آواز در گلــوی قنـاری به خون نشست اندیشــه از تبــاهی گل در جنـــون نشست
 
آب روان ز هر طرف  از باغ بسته شد پـرواز قمــــریان چمـن دسـته دسـته شــــد
 
بلبل زِسوگ سرو وچمن دل شکسته است خوش بلبلی که رفته و زین باغ رسته است
 
دیگر گلی به دامن گلشــن نمانـده است از این خــزان ســرزده ایمَـن نمــانده است
 
دیگر نسیم هم به هیاهــو نشســته است خم گشته سرو ودست به زانو نشسته است
 
بر دوش باغبـان  تبــر و تیشه دیده ایم ویـرانی تبــار خـود از ریشــــه دیــده ایـم
 
حاشــا که اعتمــاد براین باغبـــان کنیم بر شــاخه های بی ته و بُن آشیــان کنیـــم
 
حاشــا به ما که فــکر بهاری دگر کنیم اندیشـــه های ســوخته را در بـدر کنیــــم
 
می خواستم ز عیــــــد بگویم ولی نشد از رونـق و امیــــــد بگــویم ولی نشــــد
 
بغضی است در گلــو که امانم نمیـدهد طبعــم چو بلبــلی است که جانم نمیــدهد
 
تا آمــدم ز گل بسُـــــــرایم امان  نـداد آواز در گلـــوی نفــَـس بــود و جان نداد
 
شرمنــده قلم شــــدم و درد می کشـــم رنگ تمـــام باغچــــه را زرد می کشــم
 
مریم محبوب – 31 شهریور ماه 1397


12 اردیبهشت 1398 116 0

ساکنان عشق

ساکنان عشق

ای غُصه، عمر کوته ما را امان بده
باری دگر بنقش دل مرده جان بده
فرصت اگر چه میگذرد همتی بکن
شوق امیدِ زندگیِ جاودان بده
صیدی نموده ناوک مژگان دلبری
رونق بدین نشانه و تیر و کمان بده
از ما ببر حکایتِ دلدادگی ولیک
بر ساکنانِ کشورِ هفت آسمان بده
روزی که می بری بسرِ مسلخ فنا
ما را طفیل خاک رهش ارمغان بده
اشراق اگر ز چهره ماهش نمی کنی
مویی ز طره های وصالش نشان بده
معصومی از شرار دل ساکنان عشق
سوزی نهفته در غزلی جاودان بده


12 اردیبهشت 1398 115 0

چو ناله های نهانی

ناله های نهانی
بیا که دیدن رخسارت آرزوی منست
خیال نرگس شهلای تو سبوی منست
ترانه ای به لبم کو بجز وصال رخت؟
که کعبه رخ ناز تو سمت سوی منست
امان ز وقت غروبیکه بی تو دل بزند
ستاره ایکه تب آلودِ هایُ هوی منست
تمام عمرِ خودم را نشسته ام به رهت
کنار گوشه چشمی که آب جوی منست
نهاده ای به کمندیکه جان برون نبرم
ز دام طره زلفی که چاره جوی منست
رها نمی شوم از آرزوی دیدن تو
شرار غمزه خوبان به جستجوی منست
صبا غم از دل معصومی عاقبت بِبَرَد
چو ناله های نهانی که در گلوی منست


11 اردیبهشت 1398 66 0

مثنوی معلم

خاطراتی از دبستانم کنون
یادم آمد؛ از نوشتن از متون
یاد آن ایام   جان شیرین کند
صفحه ای از ذهن را رنگین کند
" یاد باد آن‌روزگاران یاد باد"
دفترم را روزها  بر باد داد
ما از اول درس عشقی خوانده ایم
در کلاس عاشقی جا مانده ایم
در دبستان درس ها آموختیم
شمع دل با درس ها افروختیم
روز اول چون معلم می رسید،
چوب خطی از قوانین می کشید
یک معلم شرح می داد از کتاب
گفت آن یک   از جهنم  از ثواب
یاد باد آن درس زیبای علوم
زیست با فیزیک با شیمی ،نجوم
فارسی ، قرآن و دینی درس مهر
با ریاضی ،حرفه، ورزش، حفظ شعر
در ریاضی  می نوشتم مسئله
درس تاریخ از شهان از سلسله
با  هنر ، املا و انشا وقت رفت
زندگی ها می گذشت از پول نفت
یاد یاران در دبستانم بخیر
یاد گل ها در گلستانم بخیر
یاد قرآن ها که با هم خوانده ایم
ما به شادی ها  و یا غم‌ خوانده ایم
"گر چه یاران فارغ اند از یاد من "
یاد ایشان باشد اندر جان و تن 
روزگاری زندگی ها  ساده بود 
پای من هم منتظر بر جاده بود 
رفت آن‌ایام  آری   رفت زود
فرصتی شیرین و زیبا  گشت دود
من‌که اکنون خود معلم گشته ام
درس تاریخ اجتماعی رشته ام
هست جغرافی کنارش در کلاس
همچو گل هایی به روی یک لباس
هست کارم‌در مَثل چون انبیا
پس حقوقم نیست  همچون اغنیا
باغبانم ‌تا درختی گل دهد
منتظر تا شاپرک از غم رهد
منتظر هستم درختی گل کند
نغمه هایی دلنشین بلبل کند
همچو شمعی در شبستانم شبی
در دلم باشد محبت بر نبی
با دو بال از علم و ایمان راه  جو !
در کلاست از صراط از چاه گو!
با عبادت راه را پیدا کنی
مستمع را با خودت شیدا کنی
شکر ایزد کن ! چو  او رزقت دهد
وسعتی وافر  در  آن رزقت نهد
شعر " مهدی " مثنوی با معنوی
خاطراتم شد خودش یک مثنوی
🌷مهدی موسایی  دزفول
سه شنبه  ۱۰‌ اردیبهشت ۱۳۹۸ 🌷

 



 


10 اردیبهشت 1398 135 0

درد دل ها دارم ای منظور عشق

درد دل ها دارم ای منظور عشق
 
از زمانی که شدم مَهجورِ عشق
 
زندگی بی عشق آن باشد روا
 
جاودان خوابیدنی در گور عشق
 
#یاسررشیدپور


10 اردیبهشت 1398 130 0

هر پنجشنبه

هر پنجشنبه رخت می‌شویم
رخت های قلمرو پر از زخم را
پهنشان می‌کنم
بر بندِ بازی‌های روزگار
باد در پیچ و خم چروکها
جای چنگ های بی‌فردایی را
نوازش می‌کند
لکه های عرق تب های شبانه ام
از کابوس های زمانه
آنقدر مزمن بوده اند
که هنوز چون
حفره سیاهِ دهانی باز
خشمناک
مرا می‌ترسانند
و من با ذهنی مضطرب و بی رویا
که از درد این همه زخم مچاله شده
منتظر خشک شدن نشسته ام!


#سپیده_ط


09 اردیبهشت 1398 134 0

سربلند

سلام

ابرو شکسته بود و به قامت رشید بود
فکر شکست دادنش حتی بعید بود
این بار هم کسی خبر از پیکرش نداشت
آن سرو سربلند که نامش شهید بود


07 اردیبهشت 1398 127 0

سیل

پوشیدگی راز مرا خواهد برد
اندیشه ی پرواز مرا خواهد برد
از موی تو گر آن کشِ دز باز شود
با خود دلِ اهواز مرا خواهد برد


07 اردیبهشت 1398 129 0

فتنه اینست...

فتنه یعنی توبه بسم الله بخواهد 
یا ز بتگر کعبه بنت الله بخواهد 

فتنه یعنی ملک ری دین را بگیرد 
شمر ملعون اجر صفین را بگیرد 

فتنه یعنی کفر دریا را شکافد 
روزه داری، فرق مولا را شکافد 

فتنه یعنی اشعری گردد سلیمان 
خوشه ای گندم شود سرباز شیطان 

فتنه یعنی محتسب هم مست باشد 
ساربان با رهزنان هم دست باشد 

فتنه یعنی جو بگیرد جای گندم 
شیشه ها هم پر شوند از خون مردم 

فتنه یعنی جعل عنوان‌ در خلافت
یا فدک را غصب کردن با وقاحت

فتنه یعنی خانه داری در خیابان
فتنه یعنی گور خوابی در زمستان

فتنه یعنی کفر ایمان با دو عشوه
فتنه یعنی خواب کهفی وقت غزوه


فتنه اینست ای برادر، اینچنین است
فتنه هم چاه است و هم اشکی حزین است

فتنه هم چشم است‌ و هم مانند خار است
هم اناالحق است‌ و هم جریان دار است

فتنه چون یاقوت بی قیمت که سنگ است
مثل عمریست که نزدیکی به‌ مرگ است


07 اردیبهشت 1398 81 0

غم زینب

مادر از باغ دلش غنچه گل می روید
هر کس از راه رسد   خنده زنان می گوید:
مرحبا بر گل شیرین دهن  ای فرّخ فال
بوسه ای می زند او را چو گلی می بوید
لیک‌ در کرببلا خواهر او می گرید
می زند بر سر خود  برگ‌گلش می جوید
هست غمگین دل بیدارِ عزادارانش
گریه بر آل علی  غم ‌ز دلت می شوید
باز " مهدی" سخنی از غم زینب گفتا
ای خوشا هر که در این دار  رهش می پوید
🌷مهدی موسایی  دزفول
یکشنبه  اول اردیبهشت ۱۳۹۸ 🌷
 


05 اردیبهشت 1398 144 0

خوکی پلشت (( هجویه ای نثار ترامپ))

ابراهیم حاج محمدی:
چون تو کم پیدا شود روی زمین خوکی پلشت
چشم مانند تو می بیند تک و توکی پلشت

رو به روی آینه بنشین نگاهی خیره کن
تا ببینی چهره ی عفریت مفلوکی پلشت

نیستت جز هرزه گویی کلّه خر هرگز هنر
کی تراود جز چرند از کلّه ی پوکی پلشت؟

ره به مقصد خیره سر هرگز نبردی ای خپل
پشم خر ریسیده ای هر بار با دوکی پلشت

حال و روز موشه دایان را ببین در زیر خاک
می خورد چون بر دهانت_ مثل او _کوکی پلشت

از نتانیابو توئی یابوتر از بس پخمه ای
می دهد بازی تو را با دمب خود غوکی پلشت

شک نکن مانند هر دیوث دیگر لاجرم
آرزو را می بری در گور متروکی پلشت

هر فسادی را توئی جرثومه ای ابلیسِ محض
کس نبیند چون تو دیگر دیپلوکوکی پلشت

ز آتش دوزخ مکن پروا بزی مانند سگ
می توانی رَست اگر با کاشکی، بوکی پلشت


04 اردیبهشت 1398 135 0

بیا ای مونس شبهای تارم

بیا ای مونس شبهای تارم
 
بجز تو با کسی کاری ندارم
 
چنان مجنون عشقت هستم اکنون
 
که گویی دل به لیلا می سپارم
 
#یاسررشیدپور


04 اردیبهشت 1398 135 0

باران نور

شبی ز فاصله ها دور می شوم آری
شبیه یک شب پر نور می شوم آری

در آن ترنّم باران نور بی پروا
طنین یک نت پر شور می شوم آری

یکی یکی گره ها باز می شود من هم
ز غم رها شده مسرور می شوم آری

شراب کهنه ی سربسته ام که از مستی
پُر از لطافت انگور می شوم آری

عبور می کنم از شوره زار و بعد از آن
مقیم کوچه ی "سرشور" می شوم آری


سروده: اسفند ۹۲
ویرایش: اردیبهشت ۹۸


03 اردیبهشت 1398 128 0

شاعر زمان


شاعری در خمار یک گل ماند   تا ابد بر مزار بلبل ماند
دسته دسته به باغ گل رویید  او ولی در فراق سنبل ماند
شد بهاران و بس خزان آمد  باز در وصف زلف و کاکل ماند
دست در دست یار تا به ابد  با سر زلف در تعامل ماند
بوسه ای داد و بوسه ای بگرفت تا که جان داشت در تبادل ماند
رفت در کنج شاعرانه خویش  پیش هر جمع در تفاضل ماند
از گریبان برون نکرد سری  شاعر ما در این  تقابل ماند
به خیالش که سیر دنیا کرد  سرخوشانه در این تجاهل ماند
بهره از مثنوی قصیده نبرد  همه عمر در تغزل ماند
بیخبر از تمام قافیه ها  سخت در واژه تغافل ماند
چشم در چشم یار دارد او  چشم بر هم نمی گذارد او
دست در دست یار می میرد  در خزان بی بهار می میرد
قلم از سوز عشق چرخنده  شاعر از عاشقی است تابنده
فارغ از باغ و باغبان دل او  هر کجا دلبری است منزل او
در جهانی که فقرو بیداد است او به معشوق خویش دلشاد است
در زمانی که ظلم معمول است سرش اما به زلف مشغول است
دلخوش از پیله هاست باور او گر چه پروانگی است در سر او
بال در بال شاپرک نزند  دل خود با دلی محک نزند
سر خود را به درد نندازد  که مبادا ز درد بگدازد
درسرش شوروشوق یک غزل است غزلی عاشقانه دربغل است
از غم روزگار بیخبر او  فارغ از رنج مردم گذر او
کی ز جور زمانه می گوید  او فقط عاشقانه می گوید
شعر باید ز سینه برخیزد  شور، در جان و دل برانگیزد
ناله باید ز عمق جان باشد  اثرش تا به آسمان باشد
باید از درد عاشقانه سرود  شعر پر مغز جاودانه سرود
گفته ها از نگار بسیار است  شعر بوس و کنار بسیار است
گاه هم  شاعر زمان بشویم  قاصد بغض دیگران بشویم
گیرم از اسب شاعری افتاد  اصل خود از چه می دهد بر باد

مریم محبوب
فروردین 98



 


03 اردیبهشت 1398 125 0

دل لرزه

موی تو پرچم بود و باد از دور...می لرزید
در چشم هایت رو به دریا،نور می لرزید
 
قلاب کردی دست هایت را شبی دورم
قلبم شبیهِ ماهی ِ در تور می لرزید
 
آنجا که بویت می رسید از مصر،می دیدم
حتی عصا در دست هایِ کور،می لرزید
 
من تک ترین تاکم ولی از وحشتِ گرگان
بر خوشه هایم حبه انگور،می لرزید
 
قاضی!ببین غرقِ گناهم پس چرا حکمم...
در دست های پاکِ این مامور،می لرزید؟
 
وقتِ نزولِ عشق،این قرآن ِ بی تفسیر...
برشانه ی یک مرد،کوهِ طور می لرزید
 
با اینکه مُردم هر کجا آغوش واکردی...
بردیگری،کلِ تنم در گور...می لرزید

فاطمه ترسا

 


02 اردیبهشت 1398 146 0

یک جرعه از خم

امواج عشقش در دلم هر دم  تلاطم می کند
ساقی مرا دیوانه با یک جرعه از خم می کند
گاهی به مشهد می برد پابوس آقایم رضا
گاهی مرا با جرعه ای سرگشته در قم می کند
🌷 مهدی موسایی  دزفول
سه شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۸ 🌷


02 اردیبهشت 1398 28 0

قدم ...

نپـرس حالِ دلم را ، ... که زیر بارِ غمی ست
که پُشتِ خنده ی من ، داغِ هجرتِ صنمی ست

مـن از درازیِ عُمــرِ عَبـث ، نمـی نالم
که دَرد ، بی تو زیاد است و عُمر ، بی تو ، کَمی ست

بیا که کوچه ی ما را غُبار ، ... بی تو گرفت
تمامِ آنچه که می خواهَد از خُدا ... قَدَمی ست!

پَس از تو ، ... از تو چه پنهان ، که هَمنشینِ دلم
کتاب و گوشه ی دِنجی و اَشکی و قَلمی ست

دوباره خوابِ تو را دیدم و ... خراب شدم
نگاه کن! که دَر این سینه ، باز اَرگِ بمی ست

خَبر رسید ، که حالَت خوش است ، ... خَندیدم
اگر چه گوشه ی چشمم ، نشسته باز ، نَمی ست
 

#محسن_نظری



02 اردیبهشت 1398 171 0
صفحه 8 از 229ابتدا   قبلی   3  4  5  6  7  [8]  9  10  11  12  بعدی   انتها