در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو ماه آبان 1391)

دفتر شعر

کوچه ای بن بست

زندگی را در به رویم کوچه ای بن بست، بست
چشم هایم را به رویم ماهرویی مست، بست

ما به داغِ خود به خود هرگز نبالیدیم رک
دیده بر خود - چون حبابی- هر که از خود رست، بست

آه ما را هر که دید آسوده دریابد که هیچ
دل نباید بر بلندایی که گردد پست، بست

عشق آمد - ناگهان- وا کرد از دل عقده ای
دید اما تا دل ما مملو از آه است، بست

عقل ورزیدم دلم شد  سینه چاکی هرزه گرد
عشق ورزیدم  دلم جز در خودش ننشست،بست

می شود حاصل فرج در کار عشّاق ای بشر
آذرخشی را اگر از پشت رعدی دست، بست

از جنون سر در بیاور مرد عاقل، ناگزیر
دست و بال عاشقان را عقل اگر تردست، بست


04 اسفند 1397 18 1

ثمر نداشت...

(بی روی دوست دوش شب ما سحر نداشت
سوز و گداز شمع و من و دل اثر نداشت)
انسان پرنده بود و تفکر دو بال او
اما درخت کوچک انسان ثمر نداشت
در جست و جوی او به بیابان رسیده ام
اما کسی ز لیلی و مجنون خبر نداشت
این بار معتکف به سرای خدا رسید
اما چه فایده که خدا را به سر نداشت
خادم اگر چه حق طلبی سخت و مشکل است
اما ز حق بگو که حقیقت ضرر نداشت
امیرحسین پدرام


03 اسفند 1397 33 0

غزلی هست مست فام(در قالب جدید سه گلشن)



/در امتحانِ عشقِ تو، ماندیم نا تمام
اما هنوز هم غزلی هست مست فام//

اما هنوز هم، نَفَسم آسمانی است
چشمم بدون شُبهه، پر از مهربانی است
شب ها به ماهتابِ تو، دستم نمی رسد
اما نگو: جداییِ مان جاودانی است
من: مشتریِّ چشمکِ نازِ ستاره ات
شب های دل همیشه مقیم جوانی است
در کهکشانِ رازِ تو پیداست گم شدَه م
این چشم اشاره هات برایم نشانی است
آشوبِ خوبِ حضرت محبوب را بگو:
فهمیده ام که بینِ دو چشمش تبانی است
خورشید بر تغزّلِ خود، رشک می بَرَد
در انفجارِ دم به دمِ بی کرانی است
این گونه، شادی و غمِ مستانِ روزگار
مصداقِ بارزِ شُبَهاتِ زبانی است
مثل مدار وقف طواف تو هستم و
فرقِ فراق و وصل فقط واژگانی است

/خوب است حالِ آتشیِ دل به لطفِ دوست .//


03 اسفند 1397 22 0

بی نشانه

گمشده
ما  عابران  رهگذري جاودانه ايم
جا  ماندگان قافله اي  بي  نشانه ايم
چون مرع پر شكسته كه از تير حادثه
در اين قفس به جرم كمي آب ودانه ايم
در جاي جاي پهنهِء امواج آرزو
چشم   انتظار   دامن   سبز  كرانه ايم
آهسته مي رويم وندانيم كه عاقبت
يارب كجاو  با  چه اميدي  روانه ايم
پائيز لحظه ها چه شتابان رسيد  و ما
دلواپسان  رويش   چندين جوانه ايم
نم نم  ببار  ابر   بهاران كه تشنه ايم
رعدي بزن  كه خرمن صدها  بهانه  ايم
اي چاره ساز غربت دل هاي خستگان
اينك بيا كه گمشده اي زآشيانه ايم
 


03 اسفند 1397 25 0

دیدار روی ماه

راهی دراز مانده و سر در گمم به راه

دارم به جان حسرت دیدار روی ماه

دستی اسیر درقل و زنجیر روزگار

چشمی پر آب ملتمس یک نظر ز شاه

پایی شکسته بر سر پیمان عاشقی

شوری دمیده بر سر و بر جان پر گناه

یک کوله بار خالی و صد شرم از حضور

انبانی از جرایم و یک نامه ی سیاه

باید که بگسلم این بند را  ز دست

باید برون شوم از شومی قعر چاه

در گل نشسته زورق جانم، تلاطمی

ای بیکرانه ی ناب ،ای ساقی سپاه

چون کودکی یتیم به کامم نشسته درد

ای شاه کم سپاه ، پناهم بده پناه



01 اسفند 1397 20 0

ماییم درمحاصره ی بی شعورها

ماییم در محاصره ی بی شعورها
جاری شدیم برقلم حرف زورها
در رفت وآمدیم و فقط شور می زنیم
شور به خاک خفتن این بی عبور ها
نوحی نمانده تا که بگیرد به دست خود
سکان بی هدایت این بوف کور ها
این کاسه لیسهای پدر...بگذریم نه...
این جانماز آب کش، این گربه شورها
داوودی است صوت به ظاهر فریبشان
رفته است روی نیزه ی ایمان زبورها
ماییم یک جماعت از خویش بی خبر
بازیچه ی تباهیِ این ناصبورها
ما با هزار وعده ی مستانه زنده ایم
چشم امید ماست به طوبا و حورها
#نجمه عیدی


01 اسفند 1397 26 0

ﺩرﺧﯿﺎﻝ شعرمن ﺟﺎﯼ ﺗﻮ محفوﻅ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺑﺲ

ﺩرﺧﯿﺎﻝ شعرمن ﺟﺎﯼ ﺗﻮ محفوﻅ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺑﺲ
 
ﺭﺍﻩ ﺩﺭ فکرم ندﺍﺭد ﺟﺰ ﺧﯿﺎلت ﻫﯿﭻ کس
 
شعر ﻣﯽ ﮔﻮیم به یادت ﺑﺎﻭرت ﮐﯽ می شود؟
 
می نشینم ، می نویسم ، می کشم با تو نفس
 
گفته ﺑﻮﺩﯼ می شوم ﻗُﻘﻨﻮﺱ ﻭ ﺍز ﻧﻮ می پرم
 
من شدم ﻗُﻘﻨﻮﺱ ﺍما ﺩر ﻣﯿﺎﻥِ یک قفس
 
مثل ﺳﺎﺑﻖ ﮔﻮشه ﺍﯼ سر ﺩر گرﯾﺒﺎﻥ می شوم
 
شعر ﻣﯽ ﺁید سرﺍﻏﻢ ، می شود فرﯾﺎﺩﺭس
 
ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﻣﯽ ﻣﯿﺮم ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﺗﻮ برﺍﯼ من بس ﺍست
 
عشق ﺩر ﻗﺎﻣﻮﺱِ من ربطی ندﺍرد ﺑﺎ هوس


01 اسفند 1397 27 0

بیا که بیمارم

نفس گرفته و دیگر هوا نمی خواهم
زمانه را بدون وجود شما نمی خواهم
نظر به سوی قبله کنم در پی نظر بازی
طواف سجده گه بی خدا نمی خواهم
چنانچه در کف مکنت بضاعتی باشد
طریق سائلی از یک گدا نمی خواهم
هزار طعنه شنیدم ،به حفظ این ایمان
دل شکسته ام از خون رها نمی خواهم
خمار چشم سیاهش ،ره هلاکت من
به قعر چاه و سیاهی وفا نمی خواهم
بیا طبیب وجودم ، بیا که بیمارم
به غیر لطف تو دیگر دوا نمی خواهم
 


01 اسفند 1397 17 0

آه

هرچند زنی تنها با یک دل پر آهم
یک بغض گلوگیر،یک درد جانکاهم
سرشار غمم هرشب،رنجی ابدی بامن
پاییز غم انگیزی،با یک شب بی ماهم
،، ،،،،،،،
چون کوچه ای بن بست تنها،خسته ،دلگیرم
درانتظار لحظه های خوب تقدیرم
این روزها هر لحظه اش،صد سال تنهایی است
کرده است این درد بزرگ از زندگی سیرم

صدیقه قادری


28 بهمن 1397 29 0

قوم راه از بُن تَن

دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند
گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند
نظرم پرسش دیرینه به بالین آمد
که چرا راهروان در تف دل خانه زدند؟
به خدا صیف و شتا هر دو به یک مقدار است
که در آن صیف و شتا خواب زمستانه زدند
تو چه می دانی از آن قوم رها از بُن تَن؟
شهدا از بن دل خنده مستانه زدند
بِرَهان از قفس تن دل شیدایی خود
که برون از قفست شادی جانانه زدند
به ملل رفتم و آن سفره خانانه نبود
تو بدان در وطنت سفره خانانه زدند
نامه مرحمتش بر دل میغان بارید
و همه با قدحی بارش شادانه زدند
نظرم این بود آنگه که همه منتظرند
به صف منتظران مجلس شاهانه زدند
خادم ار اهل نمازی و خدا ترس و رضی
به بهشت از طرفت خانه و کاشانه زدند
امیرحسین پدرام


27 بهمن 1397 30 0

غمِ همراه

قلب من سنگ نبوده است، مزارم باشد
فصل من عید نبوده است، بهارم باشد
من دلی دارم سراپا حسرت و یک آرزو
خنده های تو همه دار و ندارم باشد
زندگی جبر ندارد، همه این یا آن است
جز زمانی که دلم پیش نگارم باشد
باختن عادت من هست ولی کاش شبی
بوسه ای از لب تو مزد قمارم باشد
رفتنت داغ بزرگی است ولی غصه نخور 
بعد تو هست غمی تا که کنارم باشد


27 بهمن 1397 26 0

ورشو

چهل سال اگر پوچ ورشو چرا
چرا سیرک بازی، چرا شو چرا
اگر ما ضعیفیم و بیچاره ایم
چرا طبل جنگ و هیا هو چرا
چرا این همه سایت فارسی زبان
بی بی سی، وآ و من و تو چرا
چرا این همه خرج و لشکر کشی
چرا ناو جنگی و ناتو چرا
چراصحبت از موشک وهسته ای
شده ایم علم دار نانو چرا
فضا گشته تسخیر مردان ما
چرا داده ای باز آتو چرا
چرا در پی گفتگویی چرا
چرا مردک ماجرا جو چرا



27 بهمن 1397 26 0

صلوات

           صلوات


در عید ولایت به امامت صلوات
برایه تکمیل دیانت صلوات
از مرز غدیر تا نجف گفته اوست
برآل عبا تابه قیامت صلوات

برلحظه تعیین امامت صلوات
بر نقطه جوشش ولایت صلوات
بگرفت به دست خویشتن دست علی
کاین لحظه به تکمیل دیانت صلوات

برمهدی صاحب الزمان یک صلوات
برشادی روح رفتگان یک صلوات
هر جمعه برای امت کشور دین
بر کودک وپیر ونو جوان یک صلوات

بردین مبین ناب احمد صلوات
بر خلق جهان بود سرامد صلوات
باشد که به اتحاد کامل برسد
این امت پیرو محمد صلوات


بر زينت عابدين دمادم صلوات
برال نبي حضرت خاتم صلوات
بنگر به سحيفه ای كه از وي مانده
بر هر ورقش ز اسم اعظم صلوات

برضامن غربت غريبان صلوات
بر پادشه ملك خراسان صلوات
يارب به رضاي تو رضا بود رضا
خشنودي جمله اهل ايمان صلوات

هر لحظه به صبر بيحسابش صلوات
بر ولوله هاي هر خطابش صلوات
سالار حسيني بود ار زينب او
برقافله هاي پر شتابش صلوات

بر بازوي افتاده به خاكش صلوات
برچهره ماه تابناكش صلوات
افتاده به روي خاك عباس علي
برقد رشيد چاك چاكش صلوات

بر احمد وخلق مهربانش صلوات
برحیدرو صبر بیکرانش صلوات
ازفاطمه ,مجتبی ومظلوم حسین
تا حضرت صاحب الزمانش صلوات


26 بهمن 1397 52 0

قصه ماه

حکمتش چیست که تصویر تو در ماه افتاد؟
بود  این قصه از آن روز که در چاه افتاد
یوسف افتاد به چاهی که خدایش میخواست
کاروان آید و آن ماه نشان راه افتاد
ماه از چاه در آمد وَ پس از چندین سال
چشم یعقوب بدیدش که پسر شاه افتاد
گاه در چاه بُدی  گاه عزیزی در مصر
گندم‌از ساقه جدا ،ساقه دگر  کاه افتاد
بود فرعون و قارون و وزیرش هامان 
عاقبت خیره سری کرد که از جاه افتاد
هست تاثیر  خدا در  همه عالم باقی
ماه را سر نبُود بابت شعر  آه افتاد
🌷مهدی موسایی   دزفول
دوشنبه  ۲۲ بهمن ۱۳۹۷ 🌻
 

 


22 بهمن 1397 30 0

سیب سرخ

به سیبی سرخ آدم دلبری کرد
به نام عشق او پیغمبری کرد

حواباخنده ای برلب برایش
زمین را هم بهشت دیگری کرد

صدیقه قادری


22 بهمن 1397 34 0

غم

عکس ها راپاره کردن نامه دورانداختن
لشکری ازاشک بایدتا براین غم تاختن
دل سپردن عشق ورزیدن جفا دیدن زیار
درقماری نابرابر زندگی را باختن
یادگاری های برجامانده درهرگوشه ای
می شوم دلتنگ وبا این درد هرشب ساختن
سنگدل درمان نکردی درد ما راعاقبت
چاره جز این نیست جان رادرغمت بگداختن
مرگ شایدچاره باشداین حکایت را ولی
کاش می شدجور دیگرقصه راپرداختن
صدیقه قادری


22 بهمن 1397 36 0

آتشی بردل نشاندی، تا که خاکستر شوم

آتشی بردل نشاندی، تا که خاکستر شوم
تا بسوزم شعله گیرم، غرقِ این باورشوم
 
بال و پَر آتش زدی، تا همچنان پروانه ای
گِردِ شمع تو بسوزم ، عاشقی دیگر شوم
 
خواستی همچون کبوتر، پَر بگیرم در افق
پَر کشم تا آسمانت ، ماه را اختر شوم
 
از جمال گُل بگیرم ، رنگ و بوی تازه ای
در رکابت سر گذارم ، لایقِ گوهر شوم
 
سر نهم بر خاک پایت بوسه ای دیگر زنم
بر قدم گاهِ نگاهت، اشک را بستر شوم
 
پیکرت را در بغل گیرم به سودایِ وصال
بعدِ آغوشت دگر این مرگ را همسر شوم
 
خاک را در بر بگیرم، هم چنان آغوش تو
تا به شوقِ لذتی ، این لحظه را آخر شوم
 
دل دهم بر پایِ عشقت گرچه سوزانی مرا
من گلی خُشکیده ام، با شبنمی پرپر شوم


22 بهمن 1397 44 0

دعای خیر

دعای خیر
آئینه های چشم جهان بی قرارتان
دل های عاشقان همه امید وارتان
آدینه ای که سر زند از مشرق آفتاب
گلواژه می شود غزل انتظارتان
سرسبزی و ترانه  و باران و زندگی
روئیده  می شود به ظهور بهارتان
خورشید آسمان به تماشا نشسته است
در امتداد روشنی از رهگذارتان
با هر طلوع صبح و سحر هاله میزند
خون در پس شفق ز دل بیقرارتان
در دولت وصال شما دیده میشود
نیکو ترین حمایت پروردگارتان
ما با دعای خیر شما زنده مانده ایم
ای هرچه لطف حضرت حق کوله بارتان
 


21 بهمن 1397 76 0

شعر

ز خون شهیدان ایران زمین
ز جانبازی رهروان یقین
طلوع سپیده ز بهمن دمید
زمین پر شد از لاله و یاسمین
🌷مهدی موسایی  دزفول
بهمن ۱۳۸۷ 


21 بهمن 1397 22 0

بر مَلا کن

بر مَلا کن
ای نازنین! بند نقاب از چهره وا کن
با رنگ چشمانت دل ام را آشنا کن
امروز و فرداییکه فرصت مانده برخیز
شال و کلاه آمدن را دست و پا کن
ای جرعه نوش باده ی اَسرار خوبان
لختی برای قلب تب دارم دعا کن
بگشا لب و در محضر دل های شیدا
بر عهدوپیمانیکه خود بستی وفا کن
یک عده میگویند:"پس کو دلبر تو!"
جانانه ی من! غمزه ای را بر ملا کن
در پیش چشمان پر از بهت زمانه
یک عالمی را با سلامت مبتلا کن
معصومی از دنیا نمیخواهد بجز تو
او را از این گرداب هجرانت رها کن
 


21 بهمن 1397 32 0
صفحه 8 از 224ابتدا   قبلی   3  4  5  6  7  [8]  9  10  11  12  بعدی   انتها