در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو ماه آبان 1391)

دفتر شعر

وعده دیدار

یا رب آن یار که دل برد ز ابرار کجاست
یا رب آن نور دل و دیده ی اخیار کجاست

عالم از نور رخش زنده و پاینده بود
یا رب آن مهر که زد طعنه به مهیار کجاست

دست ظلمت همه جا نقش شب انداخته است
یا رب آن صبح سپید شب غمبار کجاست

دل ما پرسه زنان در هوس رؤیت ماه
شب پر از ترس سکوت است جلودار کجاست

چشم یعقوب به یوسف نگران است هنوز
ای خدا مرهم آن دیده ی خونبار کجاست

کنج زندان زلیخا قدم آخر نیست
عاشقان منتظران دولت بیدار کجاست

ای که از کوچه ی معشوقه ی ما می گذری
مایه ی رونق آن کوچه و بازار کجاست

صد گلستان بشکفت از چمن حُسن ولی
کی رسد فصل بهار آن گل بی خار کجاست

پیچک خانه ی عشق از نفس افتاده دگر
ای خدا منتقم آن در و دیوار کجاست

عالمی در تب هجران تو می سوزد و من
فکر اینم که طبیب دل بیمار کجاست

من که باشم گله از بود و نبود تو کنم
من کجا یار کجا وعده ی دیدار کجاست


01 اردیبهشت 1398 147 0

شعر گل

گل در این انجمن سبز  چه زیبا روید
هر که بویید گلی  در دل خود این گوید:
در بهشتی که خداوند پر از گل سازد ،
ما کجاییم؟ چرا دل هوسی را جوید؟
" گل عزیز است غنیمت شمریدش صحبت"
" فصل گل می گذرد" چشم کجا را پوید؟
حیف باشد که تو از لذّت گل محرومی
خواجه آن است که در انجمنش گل بوید
همچو گل شعر تو " مهدی" به چمن زیبا بود
بوی گل  پنجره را باز کند  رخ شوید
🌷مهدی موسایی   دزفول
اول اردیبهشت ۱۳۹۸ 🌷


01 اردیبهشت 1398 140 0

سعدی شهی سرباز شد

یادبود شیخ اجل  سعدی شیرین سخن

سعدی حکیمی خوش سخن ‌با بیدلان همراز شد
چون بلبلی بر شاخ گل  با جان‌ما دمساز شد
در گلسِتانش بشنوی شیرین سخن ها   گل به گل
در بوستانش معرفت  با نام حق آغاز شد
ابر آمد و بارید بر بستان   شبی تا صبحدم
بستان بهاری شد سحر ؛ پروانه در پرواز  شد
پروانه در اشعار او  گردید گِرد شمع دل
در آسمان پارسی  سعدی شهی سر باز  شد
با شعر شب افروز او  سیلاب اشکم‌می رود
بر ناله مرغ سحر  گوشم طنین انداز شد
دفتر ببندم‌  همچنان  باقی حکایت های دل
" مهدی" به ابیات کمش  خوشنام‌و سرافراز شد
🌷مهدی موسایی   دزفول
شنبه دوم‌اردیبهشت ۱۳۹۱ 


01 اردیبهشت 1398 138 0

ولادت باسعادت حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف برهمگان مبارک

شب می‌رود ، شبگیر پنهان میشود کم کم
صد غنچه با خورشید ، خندان میشود کم کم


یک چشمه ی بی آب بودم سالیانی چند
از لطف تو ، این چشمه جوشان میشود کم کم


کوهی که مشکل بود فتح قله اش قبلا
درگاه قلبت بود و آسان میشود کم کم


با قبله سنج عشق ، درگاه مناجاتش ،
در مسجد و میخانه یکسان میشود کم کم


باد صبا پیغام شادی را برایش برد
غم در همین دوران ، گریزان میشود کم کم


ابری که از دریای قلبش آسمانی شد
در آسمان شهر ، باران میشود کم کم


از مهر رخسارت چه گویم ای مه روشن
جانم فدای مهر جانان میشود کم کم


خورشید پشت ابر ! وقتش را نمیدانم
پایان غیبت هم شتابان میشود کم کم


فصل زمستانست و دنیایی که پژمردست
از لطف تو دنیا بهاران میشود کم کم


گر ماه شعبان ، ماه او شد ، شد مبارکباد!
نصف النهارش نیمه شعبان میشود کم کم

#امیر_عباس_صالحی


30 فروردین 1398 45 0

خیال ظهور

 خیال ظهور

در جمعـــه‌ای می آید آری با خیــالی سبز می کارد او در باغ دلهـــامان نهــالی سبز

در دست او شمشیر سرخ عاشقی پیداست پنهان ولی سیمای او در پشت شالی سبز

قلبی سفـیـــد و پاک دارد با زبانی ســــرخ بر چهره‌اش دارد نشانی، طرفه خالی سبز

بر گامهای ســبز او خورشـیــد می رقصد بر تیـرگی ها می دهد او شور و حالی سبز

میتازد او برهرچه ظلمت هر چه تاریکیست پـر می شــود دنیـــایمان از اعتــدالی سـبز

او با طلــوع خود بـه هـر جا نـور می‌بخشد سر می زند از مشرق سرخی، شـمالی سبز

گر او بیــاید ریـشــــه تردیــد می‌خشــکـد ممــکن شــود در بـاور دل ها محالی سبز

هجران سرخ عاشقان را نیز پایانی است گر متـصل گردند با او در وصــالی سـبز

موعـود مـا آری، یقـیــن یک روز می آید در بهتــرین فـصـل خدا آغاز سـالی سبز

می‌ آیــد آری عاقـبت  ، می‌آیـــد از راه  او عاقبـت می‌آیــد اما در مجــالی ســـبز

مریم محبوب -1377


30 فروردین 1398 105 0

هوا از دوشنبه گرفته ست...

قرار است باران بیاید
به این خانه مهمان بیاید

صدای قدم های خیسش
از آن سوی دالان بیاید

فضا پر شود از نسیمش
طراوت به گلدان بیاید

به لبخند بی روح بابا
روی طاقچه جان بیاید

به آهستگی در بکوبد
و غم ها به پایان بیاید

می آید -خودش گفته- حتی
اگر برف و بوران بیاید

اگر از زمین و زمان سنگ
اگر سیل و توفان بیاید

می آید -خودش گفته- شاید
که بعد از زمستان بیاید

ولی باز دلشوره دارم
زمستان کماکان بیاید

کجایی در این سوز سرما؟
اگر برف و بوران بیاید؟

اگر سرپناهی نباشد؟
اگر سیل و توفان بیاید؟...

می آید می آید ولی کاش
که قدری شتابان بیاید...

چهل جمکران نذر کردم
عزیزم به کنعان بیاید

هوا از دوشنبه گرفته ست
خدا جمعه باران بیاید


30 فروردین 1398 49 1

سفر

در پیِ ردِّ خودم از همه جا دل کندم
چمدان را که پُر از خاطره شد می بندم
میدوم تا برسم فاصله دارم با خود
زندگی رفت به حیرت زده ها مانندم
میکشم دست خودم را که نگیرم دستم
چون خودآزارم و با حادثه خویشاوندم
من طلبکار جهانم که چرا زندان است
به دوتا بال و کمی معجزه حاجتمندم
میروم گاه به دیدار خودم با یک گل
دردم اینست که یک خار شده همبندم
سرخیِ صورت من از دَمِ یک سیلی بود
اشک سِیلی شد و قاتی شده با لبخندم
وقت رفتن شد و باید به حسابم برسم
با خودم چندم و با دوروبری ها چندم


30 فروردین 1398 21 0

آویزه به تاک

آویزه به تاک
تا که آغشته بخاک تو کنم چشمم را
سر هر جاده مغاک تو کنم چشمم را
ای فدای تو، اگر مهلت همراهی بود
پیش پای تو هلاک تو کنم چشمم را
خون دل را زپس دیده برون اندازم
لایق چهره ی پاک تو کنم چشمم را
بردَرَم پیرهن خویش که با آمدن ات
شاهد دامن چاک تو کنم چشمم را
تا بهار آید و دُردیکش جام تو شوم
باید آویزه به تاک تو کنم چشمم را
آرزو دارم اگر فرصت عمری باقیست
راهی کوی و پلاک تو کنم چشمم را
ندبه خوانم ز تو با هر غزل معصومی
باَبی اَنتَ فِداک...تو کنم چشمم را


30 فروردین 1398 114 0

رنگین کمان شهر

رنگین کمان شهر
پیچیده عطر آمدن ات در میان شهر
شوقی دگر گرفته بخود آسمان  شهر
مردم دو باره نام تو را جآر می زنند
ای نازنین همای بلند آشیان شهر
گلبانگ خوب آمدنت را شنیده ایم
در لا به لای زمزمه های نهان شهر
صبح و سحر ز نام تو فواره می زند
ای بهترین بهانه و شیرین بیان شهر
پر گشته واژه واژه ام از شوق انتظار
لبریز نام خوب تو شد بیکران شهر
اوراق دفترم همه پروانه گشته وُ -
در اشتیاق روی تو ورد و زبان شهر
اینک بیا که گاه دمیدن رسیده است
ای آفتاب لحظه ی رنگین کمان شهر
معصومی عاقبت نظری می کند به ما
از مشرق مناره ی گوهر نشان شهر







 
 


30 فروردین 1398 108 0

نازنینی که دلت با دل من دمساز است

نازنینی که دلت با دل من دمساز است
 
پس بیا ای گل نازم درِ قلبم باز است
 
می زند موج در اعماقِ نگاهت گل من
 
شورِ عشقی که همه زمزمۀ اعجاز است
 
#یاسررشیدپور


29 فروردین 1398 123 0

یادبود شهید مدافع حرم علی سعد

یادبود شهید مدافع حرم   علی سعد

امشب دلم از یاد تو ای دوست چه تنگ است !
از قافله ماندم ‌ که مرا  مرکب لنگ ‌است
گفتی بروم ‌تا به حرم دست نیابند
با آمدنت بانگ زدی: خیز! که جنگ است !
مشغول خدا بود علی   ما سرمان گرم
این مُهر که بر تارک ما هست  ز ننگ‌است
سرگرم گناهیم  اسیران بلاییم
ای وای از این دل که بسی سخت چو  سنگ  است
از نام و نشان چشم  بپوش ای دل غافل!
بی رنگ شوی بهتر از این نام و رنگ است
" مهدی " تو شبی دست به دامان دعا شو !
تا فرصت اشک است و جوانیت به چنگ است
🌷مهدی موسایی  دزفول
سه شنبه ۲۷ فروردین ۱۳۹۸ 🌷

 


27 فروردین 1398 31 0

بگیری سراغ ما

بگیری سراغ ما
با هر بهانه تازه شود سوز داغ ما
ای سرو قامت ات غزل اشتیاق ما
آیا شود که صبح سحر با خود آورد
عطری ز بوی زلف تو در کوچه باغ ما
بیرون شود ز پرده رخ آسمانی ات
آتش زند وصال تو در طمطراق ما
باشد که از طلیعه اشراقت ای عزیز
رخشانتر از ستاره شوی در محاق ما
یارب چه میشود که بگیرد حلاوتی
از قطره های جام طهورت ایاغ ما
کی میشود که طالع بختی رقم زند
نور امید وصل تو در چهلچراغ ما
روزی که ذره ذره ز خاکم پراکنند...
ای نازنین من، تو بگیری سراغ ما
معصومی از تو با که بگوید که بیگمان
 حرفی ز نام خوب تو باشد بلاغ 


27 فروردین 1398 114 0

وقتی می‌رفتی...

و آن شب که خواب آلود ،
می رفتی...
سرد بود...
شاخه های زندگیم ،
چون بیدی مجنون ،
آنقدر برایت دست تکان دادند و
گریستند ...
تا در گرداب سماع اشکهایم ،
غرق در خلسه ای گس ،
مدهوش شدم و
غمی تب زا ،
شناور بر احساسم ،
بر وجودم چیره گشت و
مرگی بر جانم سرایت کرد!


#سپیده_ط


26 فروردین 1398 61 0

تقدیم به حضرت رقیه

چشم هایم روبروی چشمهای شاه بود
روی نيزه آه من با آه او همراه بود

آفتاب روز و مهتاب شبم یکجا شدند
روی نی ها پیش هم خورشید بود و ماه بود


مثل بابایم علی دل گويه ام ناگفتنی ست
کاش یک سنگ صبور خسته مثل چاه بود

چون که قدر یک نگین هم در تنش سالم نبود
وقت بوسیدن فقط درپیش من یک راه بود......

قطره ی آبی ز دست آسمان هم سرنخورد
روز عاشورا گمانم آسمان گمراه بود


تشنه بودم خواستم آبی بنوشم نیست آه
دست من از دامن سقايمان کوتاه بود

وای بر این دین و دینداری که در قاموس آن
کشتن فرزند زهرا فی سبیل الله بود

به گمانم کربلا تقسیم هایش عدل داشت
سهم اصغر تیر و سهم ما بدوبیراه بود

دختری هم لحظه های آخر جان دادنش
چشمهایش روبروی چشمهای شاه بود


24 فروردین 1398 121 0

سیلاب

افســوس که عــالــم همـــه را آب گرفتـــه
این عالمیـــان را همــگی خـواب گرفتــــه
 
افســوس که ایـن غــرقه خواب ابـــدی را
این گـردش پـر جــذبه گــرداب گرفتــــــه
 
امیـــــد ز کـف رفتـــــه و آمـال فســــرده
دریــای خروشــــان تب مــرداب گرفتــــه
 
توفیـــــر ندارد دگــرم دوسـت به دشـــمن
چون دون صـــفتی دامن احبــاب گرفتــــه
 
مسـت است کنـــــون زنگی بیـــداد زمانه
کز خون دل و دیـــــده میِ نـاب گرفتــــه
 
درپیـش نگاهم همه جا غرق سراب است
با آنکــه دو چشــمم سر ســـیلاب گرفتـه
 
سـوداگر ما بیــن چه زیـان ها زده بر ما
آن ســیم گران داده و ســــیماب گرفتـــه
 
گردون دل عشـــاق به زنجیـــر فتـــــاده
تصــویر دل غمــــزده در قاب گرفتـــــه
 
سرخیِّ شـفق تیره تر از چهره شـنگرف
نیــــلیّ فلک رنـگ ز عنــــاب گرفتــــــــه
 
عفــریـتـــه بـازیــــــگر دوران  ز دل ما
هم توش و تـوان بـرده و هم تاب گرفتـه
 
لولی صفـــتان بر در میــخانه نشـــسته
عقبی طلبــان گوشـــه محــراب گرفتــه
 
پهنـای زمیــن پــر ز هیــاهـوی دو گانه
خورشــید زمان تیــره و مهتــاب گرفتـه
 
معـنای سـخن نزد سخن سنج تمام است
یعنی که سـخن بهـره از این باب گرفته

مریم محبوب


24 فروردین 1398 148 0

شوخی با ابیات

شوخی با ابیات
😀
خواجه آن روز که در بند غم جام‌افتاد
ناخودآگاه ‌ بلغزید وَ در دام‌ افتاد
***
این همه همهمه در شهر که من می بینم
در صف گوشت من از مرد وَ  زن می بینم
***
من وضو با تپش پنجره ها می گیرم
عاقبت از سر این پنجره ها می میرم
***
من مست می عشقم  هشیار نخواهم شد
با خواندن معمولی بهیار نخواهم شد
***
🌷مهدی موسایی   دزفول
۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۸ 🌷


23 فروردین 1398 145 0

اهل حسین آ باد

حسین آباد 
شاعر رسول چهارمحالی(ساقی)
من اهل حسین آباد
مسرور شدم دلشاد
از لطف و عطای تو
شد خانۂ دل آ باد
در هر شب جمعه من
مدهوش تو می گردم
ای کاش شوم زائر 
آ قا به شب میلاد


23 فروردین 1398 131 0

آباد کن این خانه را

هر چیزِ خوبی عاقبت مهجور می گردد دلا
بعد از کمی بالندگی   منفور می گردد دلا
تا هست این آیین بُود   بر چرخ نیلوفر نشان
روزی به گمنامی رود    مستور می گردد دلا
روزی دگر جویند او   در صدر مجلس هست او
خوشنام و سرمست است او   مشهور می گردد دلا
روزی چو فاعل در سخن    مرفوع در جمله است او
روزی دگر با حرفِ جر   مجرور می گردد دلا
چون مست گردی پیش وی   امّ الخبائث نام وی
اندر خفا جوشانی اش  مخمور می گردد دلا
این‌دل مثالی دیگر از   کوشش بُود در زندگی
چون شاد گردانی وِرا  معمور می گردد دلا
خرّم دلی چون‌ شاد شد،از اهرمن‌آزاد شد
آباد کن‌این خانه را  مسرور می گردد دلا
هر ذرّه ای در کار حق   ذکری درونش مستتَر
چون‌خوانَدَش الطاف حق  مامور می گردد دلا
داند خدا افکار ما   در نزد او اعمال ما
با علمِ‌او احوال ما   منظور می گردد دلا
هر کارِ سختی پیش ما  سهل است در درگاه او
هر کارِ سختی پیش او   میسور می گردد دلا
افکار خود را پاک‌کن  در درگهش الحاح کن
خوبی برایت حک‌شود  مقدور می گردد دلا
خواهم من از درگاه حق  خوبی برایت هر زمان
" مهدی " که گوید این دعا   ماجور می گردد دلا
 🌷 مهدی موسایی   دزفول            
پنجشنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۷ 🌷


22 فروردین 1398 148 0

سیل

یک عده از سیلاب ترسیدند
یک عده بر سیلاب خندیدند
یک عده ای در باد لرزیدند
یک عده ای هم همچنان بیدند
دیدم عربها را که در بحران
یزله کنان مردانه رقصیدند
پیر و جوان سینه سپر کردند
وقتی خطر را پیش رو دیدند
یک عده پر کردند گونیها
چفیه به گردن باز پیچیدند
سنگر به سنگر روی به روی سیل
گونی به گونی روی هم چیدند
دکتر، مهندس، کارگر مردم
نسخه برای سیل پیچیدند
ارتش سپاهیها کنار هم
چون هشت سال جنگ جنگیدند
تکلیف پیش آمد بسیجیها
از نو لباس رزم پوشیدند
مقهور مردم گشت این سیلاب
مردم بساط سیل بر چیدند
وحدت همیشه رمز پیروزی است
کارون و کرخه خوب فهمیدند

علیرضا نجفی
فروردین ۹۸


22 فروردین 1398 127 0

کاش می شد کاش ها را در دلم از ریشه کند

کاش می شد عشق را با یک نگاه ابراز کرد
تا به آنی در دلش مهری به دل جاساز کرد

کاش می شد در خیالی، عکس یاری را کشید
چهره اش خندان نمود و با دلش پرواز کرد

کاش می شد بی مهابا یک دهان آواز خواند
با سرودی عاشقانه، زندگی را ساز کرد

کاش می شد حرف دل را با همه بی پرده گفت
نکته ها را بر شمرد و یکدلی آغاز کرد

کاش می شد همچو شبنم بر گلی مشتاق شد
عاشق شمسی شد و شأن جلیل احراز کرد

کاش می شد درب دکان جفا را تخته کرد
کارها را با عدالت در محل ممتاز کرد

کاش می شد بر قپانش سنگ یکسانی گذاشت
عاشقی کرد و به لطفش مهربانی باز کرد

کاش می شد تا به باورها رسید و دیدشان
خانه‌ی تردید را از یقین افراز کرد

کاش می شد با دعایی رمز فردا را گشود
دل به دریا داده و در زندگی اعجاز کرد

کاش می شد تا به آزادی بمانی در مسیر
مام میهن را برای مردمش نوساز کرد

کاش می شد کاش ها را در دلم از ریشه کند
بـال و پـر را بـا شجاعت چون عقابی باز کرد
 


22 فروردین 1398 125 0
صفحه 9 از 229ابتدا   قبلی   4  5  6  7  8  [9]  10  11  12  13  بعدی   انتها