در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو ماه آبان 1391)

دفتر شعر

شاید بیایی

شايد بيائي
وقتي كه دلواپس شدم شايد بيايي
خوار كس و ناكس شدم شايد بيايي
وای از كوير شوره زار نا اميدي !
تا طعمه كركس شدم شايد بيايي!
داد از خزان دوري روي ات عزيزم!
روزیکه خاروخس شدم شايد بيايي
برکنده شد بال و پرم از اشتياق ات
مرغی در این محبس شدم شايد بيايي
اي نازنين روزي كه با امواجی از غم
چون كف زدريا پس شدم شايد بيايي
می دانم این چشم انتظاری قسمتم بود
آواره ات از بس شدم شاید بیایی
من نوجوان بودم که در پایت نشستم
فرتوت و پیر و گس شدم شاید بیایی
معصومی از نام تو در هر واژه میگفت
چون شاعری نارس شدم شاید بیایی


20 بهمن 1397 40 0

خوبِ من

بریز بر سر این شانه حس و حالت را

ببار بر شب دلتنگی ام خیالت را

 

از آن غروب مه آلود آن هوای نجیب

گرفته عینک من عطر دستمالت را

 

کدام باغچه، نشکفته رو به بارانت

کدام ابر، نباریده احتمالت را؟!

 

دلم خوش است خودم را ببینم از چشمت

بگیر سمت من آیینه ی زلالت را

 

برای دلخوشی آسمان کوچک من

کنار پنجره وا کن ببند بالت را

 

تو حال خوب منی و تمام هستی من

بپرس خوب من..از من بپرس حالت را

 

                                (بهروز جلیلوند)



19 بهمن 1397 72 0

سمت و سوی شما

آواره ایم و کوی شما جستجوی ماست
دل داده ایم و روی شما آرزوی ماست
آری فضای سینه، پر از بوی عنبر است
وقتی ز عطر و بوی شما گفتگوی ماست
ما بی دلانِ وادی صحرای حیرت ایم
بغضی ز های و هوی شما در گلوی ماست
در جاده ای که روز ازل پا نهاده ایم
نوری ز سمت و سوی شما روبروی ماست
لب تشنگانِ جرعه به دریا نهاده ایم
تا قطره ای ز جوی شما در سبوی ماست
از گردش زمانه متاعی نجسته ایم
تا رشته ای ز موی شما چاره جوی ماست
معصومی از چه دل نگرانی کند که باز
آوازه ای ز خویِ شما آبروی ماست
 


18 بهمن 1397 63 0

من وگُل هر دو دل بسته

من وگُل هر دو دل بسته
 
                  زرنج دوریت خسته 
                             برای دیدن رویت
                               ز گلها پُرس و جو کردیم 
 
من وگُل عاشق و تب دار
 
                  و از غمهای تو بیمار
                             برای جشن دیدارت 
                                  زمین را زیر و رو کردیم 
 
من وگُل هر دو حیران و
 
                  ز دست غم گریزان و
                              ز هجرِ یار نالان و
                                 چه خونها در گلو کردیم
 
من وگُل هر دو دیوانه
 
                  نشسته کُنجِ میخانه
                              به یاد شهد لبهایت
                                 شرابی در سَبو کردیم
 
#یاسررشیدپور


18 بهمن 1397 36 0

توسل

" وقت آن است که مستان طلب از سر گیرند"
حاجت از مادر و از حضرت حیدر گیرند
دیده ای نیست نگرید ز مصیبت خوانی
کودکان ناله کنان چادر مادر گیرند
مومنان ناله کنان  اشک فشان از دیده
مجلسی بهر عزا از غم اکبر گیرند
دست ما  کوته از آن است که چادر گیریم
لیک دیدیم که گهواره اصغر گیرند
گر چه ما کمتر از آنیم   ولی سر مستان
حاجت از اصغر و از موسی جعفر گیرند
🌷مهدی موسایی   دزفول
جمعه ۶ مرداد ۱۳۹۶ 🌷


17 بهمن 1397 36 0

اینجاست

دل به زنجیر محبت زود عادت می کند دوست با رفتار دل حس سعادت می کند هر چه محکم تر شود، محکم محبت می شود جان دمادم قصه های سخت حکایت می کند خسته چون بر چشمه و سوز بیابان می رسد جرعه ای نوشیده احساس رضایت می کند پر شده با این غزل پیمانهٔ اعضای من پادشاه سر زِ احساسم روایت می کند صبحدم چون دیده مشغول تماشا می شود مستی اش جام صبوحی بینهایت می کند رهگذر، گل را بچیند، باغبان گل پَروَرد او به زخم دل زند، وین گل عمارت می کندv آشنایان و غزلخوانان شهادت می دهند «احمد» این ابیات را با دل هدایت می کند ودودخواه


17 بهمن 1397 26 0

دیدم وسط باغچه پرپر شدنت را

دیدم وسط باغچه پرپر شدنت را

پامال لگدهای مکرر شدنت را

 

بین در و دیوار گلاب از تو گرفتند

زهرا ، همه دیدند معطر شدنت را

 

با کشتن یک سوم سادات ، گرفتند

از چهره ی تو لذت مادر شدنت را

 

یا مُنْهَدَةَ الرُکْنْ من از فضّه شنیدم

تنها ، سپر غربت حیدر شدنت را

 

یا ناحِلَةَ الْجِسْم چه آمد به سر تو؟

آهسته بخوان روضه ی لاغر شدنت را

 

زهرای رشیده به چه تشبیه کنم من

با پیکر یک طفل برابر شدنت را؟

 

یا باکِیَةَ الْعَیْن ز چشمان تو دیدم

چون آینه ای تار و مکدر شدنت را

 

دستار به سر بسته ای و بین نمازت

زهرا همه دیدیم پیمبر شدنت را

 

من حاجت خود گفته ام و هیچ نگفتی!

وقتی دل من خواسته بهتر شدنت را

 

ای چشم صبوری نکن و فکر شفا باش

تقدیم به پهلوش کن این تر شدنت را

 

احمد ایرانی نسب

 



14 بهمن 1397 76 0

بی وفا

از خودش راند مرا سوی دیار دگری
تا که بر باد دهد دار و ندار دگری

چشم من تار شد از اینکه شنیدم زهمه
دل بریده زمنو وگشته قرار دگری

چون زمین لرزه به یک صبح زمستانی و سرد
بر سرم ریخت خرابی حصار دگری

من همان کهنه دل آزار جدا مانده از او
او در اندیشه ی دامیّ و شکار دگری

مرغ همسایه اگر قاز نبوده ست چرا
روز و شب می گذراند به کنار دگری

ظلم او مبدا تاریخ جدایی شد و باز
جور او کوچ دهد ایل و تبار دگری

عاشق او شدم از عصر حجر تا به کنون
گرچه رفته است به مهمانی غار دگری

عشق را غرق سیاست زدگی کرد و گذشت
عملش سرد و لبش گرم شعار دگری











13 بهمن 1397 44 0

« جنگ جریان ها »

رفتیم ولی دیر به « جنگِ جریان ها »
تا وا نَخُورَد تیرِ تفنگِ جریان ها

راهِ نفسِ خلق ِخدا بسته شد افتاد
حلقوم ِخدا چون که به چنگِ جریان ها

کم  آدم فرهیخته دیدیم که یا مفت
عقل از سرشان رفت به بنگ ِجریان ها؟

سر می برد از راه بدر هر خل و چل را
والله قسم حرف جفنگِ جریان ها

تا کوک شود کیفِ خری مست، همه عمر
هستیم چرا گوش بزنگِ جریان ها؟

وادادگیِ طینتِ انسان الکی نیست
کم خورده سرش چون که به سنگِ جریان ها

ماهیت ِخود می دهی از دست چرا چون
هر بوقلمونی که به رنگِ جریان ها

هر آن شود از خویش تهی پر ز تحسّر
با مزمزه یِ شَهدِ و شرنگِ جریان ها

کودک منش است آن که سرش گرم نشد جز
با شعبده یِ شهرِ فرنگِ جریان ها

بازنده ترین فرد جهان کیست بغیر از
بازیچه یِ دستِ خرِ لنگِ جریان ها

همّت کن و بزدای به رندانگی ای مرد
از دامنِ خود لکّه ی ننگِ جریان ها


11 بهمن 1397 40 1

کلاغ

کبوترم ، ز سیاهی کلاغ مانندم
درون عمق صدایم ، دگر هوایی نیست

منم مریضِ گناهان ، شفا عطا فرما
به جز دوای طبیبم ، دگر دوایی نیست

سرم به کار خودم گرم بود و در صحنت
به جز صدایِ تو در دل ، دگر نوایی نیست

مریض ، رفته به مشهد ، عصا به زیرِ بغل
چو بازگشته به تهران دگر عصایی نیست

کبوتران حرم را به دانه ای ، خوش کن
ز این سخای تو شاها ، دگر گدایی نیست

یتیم مانده ام آقا ، رضا رضا گویم
به جز به سفره ی بابا ، دگر غذایی نیست

سوال ها همه گم شد ، جواب ها ظاهر
تویی معلم من ، در سرم چرایی نیست

بیا بیا به خراسان که خشکسالی شد
که جز دعای رضایم ، دگر دعایی نیست

امام من به خراسان که نور می بارد -
قسم ؛ به لطف نمازت دگر ، بلایی نیست

منم که از تو جدایم ، کمی دعا فرما
در آفتابِ وصالت ، دگر جدایی نیست

تویی حقیقت جاری درون ماذنه ها
منم ماذن کویت ، جز این رجایی نیست

برای تک تکِ بیتم به سجده افتادم
برای شکر عطایت ، جزاین ، ثنایی نیست

منم که شاعر آواره ام ، سرایم باش
برای شعرِ سیه رو ، دگر هجایی نیست


11 بهمن 1397 33 0

جبر

به گمانم که دلت پیش کسی گیر افتاد
که نگاهت به در بسته به زنجیر افتاد
دل بریدی ز شغالان و نگاهش کردی
طمع عشق تو هم در دهن شیر افتاد
تو دویدی و دواندیش ولی ممکن نیست
دیدن یار، زمانی که به تاخیر افتاد
نیست چیزی که به دنبال دلیلش باشی
عشق راهی است که در نقشه ی تقدیر افتاد
عشق توپی است که از بخت بدت 
به مسیری که تمام است سرازیر افتاد
عشق جبر است ، تبه کرد عمرش
 آنکه فکرش به مسیر کج و تغییر افتاد


10 بهمن 1397 45 0

مثل تیری که به یک آن ز کمان می گذرد

مثل تیری که به یک آن ز کمان می گذرد
عمر ما نیز چنان باد وَزان می گذرد
 
گِلِه از تلخىِ ایام مکن دل خوش دار
وای از آن عُمر که با آه و فغان می گذرد
 
خنده با گریه و زاری نکند چارۀ درد
بنگر نیک به عمرت که چِه سان می گذرد
 
روز ها می گذرد خاطره ها می ماند
از گذرگاهِ مکان سِیرِ زمان می گذرد
 
غم امروز مخور....... غصه ی فردا به کنار
سخن از عشق بگو درد نهان می گذرد
 
نه زمان و نه مکان فرق به حالت نکند
هر طرف باشی و هرجا و مکان می گذرد
 
#یاسررشیدپور


09 بهمن 1397 60 0

سرقت

با خود بیارد هر که تیغ و نیزه ای دارد
معشوق من، ایل بلند آوازه ای دارد

یک سرقت فرهنگی پر سود در پیش است
او از هنر در صورت خود موزه ای دارد

در خط لبخندش، خدایم خانه ای کرده
در عمق چشمش مهر بی اندازه ای دارد

آبادی ام، این روز ها زیر قدم هایش
مانند کرمانشاه هر دم لرزه ای دارد

هر کس که او را در میان کوچه ها دیده
گفته ست این ده، دختر دوشیزه ای دارد

باید به دستش آورم با جنگ یا با صلح
دنیای من با او هوای تازه ای دارد...

#مهدی_دهداری


08 بهمن 1397 53 0

مناجات۲

شاعر شده ام ز لطف داور
شاعر نشوی تو را چه باور؟
ای دوست مرا  بسی نیاز است
شب شد و حدیث من دراز است
گویم سخنی به شکل منظوم
حالات دلم : توراست معلوم" :
بگشا گره  ای گره گشایم
با روی نیاز سویت آیم
ستار تویی بپوش عیبم
یاری برسان ز راه غیبم
محسن که تویی مرا امید است
با بار گنه  دلم سپید است
بخشای مرا ز لطف و احسان
ای کارگشای جن و انسان
رزقی تو رسان‌که بی تو هیچم
درد است مرا   ز درد پیچم
یا رب مددی چه چاره سازم ؟
غیر از تو که آگه است رازم؟
مهدی که تخلص است و نامم
ناپخته سخن‌نوشت ؛ خامم
چشمم به عطای توست اکنون
بر لطف تو شاکرم و ممنون
🌷مهدی موسایی  دزفول
یکشنبه ۷ بهمن ۱۳۹۷

 

 


07 بهمن 1397 30 0

« جنگ جریان ها »

رفتیم ولی دیر به « جنگِ جریان ها »
تا وا نَخُورَد تیرِ تفنگِ جریان ها

راهِ نفسِ خلق ِخدا بسته شد افتاد
حلقوم ِخدا چون که به چنگِ جریان ها

کم  آدم فرهیخته دیدیم که یا مفت
عقل از سرشان رفت به بنگ ِجریان ها؟

سر می برد از راه بدر هر خل و چل را
والله قسم حرف جفنگِ جریان ها

تا کوک شود کیفِ خری مست، همه عمر
هستیم چرا گوش بزنگِ جریان ها؟

وادادگیِ طینتِ انسان الکی نیست
کم خورده سرش چون که به سنگِ جریان ها

ماهیت ِخود می دهی از دست چرا چون
هر بوقلمونی که به رنگِ جریان ها

هر آن شود از خویش تهی پر ز تحسّر
با مزمزه یِ شَهدِ و شرنگِ جریان ها

کودک منش است آن که سرش گرم نشد جز
با شعبده یِ شهرِ فرنگِ جریان ها

بازنده ترین فرد جهان کیست بغیر از
بازیچه یِ دستِ خرِ لنگِ جریان ها

همّت کن و بزدای به رندانگی ای مرد
از دامنِ خود لکّه ی ننگِ جریان ها


06 بهمن 1397 33 0

مناجات

عاشق شده ام به حیّ داور
عاشق نشوی تو را چه باور ؟
با شعر دلم خوش است  به به !!
بر درگه دوست سجده   وحده
تا زلف تکان بداد  دستش
هم جسم و جان شدیم مستش
تعبیر دگر مخواه از من
گفتا: که حجاب دل تو بر کن !
ای حضرت حق ! خدای عالم !
پَر ده ! که گشوده شد دو بالم
از درگه خود مران تو ما را !
ما را نَبُود به جز تو یارا
🌷مهدی موسایی دزفول
 شنبه ۶ بهمن ۱۳۹۷ 🌻


06 بهمن 1397 27 0

باز باران آبرویم را خرید

باز باران آبرویم را خرید
                   یک نفر بر گونه ام اشکی ندید
 
غیر باران کَس نشد مجنونِ من
                  کَس ندیده دیده ی پُر خونِ من
 
بعدِ تو من ماندم و رویایِ تو
                   منتظر تا سر رسد فَردایِ تو
 
خاطراتت می زند آتش به جان
                  نیست دیگر از تو یک نام و نشان
 
اشک هم جای تو درشبهایِ من
                  می گذارد بوسه بر لب های من
 
بسته بُغضی حنجرِ تنهایی ام
                  می کند غارت دلِ شیدایی ام
 
لطف باران شامل حالم شده
                  شاهد این حال و احوالم شده
 
غم گسارِ لحظه های بی کَسی
                  بعدِ باران کی به دادم می رسی
 


06 بهمن 1397 51 0

ای چلچراغ محفلم

ای چلچراغ محفلم
سرگشته از مهرت شده آئینه در مقابلم
تا پرتو رخسار تو تابیده بر خاک و گِلم
روزی بیا به دیدنم ای رونق پریدنم
آرامش دریای من ای سبزنای ساحلم
دلداده کوی توام دلبسته ی موی توام
بدنامِ سودای تو و مفتون و زار و بیدلم
خورشید رخشانم بیا وی ماه تابانم بیا
پرتو فشانی کن مرا ای چلچراغ محفلم
افتاده دور از روی تو آواره ام از کوی تو
مشتاق رخسار توام گلچهره ات را مایلم
ریگ بیابانت شدم سر در گریبانت شدم
از عطر خاک راه تو در جستجوی منزلم
معصومی آنجان را بگو آنجانِ جانان را بگو
عمر گران بگذشته و دیگر نباشد حاصلم
 


06 بهمن 1397 38 0

شعر انتظار 1

هر شب از هجر تو من دیده گریان دارم
در فراقت چه کنم؟ اشک چو باران دارم‌
ای که دوری تو ز من! وای از این مهجوری
تا به کی صبر کنم؟ سینه نالان دارم
دل گرفت از غم هجرت  چه کنم بااین غم؟
دیده دریا کنم از اشک، چه سامان دارم؟
" روزها می گذرد  حادثه ها می آید "
بعدِ هر حادثه من شعله به دامان دارم
ای که دوری تو ز من  فاصله کِی کم گردد؟
این همان علّت اشک است  چرا آن دارم؟
انتظارت بکشم  تا تو ز در باز آیی
همچو نرگس شکفم صحبت یاران دارم
" بر در مدرسه تا چند نشینی حافظ "
که من از مسجد و قرآن  رخ جانان دارم 
🌷مهدی موسایی   دزفول
پنجشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۷ 🌷


05 بهمن 1397 29 0

ولی خورشید می داند

شب است آبستنِ شرّی و بر خود موج می پیچد.
درنگی مات،
 در آئینه بهت آمیز،
چون کابوس پا برجاست!
چه نیرنگی مگر دژخیمِ خون آشام ِ خوک آیین به سر دارد؟
که بر می خیزد آه از سینه ی تفتیده ی مهتاب از ماتم.
گمانم کینه ی دیرینه ای دارند کفتاران.
در آتش،
موی اهریمن در افکندند انگاری،
که از تشویش خاکستر شدن
آتش خودش را باخت
سمج،
در کار خویش اند آنچنان خفاش ها هر شب،
که پنداری اثر از« نور »
در عالم نخواهد ماند.
ولی خورشید می داند،
_ اگر چه در پلشتیدن سمج باشند ناپاکان،
که « نور»،
این گوهر ِاز ذات شب بیزار،
در « مشکات »
تا صبحِ ابد باقی است.
نبندد طرفی از شمشیرِ کین آهیختن، ظلمت.
ولی خورشید می داند
بی تشویش،
از جنجال خفاشان،
که یک ارزن شکوهیدن* ندارد فتنه جویی های کودن ها،
که خود،
در منجلاب پر عفن پرورده ی دستان خود،
غرقند.
و در تلواسه ای** بی حد، گرفتارند .
تا آن حد که حتی از وجود خویش بیزارند.
و « نور »،
این زبده پیشاهنگ بیداری است، عالمتاب.

&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&
  
* شکوهیدن=ترسیدن
** تلواسه=اضطراب،بیقراری، اندوه، ملالت


05 بهمن 1397 18 0
صفحه 9 از 224ابتدا   قبلی   4  5  6  7  8  [9]  10  11  12  13  بعدی   انتها