در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو ماه آذر 1391)

دفتر شعر

می شمارم

می شمارم

شب ها ز یادت اختر غم می شمارم
با هر نفس آهی دمادم می شمارم

در اشتیاق نرگس چشمان مستت
عطر تو را از بوی مریم می شمارم

صد آسمان را با نگاهت می شماری
منهم ز دیده اشک نم نم می شمارم

امروز و فردا میکنی دیدار خود را
شاید نمی دانی که دارم می شمارم

دل خستگان شهر تو بسیار هستند
آوارگانی را که کم کم می شمارم

زآنشبکه گفتی صبح نزدیکست آری¤
روز و شبم را غرق ماتم می شمارم

چیزی نمانده طی شود فصل جدایی
این روزهایی را که من هم می شمارم

¤ الیس الصبح بقریب


13 اردیبهشت 1399 23 0

خاک بقیع

خاک بقیع
پروانه شوم گرد فضای تو بگردم
در خلوت بی بام هوای تو بگردم

قربان تو و تربت پنهان و غریبت
چون باد سحر زیر لوای تو بگردم

در گستره خاک بقیع اشک بریزم
بر مقبر بی صحنُ سرای تو بگردم

پیدا نشود آینه در دامنی از خاک
آگه مگر از شرح کسای تو بگردم

تا مکتب اسلام صفایی ز تو دارد
باید که به بدنبال دعای تو بگردم

من گمشده خویشمُ شاید نتوانم
در قاف بلندای همای تو بگردم

آتش بجگر داری و آرامش جانی
قربان تو و درد و بلای تو بگردم

لاجرعه ای از اشک ز چشمم بفشانم
تا زمزم بی حوض طلای تو بگردم

من زائر سر گشته آدینه دردم
قربانی بی چون و چرای تو بگردم

معصومی اگر فرصت عمری دهدم باز
بر گردهمین حول و ولای تو بگردم


12 اردیبهشت 1399 23 0

احوال نا فرجام

احوال نافرجام

گر شبی را با دل غمدیده همدم می شدی
نغمه ای شوریده را آهی دمادم می شدی

زخمه زخمه می زدم شوری به آوای دلی
تا اذان صبحدم بر سینه مرهم می شدی

عقده وا میکردی از قلب پریشان گشته ای
این سر دیوانه را عقل مسلّم می شدی

هر نفس جان می گرفتم از تماشای گلی
آیتی از مژده عیسی ابن مریم می شدی

مصرعی را می سرودم در تب و تاب غزل
با سرشک دیدگان دریای زمزم می شدی

بیقرارم کرده ای در غربت سودای خویش
با من گم کرده ره ای کاش محرم میشدی

این عطشناکی مرا آخر به آتش می کشد
در کویر لحظه هایم کاش شبنم می شدی

من چه میدانستم از احوال نافرجام خود
ای فلک روزی که منزلگاه آدم می شدی


12 اردیبهشت 1399 21 0

آقا، آقا ، سلام، آقایم







السلام علیک یاآقا ومولایم یا حجت بن الحسن (عج)ادرکنی



آقا، آقا ، سلام، آقایم

از پنجره حجم کوچه می پایم

تا اینکه کنی طلوع در کوچه

سر، بر دیوار خانه می سایم

کی می آیی کنی پر از چشمت

ای مست! به شوق، جام مینایم

هرجمعه که می شود پریشانیست

سهم دلک پر از تمنایم

هرجمعه که می شود پرازعشقم

هرجمعه پر از شراب و شیدایم

هرجمعه جنون نشسته در جانم

هرجمعه شهید عشق لیلایم

هرجمعه دلم، دلیل راه من

هرجمعه ذلیل عشقت آقایم





12 اردیبهشت 1399 18 0

صبحگاه روشن

چون‌گرفتی دست پایین خویش را
بیش را کم ، کم گرفتی بیش را
آشنا پنداشتی بیگانه را
لاجرم بیگانه خواندی خویش را
نیش خوردی نوش جان انگاشتی
نوش خواندی از جهالت نیش را
این قدر در باغ بودی پس بگو
فرق گل با تیغ های ریش را
خضر باید تا نگیری مرشدت
زاهد سالوس کج اندیش را
هست در هفت آسمان شهری درآن
نیست فرقی شاه با درویش را
رو به بالا کن فراموشت شود
زهد زاهدها و طول ریش را
شب اگر یلدا به پایان می رسد
کن فراموش این شب تشویش را
باش چون آئینه هایی صیقلی
صبحگاه روشن در پیش را

علیرضا نجفی
اردیبهشت ۹۹


11 اردیبهشت 1399 25 0

شمع فروزان (معلم)

شمع فروزان(معلم)

من از شمع وجودت چاره میسازم شب خود را
که برگیرم به تاریکی فروغ از کوکب خود را

بیاد خویشتن دارم ز عطر و بوی گفتاری
که با نام خدا هرلحظه وا کردی لب خود را

برای هر نفس مهر و محبت جرعه ها دادی
که بنشانم ز انفاس مسیحایی تب خود را

به رویم برگشا صد روزن از انوار دانش را
که یابم کوچه کوچه رهگذار مذهب خود را

برایم آرزو کردی که "ای نوباوه ی دانش!
میالا با غرور خود مقام و منصب خود را

شتابی گر گرفتی در مسیر آرزوهایت
مکن از جاده بیرون امتداد مرکب خود را"

مرا دریاب ای شمع فروزان، آفتاب عشق
بیان کن باردیگر نکته نکته مطلب خود را

◇ تقدیم به همسرم "عالمه خدادادی" که الفبای علم و دانش را به نوباوگان دبستان ادب پرتو افشانی می کند.


11 اردیبهشت 1399 32 0

مقام معلم

روشنی بخش دل و جان شده گفتار معلم
آفتابی که خجل مانده ز انوار معلم

عمر خود گر بکنم هدیه بپایش چه عجب
حق مطلب نشود از کم و بسیار معلم

ای بسا معرفتی را که بما گفت و نشد
باز هم در دل ما رخنه ز اسرار معلم

گفت مولای دو عالم که مرا هرکه بیاموخت
حرفی از علم و ادب از یم سرشار معلم

-خادمش گردم و تا شام ابد مدیونم
اینچنین کرده علی ع صحبت معیار معلم

قامت سرو جهان طالب اسرار حق است
تا که هرگز نشود موجب انکار معلم

کاش میشد که از این بیش کنم فرصت اگر
نقد عمری بکنم صرفه به بازار معلم

برج و باروی حقیقت همه اندیشه اوست
کرسی و لوح و قلم گشته چو ابزار معلم


11 اردیبهشت 1399 29 0

غزلی برای امام رئوف

با صدایِ بالِ کفتر یاکریمی خواب رفت
با نوایِ روضه‌خوان صحنِ قدیمی خواب رفت
عشق آمد گُل بچیند از لبانِ شاعرت
در میانِ دودِ اسپندِ نسیمی خواب رفت
باز در نقارخانه پیرِمردی اهلِ دل
با سلامِ ساعتِ هشتِ کریمی خواب رفت
ابری از عرش آمد و بر سنگفرشِ کشورت
اقتباس از گریه کرد و در حریمی خواب رفت
رویِ نبضِ سردِ سرماخورده‌ٔ بغضِ گلو
اشکِ گرمِ دخترِ رز با شمیمی خواب رفت  
پابه‌پایِ قلبِ آهو، پابه‌پایِ مرغِ عشق
با دویدن سمتِ تو هر ترس و بیمی خواب رفت
پنجره فولادِ چشمِ خادمان و زائران
با کلام‌ُالله لبخندِ حکیمی خواب رفت 
مرگ رفت و رختِ خود کند و برایِ تا ابد
با ضمانت‌نامه‌ و میلِ زعیمی خواب رفت
از دل و جان و جهان و خاطرِ بیمارِ ما
غمزه‌ٔ غم با نگاهِ مستقیمی خواب رفت
بویِ پیراهن نمی‌آید اگر از راهِ دور
پایِ دفتر ذکرِ خیرِ ماه‌سیمی خواب رفت
 
سیّدمحمّدرضالاهیجی


11 اردیبهشت 1399 26 0

اختر بی رونق ایام

اختر بی رونق ایام

آشفته دلی مثل سر زلف سیاهی
چون برگ خزانیکه رود بر سر راهی

شب را به سحر دوخته ای تا که بتابد
در برکه ی چشمان تری جلوه ماهی

دل می‌زنی ای اختر بی رونق ایام
پابند غم و حسرتی از تخت و کلاهی

با کشتی وارونه دنیا چه توان کرد
روزیکه نباشد اثر از پشت و پناهی

در معرکه هر دو جهان غرقه بخونست
آن را که نشد لطف خدا یار و سپاهی

صد سال اگر عمر کنی شادی و غم را
این ثانیه ها طی بشود خواه نخواهی

ترسم نرهد پای تو معصومی از این دام
با فرصت جامانده که مشغول گناهی


10 اردیبهشت 1399 21 0

جز کساد شادمانی نیست در بازار عشق

در فضای سینه ی من ناگهان پیچیده آه
آشکارا تر از این کی در نهان پیچیده آه

با همان شوری که در چشمان من خشکیده اشک
حدس باید زد که در هفت آسمان پیچیده آه

جز کساد شادمانی نیست در بازار عشق
بس که در هر آستانی رایگان پیچیده آه

تا به امروز از ازل جز سینه ی اصحاب عشق؟
در کدامین سینه ارزانتر، گران پیچیده آه؟

آسمان بغضش چرا باید نترکد بعد از این؟
از فضای سینه ام در کهکشان، پیچیده آه

مقصدم شد ناکجا آباد زیرا مثل باد
خیره سر بر کشتی ای بی بادبان پیچیده آه

گوشم آواز پر جبرئیل را کی بشنود؟
از فراتر ها، فراتر از گمان پیچیده آه

در خودم پرالتهاب و از غمم بی اجتناب
اینچنینم شعله ور چون آنچنان پیچیده آه

طاقتش طاق است این دل طاقتش طاق است صبر
چون که افزون تر ز میزان توان پیچیده آه

دل نه بل آتشفشان دارم که جان در آن گداخت
از کران سینه ام تا بی کران پیچیده آه

خلوتی خوش با خدا دارم به هنگام نماز
چون که در محراب من بعد از اذان پیچیده آه


10 اردیبهشت 1399 28 0

نیامدی بیا

چشمها دچار ضعف دید شد نیامدی
ریشهای ما و مو سپید شد نیامدی
آرزوی دیدنت برای ما عزیز دل
صرف فعل ماضی بعید شد نیامدی
ماهها و هفته ها و روزها گذشته شد
قرنها و سالها جدید شد نیامدی
عمر های ما ببین تمام شد به باد شد
قرن پشت قرن ناپدید شد نیامدی
این قدر مصیبتی که دیده ایم و داغها
هجمه های دشمنان شدید شد نیامدی
سوخت استخوان انتظار و منتظر بیا
عشقتان امیدِ نامید شد نیامدی

علیرضا نجفی
اردیبهشت ۹۹


08 اردیبهشت 1399 19 0

علم می خواهم

چون راه نرفته ای ، قدم می خواهم
چون آتش نیم مرده ،دم می خواهم

چون لشکر سرشکسته ی بی علمی
با نام تو ای عشق علم می خواهم

چون وسعت پر آفت گندمزاران
با دست تو شوکران و سم می خواهم

قربانی زیر تیغ خورشید شدم
مانند کویر تشنه نم می خواهم

اسلامم و نا امیدم از ملک حجاز
ایرانی و فرهنگ عجم می خواهم

من سوریه و عراق و ایرانم که
همواره مدافع حرم می خواهم

کنعان بلا دیده ی قحطی زده ام
از یوسف مهربان کرم می خواهم

گر در ره عشق چاه اندوه پر است
آماده عاشقی و غم می خواهم

گفتند ضریح عشق مانند بت است
در کعبه سینه ام صنم می خواهم

علیرضا نجفی
اردیبهشت ۹۹



08 اردیبهشت 1399 21 0

بیا مهمانی

بهتر از هر که تو احوال مرا می دانی
نانوشته همه الواح ازل می خوانی
ای که همواره در اندیشه مسکینانی
وقت افطار بیا خانه ما مهمانی
صاحب الامر تویی واسطه هرفیضی
دور باد از تو غم غربت و سرگردانی
خانه هر که که هستی دم افطار ای کاش
در دعا یاد کنی از من غمگین آنی
با صدای خوشت ای کاش رسد در گوشم
کاش هنگام سحر زمزمه قرانی
بوی پیراهنت ای کاش نسیمی آرد
تا چراغان بشود دیده هر انسانی

علیرضا نجفی
اردیبهشت ۹۹


08 اردیبهشت 1399 19 0

کردی به نگاهی دلم ازخانه به دوشان








کردی به نگاهی دلم ازخانه به دوشان

ای عشق تودریای پرازموج وخروشان

دل بردن من سهل ترین کار که کردی

شد این دل دیونه هم ازحلقه به گوشان

با جرعه ای ازجام نگاهت شده دل مست

تا دید تو را راسته باده فروشان

گر می شود ازباده وصلت به شب عشق

تا صبحدمان طفلِ دلِ ساده بنوشان

وا کن دمی آن مصحف ویاسینی ازآن را

با لحن خوشت بر دل مجنون بنیوشان

در محضر چشمان تو ای خوبترین، دل

لب بسته ترین عاشق وسرخیل خموشان

دل نیست اگر بهر تو یک عمرنجوشد

با هُرم نگه ، دیگِ دلِ خسته بحوشان






07 اردیبهشت 1399 25 0

جهان بعد از تو

هنوز فعل من از تو: به دست آوردن
چه انتظار بعیدی که دارم از دشمن

فدای چشم زیان بارت: آبی دریا
نبخش فاصله‌ها را به عاشق‌ات: آهن

تو را همیشه قسم داده‌ام که برگردی
به عاشقانه‌ترین «خواستن، توانستن»

نوشتم‌ات که عذاب ندیدن‌ات بس نیست؟
جواب نامه صریح و کشنده بود: اصلا

جهان بعد تو، آه این جهانِ بی منطق...
که مرد می‌شود از بغض و گریه آبستن

به جرم «رفتن» تو در «حقوق» می‌گویند
بـدون آلـت قتـالـه سـوژه را کـشتـن...!


07 اردیبهشت 1399 43 0

ای کرونا ویروس

((۱))

این عرصه که بر ما شد، تنگ ای کرونا ویروس
شک نیست که می بازد، رنگ ای کرونا ویروس

شمشیر ز رو بستی؟ اشکال ندارد چون
شمشیر تو خواهد زد، زنگ ای کرونا ویروس

از نشئگی ات پیداست، کوکی و چه کوکی ناب
شاید زده ای بستی، بنگ ای کرونا ویروس

رو رو که شکستت هست هر لحظه مسجل تر
با مات خطرناک است، جنگ ای کرونا ویروس

ای فسقلیِ چینی پیداست که خواهی دید
یک روز کمیتت را، لنگ ای کرونا ویروس

بد نگذرد، این ایّام بر وفق مرادت شد
انداخته ای تَنقَل، منگ ای کرونا ویروس

دستار ببند احمقّ، زیرا که نخواهد خورد
بر کَلّه ی پوکت کم، سنگ ای کرونا ویروس

هیچت نه گمان باشد، ای خُل یقه ی ما را
انداخته ای بیجا، چنگ ای کرونا ویروس؟

شک نیست که خواهی باخت این قافیه را رسوا
شک نیست که خواهی کرد، هَنگ ای کرونا ویروس

((۲))

دست از سرِ ما بردار، آی ای کرونا ویروس
چون در تو نمی ماند، نای ای کرونا ویروس

ای بی همه کس گورت، کنده ست بلا تردید
تا خرخره غرقی در لای، ای کرونا ویروس

تو آمدی از ووهان، در قم بخوری سوهان؟
ما با تو نمی نوشیم، چای ای کرونا ویروس

گفته ست کدام احمق؟ : بشتاب برو بگذار
هان؟ روی دم شیران پای ای کرونا ویروس؟

ما از تو نمی ترسیم ای فسقلیِ چینی
بر ما نه، نه بل بر تو، وای ای کرونا ویروس

ای بر پدرت لعنت، برگرد برو ووهان،
گم شو برو از اینجا، بای ای کرونا ویروس


07 اردیبهشت 1399 25 0

سفره لطف و کرم (ماه مبارک رمضان)

تقدیر چنین بود که دنبال تو باشم
تو آنِ دلم گردی و من مال تو باشم

هرجا گره افتاده به کارم ز تو گویم
دیوانه ای از رایحه ی شال تو باشم

یک عمر بگردم که سراغ از تو بگیرم
لب تشنه پی چشمه سلسال تو باشم

از دولت اشکی که به رخسار تبآلود
دُردانه ترین جوهر سیّال تو باشم

با بال صبا طی کنم این مرحله ها را
خاک رهی از کعبه ی آمال تو باشم

ایکاش جدایم کنی از هرچه نخواهی
ایکاش که جامانده به غربال تو باشم

مهمان سر سفره لطف و کرمت کن
تا با رمضان راهی شوال تو باشم

با فصل بهارم سر و سرّیست نهانی
تا رهگذر کوچه ی هر سال تو باشم
◇ اول رمضان ۱۳۹۹، معصومی


05 اردیبهشت 1399 31 0

چو آفتاب

هرگز کسی چو من به غمت مبتلا نشد
وآن کس که پایبند غمت شد رها نشد

لاجرعه ای ز جام وصالت به سر کشید
مستانه ای که رسته ز حول و ولا نشد

بیگانه هرچه زخم زبان زد عجب مدار
وآن کس که از نشان ره ات آشنا نشد

مرغی که شاهد گل باغ حقیقت است
دیگر ز آب و دانه ات ایجان جدا نشد

عمرم گذشت و بر سر پیمان نشسته ام
دانی تو هم که وعده ز خوبان وفا نشد

من بودم و تو بودی و امید دیدن ات
دل بود و غم که شاهد مهر و عطا نشد

نامت چنان سپیده و رویت چو آفتاب
برگو چرا نیآمد و از دل چرا نشد ؟!


05 اردیبهشت 1399 33 0

کرونا ویروس 2019

کرونا آمده امّا همگی در خوابیم
که چنین روز به غفلت همگی کم یابیم

راه را بر سر این کوچه نشانم دادند
و چرا این همه رحمت به جهانم دادند

که اگر از کرونا جان به قضا نسپاریم
یا که در شام بلا دل به خدا نسپاریم

روزِ ما شب بشود یا که پریشان برسد
تا که پایان دل انگیز، بهاران برسد

از ندایی که ز فرمانده رسد پر بدهم
جز شهادت نَبُوَد راه که من سر بدهم

یادِمان باد به روزی که قیامت برسد
آن که دل را ندهد باز به رحمت برسد


04 اردیبهشت 1399 26 0

محو تماشای قمر ( در استقبال از ماه مبارک رمضان)

آمد از پرده برون ماه دل آرای سحر
مات و مبهوت شدم محو تماشای قمر
چون خلیل ار به تماشا به در آید بنگر !
بت شکن‌بر بت امّاره بزد سنگ و تبر
مه چنین جلوه نمود و  دل عاشق بربود
خویش گم کرده در این ماه از او نیست اثر
جلوه ای کرد و ما را به خدا وصل نمود
حیف بر آن که از این جلوه نفهمید خبر
سفره ای را که خدا پهن نموده است ببین
نور قرآن و دعا داده در این ماه ثمر
چون که پیوند زند دل به سحرگاه  خدا
آن زمان است کز این ماه بری زاد سفر
من دلم می تپد از اینکه مرا روز جزا
بکشانند به غل ها  و سلاسل  به سقر
آه و افسوس که آن طاعت و آن ناله زدن
به گناهی و به ظلمی همه رفته است هدر
بارالها !تو ز هر خوب تری  خوب تری !
کِی تو خواهی که در این ماه ببینیم ضرر؟!
بی گمان هر که دلش را به تو پیوند زده است
عاقبت آخر این ماه برد گوی ظفر
ما نداریم چنین توشه و اندوخته ای
" معترف" گفت : ز  غم هاست مرا حال بتر
رنگ رخسار مرا بین که چنین زرد شده است
شدم افسرده و می نالم از این  دال کمر
قبر خاموش و بسی منزل تاریک به راه
 بر  که ما را بسپاری  به رهی پر ز خطر ؟!
ای نوازنده ما ! بهر نوازش بنواز!
تا که ما بیقَدَران را بدهی قدر و قَدَر
می رسد دست فشان  ماه دل آرای وجود 
جان ما باد فدایش! که بود نور بصر
منتظر تا  برسد ماه نشیند لب حوض
دیده آلوده مکن  تا بکند نیک نظر
گر بر آید مه ما باز در  این ماه ،چه خوب!
نیست دیگر به دلم غصه و امّا و اگر
🌷مهدی موسایی  دزفول
چهارشنبه   ۳ اردیبهشت ۱۳۹۹ 🌷

 


03 اردیبهشت 1399 37 0
صفحه 4 از 249ابتدا   قبلی   1  2  3  [4]  5  6  7  8  9  10  بعدی   انتها