در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو ماه دی 1392)

دفتر شعر

آتشفشانِ ناز

صبح است و شکوفه¬ها شکوفا شده¬اند
دستان دعا بر آسمان، وا شده¬اند

از «این» به «یَابنَ» راه دوری رفتند
هم صحبت مهدی مصفا شده¬اند.

*
مِهرم به صفای عالم مهدی باد!
مُهرم چو نگین خاتم مهدی باد!

قلبم چو شکار ماتم مهدی شد
جانم به فدای مقدم مهدی باد!

*
مهدی! تو بیا مرا از این غم برَهان
از بند تمنّای دو عالم بِرَهان

خو کرده دلم به کوچکی¬های بزرگ
بسیارترین! دلم از این کم برهان.

*
ای خوب¬ترین! بپرس از ما حالی
تا اوج وصال خود عطا کن بالی

گرچه نرسد به چیدن خالت چشم
نگذار خیالم از جمالت خالی.

*
جامی بده جمعه¬ی قرار یار است
احوال دو آبشار چشمم زار است

هم عشق تو ماتم است و هم مرهمِ جان
شادم که به عشق یار، دل بیمار است.

*
رفتیم و به وصلش نرسیدیم هنوز
رخسار صمیمی¬اش ندیدیم هنوز

عمری به فدای لحظه¬ی آمدنش
آماده و سرشارِ اُمیدیم هنوز.

*
آن یار که دیوانه¬ی رویش شده¬ام
وابسته به اوصاف نکویش شده¬ام

یکتای دو عالم است و نامش مهدی ست
من نیز اسیر آرزویش شده¬ام.

*


29 آذر 1398 15 0

قربان تو

من   می‌نویسم  تا  ابد،  از  منظر  چشمان  تو
شاید که آرامش  شود، سهمم از این طوفان تو

شاید  مرا   باور   کنی   ای   نوگل   زیبای  من
وقتی   که  باشم  لااقل،  خاک   ته   گلدان  تو

هر  قطره  از   باران  دی،  یاد  تو  را   می‌آورد
من ماندم‌و این کوچه و هرگوشه‌اش پیمان تو

ردّ قدم هایت ببین، بر صفحه‌ی  قلبم  نشست!
پاخورده ای بی‌جان شده، این قالی کرمان تو

شک‌کرده بودی بر دلی، که ازنگاهت می‌نوشت!
تا   مانده   پشت   دفترم،  با  رفتن   ایمان تو!

درد  دل  ما  را  فقط، چشم  تو  درمان  میکند
ای کاش  جان خسته‌ام،  باشد  دَمی مهمان تو

مِهرَت  گذشت و  نوبت  آبان و  آذر  شد  ولی
عمریست  ماندم  منتظر  در حسرت  باران تو

برگرد و غم را از دلم با دست پُر مهرت بچین
دین و دل و دنیای  من، یکجا  همه  قربان تو

بهاره_کیانی ✍
۹۸/۹/۲۷


29 آذر 1398 47 0

رباعی صلوات

بر موی تو قدّیسه ی أعلی صلوات
بر حضرت لب های تو صدها صلوات
ذکر « رَحِمَ اللّهْ » بلاشک با اوست
« مَنْ یَقْرَأَ شِعْرِ چَشْمِ تُو با صلوات »

حنظله ربانی


29 آذر 1398 52 0

ملارد

شهری نشسته بر دشت،زیبا و سرخوش و شیک/
شایان آن که گویی: شهری ست خرّم و نیک/


شهری چنان شقایق با مردمان عاشق/

شهری مقام گل هاش بالاتر از المپیک/


شهری کنار تهران،شهربزرگ ایران/
سهمش از این فضیلت: روحیّه ای پر از تیک/


ایران کوچک این جاست یک شهرهمچو کشور/
حتّی در آن فراوان پشتون،هزاره،تاجیک/


در بولوارهایش هربار طرح تازه/
جز طرح ثابتی که نامش بُوَد ترافیک/


در رهگذار خاکی،همسنگ شرمناکی/
همبازی دست انداز در کوچه های باریک/


از پارک خودروی خود تا خوردن فلافل/
باید دهی عوارض. بر این کلاس، تبریک!/


درشهرما تفاوت از خاک تا به افلاک/
یک خانه عین کانتکس،یک خانه فوق آنتیک/


دیوار خانه هامان یک سانتی ِ ترَکدار/
روپوش قلب هامان نشکن ترین سرامیک/

پیش هم ایم (همیم )و باهم بیگانه ،خانه – خانه/
ما مردمی مسلمان امّا به دین لائیک/


شهری نه آنچنانی، دنیای رنگ – رنگ است/
یک جاش مثل اتریش، یک جای آن، موزامبیک/


از صبح کاذب این جا هرکس دوان دوان است/
تا...تاری ِ شب تار ، در دور باطلی لیک/


با دوست دختر خود بعضی چقدر مشغول!/
با قلبِ دستِ چندم در قالب رمانتیک/


خیلی خوشم می آید از شهرک طلایی/
بعدش سرآسیاب و بعدش سه راه مارلیک/


من که امیدوارم فردای بهتری را/
خورشید می زند در، ای شام سرد تاریک!/


کاری زیاد باید، آن گونه که بشاید/
از دست ما برآید، همّت چو هست نزدیک .//


28 آذر 1398 41 0

دشمن بی چون و چرا شد دلم

دشمن بی چون و چرا شد دلم
بسته به زنجیر جفا شد دلم
 
تا که بیفتاد هوایت به سر
چرخ زد و سر به هوا شد دلم
 
از غم هجرانِ تو قلبم گرفت
زخمیِ طوفان بلا شد دلم 
 
رفته دل از دست از این پس دگر
بی دل از آنم که فنا شد دلم
 
سُست شده خانۀ بی پای بست
چون پیِ آن خانه بنا شد دلم
 
سوخته و سخت ریاضت کشید
خود برهانید و خدا شد دلم
 
تنگ دلی راهِ نفس بسته بود
نام تو را بردم و وا شد دلم
 
#یاسررشیدپور


28 آذر 1398 42 0

آهنگ زندگی

آهنگ زندگی

من ماندم و دل و قفسِ تنگ زندگی
سر مینهم ز هجر تو بر سنگ زندگی

در جستجوی سیب رخ نازنین تو
افتاده ام به چاله ی نیرنگ زندگی

با هر ترانه ای که ز نام تو می سرود
از تار و پود دل زده ام چنگ زندگی

در اشتیاق گوشه ای از چاک دامنت
با جان خریده ام گنه ننگ زندگی

بگشا گره ز کار من و تاب طره ات
تا پا نهم به سلسله ی جنگ زندگی

گر غمزه های چشم فریبانه ات نبود
هرگز نمی شدم به خدا لنگ زندگی

آیا شود که از لب آن عندلیب عشق
گل نغمه ای بسازم از آهنگ زندگی


27 آذر 1398 50 0

مهر سکوت

مجرمان    بی گناه عشق   و بر داریم   ما       ماجرای     بیخود  و بی‌ شوق  تکراریم ما
 
در نبردی  تن به تن  با  خاطراتی  یخ  زده     روز و شب در وادی این جنگ‌و پیکاریم ما
 
بال‌ خود بستیم تا بیرون ازاین عالم شویم     مثل  یک  ققنوس  آتش دیده  هشیاریم ما
 
هرکسی حرف دل خود را  به حاشا می‌برد       از  چه  رو  تا  عاقبت  در  فکر  انکاریم  ما
 
یکه  تازی  میکند ، سلطان  غم در  قلبمان     مثل یک  دیوانه  از این  عشق  بیزاریم  ما
 
پیش دستی میکنیم و دل به دریا  میزنیم     چون‌که بی‌پروا پیِ یک لحظه  دیداریم ما
 
بی‌هراس؛ از آخرش  زیر  هجوم  خستگی     با  نگاهی  منتظر    بر   کوی   دلداریم  ما
 
گر بماند  بر دهان  بسته‌مان  مُهر  سکوت    بر   دل   بی ‌هم‌زبان  خود   بدهکاریم   ما
 
#بهاره_کیانی ✍
۹۸/۹/۲۲
 


26 آذر 1398 60 0

روز و شب

سر خوش شده زمان به هیاهوی روز و شب.
زهرِ عسل چشیده ز کندوی روز و شب.

صد ها خیالِ خام به بازی گرفته شد.
در رقصِ باد بر سرِ گیسوی روز و شب.

دل را به باتلاقِ فراموشی اش کشد.
در تند باد جاذبه، نیروی روز و شب.

آدم به زورِ سگ دو زدن هم نمی رسد.
حتی به گردِ پا، پیِ آهوی روز و شب.

شد سرخِ ضربِ سیلیِ نامردمانِ مرد.
صبح از فلق، شب از شفقش رویِ روز و شب.

با خیر و شر تمامیِ یک عمر زندگی.
سنجیده می شود به ترازوی روز و شب.

سر تا به پایِ آینه را لک گرفته است.
از گرد و خاکِ فتنه ی جاروی روز و شب.

موها در آسیاب زمستان سفید شد.
در بزمِ برف بازیِ پاروی روز و شب.

چون برق و باد می گذرد روزگار بر.
چشم فریب خورده ی جادوی روز و شب.

باید نشست و خاطره ها را مرور کرد.
قَلیانِ آه، می طلبد جویِ روز و شب.

یک روز می رسد شترِ مرگ، پشتِ در.
پر می زند غریب پرستوی روز و شب.

رسول رشیدی راد(مجتبی) شامگاه 1398/09/25


26 آذر 1398 52 0

فصل سرد

گویم چرا  از  آسمان  ،  حتّی زمین آلوده است
روحِ  پلیدی  بر   جهان  افتاده  و  آسوده است

باز  این  هوا  ساکن  شد و  وارونگی  آمد  پدید
خورشید حقّ اما  خودش روشنگرست  و  پر امید

ذرّاتِ بی پروایِ غم در خونِ  ما  جاری شده ‌ست
آشفتگی  مهمانِ هر جا  گشته و ساری شده‌ ست

پاییز ها    کوکو    نمی آید   دگر   با   لک لکی
تالاب ها    خشکیده    و    حتّی  نمانده  پرژکی

گلهای بسیاری  در  این  آب  و  هوا  پژمرده اند
دلهای بسیاری  که  از  غم  ،  نابجا  افسرده اند

آبان به غوغا رفت و  ماند  آذر  از  آن  اما  به جا
داغ است خاک  این  زمین بر جای  پای رفته ها

یلدایِ مان  پشت   در  و  خود  را   مهیا  می‌کند
آرام  می‌آید   ولی      ...      پاییز  بلوا  می‌کند!

هرسال می‌گوید به او ، این فصل مهرانگیز و زرد
رویِ  سیاهِ  روز ها  ،  ماند  به  پایِ  فصل سرد

اندیشه در هرکار کن ، بر مصلحت رو ، حق نگار
امروز هم  دیروز  شد  ...  فردا  چه گوید روزگار!



#سپیده_ط


25 آذر 1398 66 0

روز و شب

من که همراه تو بودم روز و شب
برکه ی ماه تو بودم روز و شب

لحظه لحظه عاشق و دل داده ی
گاه و بیگاه تو بودم روز و شب

پای نجوای نسیم و عطر یاس
نغمه ی آه تو بودم روز و شب

با دل شوریده، مست و بیقرار
بر سر راه تو بودم روز شب

ذره ذره در پی سودای عشق
خاک درگاه تو بودم روز و شب

کاش ای جان واژه ای از مصرعِ
شعر کوتاه تو بودم روز و شب

کاروان در کاروان دلداده ی
یوسف چاه تو بودم روز و شب


25 آذر 1398 64 1

اوجی به پرواز تو کو ؟!

اوجی به پرواز تو کو؟

روز مرا شب کرده و آتش به جانم می زنی
هر دم نسیم کوی خود بر آشیانم می زنی

آهسته نجوای میکنی در سینه شیدایی ام
رنگین کمان جلوه ای در آسمانم می زنی

با فصل سرد بی کسی ای آشنا با هر کسی
سوز جدائی تا به کی بر استخوانم می زنی

سرگشته ام چون بادها بردی مرا از یادها
با تیر مژگان ات رهِ نام و نشانم می زنی

با نام تو لب دوختم با هر سکوت آموختم
گل نغمه های خویش با ورد زبانم می زنی

شاهین اقبال مرا اوجی به پرواز تو کو؟
تا طره از گیسوی خود بر کهکشان می زنی


24 آذر 1398 51 0

سروش هایی کوتاه

1- قایقِ روز را به شب می بُرد/
از دل و دیده اش رَکَب می خورد/
تشنه در موج های تب می مرد/
بر سرِ صیدِ ماهیانی چند.//

2- رورها شب شد و جوانی رفت/
تابش افشانِ زندگانی رفت/
جاودانم تو باش! فانی رفت/
دلخوش ام تا به جان، تو می تابی.//

3- وای اگر عمر، جاودان می شد/
حمله ی رنج، بی کران می شد/
صبر، بی تاب و بی امان می شد/
جان به لب، جانِ شایگان می شد/
وای اگر پادشاهِ مرگ نبود.//

4- پیِ این روزگار می تازیم/
به کم و بیشِ خویش می نازیم/
ناگهان، جان به مرگ می بازیم/
غرقِ حسرت.//


24 آذر 1398 59 2

اندیشه باران

اندیشه باران

ویرانه و آشفته شود امن و امانش
شهری که ندارد اثر از نام و نشانش

در کوچه نگیرد ز افق چادر شب را
تا بر نکشد ماذنه را بانگ اذانش

آرام و قراری به سر خویش ندارد
صیدی که خورد ناوک تدبیر کمانش

چون موج پریشان به ره حادثه گردد
در پهنه ی دریای کران تا به کرانش

هر بیشه که غافل شد از اندیشه باران
یک روز به غارت بکشد دزد خزانش

بالی که ندارد سر سودایی پرواز
پا بند اسارت شود از وهم و گمانش

کی از قدح آب بقا جرعه بنوشد
آنکس که نشد با خبر از شرح و بیانش


22 آذر 1398 62 1

شعر : شماره 111


باران است این
که مشت به پنجره می زند ،
یا نفرین زنیست
که بر جنازه سربازان ، 
می بارد؟
________________
ابوالقاسم کریمی _ فرزندزمین
تهران _ ورامین
جمعه 22 آذر 1398


22 آذر 1398 56 0

تقدیم تو

تقدیم تو، قرار من و بی قراری ام
یا لحظه-لحظه ـ لحظه ی چشم انتظاری ام

دل را سپرده ام به تو خود، رهنما شدی
زیباست یار و عشق و دل و رهسپاری ام

با یاد تو همیشه صفا یار من شده
در موسم تبسّم و در آه و زاری ام

هر جای، بوی تو برسد، می رسم چو باد
چون جوی بوی عاطفه های تو، جاری ام

تقدیم تو لطافت اندیشه های وصل
گل های خاطرات و نشاط بهاری ام

سخت است دیدن همه غیر از جمال تو
کی می دهی مجال بر امّیدواری ام؟

جانان من! هر آنچه که دارم، برای تو
مثل همین ترانه ی چشم خماری ام

دریاچه ی امید من و آفتاب هجر
تبخیر تُند و سابقه ی ماندگاری ام

دیگر بیا زمان وصال است نازنین!
خم گشته پشتِ غم شکن ِ بردباری ام

دلداده ام به عشق تو آماده ی قیام
حال دوباره ای بده بر حال یاری ام


21 آذر 1398 67 2

خواب از چشمم گریزان شد نمی آیی چرا

خواب از چشمم گریزان شد نمی آیی چرا
 
عشق من بی پرده عُریان شد نمی آیی چرا
 
عاشق مست تو بودم یاد داری نام من
 
بعدِ تو نامم پریشان شد نمی آیی چرا
 
#یاسررشیدپور



21 آذر 1398 62 0

گوجه نامه

یادِ ایّامی که در یخچالمان رب داشتیم
روی نرخِ گوجه مقداری تعصّب داشتیم

دوش هنگامِ عبور از برزخِ بازارِ شهر
چشم‌هایی گِرد از فرطِ تعجّب داشتیم

کاش فکرِ آخرت بودیم پشتِ دَخل‌ها
نصفِ آن‌قدری که بر اجناسمان حُب داشتیم

سرخ‌تر از خونِ مردم نیست رنگِ گوجه‌ها
لااقل با این یکی قبلاً تناسب داشتیم!

محتسب پرسید قصدت از گرانی‌ها چه بود؟
گفت دولت: ما فقط قصدِ تقرّب داشتیم!


19 آذر 1398 72 0

چند سروش

سروش نخست

ماه در کوهسار، زیباتر/
بادِ نرمِ بهار، زیباتر/
یار، چشم انتظار، زیباتر/
دل من، بی قرار، زیباتر/
در شبِ عشق.//

سروش دوم
هر سری سرسپرده ی چیزی ست/
بسته بر حلقه ی دلاویزی ست/
مرغکِ شاخسارِ گلریزی ست/
من تو را دارم.//

سروش سوم
هرچه که هست و جزئی از هستی ست/
همزمان، شعرِ عقل و سرمستی ست/
همه ی هستی اهل همدستی ست/
رازها واحدند و گوناگون.//

سروش چهارم
کِرم، پروانه می شود روزی/
غوره، فتّانه می شود روزی/
این زمین، خانه می شود روزی/
خوار نشمار.//

سروش پنجم
به سرودِ سروش، گوش کنید/
عشق را همنوای هوش کنید/
رازِ این جُنب و جوش، نوش کنید/
نرم و خندان و خوش، خروش کنید/
مثل سروش.//

(قالب شعری سروش در شکل ترجیحی، اصیل و خاص خود، دارای این ویژگی هاست:
1- مربوط به هر دو شیوه ی شعر سنتی و نو
2-دارای از دو تا پنج مصراع(سنتی) یا لَخت(نیمایی)
3- بر وزن فاعلاتن مفاعلن فعلات، نیم وزن های مشابه ویا انشعابات مرتبط نیمایی آنها
4-بدون قافیه مندی مصرع آخر در کنار قافیه مندی همه ویا بیش تر مصرع های دیگر
5-دارای قافیه ی درونی علاوه بر قافیه ی بیرونی
6- دارای پایانِ لفظیِ بسته
7- دارای پایانِ معناییِ باز
8- دارای تنوع پردازیِ در مسیرِ یگانگیِ شعر
9- دارای پایان کوبشی
10- پذیرنده ی انواع موضوعات و بسیاری از شیوه های پردازش و زاویه های دید
11- سروش، گرایش زیادی به مَثَل وارگی دارد و گاهی در یک شعر سروش، چند مصراع ویا لَخت آن بصورت مَثَل گونه به کار می روند.)


18 آذر 1398 80 0

در قالب سروش

سروش دو قسمتی

دستت آماده کن!/ “دل گِرو در کِرِشمه های تمشک!”//

سروش سه قسمتی

دل گدازنده، دلنواز آمد/ باز با ناز و سرفراز آمد/ کاشکی داشتم دلی، دلکی .//

سروش چهار قسمتی

آفتاب غروب و کشتی و آب/ موج بی تاب و التهاب و شتاب/ آی دریا! بیا مرا دریاب /
مثل ماهی به ساحل افتادم(افتادَه م) .//

سروش پنج قسمتی

مِه چه زیبا نِشَست بر تنِ دشت/
ناز و نرم از کنار دشت گذشت/
خاطرات تو در دلم آمد/
نازتازان و بی گذشت گذشت/
باز، گلگشت، نوعروس، خیال
(خوانش دیگر: باز، گلگشتِ نوعروسِ خیال .)//

(سروش، قالبی تازه و توانمند در شعر فارسی و تا حدود زیادی، جامع قالب های دوبیتی، رباعی و سه گانی و همچنین پلی میان شعر سنّتی و شعر نو ست.)


17 آذر 1398 75 0

شعر فراموشی

پدرم! از دل تاریخ، درم میدانی
از غم خانه خود،بی خبرم میخوانی
شاید این قصه که دیریست از آن بی خبرم
 غصه ای بود که افتاد میان جگرم
غصه ی بی خبریهایم از این قصه نغز
غصه ی قصه گه پخته ولیکن بی مغز
غصه ی بی خبریهای گل از کرده ی خار
قصه ی غصه خار تن گلهای بهار
قصه ی سایه شب، بر سر مرغی شبگیر
قصه ی بی خبری قفس از رنج اسیر
قصه ی غفلت یک روزن تنها از نور
قصه ی غصه ی نور از تب یک روزن کور
تا که از باد خزان،خاطره ها برپا شد
قصه ی عشق و گل و دل همه بی معنا شد
قصه ی عزلت گل در شرف باد خزان
قصه ی بلبل خاموش،در آغوش زمان
قصه ی سرزنش عطر پراکندن گل
قصه ی غربت صبح و غم گریاندن گل
قصه ی مشت گره خورده ی تاریخی درد
قصه ی فتنه نامرد،پی مردی مرد
قصه ی گریه نوزاد و نداری پدر
قصه ی خشکی پستان قرار مادر
قصه ی سفره خالی به وقت سحری
خبر گریه افطار و غم بیخبری
قصه ی فقر سواد من از این فاصله ها
قصه ی دانش تاریخ و تب مسئله ها
قصه ی غصه ی یک درد پر از فقر و غنا
فقر آگاهی ما از غزل شاه و گدا
تا گناه پسر بی خبرت،بی خبریست
کار او روز و شب و شام و سحر،در به دریست
اگر این بیخبری اوج گناه پسر است
پسرت بر سر یک چوبه داری دگر است
بر سر چوبه دارم،پدرم!با من باش
ذاکر اشهد این بی خبر از میهن باش 
پدرم! خانه ما خانه خاموشان است
خشت هایش همه از خاک فراموشان است
گرچه خاموشی این خانه،گریبانگیر است
شاعر از شعر فراموشی خود دلگیر است


16 آذر 1398 36 0
صفحه 4 از 165ابتدا   قبلی   1  2  3  [4]  5  6  7  8  9  10  بعدی   انتها