در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو ماه مرداد 1392)

دفتر شعر

لعنت به غروب و هوس بوسه و سیگار

لعنت به غروب و هوس بوسه و سیگار
 
وقتی که نبودِ تو مرا می دهد آزار
 
افسوس که از عطر شب و بوسۀ معشوق
 
من ماندم و چشمان ترِ خیره به دیوار
 
#یاسررشیدپور


12 مهر 1398 111 0

روح شیدایان


سوختی در اشتیاق خود همه بال و پرم
عاقبت هم دست بادی داده ای خاکسترم

گفته بودی صبر کن فصل بهاری میرسد
در خزان عمر بنگر خود چه آوردی سرم

آسمان را با زمین نزدیک می دیدم دریغ
وای از دست تو و اندیشه خوش باورم

نیست جز اندوه حسرتهای نا فرجام دل
گر بدوش خسته خود کوله باری میبرم

روح شیدایان نمیگنجد درون استخوان
کاش می شد پر بگیرد از درون پیکرم

هرچه خواهی ناز کن ای دلفریب روزگار
ناز خوبان را به هر قیمتکه باشد میخرم

دیده ام معصومی از هر غمزه او نکته ها
همتی...! تا جان بریزم پیش پای دلبرم


11 مهر 1398 89 0

دفتر جا مانده

دفتر جا مانده
عاقبت آواره از چشم غزالت می شوم
وامدار سرسر و رقص شلالت می شوم
گرچه میدانم که در یادت نماند باز هم
بارها سرگشته از قول محالت می شوم
مثل آدم در پی یک دانه گندم می روم
مثل حوا دلفریب سیب کالت می شوم
چون کبوتر اوج میگیرم که دریابم تورا
جرعه نوش چشمه ناب زلالت می شوم
باقی عمری که شاید مانده باشد نازنین
همنشین و پا به پای هر مجالت میشوم
دیدگانم را که زیر پای تو جا مانده اند
روشنایی ده که یکروزی وبالت می شوم
همچو معصومی بیمن دفتر جا مانده ای
شاعر گلواژه های خط و خالت می شوم


11 مهر 1398 32 0

بهترین ترانه شهر

بهترین ترانه شهر
دلم دوباره برایت بهانه کرده بیا
غمت بسینه من آشیانه کرده بیا

نمیرود ز تنم جان خسته تا نرسی
هوای درد دلی عاشقانه کرده بیا

برای لحظه دیدار چهره ی ماهت
انار خاطره ای دانه دانه کرده بیا

فدای ناوک شهلای نرگس مستت
شراب جلوه جانم جوانه کرده بیا

شراره ای که نهادی به غمزه نگهی
ز شعله شلعه درم زبانه کرده بیا

غم وصال تو ای بهترین ترانه شهر
کنون که خاطر ما را نشانه کرده بیا

به آستان تو معصومی آیه ی غزلی
ز کیمیای رخت جادوانه کرده بیا


10 مهر 1398 98 0

اقلیم وفا

دفتر عشق تو را صفحه پاياني نيست
خوشتر از نغمه تو مصرع ديواني نيست

پرده برکش تو به هر پنجره وز باغ مگو
که چو ياقوت لبت غنچه خنداني نيست

آی! اي دايره پيماي افق، چون رخ تو
به مدار دل ما اختر تاباني نيست

سال ها در طلبت بوده ام و مي داني
كه تو را همچو منی واله و حيراني نيست

چه بگويم؟... سخن هم به درازا نكشد
سر من فارغ ازآن قصه كه ميداني نيست

بین چه ها کرد سر زلف و شهاب نگهت!
با شکاری که بر او پاي گريزاني نيست

مهربان باش تو ای قاصدک محرم راز
که در اقليم وفا فرصت چنداني نيست

لحظه ها را به غنیمت شمُر ای معصومی
عمرِ ما چون گذرد مهلت جبرانی نیست


10 مهر 1398 35 0

مهارِ ذهن

کاش می‌شد با  قلم رویای خود را شانه کرد
موج هایش را گرفت و صاف و بی‌دندانه کرد

یا که می‌شد  رونقی بخشید  بر احوال ِ دل
روی دشتِ خاطره کِشتِ گل  و  پروانه کرد

هم  اگر می‌شد  میان ِ آسمانی تار و  تَر
میهمان شد بر کرانش ، ماه را دُردانه کرد

رسم می‌شد ، بر  بلندا سادگی را  جار زد
زندگی را سرکشید و لاک خود را لانه کرد

یا که شاید هم به راهی دور گاهی بی‌غرض
ساده و آسوده رفت ‌و  خنده ای جانانه کرد

گر بخواهد  دل گذارد  برگلویِ صبر ، پای
قید را برچید و راحت گریه ای مردانه کرد

آخ  اگر می‌شد هوایی تازه  بود  و  روح داد
این جهان را پاک‌وسرشار از گل‌و‌گلخانه کرد

یا که فانوسِ سپیدی بر تنِ شب ها نمود
سایه‌ی  مهر و مرو‌ّت  بر سرِ کاشانه کرد

لذتی می‌داد ، صبحی ، مملو  از نورِ خدای
دیده را بر حق گشود و رجعتی دیوانه کرد

جانِ من ! باید مهاری بهرِ ذهن از شعر بافت
بند ، محکم کرده و  بر دردِ خودشکرانه کرد !


#سپیده_ط
 


10 مهر 1398 121 0

این روضه های باز، همه راز می شود !


دروازه های غم به دلم باز می شود
انگار تازه این سفر آغاز می شود
نان حرام خوردن این قوم بی حیا
حتی برای حرمله احراز می شود ؟!
دارند رو به نیزه تو را سنگ می زنند
هر کس که زد به چشم تو ممتاز می شود
ای کاش یک نفر بدهد پاسخ مرا
دختر به تازیانه مگر ناز می شود ؟
بال و پر شکسته ی خود باز می کند
هر گاه صحبت از تو و پرواز می شود
صفین می رسد به نظر یا علی بیا
این کینه ها برای تو ابراز می شود
شرمنده یا علی که به عنوان خارجی
زینب اسیر مجلس آواز می شود
با دخترت بگو که کجا درد و دل کند؟
این روضه های باز همه راز می شود !

یه سیاه مشق قدیمی


08 مهر 1398 264 0

داغِ داغِ داغ

آسمان خورشید را محو تماشای تو کرد
ماه را حیران حُسنِ عالم آرای تو کرد

بوستان را در دل افتاده ست تشویش از خزان
بلبلِ شیرین سخن را تا هم آوای تو کرد

عشق یعنی از خودت گامی برون آ تا به دوست
آنچه با من جذبه های ناب ایمای تو کرد

دست باید شست از خود نا گزیرم نا گزیر
بیخود از خود اینچنینم قدّ و بالای تو کرد

قصد معراج نگاهت در دلم افتاده است
ناشکیبایم فقط چشمان زیبای تو کرد

داغِ داغِ داغِ داغِ داغِ لبهای توام
دیده ای بامن چه لبهای شکر خای تو کرد؟

دست تقدیر خدا را بوسه باید زد به شوق
چون قضا ((یوسف)) تو را، ما را((زلیخا)) تو کرد


07 مهر 1398 73 0

داغِ داغِ داغ

آسمان خورشید را محو تماشای تو کرد
ماه را حیران حُسنِ عالم آرای تو کرد

بوستان را در دل افتاده ست تشویش از خزان
بلبلِ شیرین سخن را تا هم آوای تو کرد

عشق یعنی از خودت گامی برون آ تا به دوست
آنچه با من جذبه های ناب ایمای تو کرد

دست باید شست از خود نا گزیرم نا گزیر
بیخود از خود اینچنینم قدّ و بالای تو کرد

قصد معراج نگاهت در دلم افتاده است
ناشکیبایم فقط چشمان زیبای تو کرد

داغِ داغِ داغِ داغِ داغِ لبهای توام
دیده ای بامن چه لبهای شکر خای تو کرد؟

دست تقدیر خدا را بوسه باید زد به شوق
چون قضا ((یوسف)) تو را، ما را((زلیخا)) تو کرد


07 مهر 1398 107 0

چهارراه ملاصدرا

از ذهن پیاده رو گذشتی-حالا
من ماندم و گریه ی خیابان-تنها
در بارش جمعیت تو را گم کردم
نفرین به چهاراه ملاصدرا


06 مهر 1398 112 0

تابلو

و هزاران بار مردن ، زنده شدن
در ثانيه هاي گنگ بدون تو....
رودخانه هاي بدون ماهي.....
و ماهي هاي بدون آب......
اين آخرين تابلو حماسه آدم و زندگي است
اگر....
آري اگر
عشق نباشد
 


06 مهر 1398 93 0

هذیان

شبهاکه شبنم روی دل انبوه میشد یک کاه غم بی تو برایم کوه میشد عشق تو وشوق رسیدن باتوبودن انبوه درانبوه درانبوه میشد


06 مهر 1398 109 0

گلایه

دلم به مویِ تو ، مانند جان که با نَفَسش
به جز تو خسته شد از هر هَوا و هر هَوسَش!


مرا اسیرِ خودت کرده ای و بی خبری ...
کُجا کنار می آید ، پرنده با قفسش؟


به باغبانِ خودت ، ای گُل! ... اعتماد نکن
که سمتِ گل نرود ، جز به نیّتِ هَرَس َش!


گذشتی از من و از دل نرفت ، داغِ غمت
چو نخجوان ، که گذشت از کِناره ی اَرَس َش!
 

گلایه کردم از عشقت به عَرش ... فرمودند:
همین که بر دل ما داغ عشق اوست ، بَسَش!

 

#محسن_نظری



06 مهر 1398 145 0

رندانه تر سرخیل رندان باش

آئینه ها را می کند سر شار از بهجتی زیبا و شور انگیز، هر جا فقط پا می گذارد نور
 دلواپسی های تو بیهوده ست، امروز را وقتی یقین داری، در رهن فردا می گذارد نور

ما بی خیال از ظلمتیم امّا، دهلیز هستی بی طمأنینه ست، وجدی برای زنده ماندن نیست
از سایه ها حتی گریزانیم، باید بفرساییم در ظلمت، ما را که تنها می گذارد نور

پروا نباید داشت از طوفان، با عشقِ آتشناکِ شور انگیز، امّید را باید شکوفا کرد
آشفتگی در کار عالَم نیست، جولان امواج خروشان را، بر دوش دریا می گذارد نور

از فرط پیدایی نهان گردید، هر جا شکوهی آفتابی شد، این خودحجابی ها شگفتی زاست
هنگامه جویی کرد باید زود، پرواز باید کرد بی پروا، آغوش اگر وا می گذارد نور

مردی اگر، تشویش بی تشویش، همّت طلب امّا نه غیر از خویش، دریوزه کن پیوسته نوش از نیش
فرصت غنیمت دان شکفتن را، توفیق مروارید سفتن را، در صقعِ رویا می گذارد نور

از روشنی طرفی نبست ابلیس، در سوگ ظلمت می نشست ابلیس، وقتی که چشمان تو بینا بود
اخلاص یعنی نور گردیدن، منّت کجا بیند کسی آنی، بر چشم بینا می گذارد نور

خورشید را هر آن به فرمان باش، از تن بدر زن آن به آن جان باش، رندانه تر سرخیل رندان باش
از بی تکاپویی گریزان باش، تا تیرگی ها را بر اندازی، فرصت مهیا می گذارد نور

سرگشتگی ترفند شیطان است، غفلت نباید کرد از آن آنی، با طیب خاطر چون که می دانی
با خلسه ای ممتدّ و روح افزا، در ذهن بودا «نیروانا» را، «پنهانِ پیدا» می گذارد نور


04 مهر 1398 138 0

یا ایها العزیز دلم بر تو السلام

قلبم دوباره مضطرب و در تلاطم است
گویا دوباره قصد خیالت تهاجم است

لشکر کشیده ای به دو چشم سیاه مست
کز آن کرشمه تا به فلک داد مردم است

از پا فتاده را که به غارت نمی برند
رسم سوارگان به فتاده ترحم است

قلبم اسیر جذبه ناز نگاه توست
وز هیبتت امیر دلم دست و پا گم است

انت الکریم و عادتکم جود و الکرم
لطفِ عطا و بخشش و احسان، تداوم است

ای آبروی دین خدا ز آب روی تو
بی تو نماز خلق خدا با تیمم است

گرچه گدا تر از من و یوسف تر از تو نیست
عشقت به جان و بر لب من این ترنم است:

یا ایها العزیز دلم بر تو السلام
امیدم از خدا به جواب علیکم است


03 مهر 1398 181 0

پاییز

عریانی باغ، لحظه لحظه ،تک تک
شمشاد و سپیدار،شقایق،پیچک
انگار دوباره برگها می بازند
در بازی پاییزی قایم باشک


02 مهر 1398 144 0

و آن ترانه ی زیبا و عاشقانه ی توست

به هرچه می نگرم اندر آن نشانه ی توست
به هر کجا که دلی می تپد، بهانه ی توست

ز هر پدیده فقط یک ترانه می شنوم
و آن ترانه ی زیبا و عاشقانه ی توست

به هرچه غیر جمالت نظر حرامم باد
"رواق منظر چشم من آشیانه ی توست"

حدیث دلبری گلرخان فقط سطری
ز شرح دلبری و حُسنِ بی کرانه ی توست

زمین به شوق تو بر گرد خویش می رقصد
مدار نظم فلک ابروی کمانه ی توست

اگر به ذکر و نماز آمده تمام وجود
ز سُبحه ی سحر و سجده ی شبانه ی توست

تمام خلق دو عالم که جانشان به فدات
به سان مهره ی تسبیح دانه دانه ی توست

امیر و شاه و مَلِک غیر روی ماه تو نیست
و سرزمین دلم مُلک جاودانه ی توست

رعیتی به تظلم به سویت آمده است
و چشم او به عنایات سرورانه توست

به گوشه ی نظری قلب ما عمارت کن
که بنده بنده ی تو ، خانه نیز خانه ی توست


01 مهر 1398 147 0

بهارْچشم

از من مخواه ، از تو خودم را رها کنم
از " صالحین حلقه " ی چشمت جدا کنم

از من مخواه ، ای تو سرودآفرین ترین !
امشب تمام مرثیه ها را صدا کنم

بوییدنت ، زیارت شعر و تغزل است
هرگز مباد ! صحن غزل را رها کنم

قدری بایست ! تا که دو رکعت ببینمت
" لختی بخند " تا به لبت اقتدا کنم

چشمت شریف ؛ چون حَرَمین مطهر است
باید مدافعانه دلم را فدا کنم

لطفاً بگو " به چشم ! " و بیا تا بهارْچشم !
با « إنْ یکاد » چشم تو را بی بلا کنم

حنظله ربانی


28 شهریور 1398 158 0

خورشید

خود را به سکوت آسمان دوخته بود
وقتی که تمام دشت افروخته بود
سرخی غروبها گواهی می داد
خورشید ز هُرم خیمه ها سوخته بود


28 شهریور 1398 342 0

دردانه گیتی

دُردنه گیتی
مداوا کن دمی درد دل بی غمگسارم را
چراغی بر فروز آلونک شب های تارم را
خزان می آید اما پرتو نور امیدم باش
مگیر از من هوای رویش فصل بهارم را
کجا بنشسته ای ای آفتاب صبح بیداری
سیه کردی ز داغ دوری خود روزگارم را
نمی دانی مگر اوضاعی از شبهای بارانی
که با هر غمزه چشمی درآوردی دمارم را
فرآهم شد بهای گرمی بازار چشمانت !
بیا در خرمن آتش ببین سوز و شرارم را
بگو کی میرسی از ره تو ای دُردانه گیتی
که ریزم زیر پاهایت همه دار و ندارم را
صبا پیغام معصومی ببر تا محضر جانان
بگو دور تو می گردید اگر دیدی نگارم را


27 شهریور 1398 175 0
صفحه 9 از 193ابتدا   قبلی   4  5  6  7  8  [9]  10  11  12  13  بعدی   انتها