در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو ماه بهمن 1393)

دفتر شعر

خداحافظی از فعالیت های محیط زیستی

کیمیا
دستانمان را به هم گره زدیم
تا ناجی جنگل باشیم
اما درختان
ما را به خاطر نیاوردند
چراکه انگشتانمان
بوی تند تبر میداد
و میوه ی خنده هامان
طعع تلخ تمسخر داشت.



11 آبان 1398 10 0

ما منتظریم یار پا بگذارد






ما منتظریم یار پا بگذارد

بردیده ما وعشق جا بگذارد

مشتاقیم ازهزارواندی سال است

پا در دل دیوانه ما بگذارد




10 آبان 1398 54 0

چند شعر کوتاه برای کیمیا

1

کیمیا

اینجا ، زمین دیگریست

تنها

با جادوی چراغ میتوان

بر دیوار بلند سکوت

طرحی از

لبخند کشید.

2

کیمیا

با خنجری فولادی

بر دیوار معبدی که عشق را

به تازیانه محکوم کرده بود

نوشتم

"تعصب ممنوع"

3

کیمیا

ما از کدامین فرقه ایم

که مرگ را می پرستیم

و رنج بی پایان زندگی را

زمزمه میکنیم

4

کیمیا

فردا 

در آغوش خاک ، پیدا خواهد شد

نامه ای که امروز

به دستان باد

سپردم

5

کیمیا

به آزادی

تردید نداشتیم

تا آنکه

به دیواری رسیدیم

که بر آن نوشته بودنند

"تبعیدگاه"



10 آبان 1398 41 0

شام آخر

شام آخر

با شکرخند لبی زار و پریشانت شدم
بنده ی کیش تو و پابند ایمانت شدم

گرچه بودم باخبر از سردی فصل خزان
در کمرگاه بهاران خیس بارانت شدم

آیه ای از آشنایی ها به خاطر داشتم
اندک اندک لایق آهنگ قرآن ات شدم

از مرام و مسلک تو بی خبر بودم ولی
با هوای خال هندویت مسلمانت شدم

من رها بودم درون کشور رویای خود
با یهودای نگاهت محو زندانت شدم
هندویت
شام آخر بود من غافل ز کار خویشتن
خونجگر با شوکرانی از نمکدانت شدم

جرم من بالاتر از تصلیب گشتن می شود
گرچه میدانستم از روزیکه مهمانت شدم


10 آبان 1398 40 0

اختر عشق


کنکور دادم و شدم از باکلاس ها
گشتیم فخر مدرسه و اجتلاس ها
عکس من و درخشش نامم از این طرف
از آن طرف قلمچی و دیگر تماس ها
در هر پیام و هر خبری عکس بنده بود
دُر درَ میان آینه و انعکاس ها
سر در نماز و مُهر و نیازم به مِهر یار
گردید پاسخم به سوال جناس ها...

هر کس به هر کجا . همه مجنون روی او
لیلی چو ماه کرده مزیّن لباس ها
فرهاد های عاشق او کوه کنده اند
تا این که او نظر کند آن التماس ها
چندی گذشت و دل دگر او را ندید , هیچ
بر گِل نشست کشتی آن هم کلاس ها
«آمد خبر که دختر حاجی عروس شد
باید ببینمت وسط اسکناس ها»
او عشق و عقل از دل ما همزمان ربود
شاید که عفو گشته به این اختلاس ها
رفتی و شاه , یکّه و تنها و بی وزیر
مات است مهره های دل آس و پاس ها
«خادم»ببین که اختر عشقت در آسمان
گردیده راز مستی اخترشناس ها 
 امیرحسین پدرام


09 آبان 1398 54 0

پاییزیه(سمفونی زنجره)



پاییزیه(سمفونی زنجره)


باز، شد نوبت پاییز که تعزیر کند.
عشق را در نفس خاطره زنجیر کند.

دلِ لیلی، دلِ مجنون، دلِ آزاد و اسیر.
با خودش هم دل و هم قافیه درگیر کند.

اشک و لبخند و غم و سوز و گدازِ پاییز.
حس و حالش به نگاه همه توفیر کند.

نیمه شد شمسه ی هجری، سنه ی جاری باز.
دست، بر دامن تقویم چه تدبیر کند.

رقص انداخت به پهلوی زمین، چرخش فصل.
می رود تا که جهان را ز خوشی سیر کند.

آه را باده ی طُغرای سلاطین سازد.
ماه را از شب ظلمت زده، دلگیر کند.

برگ شد هم سفرِ قاصدک باد مگر.
از طراوت همه جا، بدرقه تقدیر کند.

بعد باران، شده نازل، غزلِ قوس و قزح.
تا براندامِ زمین طرح نُو تصویر کند.

ترمه ی گُل گُلیِ صاف زمین را انگار.
آمده ارتشِ چین یک شبِ تسخیر کند.

بیرقی زرد برافراشته در نهضتِ سرخ.
سبزی از دامنِ خود، حکم به تکفیر کند.

برگ سبزی اگرم رقص کند در دلِ باغ.
باد در چشم همه تحفه ی کشمیر کند.

پای این حرف که تا سه نشود بازی نیست.
کوچه را سرخوشِ از خنده ی انجیر کند*.

خواب خرگوش بگیرد زِ سرِ چشمِ خمار.
شعله در خانه ی آرامشِ تخدیر کند.

ننگ بی عاطفه بودن به هم آغوشیِ ابر.
از پرِ دامنِ مرداب، که تطهیر کند.

نور خورشید به جنگل زده سوزن سوزن.
همه جا پنجره در پنجره تنویر کند.

باد را هم نفسِ خش خشِ هر برگِ درخت.
در غزل، سمفونیِ زنجره تحریر کند.

باد با وسوسه شیطانِ درختان شده که.
بهر تابو شکنی ها همه را شیر کند.

می کِشد پرده ی مه در قُرُقی راز آلود.
کوه را در تَلِه ی دامنه نخجیر کند.

شبِ هجران، ابدی بر سرِ احیاگرِ خود.
تاج یلدا، خوشی و هلهله تصدیر کند.


رسول رشیدی راد(مجتبی) آبان ماه 98


*نزدیک به 600 گونه از انواع درخت انجیر هر سه فصل بهار و تابستان و پاییز میوه می دهند


09 آبان 1398 8 0

مه‌بوس

از روشنی ‌ات ستاره افسوس کند
خورشید نوازشت مرا لوس کند
محبوس سیاه چال گیسوی توام
محبوس تو شد دلم که مه‌بوس کند


08 آبان 1398 48 0

زمزم عرفان

زمزم عرفان

عمری پس مژگان تو سامان نگرفتم
وز نرگس شهلای تو درمان نگرفتم

من کافر نادانی و گمراهی خویشم
کز معبد بودای تو ایمان نگرفتم

باید به صلیبم زنی ای حامل تورات
کز دست یهودای تو پیمان نگرفتم

هر موی تو سرچشمه صد راز نهانست
یک نکته از این رشته پنهان نگرفتم

چون ذره پی پای تو لغزیدم و آخر
یک پرتو از آن گوهر تابان نگرفتم

ای وای از این غفلت بی رونق ایام
وز طالع برگشته که تاوان نگرفتم

آه ای بت مه پاره بمان یکشب دیگر
تا داد دل از ماه درخشان نگرفتم

افسوس که از باده کشان سر کویت
لا جرعه تر از زمزم عرفان نگرفتم

شرمنده بی حاصلی خرمن خویشم
در فصل تباهی نم باران نگرفتم


08 آبان 1398 12 0

بهترین رهبر برای کودتا کردن تویی

بهترین رهبر برای کودتا کردن تویی
 
انقلابی می شود وقتی تو چادر سر كنی
 
ترسم این است ای پری پیكر به یغمایت برند
 
می شود با یک بله بر من لبت را تر کنی
 
#یاسررشیدپور


07 آبان 1398 46 0

آیه تسلیم و رصا

بکجا مثل تو خورشید درخشانی هست
صحبت از چشمه و آهو و بیابانی هست

کس ندیده است به زیبایی مشهد شهری
که در آن زمزمه ی شاه خراسانی هست

زیر گلدسته ای از آیه تسلیم و رضا
هوس صحن تو و گوشه ایوانی هست

خوشه زهر شد انگور ستم بر جگرت
مثل تاکی ز غمت سر بگریبانی هست

به اناری که تو را برد به مهمانی خود
دانه دانه به غریبی تو ایمانی هست

نقش بند نگه ام پنجره پولاد تو شد
کفتر چاهی ام احوال پریشانی هست

از همانرورکه در شهر تو ساکن شده ام
رو بروی حرمت سمت خیابانی هست


07 آبان 1398 53 0

دُر نایاب

دُر نایاب

ابتدا از خالق استحباب کرد
رو بسوی خانه ی ارباب کرد
تا که بگشاید در آن خانه را
اندکی آهسته دق الباب کرد
تا صدای کوبه از در شد بلند
قلب اهل خانه را بیتاب کرد
لرزها افتاد بر سیمای عرش
آیتی از منبر و محراب کرد
گفت من مامور حی داورم
آنکه رفتن را زعالم باب کرد
قابض الارواح در عالم منم
او که خوبانرا دُر نایاب کرد
باشدم دستور تا با رخصتش
دیدگان مهربان را خواب کرد
چشم را بگشوده آن والا گهر
رو بسوی مجمع اصحاب کرد
آنکه با قرآن و عترت یار گشت
نوش جان از جرعه های ناب کرد


05 آبان 1398 63 0

یک روز می فهمی که خالی هست....

یک روز می فهمی که خالی هست
گوری که بر آن قصه می خوانی
یوسف نمرده نابرادر جان
پایان او را خوب می دانی
سخت است توضیحش که یک تاریخ
رسوا کند احساس یک زن را
باید،به خود ثابت کند یک بار
چاقو ،ترنج و دل بریدن را
قحطی به جان شعر افتاده است
باید عزیز مصر را آورد
من خواب دیدم خشکسالی بود
این خواب را تعبیر باید کرد
این خواب یعنی که کم آورده است
یک زن میان نابرادرها
یعنی که گم کرده جهانش را
در سرزمین خشک باورها
این بار هم پایان این قصه
پیروز این تاریخ یک مرد است
دیگر زلیخا پاک دامن نیست
این شاهنامه آخرش درد است.

#نجمه عیدی


04 آبان 1398 18 0

جنایت



چه آسان می زنی چاقو، چه راحت می کِشی شمشیر
            چه ساده می دهی قول و، چه راحت میکنی تغییر
کشیدی ضامن و سویم، به غفلت می کنی شلّیک
            بکُش  از  روی  انصاف و   بدونِ  وَقفه  و  تاخیر

غرورم را ندیدی و،  به من  با خود   چه بد کردی
            عدالت  را  چه  بیهوده، چه  بی رحمانه  رد کردی
برایت   وقتِ  آدمها،    ندارد    ارزشی    گویا
            امید  و  آرزویم  را، چه   بی زحمت،  لگد   کردی

زمانی  می رسد  جان  هم، جراحت  را  نمی فهمد
               دگر   دردِ   نفس گیرِ   قضاوت   را  نمی فهمد
میانِ  درّه  از   قلّه،  بکن   یک    لحظه    پرتابم
               جنازه   فرقِ   پرواز   و  جنایت  را   نمی فهمد
 
دگر من  را  نمی خواهی، حلالم کن، خداحافظ
               نفهمیدم که خودخواهی، حلالم کن  خداحافظ
برایم وقتِ دل کندن، نخواندی حمد و یک سوره
              بگو  از   اعظمت  گاهی، حلالم کن،  خداحافظ
                                                     
                             ۱۳۹۸/۷/۱
                              ۷ صبح
                                                                  
 


03 آبان 1398 111 0

داریخیر ( بهزاد بیات فرد )

داریخیر

قاپ_قارانليـْقدى شەهر يايغيـْن ايـْشيـْق لار داريخير
اوستونو غم بوروموش گؤى ياراشيـْق لار داريخير

وساواش ديرسا قيليج كيمسه كى هاى_كوى سالاراق
بو بوزومتول دؤيوشه آل باريـْشيـْق لار داريخير

بوردا ساز تـوزلو قاوال چانتا دا چالمير بالابان
پينتى غم لر بورويوب شهرى آشيـْق لار داريخير

خيـاوان لار باغــيريـر دردلى شـەهر آغلاياراق
كوچه لر دام يولولار دار _دولاشيـْق لار داريخير

مور بوياق مورگو باخيش غمله بولانميش بيرينه
بو يوموق فلسفه دن تام دانيـْشيـْق لار داريخير

بوراخـيب كـندى گــونش شـوقونا گـلمه بورا سن!
قاپ قارانليـْقدى شەهر يايغين ايـْشيـْق لار داريخير

بهزادبیات‌فرد




03 آبان 1398 9 0

ما منتظریم صبح آخر برسد






ما منتظریم صبح آخر برسد

خورشید زپشت کوهها سر برسد

عالم گردد روشن از نور ظهور

هنگام وصال دل و دلبر برسد



03 آبان 1398 50 0

من وگُل هر دو دل بسته

من وگُل هر دو دل بسته
 
                  زرنج دوریت خسته 
                             برای دیدن رویت
                               ز گلها پُرس و جو کردیم 
 
من وگُل عاشق و تب دار
 
                  و از غمهای تو بیمار
                             برای جشن دیدارت 
                                  زمین را زیر و رو کردیم 
 
من وگُل هر دو حیران و
 
                  ز دست غم گریزان و
                              ز هجرِ یار نالان و
                                 چه خونها در گلو کردیم
 
من وگُل هر دو دیوانه
 
                  نشسته کُنجِ میخانه
                              به یاد شهد لبهایت
                                 شرابی در سَبو کردیم
 
#یاسررشیدپور


03 آبان 1398 51 0

چکاد ماه

تو ای آهو رها کن پهنه ی سبز بیابان را
که برشویی غبار صحن سلطان خراسان را

بگو با ضامن آهو یکا یک آنچه می بینی
حدیث دردمندی های دلهای پریشان را

ز هر نقاره ای امشب صدای ناله می پیچد
ببین در آسمان صوتِ غم افزای غریبان را

من امشب آسمانی پر شرار از درد می بینم
که سنگ از کینه میریزد چکاد ماه تابان را

به زهر کینه می سوزد گلی از گلشن طاها
ببین در شعله های غم اساس دین و ایمان را

به هر گلدسته ای گویا طواف ناله میخواند
تماشا کن کبوتر چاهیِ سر در گریبان را


02 آبان 1398 46 0

اذان عشق

می ورزمت شبیه خودم بی بهانه عشق
جانانه تر مگر زندم تازیانه عشق

وقتی تو حال و روز مرا درک می کنی
دنیا فقط برای من است آشیان عشق

بشنو حدیث قدسی دل را که گفته است
راز عمیق شهد جنون از زبان عشق

هر عاقلی است تا به ابد بی نصیب از
حظّی که عاشقان ببرند از زیان عشق

توفیر با بهشت ندارد جهان، شود
عالَم برای آدم اگر سایه بان عشق

از من بجز خیال تو در من نماند هیچ
بستم خیال روی تو چون با اذان عشق

از قید و بند هر چه جز از تو رهاست دل
آورده رو به شوق تو بر آستان عشق

از عاشقان ندیده کسی سر به راه تر
راه است امیر قافله در کاروان عشق

بگذار تا گدازه شوم بی قرارتر
گلشن کند جهان  مرا پرنیان عشق

بی حاصلی نشایدم از زندگی، دمی
گسترده چون که چشم تو در هر کرانه عشق


01 آبان 1398 57 0

مخزن اسرار

یک اربعین بهانه ی دیدار می رسد
صد کاروان ترانه ی تبدار می رسد
از انتهای کوچه و بازار شهر شام
دار و ندار قافله سالار می رسد
همراه نغمه های جگرسوز عاشقان
غمناله های شاهد بیمار می رسد
شکر خدا کنم که دل داغ دیده ای
تا آستان ساحت دلدار می رسد
برخیز تا ببویمت ای عطر زندگی
سیب زمان دیدنت انگار می رسد
در امتداد پرتو خورشید جاودان
قدی کمان و مخزن اسرار می رسد
خون تو را به شانه تاریخ می برم
تا لحظه ایکه منجی اعصار می رسد


29 مهر 1398 62 0

عطر زیتون نگاهت تا که جاری می شود

عطر زیتون نگاهت تا که جاری می شود
 
لحظه لحظه عمر من هم جویباری می شود
 
سایۀ عشقم به سر با سایبان پلک تو
 
روحیاتم از نگاهت انتحاری می شود
 
#یاسررشیدپور


29 مهر 1398 60 0
صفحه 2 از 102ابتدا   قبلی   1  [2]  3  4  5  6  7  8  9  10  بعدی   انتها