در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو ماه اردیبهشت 1393)

دفتر شعر

آیا شده از دست خود بیزار باشی؟

آیا شده از دست خود بیزار باشی؟

یا آن که هرشب تا سحر بیدار باشی؟

در جستجوی یک مقصر از برایِ

بد عهدیت با سید و سالار باشی؟

درد و عذابت را به هر کس گفته باشی

پیچیده باشی نسخه و بیمار باشی؟

وقتی نمی خواهی دل از دنیا بداری

دارد چه سود حتی اگر عیار باشی؟!

باید که بیرون رانی از دل حب دنیا

عاشق شوی، چون میثم تمار باشی

اما همین ادبار هم بی اذن مولا

حاصل نیاید گر همه اصرار باشی

در معرض نفحات رب باید بیابی

هرمقصدی را که به جدّ مختار باشی

"حامد" برو دست توسل زن بر این در

تا نکته دان و محرم اسرار باشی



05 خرداد 1393 331 1

شلیک...

♥یا حَبیبَ من لا حبیبَ له♥

 

ما وارث تـمـام غــزل هـای ناقصیم

مظـنـون بی گـنـاه تــمـام حـوادثـیـم

اقرار می کنم به گناه نکرده ام...

ما متهم به خوردن یک سیب نارسیم

دیوانه ایم و پیش ملائک زبانزدیم

اخبار دسته اول یک فرد بی کسیم

گـاهـی شــبـیـه تــیـر خلاصـی بـه آیـنـه

شـلـیـکــ  می شویم و به مقصد نمی رسیم

می گفت در بهشت هنوز آن درخت پیر...

باور کنید ! من خودم از گریه ی نسیم...

راهی نمانده تا نفسی که میان راه...

ما وارث تمام نفس های ناقصیم



05 خرداد 1393 312 2

سهم خماری ها

 

دردی ز جنس غم امانم را بریده

برده قرار از من گریبانم دریده

کاش این زمان های فراقش بگذرد زود

دیریست در هجر رخش روحم تنیده

شب تا سحر اشک از بصر در سجده گاهم

گِل کرده خاک تربتم از بس چکیده

جور و جفای مثل او را تعزیت نیست

مهر و وفای گلرخان را کس ندیده

ربطی اگر باشد میان ما و معشوق

خوشتر آن وقتی که رسمان را بریده

"حامد" در این خمخانه می های گلگون

سهم خماری های تو فعلا رسیده



05 خرداد 1393 302 0

آلوده تر از هوای تهران شده ام

پیغام مرا به گوش توفان برسان

قدری نفس تازه، کمی جان برسان

آلوده تر از هوای تهران شده ام

باران باران باران باران برسان ..



05 خرداد 1393 371 3

صدای قاری قرآن شنیده خواهدشد

تقدیم به فدائی امر به معروف و نهی از منکرشهید علی خلیلی
هزار شاهرگ غیرت بریده خواهد شد
هزار چشم الهی دریده خواهد شد
به پای امر به معروف و نهی از منکر
ز خون پاک بسیجی چکیده خواهد شد
مگر به منتظران نمی کنی نظر آقا؟
چقدر باد فغانها وزیده خواهد شد؟
به فصل غیبت کبری چند سرو رشید
ز ضرب اهل شقاوت خمیده خواهد شد
در انفصال و جدایی از شما تاکی
رگ غیوری مومن جریده خواهد شد
اگرچه می برند حلق و نای و حنجره را
صدای قاری قرآن شنیده خواهد شد
چو کوچه های تنگ بنی هاشم است این شهر
که چشم و صورت نیلی خریده خواهد شد
برای نهی منکر اگر بال و پر بشکست
ز خون حنجره این ره تپیده خواهد شد
خوشا به حالتان خبر از زخم دینداری
به گوش حضرت ارباب رسیده خواهد شد
در امتداد راه شهیدان کرب و بلا
خلیلی از تبار ولی برگزیده خواهد شد
چو شیعه وارث مولا و غربت اوست
مثال فاطمه(س) قامت خمیده خواهدشد...




05 خرداد 1393 455 1

صدای قاری قرآن شنیده خواهد شد

تقدیم به فدائی امر به معروف و نهی از منکرشهید علی خلیلی
هزار شاهرگ غیرت بریده خواهد شد
هزار چشم الهی دریده خواهد شد
به پای امر به معروف و نهی از منکر
ز خون پاک بسیجی چکیده خواهد شد
مگر به منتظران نمی کنی نظر آقا؟
چقدر باد فغنها وزیده خواهد شد؟
به فصل غیبت کبری چند سرو رشید
ز ضرب اهل شقاوت خمیده خواهد شد
در انفصال و جدایی از شما تا کی؟
رگ غیوری مومن جریده خواهد شد
اگرچه می برند حلق و نای و حنجره را
صدای قاری قرآن شنیده خواهد شد
چو کوچه های تنگ بنی هاشم است این شهر
که چشم و صورت نیلی خریده خواهد شد
برای نهی منکر اگر بال و پر بشکست
ز خون حنجره این ره تپیده خواهد شد
خوشا به حالتان خبر از زخم دینداری
به گوش حضرت ارباب رسیده خواهد شد
در امتداد راه شهیدان کرب و بلا
خلیلی از تبار ولی برگزیده خواهد شد
چو شیعه وارث مولا و غربت اوست
مثال فاطمه(س) قامت خمیده خواهدشد...
زهرا اسدی



05 خرداد 1393 252 0

سجاده بود و گریه بود و ربنا بود

سجاده بود و گریه بود و ربنا بود 
آن شب حرم، گرم نیایش با خدا بود 
 
ماه رجب، در روزهای آخر خود 
یادآور‌ِ زخمی غریب و آشنا بود. 
 
گلدسته ها تکرارِ غم را می سرودند 
بانگ اذان؛ حیَّ علی خیرِ العزا بود
 
با شورِ "یا باب الحوائج" سینه می زد 
هر کس که قلبش رو به محراب دعا بود 
 
تابوت سنگینی به جایِ تخته ی در 
در موجِ جمعیت به روی شانه ها بود 
 
آن شب سخنرانِ حرم می گفت: این مرد 
شش سال در زندان بلاگردانِ ما بود-
 
-وقتی که افشا شد همان سرّی که با آن 
شیعه سزاوارِ مجازات و بلا بود 
 
می گفت: مردم! کشته ی زندان بغداد 
در اوجِ غم، آیینه ی صبر و رضا بود 
 
می گفت: بی شک فتنه او را رفتنی کرد 
مرگِ طبیعی ‍؟! نه... یقینا افترا بود 
 
با«یا حسینش» ، روضه را تا کربلا برد 
آنجا که جسم بی سری در بوریا بود


04 خرداد 1393 299 0

::: دست خودش نبود :::

چشمت طلوع کرد و شب تار را شکافت
ایمان دمید و ظلمت انکار را شکافت

سرمست بود کعبه و دست خودش نبود
یکباره نعره ای زد و دیوار را شکافت

حیران سه روز مردم ازین اتفاق ها
تا خنده ی تو رشته ی افکار را شکافت
...
این خنده را هنوز محمد(ص) به یاد داشت
وقتی سکوت ملتهب غار را شکافت

حالا بخوان به نام خدایی که آفرید
حالا که عشق، پرده ی اسرار را شکافت

دیدند جبرییل امین را که هو کشید
تا ذوالفقار عرصه ی پیکار را شکافت

هرکس که رفت فاطمه رد کرد بی درنگ
حیدر رسید و یک تنه بازار را شکافت
...
با تیر مهر تو که دل سنگ را درید
فردا میّسر است دل نار را شکافت


04 خرداد 1393 500 4

چه روزگار غریبی ست، خسته ام بانو

 

چه روزگار غریبی ست، خسته ام بانو

که بی صدای شکستن شکسته ام بانو

 

شبیه فتنه هشتاد و هشت معترضم

پر از دلایل از هم گسسته ام بانو

 

چرا نباید من با تو ما شوم وقتی

به جز تو من به کسی دل نبسته ام بانو؟

 

شبیه کشتی یونانی از گلایه پرم 

به گِل به ساحل دریا نشسته ام بانو

 

قمار میکنم و  می برم که حکم دل است

سر تو با همه من شرط بسته ام بانو

 



04 خرداد 1393 443 0

نقطه ی پایانی

دیوانگی دل را میبینی و میرانی

ای مؤمن کافر کیش این نیست مسلمانی
 

از نیش نگاه خود نوشی بچشان بر من

آزاد شود شاید این عاشق زندانی
 

یک شهر به خود لرزید یک فاجعه شد نزدیک

یک لحظه نگاه تو شد علت ویرانی
 

یک سلسله از مویت نه گوشه ی ابرویت

حیران جهانم کرد خود هیچ نمیدانی؟!
 

آغوش خودت بگشا غرقم بنما دریا

تو رودی و دریایی من قطره ی بارانی
 

در این دل شب گشته آن روی‌چو ماه تو

رندان بلاکش را آغاز پریشانی
 

در دامگه عشقت یک لحظه پناهم نیست

من مور سر راه و تو جِیش سلیمانی
 

در دایره ی قسمت ما نقطه ی تسلیمیم

خال لب تو مارا شد نقطه ی پایانی



04 خرداد 1393 431 0

تقدیم به امام موسی کاظم سلام الله علیه

 به نام خواجه ی خطاپوش

 



بر حسنتان نرسد نظم ناظمی                   
بر صبرتان نرسد دست عازمی                     
دریای خشم شود گر جلویتان                       
بیچاره گشته که موسای کاظمی
آری فدک نه فقط باغ بوده است
رمزی ست برای امامت به آدمی                   
باب علوم پدر گشته ای فقط                       
بابی چه باب، که یک شهر، عالمی                           
می شد به فخ بکنی کربلا به پا(1)
اما نخواست خدا از تو هاشمی ...

 

 

یا حق

_____________________

 

1) یکی از نوادگان امام حسن مجتبی سلام الله علیهم به نام حسین بن علی مشهور به شهید فخ

که یکی از رجال برجسته و با فضیلت و شهامت و عالی قدر هاشمی بود در سرزمین فخ در جنگ با سپاهیان

خلیفه ی عباسی به قتل رسید . و چون در سرزمینی به نام فخ در 6 میلی مکه به قتل رسید به صاحب فخ یا

شهید فخ مشهور گردید.

گرچه پیشوای هفتم شکست نهضت را پیش بینی می کرد ، لیکن هنگامی که احساس کرد حسین در

تصمیم خود استوار است ، به او فرمود :

گرچه تو شهید خواهی شد ولی باز در جهاد و پیکار کوشا باش این رگرو، مردمی پلید و بدکارند که اظهار ایمان

می کنند ، ولی در باطن ایمان واعتقادی ندارند ، من در این راه اجر و پاداش شما را از خدای بزرگ می خواهم.

( نقل از کتاب سیره ی پیشوایان با دخل و تصرف / کلینی ، اصول کافی ج 1 ص 366 ، ابوالفرج اصفهانی ،

مقاتل الطالبیین ، ص 298 )



03 خرداد 1393 282 2

چشمم دوباره رخصت باران گرفته است...

چشمم دوباره رخصت باران گرفته است

با اذنتان دوباره قلم جان گرفته است

عمری نشسته ایم سر خوان لطف تو

بوی تو را سراسر ایران گرفته است

این روزها عجیب دلم تنگ مشهد است

حال مرا هوای خراسان گرفته است

اصلا عجیب نیست که باب الحوائجی...

درد دلم ز لطف تو درمان گرفته است

می خواهم از غم تو بگویم مدد نما

شعرم دوباره حال پریشان گرفته است

یک عمر در قفس نفست بند آمده

از سوز آه تو دل زندان گرفته است

لب تشنه ای و باز دل آسمانیت

با یاد روضه ی لب عطشان گرفته است

چشم انتظار آمدنت چشم دخترت

معصومه باز سر به گریبان گرفته است

مانند آن سه ساله که از دوری پدر

کنج خرابه شام غریبان گرفته است

با سر برای دیدن دختر رسیده است

اما چرا خرابه بوی نان گرفته است...؟

                ******

تا کاظمین پر زده ام در خیال خود

چشمم دوباره رخصت باران گرفته است...



03 خرداد 1393 460 7

برای قریبِ غریب

آخر چرا این ماجرا پایان ندارد؟

ای کاش بر اندوهمان طوفان ببارد

یا ناگهان آن مرد در باران بیاید

در شوره زار قلبمان ایمان بکارد



03 خرداد 1393 467 10

این روزها

این روزها مثل همیشه نیستم

بیهوده..تنها...روز را شب می کنم

بی اشتها یک چند لقمه می خورم

از خواب شب ها می پرم..تب می کنم

آنقدر تنهایم که گاهی می شود

در آینه خود را مخاطب میکنم

چون ماهی در تنگ قرمز می شوم

تا بی اراده یاد آن لب میکنم

این روزها مثل همیشه نیستم

دارم اتاقم را مرتب می کنم



30 اردیبهشت 1393 348 1

تشییع جنازه!

خیلی مشتاق بودم این صحنه رو که همگی چند بار دیدیم، به شعر تبدیل کنم...!!

.

.
زنجیره ی موذیانه ی مورچه ها...
صف بسته به سمت لانه ی مورچه ها!


سوسکی که غروب مادرم او را کشت...
تشییع شود به شانه ی مورچه ها...!

 



27 اردیبهشت 1393 909 9

و بازهم چند رباعی...

این جمعه گذشت باز هم چشم به راه

در آتش اشک، منتظر بودم آه ،

دیدم که دلم بهانه می گیرد باز

گفتم نگران نباش می آید ماه

***

انگار نفس نفس دلم را برده ست

آیینه به رنگ چهره ام پی برده ست

من کور شدم که از خودم می پرسم

گرگی نکند پیرهنت را خورده ست!

***

در صحن و سرای شاه شهرم ماندم

شب جامعه را مقابلش می خواندم

حسی شد و حالتی به جانم افتاد

ایوان طلا فقط تو را می خواندم

 



26 اردیبهشت 1393 536 3

زنجیر زمان

در زنجیر زمان

پاهای برآماسیده اش

تکرار غم های جهان را

در گوش او نجوا می کرد

در فضایی فراتر از بود و نبود

نا ممکن را

در تجربه ای به تلخی مرگ

معنا می بخشید

و مرگ در متفاوت ترین سبک

می رقصید

ساعت ها, خیره

سلول هلای مرگ را

در ثانیه های وجودش

که به شمارش معکوس افتاده بود

پیوند می زدند

 



25 اردیبهشت 1393 421 2

منظومه عشق

امشب آواز جنون برلب هستی افتاد         پیرهن چاک شدو کعبه به مستی افتاد

راز قد قامت باران پس دریاها بود             چشم مستانه حیدر که به گیتی افتاد

نعره هایش همه در أین تفروا جا بود          یاد آنجا،در خیبر که به سستی افتاد

بین این فاصله هرجا که دلی می گیرد

بی درنگ بانفسش ذکر علی می گیرد

“هل أتی“ یکصد وده مرتبه ات شیداکرد        بعدآن ره به هدایت شده گان پیداکرد

بشنو از آن شه دردانه هستی احمد،تا            ذکر تسبیح خد ارا به علی معنا کرد

توخودت زهره منظومه عشقی ،قطعا           مانده ام من چه کسی فاطمه رالیلاکرد

بین این فاصله هرجا که دلی می گیرد

بی درنگ بانفسش ذکر علی می گیرد

درنمازش به دو رکعت ملکوت خالی گشت       جملگی ارض و سما برسحرش جاری گشت

قبل آنی که پدیدار بشوی در عالم                    رتبه آدم وحوا به جهان ثانی گشت

    واﮊه در مرتبت روی ورق کم آورد               مثل آن قطره باران که به یم عادی گشت

  بین این فاصله هرجا که دلی می گیرد

  بی درنگ بانفسش ذکر علی می گیرد



25 اردیبهشت 1393 319 2

باور کنید حضرت خورشید می رود

والشمس از کرانه ی توحید می رود

باور کنید حضرت خورشید می رود

 

معصومه ای که دختر قرآنِ ناطق است

با آن که جاودانه درخشید... می رود

 

دق می کند کسی که صبورِ زمانه است

زندانی ِ اسارت و تبعید می رود

 

مانند این عزیز، غریبانه در کجا 

بر روی شانه مرجع تقلید می رود ؟

 

مکر بنی امیه و بیداد تا که هست 

آیا کسی سراغ شبِ عید می رود ؟!



25 اردیبهشت 1393 634 3

غباری مانده...

 

غباری مانده بر چشمم، جهان را تار می بینم
 
هوای گریه در باران ایوان نجف دارم...
 
 
شهاب


24 اردیبهشت 1393 558 1
صفحه 131 از 134ابتدا   قبلی   125  126  127  128  129  130  [131]  132  133  134  بعدی   انتها