در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو ماه اردیبهشت 1393)

دفتر شعر

غزه اینبار دگر دوزخ اسرائیل است

به نام حضرت دوست

 

وقت گل کردن خون شهدا نزدیک است

سوره فتح بخوان ، بیت خدا نزدیک است

 

قبله تا قبله ، دگر تا به حرم راهی نیست

سعی بسیار نمائید ، صفا نزدیک است

 

باز خون در رگ اسلام بجوش آمده است

وقت جنگ است بیا خیبر ما نزدیک است

 

غزه اینبار دگر دوزخ اسرائیل است

ای شیاطین زمان ، روز فنا نزدیک است

 

صبر کن ضربه ی شمشیر دو دم در راه است

روز نابودی  ابن الطلقا نزدیک است

.

.

.

وقت ویران شدن مسجد الاقصی دیدم

چقدر تا به خطر ، کرب و بلا نزدیک است

 

تیغ بردار که ارباب سپر میخواهد

گوش کن صوت اذان است صدا نزدیک است

 

باز هم فصل زهیری شدن آغاز شدست

یا علی ، درگه ایوان طلا نزدیک است

 

از دوستان خوش ذوق شاعرم عاجزانه درخواست میکنم ، فرزند زمان خودشون باشن

مسلمانان غافلند از کشتن یک عده مسلملن

یا علی....دعبل امام زمانت باش



24 تیر 1393 305 2

قدیس کام خاکی خود گل نمی کند

دل بی بهانه بیت که نازل نمی کند

با اشک و واژه وصف شمایل نمی کند

با دست خود به خانه ی دل سنگ می زنم

کاری که هیچ آدم عاقل نمی کند

سهواً عجیب زخم عمیقی به دل زده

آخر کسی کلاغ که بسمل نمی کند

با پا به پیش می کشد و پس زند به دست

آنگونه ای که موج به ساحل نمی کند

گرچه شراب کهنه ی این عشق شهره شد

قدیس کام خاکی خود گِل نمی کند

با ابروان خود تو گره بر گره نزن

اینها طلسم عشق تو باطل نمی کند

دائم فرار می کند از این شکسته پا

آنگونه که زدست اراذل نمی کند



23 تیر 1393 479 3

شاید تو هم حس کرده باشی... دیده باشی

شاید تو هم حس کرده باشی... دیده باشی
گاهی خودت از سایه ات ترسیده باشی

شاید تو هم مانند من گاهی شکستی
از دست خود هم بار ها رنجیده باشی

گاهی میان روز روشن... مثل آدم
با دست حوّا سیب خود را چیده باشی

فرهاد از عشقش به شیرین گفته باشد
امّا تو تنها زیر لب خندیده باشی

یک عمر در حال دویدن باشی امّا
تنها فقط دور خودت چرخیده باشی

یک روز با گندم زمین خوردی... عجیب است...
حالا به این یک لقمه نان چسبیده باشی

هم زیر باران چتر خود را بسته باشی
هم مثل دشت تشنه ای تفدیده باشی

.....

سر را تکان دادی... کشیدی آه... امّا
شاید تو هم حرف مرا نشنیده باشی

محمد عابدینی
1393.4.23


23 تیر 1393 308 5

دریاچه ( در وصف حال این روزهای دریاچه ارومیه)

سلام دوستان

یک ماه  پیش رفته بودم دریاچه ارومیه ... آخ.... اما چه دریاچه ای ؟ آبی نبود تو دریاچه که دریاچه ای هم باشد . اونجا دلم گرفت و نشستم این شعر را  برای اورمو گؤلو نوشتم. به امید روزی که مسولان استانهای آذربایجان شرقی و غربی و مسولان کشوری مرهمی به زخم دریاچه بگذارند و دوباره شاهد امواج پرتلاطم دریاچه باشیم . الان تقریبا 93  درصد دریاچه خشکیده و جاشو نمک گرفته که وقتی باد بلند میشه آدم قشنگ نمک  دریاچه رو تو شهرستانهای همجوار روی صورتش احساس می کنه که این میتونه نه تنها برای منطقه آذربایجان بلکه برای کشور از لحاظ کشاورزی آسیبهای جدی واردکنه و دیگه سیب مراغه طعم شوری بده و انگور  ملکان طعم نمک . به امید بهبودی حال دریاچه عزیز

واما شعر:

چقدر ساکت و غمگین نشسته دریاچه

به چشم های کسی دل نبسته دریاچه

به هر دری زده  با سر به صخره ها خورده

شبیه ما دلش از هم گسسته دریاچه

بلند می شود از پا می افتد امواجش

عجیب نیست . که پشتش شکسته دریاچه

بعید نیست که با اشک خود پرش بکنم

به پای نم نم باران نشسته دریاچه

همیشه دست برآورده سوی ساحل ها

نداده دست یکی هم به دست دریاچه

کویر هم جگرش در میان آتش سوخت

که هست تشنه و شوریده  خسته دریاچه

 



23 تیر 1393 1868 5

رمضان کریم...

 

نوری به دل از بردن نام حسن آمد

تا در دل شب ماه تمام حسن آمد

 

نانی که به ماه رمضان ها برکت داد

از سفره ی افطار امام حسن آمد...

 

شهاب



23 تیر 1393 353 4

یا... کریم...

 

 

نان یک شاعر است بیتی ناب ، سفره ی خالی دلش پهن است

دل بیچاره ماند و دست کریم ، نوکری جیره خوار این صحن است

 

آن طرف تا سحر رباعی را ، در دهانی پر از عسل می ریخت

این طرف جرعه جرعه بیت به بیت ، از زبان قلم غزل می ریخت

 

...

 

دل شاعر شکسته بود آن شب ، دفترش خالی از تغزل بود

زیر و رو شد تمام زندگی اش ، نوکر این بار کم تحمل بود

 

می شنید از کنار یک کوچه ، ماجرایی که بی مخاطب ماند

کودکی بود و غصه هایی که ، پشت دیوار خانه بر لب ماند

 

...

 

نیمه شب بود و صحن خلوت شد ، دفتر از دست او رها شد و رفت

مقصدش قبرهای خاکی بود ، تا کبوتر شد و هوا شد و رفت

 

وقت افطار نیمه ی رمضان ، سفره ی یا کریم ها پهن است

شاعری دل شکسته آمده باز ، شاعری که کبوتر صحن است...

 

شهاب



23 تیر 1393 470 2

غزل نغز

تا مست مي كهنه ي در خم شدم اي دوست

با هروله در هلهله ات گم شدم اي دوست

هذيان لبم راوي عشقيست جنونزاد

يا باز گرفتار توهم شدم اي دوست

كي گشته فراموش من آن خاطره ي تلخ

آن روز كه تبعيدي گندم شدم اي دوست

تا خواندم ازآيينه گذشتي زگناهم

از شوق وطن پر ز ترنم شدم اي دوست

برشاخه ي زيتون دلم تا كه شكفتي

سرسبزبه اعجاز تكلم شدم اي دوست

با اين غزل نغز كه تقديم تو كردم

محبوبترين شاعر مردم شدم اي دوست

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ان روز كه تبعيدي گندم شدم اي دوست

 



23 تیر 1393 308 0

سربازی

ای شعر بیا و با دلم بازی کن
هی عشوه بیا بخند طنازی کن
اعزام به مرز دل یار اجباریست
سر باز نزن، بیا و سربازی کن!


22 تیر 1393 408 8

برگرد اذان شده...

به نام دوست

 

باز این قلم به روی ورق ها روان شده

آرامشم کنار غزل بی کران شده

مولای من حضور شما را سروده ام

آقا دوباره قافیه ام جمکران شده

عمریست انتظار کسی را نمی کشیم

اینجا چقدر نام شما بی نشان شده

آنقدر بد شدیم که حتی دعایمان

در جام انتظار شما شوکران شده

.

.

.

هر جمعه بی ظهور تو تعطیل می شود

برگــرد ای تـبـسّـم دنـیـا...اذان شــده

 

 

«اللّهمّ عجّل لولیک الفرج»

 



22 تیر 1393 280 6

می خواستم طوفان کنم... اما نکردم

چندیست من وضعیّت خوبی ندارم
خشکیده طبعم... شعر مرغوبی ندارم

هر چند گاهی می نویسم شعری اما
در چنته ام ابیات مطلوبی ندارم

قحطی شده در شهر اشک و بغض انگار
غم دارم... اما چشم مرطوبی ندارم

در ذهن خود دارم غزل بسیار اما
مثل همیشه شعر مکتوبی ندارم

این را خودم هم خوب می دانم... به هر حال
من چهره ی مشهور و محبوبی ندارم

می خواستم طوفان کنم... اما نکردم
این بار هم جز شعر معیوبی ندارم

من را ببخشید... از همان اوّل که گفتم:
چندیست من وضعیّت خوبی ندارم

محمد عابدینی
1393.4.21


21 تیر 1393 318 7

غزه در حال و هوای دیگریست ... بهر حکام جهان گوش کریست


 

 


 

غزه در حال و هوای دیگریست


 

بهر حکام جهان گوش کریست


 

-


 

ناله های کودکانش بر فلک


 

چشمها بستند امیران و ملک


 

-


 

شد بشر ، قربانی قوم یهود


 

سوختند هر آنجه که در غزه بود


 

-


 

غاصبان ، شیطان و شیطان پرورند


 

از هزاران گرگ درنده ، سرند


 

-


 

سازمانها جمله استکباری اند


 

ظالمان را دائماً در یاری اند


 

-


 

صهیون از نام مسلمان در هراس


 

شد بهانه ، قتل مردان حماس


 

-


 

ای خدا نابود کن ، این ظالمان


 

سوی دوزخ جملگی بنما روان


 

 


 

مرگ بر اسرائیل و آمریکا و حکام ظالم چهان


21 تیر 1393 195 2

ترکیب بند ولادت امام حسن مجتبی (ع) 93

امشب دوباره قصد استغفـار کـردم             یعنی  به کوچک بودنم اقـرار کردم

میخواهم از حالا فقط مـال تـو باشم            شرمنده ام آقا که بـد رفتـار کردم

میدیدم اینکه خار چشمت هستم اما            بیهوده بر این کـارها اصـرار کردم

امشب به جـای گفتـن العفـو العفـو            هفتاد دفعـه یاحسـن تکرار کردم

هرشب کنار سفره در فکـر حسینـم             امشب به یاد مجتبی افطـار کردم

من نذر کردم که غلامت باشم آقا

تا آخـر عمـرم بنـامت باشم آقا

ای اولین فرزند زهرا یا حسن جـان             ای دلبر و دلبنـد زهرا یا حسن جان

تو آمدی زهرا و حیدر شـاد هستند             ای معنی لبخنـد زهرا یا حسن جان

مادر تو را هر لحظه در آغوش دارد             یعنی شدی در بند زهرا یا حسن جان

یارب به حق مجتبی همسایه ها را...            نامت شده سوگند زهرا یا حسن جان

تو آمدی تـا آبروی شهــر باشی

دروازه ی رحمت به سوی شهر باشی

مهر شمـا در سینـه از روز ازل بود           با صلح جنگیـدن نبردی بی بدل بود

ای مـرجع تقلیـد عظمـای مدینه            رفتارتـان حی علی خیـر العمـل بود

ای بهترین  شاگرد دست آموز حیدر         دشمن اسیر ضرب شصتت در جمل بود

با بانگ تکبیرت زمین میلـرزد آقا             انگـار پـای دشمنت روی گسـل بـود

خون تو در رگهای قاسم موج می زد         چون مرگ شیرینتر برایش از عسل بود

تـو روی نـام مـادرت حساس هستی

استاد رزم حضرت حضرت عباس هستی

من خوب میدانم که این آقا کریم است         جای کبوتر بین صحنش یا کریم است

اینجا کسـی با دست خالـی برنگشتـه         آقا شبیـه مـادرش زهـرا کریم است

هر کس به دریـا رفت مروارید برداشت          اینها به این معناست که دریا کریم است

باران ببـارد خـوب و بـد فرقـی ندارد           باران بـرای کـل آدمهـا کریـم است

آقا بیا کــه پشت در سائل رسیده

طوفان زده اتگار بر ساحـل رسیده

آقا برایت یک حـرم بایـد بسازیـم              یک پنجره فولاد هم بایـد بسازیـم

پایین پایت میشـود یک باب قاسـم              بالا سرت باب الکـرم بایـد بسازیـم

یک باب صادق ، باب باقر ، باب سجاد           یعنی سه صحن دیگرم باید بسازیـم

بایـد فراخـوان داد بیـن شاعـرانت            ترکیب بنـد محتشـم بایـد بسازیـم

در بین اشعارم شبی آقا به من گفت              صحنی بـرای مـادرم بایـد بسازیـم

ای ناخـدای کشتـی اولاد زهرا

کی میرود از خاطر تو یـاد زهرا

هرگز نشد روزی به فکـر در نیفتی            هر شب به یاد چـادر مادر نیفتـی

اینجا ملائک بال خود را پهن کردند            از روی سجاده شبی با سر نیفتـی

هر روز میفتـی زمین در راه خانـه             مـا آرزو داریـم تـا دیگـر نیفتـی

مـا آرزو داریـم مثـل مـادر خـود            آتش نگیری بیـن خاکستـر نیفتی

این اشک ها یعنی که ما طاقت نداریم

مـا هیچ جایی جز همین هیئت نداریم



21 تیر 1393 1032 3

دعا قبول، ولی می شود دعاها سنگ؟!

"تقدیم به ملت مظلوم فلسطین"

شتاب داشت و پيدا نكرد، آنجا سنگ
هجوم برد، به دستش نبود حتي سنگ
دويد پشت سر تانك و زير لب مي‌گفت:
چه فرق هست مگر بين مشت من با سنگ؟
به تانك ـ گر چه به سرعت دويد ـ او نرسيد
و گفت: كاش برويد به جاي خرماسنگ
چه باك، شاخه‌ي زيتون اگر در آتش سوخت
تمام باغ بسوزد، نسوزد اما سنگ
برادران زيادي به ما دعا كردند
دعا قبول، ولي مي‌شود دعاها سنگ؟
دوباره پيل و ابابيل روبرو گشتند
در اين زمانه كه مشكل‌گشاست، تنها سنگ
پرنده‌هاي زيادي به آسمان رفتند
ولي چه سود، نباشد دهانشان تا سنگ
دوباره حادثه‌اي اتفاق مي‌افتاد
دويد، آن پسرك گفت: كو خدايا سنگ؟
پدر، رسيد و خبر داد خانه ويران شد
دعاهايشان شده مقبول، شد مهيا سنگ

علی دولتیان


20 تیر 1393 461 3

این موج بر می گردد از دریا... تحمّل کن

شاید خدا این گونه می خواهد... اگر گاهی
گم می شود راهی ... هویدا می شود راهی

خم می شود زانوی قلبم زیر این احساس
باید شکست این بغض را با تیشه ی آهی

این موج بر می گردد از دریا... تحمّل کن
این را نمی فهمد تنِ بی تابِ یک ماهی

هر بیت و هر شعری که می گویم برای توست
حالا اگر کوهی شود ... حالا اگر کاهی

یک یک غزل ها را به نامت می کنم... اما
تو باز هم من را برای خود نمی خواهی

محمد عابدینی
1392.4.18


19 تیر 1393 450 7

چند روزیست که با خلوت خود درگیرم

 

چند روزیست که با خلوت خود درگیرم

آه ، از لذت پوشالی دنیا سیرم

چقدر دلهره دارم ، چقدر میترسم

                                         جاده ی کرب و بلا بسته شود میمیرم



19 تیر 1393 381 2

"و بیت بیتِ سکوتِ تو"

                                         "وبیت بیتِ سکوتِ تو"

                             

                                   نشسته خسته و تنها و باز بُق کرده

                                    غمی غریب تمامِ مرا قُرق کرده

 

                                    نمازِ حضرت باران شکستی و دارد...

                                    به خشکسالی ِ هر واژه شعر می بارد

 

                                   نه شاعری که نگاهش تب ِ اُفق دارد...

                                   که بیت بیتِ سکوتِ تو مُشتُلُق دارد

 

                                   منی که دائمُ خَمرِ شراب آلودم

                                   بگو که قبلِ شما دائم الوضو بودم...

 

                                  ببین که کیشِ تو اینگونه مست و ماتم کرد

                                  وعشقِ وصلِ تو که تارکُ صلاتم کرد

 

                                  منی که قبله ی این شعرهای ویرانم

                                  به هر طرف که دلت خواست تو،بچرخانم

 

                                  تمامِ قبله نشسته به سمتِ باران که...

                                  مقلب ِ همه ی قلب های عریان که...

 

                                  گرفته حسِ بدِ این قبیله را از من...

                                 دلم به عشقِ تو قرصست،ماه را نشکن!

 

                               که ماه ساعتِ دیوانه های روی هواست

                               قمر،به پای تو درگیرِ مرگِ عقربه هاست

 

                               اشاره کن که شبم راهی ِ عدم نشود

                               اراده کن که دم ِ تازه بازدم نشود

 

                               اراده کن که مرا "شعرِ تازه میجوشد"

                               بخواه تا نفس ِ این گدازه میجوشد

 

                              و" شعر ِ مست"...که از دستِ عشق میبارد

                              نه از منی که نگاهم تب ِ افق دارد!

 

پ.ن:"دعا"

بیا امروز هر جوری به ما گذشت...

بهترین چیزارو آرزو کنیم

اگه دستِ غم رو سینمون نشست...

دستای دعارو واسش رو کنیم



18 تیر 1393 436 2

زمین افتادی و جان دادن کوچه (دوبیتی پیوسته فاطمی)

هوایش را به باران داد کوچه
خودش را دست طوفان داد کوچه

و اما باز هم طاقت نیاورد
زمین افتادی و جان داد کوچه


چقدر این کوچه ها نامرد دارد
میان جمع و غربت!! درد دارد

کسی از پشت در فریاد میزد
حمایت از علی پیگرد دارد


غریب و دلشکسته می کشاندند
و بیش از پیش خسته می کشاندند

نمیدانم چه حالی داشت وقتی
علی را دست بسته می کشاندند


زمین اهل خودش را خاک می کرد
زمان آن لحظه ها را پاک میکرد

و شاید روز رستاخیز میشد
اگر پیراهنش را چاک می کرد


دلش تنگ و پر از درد است باران
برایت گریه آورده است باران

بگو این ابرها در قم ببارند
هوای جمکران کرده ست باران

 



18 تیر 1393 467 2

چای کم رنگ...

به نام دوست

 

روی کاغذ نقش میریزم ولی کمرنگ تر

زرد زردم مـثـل پایـیـزم ولـی کمرنگ تر

مـثـل سـابـق ناامــیدم ناامــیدم ناامــید

مثل سابق چای میریزم ولی کمرنگ تر

از همان اول شبیه رنگ چشمان تو بود

سرنوشت نفرت انگیزم ولی کمرنگ تر

چهرت ات در خاطرم انگار مبهم تر شده

میکشم طرحی روی میزم ولی کمرنگ تر

مـن کـنـار تـو شـبـیـه رود پــیش آســمـان

آبـیم از عـشـق لـبـریـزم ولـی کـمـرنگ تر

باز کل صفحه را این اشک ها پر کرده است

روی کاغذ اشک میریزم ولی.........پررنگ تر

 

 



18 تیر 1393 505 7

ماه تنها

ای کاش میشد در میان قلب تو جا شد

یا در کویر خشک چشمان تو دریا شد

 

گم شد میان وحشت و تاریکی شبها

آخر در آغوش سحرگاه تو پیدا شد

 

من در میان عالم حیرانیم بودم

تا عشق با چشمان زیبای تو معنا شد

 

هر کس که دل بر عشق تو ننهاد آدم نیست

دریا که از عشق تو فارغ گشت ... صحرا شد

 

هر پاپتی شایسته سلطانی دل نیست

باید ستاره باشد آن بانو که لیلا شد

 

مجنون تر از مجنون شدم، رسواتر از فرهاد

از ما ستاره رد شد و این ماه تنها شد...



17 تیر 1393 316 6

من هرچه دارم ربنا مال خودم نیست

من هرچه دارم ربنا مال خودم نیست
هستی من سر تا به پا مال خودم نیست

در ملک استیجاری دنیا امیرم
شاهم ولیکن مالها مال خودم نیست

آنقدر ای مولا تهی دستم که حتی
این لفظ من هستم گدا مال خودم نیست

این کاسه و رخت گدایی نه فراتر
این چشم و گوش و دست و پا مال خودم نیست

این گریه ها این ناله ها این استغاثه
این حس و حال التجا مال خودم نیست

تو روی لبهایم نهادی ذکر یا رب
یعنی همین ذکر دعا مال خودم نیست

یک عمر در غفلت تو را عصیان نمودم
با عضو عضوی که خدا مال خودم نیست

در وقت بیماری نشانم دادی ای دوست
جانی که دارم بی شما مال خودم نیست

جان است با ارزش ترین مالم که آن هم
شد نذر شاه سرجدا مال خودم نیست

این سینه ی تاریک من وقتی نباشد
ایوان صحن کربلا مال خودم نیست

راحت بگویم سر اگر از تن نیفتد
پای سر بر نیزه ها مال خودم نیست


17 تیر 1393 298 3
صفحه 131 از 140ابتدا   قبلی   126  127  128  129  130  [131]  132  133  134  135  بعدی   انتها