در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو ماه آذر 1394)

دفتر شعر

بوی وصل

از صبا بشنیده ام من باز بوی خویشتن
زنده شد در من خیال و آرزوی خویشتن

تاک انگور دل از ابر سیاه می شکفت
مستی ام آمد به یاد و طرف جوی خویشتن

از سماع بید مجنون گل دریده پرده ها 
در چمن هر بلبلی مشغول هوی خویشتن

سوسن آزاده با یک صد زبان دل کند
با غزالان غزل خوان گفتگوی خویشتن

نوبهار آمد زمستان رفت از یاد زمان
جابجا کرده است دنیا ساز و گوی خویشتن

لاله جام سرخ را با آب شبنم غسل داد
داغ دل نم می زند او با سبوی خویشتن

مرغک مینای جان با شوق وصل روی خود 
آشیان سازد به عشق آباد کوی خویشتن

تشنه جام تو ای ساقی افسون نیستم
می خورم می از لبان خوبروی خویشتن

«آصف» افسون هوس از سینه و سر دور کن
همچو نرگس چشم شو در جستجوی خویشتن



07 فروردین 1396 253 0

جبریل گفت مادر سادات درگذشت

گل بود و دوست داشت که از خار بشنود
دل بود و دوست داشت که از یار بشنود

در های و هوی جنگ، عجب دوست داشت شاه
فریاد لا فتی صد و ده بار بشنود

شاهی که احمد است وزیرش تعمدا
باید کسی شود که خداوار بشنود

اصلا اساس و پایه ی عالم بر این بود:
دلداده صوت حضرت دلدار بشنود

یعنی همین که در شب معراج، مصطفی-
از حق صدای حیدر کرار بشنود!

بعد از نبی به خانهٔ حیدر لگد زدند
گوشی نبود ناله ی آوار بشنود

با هر نفس سه ماه زنی مُرد و زنده شد
نگذاشت خانه ناله ی بیمار بشنود

جبریل گفت «مادر سادات درگذشت»
عمداً بلند گفت که مسمار بشنود

اصلا زمین نخورد به عمرش علی؛ ولی-
غش میکند اگر خبر یار بشنود

تشییع ماه بود شبانگاه و آفتاب
یک دم نزد که گوش ستم‌کار بشنود

او مثل شیر بود ولی گفت با خودش:
آهسته گریه کن ،،، نکند مار بشنود

«گاهی کنایه آب کند سنگ سخت را
با در کسی نگفت که دیوار بشنود»*

*بیت آخر متعلق به استاد محمد سهرابی می باشد


05 فروردین 1396 523 0

دیگر برایت شعرهایم را نمیخوانم...

روی بخار شیشه با انگشت لرزانم...
نام تو میگرید به احوال پریشانم
چیزی برایت یاد من را زنده خواهدکرد؟
یک شعر...یا عطری زنانه...یا...نمیدانم!
ای ساحل مغرور...دلتنگم شبیه موج
گاهی به تو سر میزنم...اما نمیمانم
دارم برایت شال میبا...راستی آیا-
اصلا تو سردت هست بی گرمای دستانم؟
::
باشد...اگر آرامشت را میزند بر هم
دیگر برایت شعرهایم را نمیخوانم...

راضیه مظفری


01 فروردین 1396 398 2

اخوانیه لاریجانیه

از نمره صد، صد است لاریجانی
منصور و مؤید است لاریجانی

در گفتن "تصویب شد" و "بنشینید"
استاد و سرآمد است لاریجانی

هرگز نزده تیغ به ریشش، هرگز!
از بس که مقید است لاریجانی

در بستن و تصویب سریع برجام
مشهور و زبانزد است لاریجانی

امروز پس از نقض صریح برجام
یک ناقد ارشد است لاریجانی

در اینکه اصولی است یا اصلاحی
همواره مردد است لاریجانی

حزب دگری از او طرفداری کرد
با حزب خودش بد است لاریجانی

هر دوره رئیس مجلس ما شده است
چون لایق مسند است لاریجانی

با اینکه نمایندگی از قم دارد
کمتر به قم آمده است لاریجانی


01 فروردین 1396 247 2

دیگر برایت شعرهایم را نمیخوانم

روی بخار شیشه با انگشت لرزانم...
نام تو میگرید به احوال پریشانم
چیزی برایت یاد من را زنده خواهد کرد؟
یک شعر...یا...عطری زنانه...یا...نمیدانم!
ای ساحل مغرور..دلتنگم شبیه موج
گاهی به تو سرمیزنم...اما نمیمانم
دارم برایت شال میبا...راستی! آیا-
اصلا تو سردت هست بی گرمای دستانم؟
::
باشد...اگر آرامشت را میزند برهم
دیگر برایت شعرهایم را نمیخوانم...

راضیه مظفری


01 فروردین 1396 223 1

رقصِ بهار

میلادِ طبیعت و بهـــاران آمد 
صدقاصدکِ‌سپیدورقصان‌آمد 

افسون‌کُنَداین‌شکوه٘ هـرآدم را 
آوازِ خـوش و نغزِ هَزاران آمد 

شدپهنه‌ی‌دشت‌پُرگُلِ‌آبی‌وسرخ 
سرمستیِ‌گُل،شکوفه باران آمد 

بامــوجِ قشنگ،سبزه آرایی شد 
یک‌جرعه٘‌نَفَس٘‌به‌سینه٘‌مهمان‌آمد 

بیدارشده زمین و رخ می‌شوید 
آبی‌خُنَک‌ازچشمه‌یِ جوشـان آمد 

شد محوِ هنرمنـدیِ ایزد،حــامی 
احسن٘ به زبان‌و دیده‌و جـان آمد 

با دستِ توانـــایِ خــداوندِ بزرگ 
تصــویرِ یــگانه ای به دوران آمد


01 فروردین 1396 358 0

نقش انگشتر خدا

مرج البحرین یلتقیان
علی و فاطمه دو دریایند
شیعیان دُرِّ ناب دریاها
فاتح دانش ثریّایند

انّما یرید الله
شان زهرا(س) و خانه ی اوست
پاکی محض و محض پاکیها
آشکارا ترین نشانه ی اوست

سوره کوثر است
خیر کثیر
داده افطار خود به یتیم
بعد مرد اسیر و فقیر

قطره ی اشک او خورشید
جلوه ی روی او ماه است
هر چه دارد زمین از اوست
کهکشان پیش او پر کاه است


نقش انگشتر خدا زهراست
سدره المنتهی زهراست
نام نامی ی بر کتیبه ی عرش
که نوشته است با طلا زهراست

جبرییل آمد و شد داشت
خانه ای که ...و ما ادراک؟
فهم این جمله سنگین است
همچنانکه روایت لولاک

رمز بین خدا و زمین
فاطمه،جبریل و گفت وشنود
فاطمه سر لن ترانی ها
فاطمه راز کشف و شهود

فاطمه چشمه نور است
فاطمه بیت معمور است
فاطمه مادر عشق است
فاطمه از بدی دوراست

علیرضا نجفی
اسفند،95


28 اسفند 1395 168 0

یعنی که تو ای بهار ! از ساداتی

" رباعی "

اعجازِ بلند ِ " قاضی الحاجاتی "

قرآن مصوّری ، پر از آیاتی


دستار تو سبز و احترامت واجب

یعنی که تو ای " بهار" ! از ساداتی

حنظله ربانی


28 اسفند 1395 292 2

چایخانه


همیشه چشم و لبت بهترین دوای من است
دلیلِ عاشقی ام اشکِ چشمهای من است

هوای چشمهای تو کی می رود ز سر بیرون؟
که نور چشم تو،روشناییِ هوای من است

لبت حکایت قند است و سرخین مثال چای
مگیر خرده اگر چایخانه، جای من است!

به سوز چایی اول قسم، که وقت رفتن تو
رقیب خنده کنان گفت او برای من است

سیاهیِ آسمان ، گریه های ممتدِ ابر
بساطِ روضه ی دنیا، در عزای من است

شعری از محمد_لطیف_پور
.


25 اسفند 1395 282 0

بهار

لشکر از سمت حَمَل آمد و یاران بهار

حمله بُردند به اردوی زمستان نزار

 

چمن آزاد شد از بند کلاغان و به دشت

نغمه ی مرغ سحر آمد و اوای هزار

 

رعد نقاره زنان آمد و باران زپیَش

کرد برکوی و گذر گوهر شه وار نثار

 

بخت نو رخت شکوفه به تن باغ کشید

چشمه جاری شد ودادازکف خود صبر وقرار

 

غنچه انداخته چادر زسر و بلبل مست

به طرب آمده با جام می و بوس و کنار

 

لاله روئید و درختان هم در رقص و کنون

گل و آیینه و آب است به هر شهر و دیار

(مرتضی برخورداری)



25 اسفند 1395 440 0

بانوی گل و آینه


باران زد و گلزار به وجد آمد و باز

بلبل سرسجاده ی گل غرق نیاز

 

از طرف چمن باد صبا رقص کنان

شمشاد جوان مست می و چنگ نواز

 

دشت از پر طاووس یکی جامه به تن

هم غنچه برون کرده تن از پرده ی راز

 

از آب روان بانگ اذان آید و کوه

در سجده ی شکر آمده با سوز و گداز

 

عالم چه نکو گشته به لطف قدمش

بانوی گل و آینه  و عشق و نماز

 

از عرش برین پنجره ای باز شده ست

جنت به زمین آمده از سمت فراز

 

اکملت و لکم عشق به بانوی بهشت

سلطان محبت است و دلها چو ایاز

 

او آمدو معراج شد از دامن زن

زن وادی طور است و مقدس چو حجاز

ای آنکه به شهر عشق مدخل طلبی

زن گوهریکدانه ی عشق است و جواز

 

 

 

 



21 اسفند 1395 250 0

احمد...عزیز

برای احمد عزیزی

با کفش های مکاشفه
زیر باران پروانه ها
همسفر سیل گل سرخ
از خوابنامه و باغ تناسخ عبور کرد
شرجی آوازش ملکوت تکلمی بپا کرده در عرش
سالهای سال خلسه ی مستانه اش
ترجمه ی زخم دلش بود
سفر بخیر احمد عزیز...

علیرضا نجفی/اهواز


17 اسفند 1395 197 0

يا صديقه الشهيده

آرام تر اي شهركه ديگرخبري نيست!
جز سايه ي من در گذرت ،رهگذري نيست

آسوده بينداز زسر شال ورها كن
گيسوي پر از فتنه ي خود را ،خطري نيست

آهوي من از بيشه ي تنگ تو رميده است
صياد بزن تير كه با من سپري نيست

يك مرد گذر مي كند از كوچه ات اما
از عاشقي وچشم به راهي خبري نيست

اين درد همان بت شكن معبدصبر است
آشفته ترين بت كه به دوشش تبري نيست!

بيهوده صدايم نزن اي پهنه ي دلگير!
برشانه ي اين پنجره ها بال وپري نيست

دلتنگ شده كوچه ي بن بست بهارت
از بوي خوش ياس كه ديگر اثري نيست

حق داري اگر بر در اين خانه نيايي!
برسفره ي هيهات كه شير وشكري نيست

جز آه علي در دل پرحوصله ي چاه
بربالش آرامشت آشفته سري نيست

آن حرمت در کوچه زمین خورده ،خدا بود
آیا تو ندیدی که شبیهش بشری نیست؟!

هجده قدم از عرش جداشد كه ببيني:
اعجاز كريمانه به شق القمري نيست!

برگرد به شب هاي پريشانيت اي شهر!
در قهوه ي فالت به گمانم ،سحري نيست.

#ناهيد رفيعي


17 اسفند 1395 181 1

در ادامه ي غزل ماه...

...درادامه ي غزل رهبرعزيزم كه شاعران رخصت ادامه ي آن
رايافتند✔️


درنگي كرده بودم كاش در بزم جنون من هم
لبي تر كرده زان صهباي جام پرفسون من هم

هزاران كام در راه است ودل مشتاق ومن حيران!
كه ره چون مي توانم يافتن سوي درون من هم✨

برانگيزد اگر عطر تنش بخت زليخا را
برآرم يوسف جان را زچاه تن برون من هم

وگر برخيزد از ناي جهان آواي شبديزي
كنم رقص جنون در جامه ي رنگين خون من هم

بريزي گر به جام حسرت من باده ي مستي
زنم چنگي به ساز وعود وتار وارغنون من هم

بيفروزي تو گر آتش به شام تاراقبالم
برآشوبم بر اين بخت سياه واژگون من هم

وگر بگذاري آن تيغ دودم را در كفم اين بار
دماري مي كشم از گرده ي نفس زبون من هم

نشد تا در هوس اندازم اين حواي رقصان را
شبيه سيب سرخي در تب فصل جنون من هم

خداوندا بزن انگشت در فنجان فالم تا
بگيرم سهمي از اقبال وبخت لاله گون من هم

#ناهيد_رفيعي


17 اسفند 1395 242 0

پر چانه ها


برای هر کچلی، شانه ها شبیه همند
میان گورستان، خانه ها شبیه همند

مگر هوا بخوری، زندگی کنی دمِ عید
نبود و بودنِ یارانه ها شبیه همند

به هر طرف بروی؛ بحثِ انتخابات است
ولی جماعتِ پرچانه ها شبیه همند

برایِ صید تو باشد نزاع صیادان
به دامشان نروی! دانه ها شبیه همند

خودی نمانده، همه بیخودی شدند اینجا
"مسلم است که بیگانه ها شبیه همند"

سیدباقر موسوی


15 اسفند 1395 167 1

ساکنان دوزخ


فرموده به امتش چنین پیغمبر
همسر بستانید که باشد بهتر
چون اکثر ساکنان دوزخ بی شک
هستند میان مردم بی همسر

#سیدباقر_موسوی

پ.ن
قال رسول الله صلى الله عليه :اکثر اهل النار العزاب.
بيشترين اهل جهنم انسانهاى عزب و بى همسرند


15 اسفند 1395 238 0

منم آن عاشق دلخسته ی وسواس زده !

منم آن عاشق دلخسته ی وسواس زده ،
تو عروسی ، که به سر شاخه ای از یاس زده

نکنم پیش تو هرگز ، هوس باغ بهشت ...
که لبت طعنه به شیرینی گیلاس زده !

تو خودت معجزه هستی و ... بجز خالق عشق
چه کسی دست به این خلقت حساس زده ؟

به تو دلبسته ام آری ! ... چه سوالیست عزیز ؟
که چرا دزد ، به یک معدن الماس زده ؟

تو خدا بودی و من ، بنده ی بی طاقت تو ...
که شدم خسته از ایمان و ، از اخلاص ، زده !

چه کنم دلبرکم ... قلب تو سنگ است ... دریغ !
چه کسی دیده که سنگی ، دم از احساس زده ؟

  



#محسن_نظری



15 اسفند 1395 657 1

مرج البحرین

مرج البحرین یلتقیان
علی و فاطمه دو دریایند
شیعیان دُرِّ دریاها
فاتحان ثریّایند

انّما یرید الله
شان زهرا(س) و خانه ی اوست
پاکی محض و محض پاکیها
آشکارا ترین نشانه ی اوست

سوره کوثر است
خیر کثیر
داده افطار خود به یتیم
بعد مرد اسیر و فقیر

قطره ی اشک او خورشید
جلوه ی روی او ماه است
هر چه دارد زمین از اوست
کهکشان پیش او پر کاه است


نقش انگشتر خدا زهراست
سدره المنتهی زهراست
نام نامی ی بر کتیبه ی عرش
که نوشته است با طلا زهراست

جبرییل آمد و شد داشت
خانه ای که ...و ما ادراک؟
فهم این جمله سنگین است
همچنانکه روایت لولاک

رمز بین خدا و زمین
فاطمه،جبریل و گفت وشنود
فاطمه سر لن ترانی ها
فاطمه راز کشف و شهود

فاطمه چشمه نور است
فاطمه بیت معمور است
فاطمه مادر عشق است
فاطمه از بدی دوراست

علیرضا نجفی
اسفند،95









13 اسفند 1395 235 0

منتظر

دوباره باد موافق به آتش کینه است
بساط کینه که از سالهای دیرینه است
دلم شده مانند جنگلی نشسته به مه
دوباره روضه ی مسمار در سینه است
تمام باغ گل و گلشن نژاد بهار
اسیر جور علفهای هرز پر چینه است
محاصره، باران سنگ و تیغ و تگرگ
نصیب فتنه و تقدیر تلخ ٱیینه است
در التهاب عجیبی نشسته در تشویش
زمین که منتظر روزهای آدینه است

علیرضا نجفی


10 اسفند 1395 193 0

ای حُسنِ مَطلَعِ همه ی شعرهای من

ای حُسنِ مَطلَعِ همه ی شعرهای من
ای آشنای خاطر دیرآشنای من

در کوچه های خسته ی هر شب،خیال تو
بگذار تا قدم بزند پابه پای من

کوتاهی از من است که هرگز نمی رسد
تا اوج بی نیازی حسنت صدای من

ای حسرت همیشه، ز بس دور مانده ای
حتی نمی رسد به تو دست دعای من

سعدی نمی شوم ولی از شوق تو پر است
این شعرهای ساده ی بی ادعای من

من خسته ام از اینهمه من، کاش دست عشق
یکبار هم تو را بنشاند به جای من

رضا طهماسبی


https://t.me/reza_tahmasebi



07 اسفند 1395 433 2
صفحه 70 از 90ابتدا   قبلی   65  66  67  68  69  [70]  71  72  73  74  بعدی   انتها