در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو ماه بهمن 1397)

دفتر شعر

تعقیب و گریز

قرار ما رسیدن نیست برگرد
دلت اهل شنیدن نیست؟ برگرد

به تعقیب و گریز عشق جانم
نرو راهش دویدن نیست برگرد

دلت را می بری قیمت گذارند؟
طرف اهل خریدن نیست برگرد

پر پرواز ما را هی شکستند
نپر حال پریدن نیست برگرد

صدایت دائما در گوش من هست
شنیدن مثل دیدن نیست برگرد

مبادا رو بگردانی ز غم ها
بلا جز با چشیدن نیست برگرد

نمی دانم چرا از من بریدی
الان وقت بریدن نیست برگرد





22 تیر 1398 166 0

سه گلشنِ رضوی

برجی بلند، اولِ میدانِ دل زدی

آقا! عجب صفا به خیابان دل زدی

آقا! غزل، زیاد کم آورد؛ آب شد

آن شب، کنار چشم تو حالش خراب شد

تا بوسه ای شود به لبِ گنبد، آفتاب

از مهرتان دچار تب و التهاب شد

از آسمان به سوی زمین، مهر، جاری است

از چشمتان به خاطر ما انقلاب شد

بر پلک هام گشته خراب، آشیانِ خواب

باران زد و سرایشِ دشتِ گلاب شد

پروانه های نور، دلاوا نسیمِ شور

با نرخ جان به پای دل ما حساب شد

مولا رضا! رضای تو دارم به سر، رضا!

دل داده ام رضای تو را، سر به سر، رضا!

ذکرِ "رضا-رضا" بدهد عشقِ تازه ام

ای عشق! تا که عشق بگیرم ز سر، رضا!


22 تیر 1398 146 0

در هوایش بیقرارم

دیده   دل  را تا خراسان می برد
ماهِ آنجا  دل چه آسان می برد
در هوایش بیقرارم‌ روز و شب
دیده  دل را سوی پاکان می برد
هر سحر خورشید از مشرق رسد
جانِ ما را سوی جانان می برد
ابرِ دل را  سمت آن سامان بَرَد
دیدگان را اشک باران می برد
در حریمش چون کبوتر  پر زنم
پر زنان  دل سوی یاران می برد
سوی او گر می روی  بی دل برو
اینچنین دل سوی سامان می برد
  گر تو را همّت بُوَد، این اشک چشم
بیدلان را سوی خاصان می برد
  ذرّه هایی را که همّت داشتند
سمتِ آن خورشید تابان می برد
"معترف " گر چون گدایان خواستی
حاجتت ره سوی شاهان‌ می برد
بر علی موسی الرّضا  گویم درود
نام او آسان ز من جان می برد 
🌷مهدی موسایی   دزفول
جمعه  ۲۱ تیر ۱۳۹۸  
  ۹ ذی القعده ۱۴۴۰ 🌷


21 تیر 1398 160 0

پنجره فولاد

پنجره فولاد
تا سوی حریم تو دلی غرق سرور است
بنواز به نقاره که دستی ز تو دور است
قربان تو ای شاه خراسانی ام ای جان
امشب همه بارگه ات دامن طور است
مهمانی تان شکر خدا قسمت اگر شد
دلدادگی و بندُ بساطم همه جور است
از پنجره فولاد و دخیلی که چه گویم؟
جاییکه پر از آینه شرط حضور است
گلدسته ترین مهر و وفا را ز تو دیدیم
بر گرد ضریح تو مگر چشمه نور است
آمیخته در صحن و سرای تو نسیمی
کز دامنه عشق تو در حال عبور است
معصومی از ایوان طلا هرچه شنیدیم
نجوای دل و زمزمه شعر و شعور است


21 تیر 1398 46 0

شعرِ انتظار

در امتحانِ عشقِ تو، ماندیم نا تمام

اما هنوز هم غزلی هست مست فام

اما هنوز هم، نَفَسم آسمانیَ است

چشمم بدون شُبهه، پر از مهربانیَ است

شب ها به ماهتابِ تو، دستم نمی رسد

اما نگو: جداییِ مان جاودانی است

من: مشتریِّ چشمکِ نازِ ستاره ات

شب های دل همیشه مقیم جوانی است

در کهکشانِ رازِ تو پیداست گم شدَه م

این چشم اشاره هات برایم نشانی است

آشوبِ خوبِ حضرت محبوب را بگو:

فهمیده ام که بینِ دو چشمش تبانی است

خورشید بر تغزّلِ خود، رشک می بَرَد

در انفجارِ دم به دمِ بی کرانی است

این گونه، شادی و غمِ مستانِ روزگار

مصداقِ بارزِ شُبَهاتِ زبانی است

مثل مدار وقف طواف تو هستم و

فرقِ فراق و وصل فقط واژگانی است

خوب است حالِ آتشیِ دل به لطفِ دوست .


21 تیر 1398 165 0

کاش نقاره دم به دم بزند

کاش نقاره‌، دم به دم بزند
یا همین لحظه، دست کم بزند 

شور شیرین این زیارت‌ها،
تیشه بر دودمان غم بزند 

دست خالی نمیرود هرگز
هرکه یکسر به این حرم بزند 

گوشه‌ای از رواق گوهرشاد
از جنونش کمی قلم بزند

چقدر خوب میشود دل من
پر و بالی اگر بهم بزند، 

چقدر خوب میشود هر روز
در هوای حرم قدم بزند 

جز هیاهوی این حرم نکند
خلوتم را کسی بهم بزند

من رضا نیستم کسی جز تو
سرنوشت مرا رقم بزند


#رحیمه_مهربان


20 تیر 1398 166 0

سیب

درباغِ بهشت سربزیری ،لطفن
چشمانِ پُر از حیا و سیری ،لطفن
ای دل رمقِ رانده شدن نیست دگر
از دستِ کسی سیب نگیری لطفن


20 تیر 1398 162 0

عقیق یمنی

با عشق پر از شهد وعسل کن دهنم را
یا از علف هرز وجین کن سخنم را

بایاری دستان تو می شد برهانم
ازدست زلیخای هوس پیرهنم را

در غربت آ وارگیم گم شده بودم
تشخیص نمی داد نگاهم وطنم را

با هق هق تنهایی خود انس گرفتم
تا جار زنم، جار دیار کهنم را

با پاکن نامرئیت ای خوب زدودی
از خاطرم انبوه شک وسوء ظنم را

حالا که من آماده ی تغییر نوینم
اصلاح بکن هندسه ی زیستنم را

ثابت شده از قبل برایم که تودانی
قدر گهر ناب عقیق یمنم را

محمدعلی ساکی


19 تیر 1398 128 0

طنز مرد بازیگوش(قسمت سوم)

درس خوانديم تا، كسي بشويم
يا نويساي نارسي بشويم

يا كه در شهر پر فريب زمان
اهل شغل مقدسي بشويم

و شديم آنچه كه نمي‌بايست
تا كه سالارِ بي‌كسي بشويم

در ترافيك خرج، پارك كنيم؟
يا كه محتاج ناكسي بشويم؟

«علم و تحصيل و فن! چه مظلوم اید!
آرزوهاي من!‌ چه مظلوم ايد!»

حالِ تحقيق و شورِ خواندن نيست
وقت فيضي به جان رسيدن نيست

قامتِ دانش است مدركپوش
هيچ هم فكرِ دل ستاندن نيست

كفترِ زخمبالِ زنداني!
دستِ مهري پيِ پراندن نيست

به کلانشهرِ پول باید رفت
دِهِ فرهنگ، جای ماندن نیست

«آي! در عصرِ جلوه‌ي كالا
دردِ دانش گرفته‌اي؟! حالا؟!»

يك مغازه بزن؛ گرامي باش
يا كه شاگردِ آق غلامي باش

كار و باري نده به دستِ هنر
مرد بازار، مردِ نامي باش

فلسفه، چِندِش است و عرفان هم
فارغ از مبحث كلامي باش

بگذر از فكر عالم هستي
در تفکّر براي وامي باش

«كار دارم دگر دو شيفت – سه شيفت
بايد انديشه را فريفت؛ فريفت»

فكر و ذكرم چك است و سفته و ارز
راهِ واريزِ شعر شد بي درز

مثل باغي پر از علوفه‌ي هرز
يا جمالي به دامنِ تب و لرز

گاهگاهي كه لك زند دلكم
سفري مي‌كند حوالي مرز

دل من جاي عشق ورزي نيست
دلِ بيچاره ي تَوَهُّم ورز

«ديگر از ما، چه انتظاری هست؟
با رُخِ عشق، كِي قراري هست؟»

ما و بي‌غم شدن ز همدم ها
ما و فارغ شدن از آن غم‌ها

ذِهنِ تشنه كجا و فرصتِ آب؟
چون كه دزديده مي‌شود دم‌ها

ما و دنياي سيرِ ماشيني
خسته از خوردنِ فراهم‌ها

عالم ما اگر چه گم شده است
علم در اكتشافِ عالم‌ها

«اندكي صبر كن؛ شتاب چرا؟
اي دلِ تشنه! تركِ آب چرا؟»


17 تیر 1398 113 0

طنز مرد بازیگوش(قسمت دوم)



ثروتش قلّه – قلّه، حرفي نيست
حرف ما هم كه حرفِ ژرفي نيست

حرفِ ژرفي، مخاطبي طلبد
بگذر اين مطلب به صرفي نيست

سوزِ سرمايِ دركِ پايين هست
بر لبِ خشكِ دشت، برفي نيست

گوشِ مردم، پيِ زبانِ كسي ست
كه در او، گفته‌ي شگرفي نيست

«شده الگوي جامعه، آن كس
انتظار تو چيست از اين پس؟»

خورده‌اي؛ خورده‌اي ز بيت‌المال
تويي و آن خزانه‌اي اموال

مال و اموال تو، كمي كم نيست؟
پر نكردي ذخيره‌ي آمال

در تمام رسانه‌ها هستي
وقت ما را نمي‌كني پامال؟

عكس و امضايت عشق خيلي‌هاست
سينه از آرزوت مالامال

«به كجا مي‌رويم؟ اسيرِ چه‌ايم؟
تا كِي اين گونه دست و پا بزنيم؟»

افتخارات ورزشي، خوب است
قهرماني، قشنگ و محبوب است

من نگفتم به آن طرف نرسيد
گفتم: اين سمت ما چه معيوب است!

جنگل با صفا، صفايش را
برگرفته ز خاك مرطوب است

حكمت و معرفت، گرامي باد!
كه شريف و كمالِ مطلوب است

«ضعف ما، در زياد و كم روي است
ضعف، ضعفي قوي، قوي قويَ است.»

اين همه‌، هاي و هوي، رفتنيَ است
هيجانِ نگوي، رفتنيَ است

ريشه‌ گر داشتي، شوي مانا
که گُلِ رويِ جوي، رفتني است

زلفِ زيبا، به شرطِ بودنِ سر
غير از اين، موي و روي، رفتني است

بوي خوش را نسيم مي‌چيند
عطر، سويي نكوي، رفتني است

«بردبار، استوار بايد بود
همرهِ انتظار بايد بود.»


16 تیر 1398 114 0

نیمه ی پنهان

‍ خودم را با خودم در آینه تا روبرو کردم
صمیمانه در آن با نیمه ی خود گفتگو کردم
سرم پایین و شرماگین فعل ماضی ام بودم
چنین در محضر آیینه حفظِ آبرو کردم
صدای قلب خودرا پیشترها حس نمی کردم
زبس که پنبه روی پنبه در گوشم فروکردم
تهی از نغمه ی گنحشک ها بود آسمان من
که کم کم با نفیر بوف کور شوم خوکردم
سروشی با سرانگشتش به ذهن من تلنگرزد
زمانی که نگاهی ژرف ونو برآب جوکردم
پگاهی تازه من راتا فراسوی افق ها برد
به یمن سیر انفس باورم را زیر وروکردم
گرفتم سوزنی از دست شوق وبا نخی از عشق
تمام درز های کوچک دل را رفو کردم
برای دوری از تاریکی و خفاش خون آ شام
داوم دولت خورشیدیان را آ رزو کردم
نگاه من عوض شد به جهان هستی و انسان
که تا با نیمه ی پنهان خودم را روبرو کردم

#محمد_علی_ساکی


16 تیر 1398 154 0

طنز مرد بازیگوش

طنز «مرد بازيگوش/ بازیکوش» (از کتاب تلخِ شیرین)

خوش به حال تو؛ مرد بازيگوش!
حال، مال تو؛ مرد بازيگوش!

ما كه اوت‌ايم در زمانه و، گل
به جمال تو؛ مرد بازيگوش!
شاهکار تو چیست؟ شوت و دریبل
این، کمال تو مرد بازیگوش!

برترين رويداد دوره‌ي ماست
فوتبال تو؛ مرد بازيگوش!

«منِ بيچاره، اهل فرهنگ‌ام»
دور از تو، عجيب دلتنگ‌ام.»

اين نويسنده، بَل بَله بندَه‌م
اهل تحقيق و شعر زايندَه‌م

بله، بي‌مهريِ گذشته گذشت
حال، امّيداورِ آيندَه م

هيچ كس حامي‌ام نشد كه نشد
از مدير و رئيس، شرمندَه‌م

اي معلّم ! به جانِ علم نزن
دردِ دانش. به جانِ هيچ آدم

«نان كه باشد، علاقه‌مان سوپ است
بعد از آن، زندگيِّ ‌مان توپ است. »


گر كه تبليغ و دوربين داري
جاي خوبي، تو در زمين داري

گر كه داري مقام و مال، بيا
كه هزاران صد آفرين داري

گر كه وابسته نيستي به كسي
حيف اگر فنِّ اين چنين داري

و خلاصه: كمال هم بد نيست
گر عزيزانِ نازنين داري

«عصر پول است و عصر تبليغات
حال كن اي خَفَن! در اين اوقات»

شدم اي واي! شاعري درويش
يا نويسنده‌اي پر از تشويش

هنرم كاش! توپ بازي بود
پاس و شوت و هجوم بر پس و پيش

دورِ دنيا، كسي نبرده مرا
من از «انديشه» مي‌روم «تجريش»

نشدم گل، گلم! گلي نزدم
باز، بازيِّ نيش‌هاي سِريش

«ليز خورديم سوي بهروزي
«اِس اِس» اَستي تو يا كه «پيروزي؟»



15 تیر 1398 122 0

دزدان دریایی

این انگلیسیهای خائن مردمی زشتند
در جرم و در غارتگری ها اولین خشتند
جای تعجب نیست کشتی را که می دزدند
دزدان دریایی به اصل خویش برگشتند

علیرضا نجفی
تیر ۹۸


15 تیر 1398 130 0

سه گلشنِ انتظار

این بار هم اَدا/
یک کوفه، ادّعا/
شرمنده ام خدا!/
خوب است یا نه: این همه، ما ادعا کنیم ترسم که کوفه ی دگری را به پا کنیم
خیلی پر ادعا شده ام. شرم، شرم، شرم کافی ست ادعا. بله، باید دعا کنیم
حالم بد است. پر شده از آرزوی پَست "سرمست گشتنی"، تو بیا دست و پا کنیم
باید تلاش کرد که جان، باوفا شود تا بیش تر به عاشقی اش آشنا کنیم
ای وای! وای! وای! عجب لاف می زنیم! ترسم که عاقبت، گل زهرا، فدا کنیم
ای وای! وای! وای! زبانم بریده باد! هرگز مباد آن که پشیزی خطا کنیم
شاید که ناگهان.../
عاشق شوید هان!/
آماده، عاشقان!//


14 تیر 1398 120 0

سیاه


ای مثل چشم های بسته ی شب راهتان سیاه
تقدیرِ دشمنانتان نشد از آهتان سیاه

پرواز را چرا؟ چرا؟ به تماشا نشسته اید؟
تا هر پگاهتان شود چو شبانگاهتان سیاه؟

موجید اگر چرا نیامده اید از طرب به جوش
رویَش چرا نگشته دشمن بدخواهتان سیاه؟

همچون شَبَح که رم نمی کند از جز هوای پاک
هست از نگاهَ نابِ آینه اکراهتان سیاه

لَم داده روی تخت، بختِ بلندی که داشتید
خوابیده کم به حزنِ روانکاهتان،سیاه؟

ابری سمج کریه منظره تر از سگی پلید
افکنده سایه روی هر چه گذرگاهتان سیاه

آوخ که مثل دوده سوژه شدید از برهنگی
گردیده است مثل  سیرتتان جاهتان سیاه


14 تیر 1398 107 0

می نویسم برای دخترکم

تقدیم به دختر عزیزم طوبا

نوبتِ عشق می‌رسد کم‌کم، می‌رود دستِ شعر سمتِ قلم
می‌نویسم برای جانِ پدر، می‌نویسم برای دخترکم

با خودم حرف می‌زنم گاهی، مثلاً این سوالِ ساده و سخت:
چقدر دوست دارمت طوبا؟ پاسخش هست در دلم مبهم

قلبِ من ملکِ توست سرتاسر، عشق یعنی همین و بس... هر چند
سهمِ بابایت از محبّتِ تو، هست گاهی زیاد... گاهی کم

فکر و ذکر تو ثانیه‌ای، پدرت را رها نخواهد کرد:
نکند طعم غصّه را بچشد، در دل دخترم نباشد غم

پدرت حاضرست صدها بار، جانِ خود را فدا کند که دمی
ننِشیند خدای ناکرده، روی گلبرگِ چشمِ تو شبنم

تو که لبخند می‌زنی پدرت، زیر و رو می‌شود تمام دلش
آه... تکلیفِ دل مشخّص نیست، اشک و لبخند همزمان با هم

آسمان سنگ هم ببارد باز، پدرت سرپناهِ محکمِ توست
پس به قانونِ دخترانه بگیر، دستِ بابای خویش را محکم

محمّد عابدینی
۱۳۹۸.۴.۱۳


13 تیر 1398 124 0

روز دختر

همواره پُر از شوق و تمنا می گفت
با لهجه ی کودکانه،گیرا می گفت
از خستگی اش اثر نمی ماند دگر
وقتی که پدر«دُخمَلِ بابا»می گفت


13 تیر 1398 143 0

میلاد کریمه ولایت

آن کس که مقیم آستان است
زائر به حریم راستان است
گلدسته و گنبد  و شبستان
در مضجع او بود گلستان
در صحن و سرای فیض باران
نور است میان جمع یاران
میلاد کریمه ولایت
در غرّه ماه شد عنایت
امروز  دوباره اعتنا شد
دستم به نوشتن آشنا شد
امروز دلم هوای قم کرد
اما چه کنم دو بال گم‌ کرد
با بال دعا به دست آرم
وز چشم دوباره  اشک‌بارم  
یا رب تو حوائجم روا کن
در قم  چو کبوتری رها کن
من معترفم عنایتم کن
بر خوان کرم هدایتم کن
🌷مهدی  موسایی   دزفول 
چهارشنبه ۱۲ تیر  ۱۳۹۸ 🌷
 


13 تیر 1398 111 0

مهرِ مشرق! کِی به دادم می رسی؟

مهرِ مشرق! کِی به دادم می رسی؟
واکُن اخم ابرهای تیره...تا 
بسته گردد دفترِ دلواپسی
 
#یاسررشیدپور


13 تیر 1398 97 0

مرده به مرداب جهان گر شوی

مرده به مرداب جهان گر شوی
زنده شوی با نفس پاک خویش
راه محبت چو بگیری به پیش
 
#یاسررشیدپور


13 تیر 1398 109 0
صفحه 9 از 22ابتدا   قبلی   4  5  6  7  8  [9]  10  11  12  13  بعدی   انتها