در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو ماه فروردین 1397)

دفتر شعر

تقدیم تو

تقدیم تو، قرار من و بی قراری ام
یا لحظه-لحظه ـ لحظه ی چشم انتظاری ام

دل را سپرده ام به تو خود، رهنما شدی
زیباست یار و عشق و دل و رهسپاری ام

با یاد تو همیشه صفا یار من شده
در موسم تبسّم و در آه و زاری ام

هر جای، بوی تو برسد، می رسم چو باد
چون جوی بوی عاطفه های تو، جاری ام

تقدیم تو لطافت اندیشه های وصل
گل های خاطرات و نشاط بهاری ام

سخت است دیدن همه غیر از جمال تو
کی می دهی مجال بر امّیدواری ام؟

جانان من! هر آنچه که دارم، برای تو
مثل همین ترانه ی چشم خماری ام

دریاچه ی امید من و آفتاب هجر
تبخیر تُند و سابقه ی ماندگاری ام

دیگر بیا زمان وصال است نازنین!
خم گشته پشتِ غم شکن ِ بردباری ام

دلداده ام به عشق تو آماده ی قیام
حال دوباره ای بده بر حال یاری ام


21 آذر 1398 12 0

خواب از چشمم گریزان شد نمی آیی چرا

خواب از چشمم گریزان شد نمی آیی چرا
 
عشق من بی پرده عُریان شد نمی آیی چرا
 
عاشق مست تو بودم یاد داری نام من
 
بعدِ تو نامم پریشان شد نمی آیی چرا
 
#یاسررشیدپور



21 آذر 1398 18 0

گوجه نامه

یادِ ایّامی که در یخچالمان رب داشتیم
روی نرخِ گوجه مقداری تعصّب داشتیم

دوش هنگامِ عبور از برزخِ بازارِ شهر
چشم‌هایی گِرد از فرطِ تعجّب داشتیم

کاش فکرِ آخرت بودیم پشتِ دَخل‌ها
نصفِ آن‌قدری که بر اجناسمان حُب داشتیم

سرخ‌تر از خونِ مردم نیست رنگِ گوجه‌ها
لااقل با این یکی قبلاً تناسب داشتیم!

محتسب پرسید قصدت از گرانی‌ها چه بود؟
گفت دولت: ما فقط قصدِ تقرّب داشتیم!


19 آذر 1398 39 0

چند سروش

سروش نخست

ماه در کوهسار، زیباتر/
بادِ نرمِ بهار، زیباتر/
یار، چشم انتظار، زیباتر/
دل من، بی قرار، زیباتر/
در شبِ عشق.//

سروش دوم
هر سری سرسپرده ی چیزی ست/
بسته بر حلقه ی دلاویزی ست/
مرغکِ شاخسارِ گلریزی ست/
من تو را دارم.//

سروش سوم
هرچه که هست و جزئی از هستی ست/
همزمان، شعرِ عقل و سرمستی ست/
همه ی هستی اهل همدستی ست/
رازها واحدند و گوناگون.//

سروش چهارم
کِرم، پروانه می شود روزی/
غوره، فتّانه می شود روزی/
این زمین، خانه می شود روزی/
خوار نشمار.//

سروش پنجم
به سرودِ سروش، گوش کنید/
عشق را همنوای هوش کنید/
رازِ این جُنب و جوش، نوش کنید/
نرم و خندان و خوش، خروش کنید/
مثل سروش.//

(قالب شعری سروش در شکل ترجیحی، اصیل و خاص خود، دارای این ویژگی هاست:
1- مربوط به هر دو شیوه ی شعر سنتی و نو
2-دارای از دو تا پنج مصراع(سنتی) یا لَخت(نیمایی)
3- بر وزن فاعلاتن مفاعلن فعلات، نیم وزن های مشابه ویا انشعابات مرتبط نیمایی آنها
4-بدون قافیه مندی مصرع آخر در کنار قافیه مندی همه ویا بیش تر مصرع های دیگر
5-دارای قافیه ی درونی علاوه بر قافیه ی بیرونی
6- دارای پایانِ لفظیِ بسته
7- دارای پایانِ معناییِ باز
8- دارای تنوع پردازیِ در مسیرِ یگانگیِ شعر
9- دارای پایان کوبشی
10- پذیرنده ی انواع موضوعات و بسیاری از شیوه های پردازش و زاویه های دید
11- سروش، گرایش زیادی به مَثَل وارگی دارد و گاهی در یک شعر سروش، چند مصراع ویا لَخت آن بصورت مَثَل گونه به کار می روند.)


18 آذر 1398 38 0

در قالب سروش

سروش دو قسمتی

دستت آماده کن!/ “دل گِرو در کِرِشمه های تمشک!”//

سروش سه قسمتی

دل گدازنده، دلنواز آمد/ باز با ناز و سرفراز آمد/ کاشکی داشتم دلی، دلکی .//

سروش چهار قسمتی

آفتاب غروب و کشتی و آب/ موج بی تاب و التهاب و شتاب/ آی دریا! بیا مرا دریاب /
مثل ماهی به ساحل افتادم(افتادَه م) .//

سروش پنج قسمتی

مِه چه زیبا نِشَست بر تنِ دشت/
ناز و نرم از کنار دشت گذشت/
خاطرات تو در دلم آمد/
نازتازان و بی گذشت گذشت/
باز، گلگشت، نوعروس، خیال
(خوانش دیگر: باز، گلگشتِ نوعروسِ خیال .)//

(سروش، قالبی تازه و توانمند در شعر فارسی و تا حدود زیادی، جامع قالب های دوبیتی، رباعی و سه گانی و همچنین پلی میان شعر سنّتی و شعر نو ست.)


17 آذر 1398 43 0

شعر فراموشی

پدرم! از دل تاریخ، درم میدانی
از غم خانه خود،بی خبرم میخوانی
شاید این قصه که دیریست از آن بی خبرم
 غصه ای بود که افتاد میان جگرم
غصه ی بی خبریهایم از این قصه نغز
غصه ی قصه گه پخته ولیکن بی مغز
غصه ی بی خبریهای گل از کرده ی خار
قصه ی غصه خار تن گلهای بهار
قصه ی سایه شب، بر سر مرغی شبگیر
قصه ی بی خبری قفس از رنج اسیر
قصه ی غفلت یک روزن تنها از نور
قصه ی غصه ی نور از تب یک روزن کور
تا که از باد خزان،خاطره ها برپا شد
قصه ی عشق و گل و دل همه بی معنا شد
قصه ی عزلت گل در شرف باد خزان
قصه ی بلبل خاموش،در آغوش زمان
قصه ی سرزنش عطر پراکندن گل
قصه ی غربت صبح و غم گریاندن گل
قصه ی مشت گره خورده ی تاریخی درد
قصه ی فتنه نامرد،پی مردی مرد
قصه ی گریه نوزاد و نداری پدر
قصه ی خشکی پستان قرار مادر
قصه ی سفره خالی به وقت سحری
خبر گریه افطار و غم بیخبری
قصه ی فقر سواد من از این فاصله ها
قصه ی دانش تاریخ و تب مسئله ها
قصه ی غصه ی یک درد پر از فقر و غنا
فقر آگاهی ما از غزل شاه و گدا
تا گناه پسر بی خبرت،بی خبریست
کار او روز و شب و شام و سحر،در به دریست
اگر این بیخبری اوج گناه پسر است
پسرت بر سر یک چوبه داری دگر است
بر سر چوبه دارم،پدرم!با من باش
ذاکر اشهد این بی خبر از میهن باش 
پدرم! خانه ما خانه خاموشان است
خشت هایش همه از خاک فراموشان است
گرچه خاموشی این خانه،گریبانگیر است
شاعر از شعر فراموشی خود دلگیر است


16 آذر 1398 10 0

عاشقانه هایی برای موعود(عج) (22)








گل می آید بهار هم می آید

گاه خوش روزگار هم می آید

ای منتظران به هوش آدینه عشق

آن سبزترین سوار هم می آید






15 آذر 1398 61 0

در این نبرد گرفتم به دست پرچم را

اگر چه برد به همراه خود تمامم را
غمش به رسم وفا ماند ، مرحبا غم را

به درد عشق گرفتارم و علاجی نیست
مگر ز دست تو گیرم به لطف ، مرهم را

به غنچه وعده ی باران مده که میسوزد
ندیده است از اول به غیر شبنم را

اگر که همرَه تنهایی خودم هستم
نخواستم که بگیرم به جز تو همدم را

اگر چه یار جفا کرده است حرفی نیست
نشان‌ او مَده ای دوست سنگ قبرم را

که انتظار بمانَد همیشه همرَه من
که انتطار کِشم لحظه های ماتم را

نبردِ عشق تو قطعا فنا شدن دارد
در این نبرد گرفتم به دست پرچم را

#امیرعباس_صالحی


14 آذر 1398 31 0

حرام است

در خانه ی ما زندگی ناب حرام است
آرامش و شادی و خور و خواب،حرام است
تخت گل مرداب،چو در دست وزغ هاست
هر سایه ی سر بر سر مرداب حرام است
تا هاله مهتاب،اسیر شب تار است
آرامش در پرتو مهتاب حرام است
شهری که سراسر همه با ناله عجین است
در آن دل و طبع خوش و شاداب حرام است
تا آب سر سفره ما،سهم امیر است
نوشیدن یک جرعه از این آب حرام است
زان روز که محراب خدا مقتل حق شد
هر سجده به ناحقی محراب حرام است
تا دار مجازات سران،بر سر دار است
هر دار جزا بر سر ارباب،حرام است

                                علی اصغررضایی مقدم


12 آذر 1398 63 0

نغمه هایی از سروش

[۱]
اندک اندک ترانه خوان شده ام
کوچه کوچه ز خود نهان شده ام
در مسیری که نیمه جان شده ام
پیش چشمان تو عیان شده ام
نظری کن بحالت زارم
[۲]
بی پر و بال آسمانت من
ذره ای در پی نشانت من
در مسیری ز کهکشانت من
عاشق زار و جاودانت من
ای فدایت شوم نمی آیی؟
[۳]
هر کسی با تو آشنا بشود
در ره وصل تو فنا بشود
از دل و جان خود رها بشود
ساکن کوی نا کجا بشود
یک نشانی ز کوی خود برگو
[۴]
ایخوش آندل که مبتلایت شد
همه درد از یکی بلایت شد
عاشق نغمه و صلایت شد
مهر تابان آن ولایت شد
با کدامین بهار می آیی؟


12 آذر 1398 64 0

دلم راتکان بده







یک دست جام باده دلم را تکان بده

"با یک نگاه ساده دلم را تکان بده"*

مثل مسافری که غریب است مانده ام

بگذر دمی زجاده دلم راتکان بده

ترمز نما کنار دلم ،با دلم بگو

جانا چرا پیاده؟! دلم راتکان بده

من دست می کشم که زنم پل به سمت عشق

با مهر دست داده دلم راتکان بده

قامت بکش دمی که قیامت به پا کنی

لای در ایستاده دلم راتکان بده

بنشان دلم کنار خودت گازده برو

زیبای پر افاده دلم راتکان بده

چون شیر نر به بیشه نشستم، تو عشقمی

بازا چو شیرماده دلم راتکان بده

یک دست سوی آغوش مهرم بخوان به شوق

یک دست جام باده دلم را تکان بده






*مصرعی از استادغلامرضا صفادل





12 آذر 1398 67 0

بدر منیر

‎شب جمعه چون که بستم دیده های خویش را
‎دیدم آن بدر منیر دلربای خویش را

چهره ای چون ماه تابان قامتی بس دل ستان
‎از شکوهش گم نمودم دست و پای خویش را

گفتمش مولا چرا مارا به کویت راه نیست
‎گفت بنگر پیش از اینت کرده های خویش را

گفتمش مولا گره در کار ما افتاده است
‎گفت با "عجل فرج" برخوان خدای خویش را

گفتمش مولا من آن یار وفادار تو ام
‎گفت تو ثابت نما این ادعای خویش را

گفتمش مولا نظر فرما به ما در مشکلات
‎گفت بر احوالتان دارم دعای خویش را

در خیالم تا سحر مشمول لطفش می شدم
‎همچنان شاهی که بنوازد گدای خویش را


12 آذر 1398 53 0

بغض

اشک و غم و درد و آهِ سوزان دارد
با لشکر خود نیّت طوفان دارد
مخفی ست همیشه پشت گریه،این بغض
یک دولتِ در سایه و پنهان دارد


10 آذر 1398 58 0

عشق،حسین است و بس

با نگاهت شده چشمان دلم بیناتر
در کنارت منم آن ذره و ناپیدا تر
دل شیدا ی من آقا شده بس شیدا تر
شده ای لیلی این قصه بسی لیلا تر
یادت آرامش شب های مرا بر هم زد
«عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد»
همه جا جلوه ی الطاف تو پیدا گردد
وجه رحمانی حق با تو هویدا گردد
رزق عالم همه با دست تو امضا گردد
آفرینش شده دنیا به تو اهدا گردد
متحیر شده در فضل تو بیگانه و دوست
«این حسین کیست که عالم همه دیوانه ی اوست»
پیش درگاه تو از غم خبری نیست که نیست
منفعت دیده ام اما ضرری نیست که نیست
بی شک از عشق تو صرف نظری نیست که نیست
«سر گیسوی تو در هیچ سری نیست که نیست»
دل شد آشفته ی اوصاف تو،ای جانانم
در خیالم شده ام محو تو،سرگردانم
چه کنم این دل شیدای خدادادم را
چه کنم شورش و آشفتگی یادم را
دیده ام سیره ی کلیه اجدادم را
چه کنم روضه ی زیبای مسیحا دم را
نوکری کردنم اقا نرود از یادم
«چه کنم کار دگر یاد نداد استادم»
انکه پروانه ی شمعت شده جان را چه کند
با خبر از تو دگر بی خبران را چه کند
اشنا با تو دگر باغ جنان را چه کند
محتشم از تو نگوید که زبان را چه کند
شور عالم همه از جذبه ی جانانه ی توست
«هر کجا می نگرم جلوه ی مستانه ی توست»


09 آذر 1398 64 0

دیر آمدی!

دیر شد ،  دیر آمدی  این غم  به نامم نیز شد
جانِ  من دلخسته  از این دوری  و  پرهیز شد

با  مرورِ  آنچه   از  یادت  به  جانم  مانده بود
غصه ها   را   قصه کردم   ،   خاطره انگیز شد

گاه گاهی  با خطوری  ،   بی‌حضورت تا  شدم
حاصلِ  این  مردگی در  من چو  رستاخیز شد

دانه دانه  چیدی  از   انگور   این  متروکه دل
درد  آن  در خُمره  کردم   عاقبت  سرریز شد

صخره صخره کوه را  در  فکر  تو  جاری شدم
بغض  را  تا  گریه‌ کردم  ،  برکه‌ای ‌ لبریز شد

بوستانِ  عمر  را  گلشن   به  گلشن  گشتم و
بر  درختی‌  تکیه  کردم   که   سرِ  جالیز شد

کم نبود  این  گفتگویِ  ذهنِ  پُر گویِ  خودم
حرف های  مردمان  هم   بر  سرم   آویز شد

بودنت چون یک شتابِ لحظه‌ای  در  جان من
در غیابت  زندگی  بی‌ حرکت  و   بی‌ خیز شد

صفرِ  مطلق  شد   تمامِ   لحظه هایِ   بودنت
این  نیامدها   برایم   دشنه‌ای   نوک تیز شد

اینکه میدانم  نمی‌آیی  خودِ  جان کندن است
همچنان جان می‌دهم چون  مُردنَم تجویز شد

مانده ام  در کار  دل ، دیروز شد ... امروزها
دیر شد  ،  دیر آمدی تا آخرش  ،  پاییز شد

من چه کردم با خودم حس اعتراض‌آمیز شد
دیر کردی ..... تا خودِ  پاییز  ، حلق‌آویز شد



#سپیده_ط


08 آذر 1398 85 0

عاشقانه هایی برای موعود(عج) (21)







اللهم کن لولیک الفرج




هر جمعه که بگذرد امیدی در دل

می روید چون صبح سپیدی در دل

می گویم صبح جمعه ای دیگر او

می آید با بهار و عیدی در دل






08 آذر 1398 62 0

چلچراغی به جهان

دوش می آمد و رخساره او  چون مه بود
چلچراغی به جهان  روشنی اش بر ره بود
چون توانم که از این چهره او  دل  گیرم
او بپوشید  رخش  وز نظرم آگه بود
چون که رخسار نهان کرد ز من آن دلبر
من غلامش شدم  او را نظری با  شه  بود
شاه شمشاد قدان چون نظر از من برداشت
آتشی در دلم انداخت  شرر ناگه بود
هر که را با خط سبزش سر سودا باشد
محتشم باشد اگر خادم این خرگه بود
"معترف" ز آتش عشقش دل بیماری داشت
تا ابد خادم آن پادشه و درگه بود
🌷مهدی موسایی   دزفول 
پنجشنبه  ۷  آذر ۱۳۹۸ 🌷


08 آذر 1398 50 0

با تو روشن می شود کاشانه ی ویرانه ام

با تو روشن می شود کاشانه ی ویرانه ام
مثل شمعی و به گِردِ روی تو پروانه ام
 
خود گلی ای نازنینم ، عطر گل آورده ای 
عطر ناب اطلسی پیچیده در گلخانه ام
 
یاد چشمانت عزیزم چنگ بر دل می زند
جُز نگاهت عشق من ، با عالمی بیگانه ام
 
تاكه می بینم تو را در خواب و رؤیاهای خود
از صفاى دیدنت پُر می شود پیمانه ام
 
در دو چشم روشنت نور خدایی دیده ام 
می سپارم بر تو یارب گوهر دُردانه ام
 
شهرت زیبایی ات در شعر من شد آشکار
فاش می گویم که من یک عاشق دیوانه ام
 
#یاسررشیدپور


07 آذر 1398 47 0

کافی نیست

کافی نیست
برای مستی جانم شراب کافی نیست
به جرم عیب نهانم عذاب کافی نیست

اگر چه کوله بر شهری از گناه ام لیک
بباع جنت و رضوان صواب کافی نیست

مرا بخوان به فراسوی هرچه می دانی
به شرح نام و نشانم کتاب کافی نیست

شرار آتش عشقی به پیچ و تابم کرد
به روی سفره قلبم کباب کافی نیست

بیا بیا که سحر گاه من وصال تو شد
وَ بی تو روز مرا آفتاب کافی نیست

تو مثل آینه هستی که پیش چشم منی
برای فاصله هایت نقاب کافی نیست


07 آذر 1398 15 0

پاینده شد حقیقت

هر چند زندگانی  سامان نمی پذیرد
بیداد و ظلم و عصیان   قرآن نمی پذیرد
نی بر مدار عصیان ؛ نی بر مدار تسلیم
تدبیر اینچنینی  طغیان نمی پذیرد
دشمن که عقده دارد با اصل دین و ایمان
این را اگر بگویم  نادان نمی پذیرد
این درد دشمنان را با هر طبیب گفتم
هر کو شنید گفتا: درمان نمی پذیرد
وحشی گری، خسارت، بر اصل دین  اهانت
شیطان چنین بخواهد، انسان نمی پذیرد
حق را بگو  که باطل  بر فرش باد خفته است
پاینده شد حقیقت  بطلان نمی پذیرد
من" معترف" بگویم  از جان و دل سخن را
از جان و دل نگویم ،وجدان نمی پذیرد...
از رهبری اطاعت  پایان نمی پذیرد
و آن را که درد باشد  فرمان نمی پذیرد
🌷مهدی موسایی   دزفول
چهارشنبه ۶ آذر ۱۳۹۸ 🌷


07 آذر 1398 57 0
صفحه 1 از 41ابتدا   قبلی   [1]  2  3  4  5  6  7  8  9  10  بعدی   انتها