در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو ماه دی 1391)

دفتر شعر

قالب شعریِ سروش، تعریف و نمونه اشعار

قالب شعری سروش در شکل ترجیحی، اصیل و خاص خود، دارای این ویژگی هاست:
1- مربوط به هر دو شیوه ی شعر سنتی و نو
2-دارای از سه تا پنج مصراع و یا لَخت
3- بر وزن فاعلاتن مفاعلن فعلات، نیم وزن های مشابه ویا انشعابات مرتبط نیمایی آنها
4-بدون قافیه مندی لَخت آخر در کنار قافیه مندی همه ویا بیش تر لخت های دیگر
5-دارای قافیه ی درونی علاوه بر قافیه ی بیرونی
6- دارای پایانِ لفظیِ بسته
7- دارای پایانِ معناییِ باز
8- دارای تنوع پردازی در مسیرِ یگانگیِ شعر
9- دارای پایان کوبشی
و بطور خلاصه:
قالب شعری سروش، تا حدود زیادی،
حدفاصل و جامعِ قالب های کوتاهی مثل دوبیتی، رباعی و سه گانی می باشد .
نمونه اشعاری در قالب سروش
غنچه ی سبز، سرخ، وا شده است/
عابرِ کوچه ی هوا شده است/
عشق، از دست هاش پا شده است/
برگ- برگ است روی دوشِ زمین.//
جیرجیرک، نه چهره اش یکتاست/
و نه آواش آن چنان زیباست/
چیست پس رازِ جاریِ شبِ عشق؟!//
شبِ بی موج، ماهِ لنگرگاه/
مثل آه از دلِ فراق پناه/
رفت ناگاه. آه بود گواه/
تا ستاره رسید سخت از راه/
قایقش را شکست و ساخت شهاب.//
گفتن از عشق، کار سختی نیست/
خوب گفتن، شکار سختی نیست/
فصلِ اصلیِّ عاشقی، عمل است.//
برگ زرد خزان، خودش را، ریخت/
با هوا و زمین و آب آمیخت/
برگِ بی بار چون تمشک نبود.//
چیست گل؟ رازِ نازِ خنده ی دوست/
شعر- نقاشیِ معطّرِ اوست/
مِهرچهر و لطیف و عاطفه روست/
گل، نشانِ خداست.//
گرچه بالاست، باز هم خوار است/
شُهره اما بدون مقدار است/
خواب دائم چطور بیدار است؟/
به فضا رفته است میمونی.//
"علّیَت" داشت نخ نما می گشت/
فیلسوفی پی خدا می گشت/
عارفی از عُروج بر می گشت/
حرف نابش به دل گرامی گشت:/
"نور"، مجهول نیست؛ اثبات است.//
( توضیحات: لَخت سوم این سروش، برپایه ی آنچه از سیرت حضرت پیامبر پس از معراج دانسته ایم و آنچه جناب ملاصدرا در اسفار اربعه فرموده است، به بازگشت عارف به جامعه برای ارشاد مردم اشاره دارد)
دیگران، دیگرند و، او خودی است/
مقصدِ رهروانِ بیخودی است/
آخرش تا خدا، سفر باید.//


29 خرداد 1398 2 0

عاشقی

هر که شد عاشق، دلش پر خون شَوَد
عاشق لیلی چرا مجنون شود؟
تا نجوشد چشمه ی دل، آب کو؟
چشم عشّاق جهان را خواب کو؟
عاشقی یعنی چو پروانه شدن
بی خود از خود همچو دیوانه شدن
عاشقان را صحبت اغیار نیست
هیچ درمانی به غیر از یار نیست
اِرْجَعی بشنو اگر عشقت خداست
شرط اوّل پاک شو، آندم رواست
مزد بی زحمت کجا آید به دست؟
فرق باشد بین بالا دست و پست
عاشقی یعنی فنا در ذات دوست
چون همه فانی و باقی ذات اوست
تا نگردی لایق این سرنوشت
کی شوی همسفره ی خوبان بهشت؟
عاشقی یعنی به روی نی سرت
فارغ از فرزند و مال و همسرت
عاشقی یعنی سرت قاری شود
آب های  معرفت جاری شود
کار هر کس نیست تشنه پای آب
کار کرکس نیست جولانِ عقاب
عشقِ ظاهر همچو کف بر روی آب
عشقِ مولامی برد از چشم، خواب
خوش به حال آن کسی بیدار شد
از همه طاغوت ها بیزار شد
ای خدا خود" ناظر" ت آزاد کن
این بیابان را خودت آباد کن
سروده :علی رضایی پورمشیزی تخلص" ناظر"


28 خرداد 1398 10 0

عشق

هرچند که عشق بر سرت می ریزد
پروازِ دوباره بر پرت می ریزد
رستم به سمنگان ندهی قلبت را
سهراب زنوک خنجرت می ریزد


28 خرداد 1398 17 0

راه تشخیص پریسکه، سه گانی و سروش

راه تشخیص پریسکه، سه گانی و سروش از یکدیگر
با این توصیفات اگر با شعری نزدیک به سروش، سه گانی و پریسکه روبرو شویم که در یکی از این سه قالب قرار می گیرد، در صورتی که وزن عروضی نداشته باشد؛ یعنی از نوع سپید باشد، بنا به پیشنهاد ما، آن شعر یا شعرگونه (سپید) را باید در قالب پریسکه دانست؛ اما اگر شعری از نوع سنتی و یا نیمایی باشد، چنانچه دارای بیش تر از سه مصراع یا لَخت باشد، آن را سروش محسوب می کنیم؛ ولی در موارد سه لَختی بودن، اگر هر دو مشخصه ی وزن ویژه ی سروش(فاعلاتن مفاعلن فعلن و نیم وزن ها و شاخه های نیمایی مربوط) و عدم قافیه پردازی در لخت پایانی را داشته باشد، در قالب سروش خواهد بود؛ ولی اگر یکی از این دو مشخصه و یا هیچیک را نداشته باشد، سه گانی محسوب می شود .
نمونه اشعاری در این قالب ها
پریسکه ای از علیرضا بهرهی:
نترس / با یک نگاه / نمک گیر نمی شوی / چشم هایم شور نیست . //
شعری سه گانی از علیرضا فولادی:
برای او همین دو بال، بس بود / دو بالِ میله میله / پرنده، یک قفس بود . //
سروشی از محمدعلی رضاپور:
آن سرِ نردبانِ جمهوری / قله ی لا مکانِ جمهوری / جانِ جمهوری / پایه، پیدا نیست .//


نکته: این مطلب که یکی از تفاوت های سروش و سه گانی، استقبال سروش از انواع آرایه های ادبی بطور طبیعی ست، با مقایسه ی دقیق نمونه هایی در هر دو قالب سروش و سه گانی، مشخص تر و ملموس می شود . همین شاهد از قالب سروش را بررسی می کنیم:
آن سرِ نردبانِ جمهوری / قله ی لا مکانِ جمهوری / جانِ جمهوری / پایه، پیدا نیست .//
دقت بفرمایید: برای خلاصه کردن سروش بالا، لَخت های دوم و سومش را می توانیم حذف کنیم؛ چراکه لخت های سوم و چهارمش در واقع، توضیحاتِ قسمت قبلی هستند؛ اما آیا حذف لخت های دوم و سوم این شعر، کار مثبتی ست یا منفی؟ برپایه ی اصول سروش، حذف لخت های سوم و چهارم این شعر، کاری غیرکارشناسانه و اشتباه است؛ اما برپایه ی اصول سه گانی، لخت های سوم و چهارم این شعر، زائد است و باید حذف شود .
توضیحات: در نقد شعر بالا از دیدگاه اهالی سه گانی، لخت های میانی شعر، اضافی ست و باید حذف شود؛ چون طبق معیارهای شعر سه گانی، ایجاز یعنی کوتاه گویی و عدم استفاده از آرایه های ادبیِ ضروری در شعر بالا رعایت نشده است.
در مقابل و با زاویه ی دیدِ صد و هشتاد درجه متفاوت از آن، طبق اصول سرایشِ سروش، سروش بالا، اصل کاربرد آرایه های ادبی برای زیباتر ساختنِ شعر را رعایت کرده است و در صورت حذف لخت های دوم و سوم این شعر، زیبایی آن کاهش می یابد؛ بنابراین، برپایه ی اصول سروش، حذف لخت های سوم و چهارم این شعر، کاری غیرکارشناسانه و اشتباه و کاربرد هر چهار لخت آن به همین صورت، مورد تأیید و برپایه ی موازین زیبایی شناسی ست.
تفاوت های سروش با دوبیتی، رباعی، سه گانی و پریسکه

قالب سروش، آشکارا در تعداد ابیات، شکل قافیه بندی و همچنین در وزن عروضی،
متفاوت از قالب های دوبیتی و رباعی ست و اما
از تفاوت های قالب سروش(در معنای خاصش) با قالب سه گانی به این موارد می توان اشاره کرد:
داشتن وزنی ویژه (فاعلاتن مفاعلن فعلات)، ترجیحِ تأکیدی بر
قافیه نداشتنِ مصراع پایانی برای ضربه ی پایانیِ بهتر،
قابلیت از سه تا پنج لَختی بودنِ سروش(که باعث آزادی بیش تر شاعر می شود)، باز تر بودنِ قالب سروش و امکان گزینش انواع زوایای دید (مثلا قابلیت انتقال از شعر کوتاه کشفی - شهودی سه مصراعی به شعر توصیفی پنج مصراعی به صلاحدید شاعر)،
قابلیت بیش ترِ قالب سروش برای پردازشِ هنری ترِ محتوا مثلا
در استفاده از تصاویر متنوع (در مسیرِ یگانه ی شعر)
و همچنین استقبال از انواع آرایه های ادبی بطور طبیعی و مناسب (در مقابل قالب سه گانی که تأکید بر دوری از بازی های زبانی و هنرمندی های ادبی و واژه سازی های نسبتا نامأنوس دارد.)
برگرفته از کتاب سفیر شعر فارسی، نوشته ی محمدعلی رضاپور


27 خرداد 1398 14 0

مطمئن هستم که هنگامِ تولد مادرت

مطمئن هستم که هنگامِ تولد مادرت
 
بی هوا یک ذره الکل تویِ چشمت ریخته
 
خیره در چشمم نشو ، رسوای بازارم نکن
 
قلبم از برقِ نگاهِ چشمِ یَشمَت ریخته
 
#یاسررشیدپور


27 خرداد 1398 24 0

آدرنالین

هوایی ِ نیلوفرهایست دلم
که آویز ِ شاخه های نو رسته
بر تپه و کتل های ،
پی در پی ِ افکار
پیچ میخوردند و قد میکشیدند
سلول بر سلول ،
خط به خط
سیاهه های بودنم را ،
عاشقانه ،
در آغوش ِ پر پر زدنها شان
چون شهدی ذوب کرده ،
و عطر عطر ،
صورتی بود که می‌تراوید
و خورشید خورشید،
نور می‌شدم
به چشم ِ زیبای زندگی....!


#سپیده_ط


26 خرداد 1398 20 0

حسرت

این چشم اگر دل به کسی چون‌ تو نمی باخت

با گریه خود این همه اندوه نمی ساخت



بی رحم ترین دشمن من نیز اگر بود

مثل تو به این پیکر پر زخم نمی تاخت!



روزی که خدا ساخت جهان را به گمانم

بر سر در آن پرچم اندوه برافراخت!



این عمر گذر میکند و وای به حال

آن کس که به احساس دل خویش نپرداخت



ای عشق! چه کردی که چنان پیر شدم که

این صورت غمگین مرا آینه نشناخت؟



از اوج تماشایی خود ساده فروریخت

فواره مرا باز به یاد خودم انداخت ...


24 خرداد 1398 47 0

نافله آه و زاری

نافله آه و زاری ام

ای بهترین بهانه چشم انتظاری ام
زیبا ترین ترانه به هر بی قراری ام
آن شب که یاد چهره ماه تو می کنم
صد آسمان ستاره ز امیدواری ام
پا نِه به روی دیده دمی تا ببینم ات
مرهم به زخم سینه اگر میگذاری ام
باید برای نرگس چشمت دعا کنم
قبل از طلوع و نافله آه و زاری ام
تو دُرد جام خمره عشق و حقیقتی
با های و هوی زمزمه میگساری ام
آتش بزن به خرمن جانم ز غمزه ای
در امتداد رونق شب زنده داری ام
دست اجل چو فرصت فردا نمیدهد
با عمرهای رفته چسان میشماری ام؟
معصومی از طراوت باران چه دیده ای
دیگر چرا بدست خزان میسپاری ام


24 خرداد 1398 21 0

اشعاری در قالب شعری سروش

صاعقه، چشم بر زمین می دوخت/
چشمکی زد. تمامِ جنگل سوخت/
عشق، آتش در این میان افروخت/
با دلِ کوچکی چه خواهد کرد؟//

کوه وقتی سفید می پوشد/
در دل من امید می جوشد/
یادِ فردای جلگه می افتم.//

شیر، آهو به کام می گیرد/
جمعِ کفتار، کام می گیرد/
لاشخور، اِلتیام می گیرد/
و مقامات جامعه، جمع اند.//

چون که خورشید، توی آب افتاد/
خونِ دل بر دلِ کتاب افتاد/
رستم کشور از رکاب افتاد/
جان میهن به التهاب افتاد/
می برندش به سوی حادثه ای.//

جلگه، پربار، پر طرفدار است/
کوهپایه، پر از چمنزار است/
قله، بی همدم است و بی یار است/
خوش به حالش که آسمان دارد.//

مِه قشنگ است و مِه، خطرناک است/
مِه در این هر دو شیوه، چالاک است/
مثل دنیاست.//

دانه ی سعیِ خویش باید کاشت/
انتظار از کسی نباید داشت/
مرد باید بود. //

چه ببینند یا نبینندت/
چه بچینند یا نچینندت/
پیش وجدان خویش، خوشدل باش!//


24 خرداد 1398 50 0

زندگی با ساز من همساز نیست

زندگی با ساز من همساز نیست
 
خاطرات با تو بودن راز نیست
 
کو ؟ چه شد آن روزهای خوبمان
 
راه برگشتن به آنها باز نیست
 
#یاسررشیدپور


23 خرداد 1398 56 0

شعر:صبح زیبای زندان/ابوالقاسم کریمی

توضیحات عکس:گفتگوی یک زندانی با زندانبان در کشور سوئد

 

به سوی پنجره آواز برخواست

قفس از سینه ی پرواز برخواست

طلوع صبح زندان دیدنی شد

تفنگ از باور سرباز برخواست

 

 

شاعر:ابوالقاسم کریمی 2/خرداد/1398

 



22 خرداد 1398 64 0

بازخوانی دو داستان از دفتر اول مثنوی مولوی

قسمتی از   "مثنوی بر  مثنوی "

بازگویی دو داستان‌از دفتر اول مثنوی مولوی
*****
داستان پادشاهی از جهود
صورت نصرانیان از وی کبود
کز تعصب  جان آن نصرانیان
بر زمین می ریخت چون قربانیان
پادشه با آن وزیر حیله گر
در خفا زد حیله ای آن خیره سر
تا که ترسایان ز  ره گمره کند
خود و آن شاهش  طریق حق بُرد
خواست تا رهزن شود بر مردمان
رهزن خود گشت؛ سالم  رهروان
زخم‌بر خود زد که تا شاید از آن
زخم افتد بر درخت مومنان
در مسیحیت ضلالت کاشتی
لیک خود اندر حماقت باختی
خواست با خلوت گزینی ره زند
در مسیر دین پرستان چَه کَنَد
عاقبت خود را بکشتی آن وزیر
هر کدام‌از نایبان کردی امیر
نایبان را جانشینی داده بود
تا به هم ریزد  کلاف و تار و پود
در هم‌افتادند یاران   تیغ دست
فتنه گر  بود آن وزیر زر پرست
مولوی اینجا ز   وحدت گفته است
چند بیتی پر ز رمز و نکته است
هر که خشم و شهوتش دربند کرد
ایزدش را از خودش خرسند کرد
هر که موشی دزد در انبار اوست
گندمش را خورد؛ ماندی یک دو پوست
از حسد  مردان تباهی دیده اند
از حسد  آتش برایت چیده اند
مولوی صحبت ز وحدت می کند
همچو یک استاد  خدمت می کند
با کلامش خستگی از تن  بَرَد
خواب از چشمان ما هر دم‌پَرَد
خواب کمتر کن‌ به هنگام سحر
باز باشد چشم، بهتر ای پسر
باز گوید داستان بهر مثال
اهل باطل  جمع گشتی بر قتال
پادشاهی از جهودان بعد از آن
آتشی افروخت  بهر مردمان
هر که را بر بت  نکردی سجده ای
روی بر آتش نهادی لحظه ای
نَفس همچون بت شود ؛ این یاد گیر
نفس امّاره جوان؛ و آن خواجه پیر
طفل در آتش به مادر گفت: هان!
اندر این آتش در آ ! خود را رهان
آتشی  کاین شه  از آن دم می زند ،
بهتر از جهلی که بر تن می تند
هر که با ایمان بُود  عاشق شود
وآن که بی ایمان بُود فاسق شود
چون خدا ز ایشان ثبات دین بدید
هر که در آتش شدی، از غم رهید
تیره گشتی روی آن شه  از عمل
زندگی خواهی؛ تو  کوته کن ‌امل
آتش اندازد که سوزد امر دین
خود بسوزد اندر آن آتش؛ ز  کین
آن که تسخر  بر پیمبر می زدی
آمدش  در  دم بلای ایزدی
چون که آن شه  با حق افتادی به جنگ
وز ستیزش  هیچ ننمودی درنگ،
آتش افتادی به جانش؛ سوخت او
" معترف" هر چیز  فهمیدی  تو  گو
آتشی کاین دشمنان بر پا کنند
عاقبت خود را بدان رسوا کنند
گشت آتش بنده حق  آن زمان
او فقط سوزاند ابدان بدان
گر چه دشمن طرح ریزی کرده است
طرح او چون طرح بر یک پرده است
آتشی  بر پرده اندازد خدا
طرح ها  از پرده ها گردد جدا
آتشی در خرمن باطل فتد
دست حق بر طرح باطل خط کشد
هر که چشمش را به غیر از حق بدوخت
عاقبت در آتش آن ها بسوخت
هر که کاری خوب را انجام داد
آید اندر خدمتش هم آب و باد
🌷مهدی موسایی   دزفول
سه شنبه  ۲۱  خرداد ۱۳۹۸  🌷





 


22 خرداد 1398 12 0

سه گلشنی به نام به عشق ساقی کوثر

و عشق با وزشِ نام او تولّد یافت چو مهر مست که از جام او تولّد یافت
و آسمان به زمین آمد و دلارا شد و نور و نور و سپس نور، جلوه آرا شد
فرا شَکیب رُخی، چشم های مِی نَفَسی حلال گشتنِ می، التزامِ فتوا شد
چو نیست غیرِ علی همنشینِ حُسنِ نبی به امرِ ایزدیِ دوست، دوست، مولا شد
و دل هنوز به یک جرعه نامِ دوست، خمار کنار جام دگر، باز هم هویدا شد
دلی تمامِ خودش را به پای ساغر ریخت و پیشِ گمشده ی خویش، باز پیدا شد
و واژه ای ز بلندای جلوه، نازل شد و در تمامیِ هستی، علی، معما شد
عجیب نیست اگر نیست کار، دستِ شکیب به هر دلی که نظر کرد ، ناشکیبا شد
چقدر شیوه ی نازش قشنگ و شیوا بود! که چشم عاشق شیدا، دوباره شیدا شد
گرفته بود دلم؛ هیچ مِی نمی نوشید به عشق ساقی کوثر، ولی طربزا شد
و مثل عاطفه، بر چشم عشق، بوسه زدم از آن زمان لبِ شعرم "عسل مصفّا" شد
مرا نِشَسته نبین در سکوتِ ژرفِ نگاه سپاهِ دورِ دو چشمش ببین چه غوغا شد
ز سر، گذشت دگر آب و، آب، آتش گشت و سرگذشتِ دلم دستِ چشمِ زیبا شد
علی ست مثل علی؛ نه خداست؛ نه بشر است علی ست مثل محمد؛ ز دیگران، دگر است
علی ست هستیِ مستی. علی ست مستیِ ناب و دل همیشه به عشقش ز عشق، عشق تر است


20 خرداد 1398 68 0

نگاهی به قالب تازه ی سه گلشن

تفاوت ذاتی سه گلشن با قالب های غزل مثنوی و مثنوی غزل
درست است که سه گلشن در شکل ظاهری خود ممکن است چارچوبی ترکیبی مثلا از مثنوی و غزل و دوبیتی و مانند اینها داشته باشد؛ اما این ترکیبات مختلف در ساختار سه گلشن تا حدود زیادی به یگانگی رسیده، قالبی یکدست را ساخته اند که همین قالب سه گلشن است و آغازگر و بدنه و پایانبخش دارد و این قسمت ها در خدمت تکمیل شعر سه گلشن قرار گرفته اند؛ اما در غزل مثنوی و مثنوی غزل، صرفا جابجایی دو قالب مثنوی و غزل در یک شعر به کار می رود که بیش تر به تفنّن و تنوّع شباهت دارد تا قالبی منسجم .
شاهد سخن مان این که تفاوت نام مثنوی غزل با غزل مثنوی، تنها در جایگاه کاربرد قسمت مثنوی گونه و قسمت غزلگونه در این شعرهاست .



اشعاری در قالب جدید سه گلشن
1- ترانه، خانه ندارد
"ترانه، خانه ندارد. بخوان ترانه سرا! بخوان ترانه ی این دخترِ بدونِ سرا"
ترانه، خانه ندارد. چه کار باید کرد؟ دلی شبانه ندارد. چه کار باید کرد؟
شبانه، جوجه ی ناآشنا به بال زدن چو آشیانه ندارد، چه کار باید کرد؟
ترانه: کودکِ شبگردِ کوچه های دراز دری، نشانه ندارد. چه کار باید کرد؟
ترانه، زلفِ پریشان به دست باد نداد نظر به شانه ندارد. چه کار باید کرد؟
ترانه: این که به من شعر تازه می بخشد خودش ترانه ندارد. چه کار باید کرد؟
آهای مجلسیان! این که خانه ی مردم ترانه خانه ندارد، چه کار باید کرد؟
"ترانه، خانه ندارد. غزل نخواهم گفت و تا به نان نرسد، از عسل نخواهم گفت
بیا ترانه ی من! من غزل نمی خواهم به جز ترانه ی شیرین عسل نخواهم گفت."


20 خرداد 1398 72 0

تفنگ

تفنگ
از های هوی خسته شد وسالها تفنگ
غمگین نشسته گوشه ی ایوان ما تفنگ
افتاده دیگر از تب و تابش ولی هنوز
گرم است چانه اش به همان ماجرا تفنگ
وقتی که دائما سر ده زیر برف بود
آورد با خودش پسر کدخدا تفنگ
آنروزها که تازه رسید از غرور شهر
یک شب میان کل کل یک ادعا تفنگ
از هم قطارهاش که زخم زبان  شنید
تیری کشید باز سرش بی هوا تفنگ
خونش به جوش آمد ویکباره گُر گرفت
میخواست که ،دوباره کند خون بپا تفنگ
بر دوش یک سوار به سرحد مرگ تاخت
با شیهه ای به همهمه ی روستا تفنگ
سرپر شد و به سمت بزنگاه خیره شد
بغضش شکست وباز دهان کرد وا تفنگ
آنشب گوزن سر به زمین در پی غذا
آنشب که بوده سر به هوا از قضا تفنگ
 
 
 


18 خرداد 1398 14 0

تسلیم، ذلت نوکری هرگز

تسلیم، ذلت نوکری هرگز
با ذات ایرانی نمی سازه
ایرانی آزاده با تهدید
خود را ذلیلانه نمی بازه
ایرانی از تحریم دشمنها
فرصت برای رشد می سازه
دشمن سعودی و اماراتی
اهل شراب و رقص و آوازه
باید بدونه که هر ایرانی
در جنگ یک سردار سربازه
با این همه دشمن هنوزم ما
هستیم این خود عین اعجازه
این گام اول بوده چهل ساله
یعنی که این تازه ی آغازه
چهل ساله بعد از انقلاب ما
ایران و ایرانی سرافرازه
از جنگ ایرانی نمی ترسه
درجنگ ایرانی نمی بازه
ما رهبری داریم رزمنده
ما رهبری داریم جانبازه

علیرضا نجفی
خرداد ۹۸


18 خرداد 1398 76 0

تاجی به سری کن

تاجی به سری کن
ای ماهِ شبِ خاطره ما را نظری کن
با گوشه ویرانه شبی را سحری کن
نوری بِنه از چهره بتاریکی شب ها
هر سایه تماشاگرِ قرص قمری کن
مستانه ترین جلوه زیبای جهان را
مهمان هوا خواهی چشمان تری کن
از پشت ستیغ گذر سمت عبورت
با طره ای از نورِ نگاهی خبری کن
از رونق رخساره خود هاله شب را
پیمانه به پیمانه ز خون جگری کن
آرامش مهتابیِ شب دُرِّ گرانیست
مرهم به دل غمزده و در بدری کن
این مژده بده با دل معصومی و برگیر
یک ذره ز خاک ره و تاجی به سری کن





17 خرداد 1398 81 0

ضامن آهو

با تو من حرف فراوان داشتم آقای من
زین سبب عزم خراسان داشتم آقای من

خواب دیدم که شبی من روبروی گنبدم
چشمهایی غرق باران داشتم آقای من

مثل شمعی سوختم در پای عشقت یا رضا
اشک و آه از قلب سوزان داشتم آقای من

گر نمیکردی نگاهی بر دل تاریک من
من بسی حال پریشان داشتم آقای من

با نگاهت ای رضا دل را خدایی کرده ای
من به عشق پاکت ایمان داشتم آقای من

تا میان صحن پاکت وان یکادی خوانده ام
با تو رنگ و بوی قرآن داشتم آقای من

کاش میشد در حریمت کربلایی میشدم
من که رویایی فراوان داشتم آقای من

شاعر : دانیال حمیدی 


15 خرداد 1398 112 0

با دلی آرام رفت از پیش ما

با دلی آرام و قلبی مطمئن
ماه خوبان رفت تا پیش خدا
با دلی آرام رفت از پیش ما 
ماه ما بود آن  سهی سرو سها
عاشقان از رفتنش دل خون شدند
نیمه خرداد  ماه از ما جدا
روح ما را با خدا پیوند داد
با بیاناتی ز فرقان و هدی
ماه   ما را برد مهمانی  که بود
لحظه هایش گرم با نور دعا
هر نفس ذکر خدا  تفسیر شد
شرح صدری بود همراهش ضحی
رفت این ماه از  پی اش  ماهی دگر
رخ عیان گرداند از ام القری
 می رسد عید خدا با ماه دوست
بار بگشاید مه  از سوی قبا
می رسد از ره   شود عیدی سعید
رخ عیان گردانَد آن فرّ هما 
پرده را از روی خود بالا زند 
مات و مبهوت از رخش  ما با شما 
"معترف" می گفت در ماه خدا
رخ عیان گردان  ؛ تو را بینم کجا ؟
🌷مهدی موسایی  دزفول
سه شنبه ۱۴ خرداد ۱۳۹۸
۲۹‌رمضان ۱۴۴۰‌ قمری 🌷 


14 خرداد 1398 20 0

زائر درویش

امام رضا (ع)
زیر ایوان طلایت به تو می اندیشم
که پریشان شده از کرده ی کار خویشم
آمدم تا که پناهم بدهی مولا جان
پر گنه آمده همچو زائران درویشم


14 خرداد 1398 102 0
صفحه 1 از 215ابتدا   قبلی   [1]  2  3  4  5  6  7  8  9  10  بعدی   انتها