در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو ماه دی 1392)

دفتر شعر

حسرت

این چشم اگر دل به کسی چون‌ تو نمی باخت

با گریه خود این همه اندوه نمی ساخت



بی رحم ترین دشمن من نیز اگر بود

مثل تو به این پیکر پر زخم نمی تاخت!



روزی که خدا ساخت جهان را به گمانم

بر سر در آن پرچم اندوه برافراخت!



این عمر گذر میکند و وای به حال

آن کس که به احساس دل خویش نپرداخت



ای عشق! چه کردی که چنان پیر شدم که

این صورت غمگین مرا آینه نشناخت؟



از اوج تماشایی خود ساده فروریخت

فواره مرا باز به یاد خودم انداخت ...


24 خرداد 1398 18 0

نافله آه و زاری

نافله آه و زاری ام

ای بهترین بهانه چشم انتظاری ام
زیبا ترین ترانه به هر بی قراری ام
آن شب که یاد چهره ماه تو می کنم
صد آسمان ستاره ز امیدواری ام
پا نِه به روی دیده دمی تا ببینم ات
مرهم به زخم سینه اگر میگذاری ام
باید برای نرگس چشمت دعا کنم
قبل از طلوع و نافله آه و زاری ام
تو دُرد جام خمره عشق و حقیقتی
با های و هوی زمزمه میگساری ام
آتش بزن به خرمن جانم ز غمزه ای
در امتداد رونق شب زنده داری ام
دست اجل چو فرصت فردا نمیدهد
با عمرهای رفته چسان میشماری ام؟
معصومی از طراوت باران چه دیده ای
دیگر چرا بدست خزان میسپاری ام


24 خرداد 1398 11 0

اشعاری در قالب شعری سروش

صاعقه، چشم بر زمین می دوخت/
چشمکی زد. تمامِ جنگل سوخت/
عشق، آتش در این میان افروخت/
با دلِ کوچکی چه خواهد کرد؟//

کوه وقتی سفید می پوشد/
در دل من امید می جوشد/
یادِ فردای جلگه می افتم.//

شیر، آهو به کام می گیرد/
جمعِ کفتار، کام می گیرد/
لاشخور، اِلتیام می گیرد/
و مقامات جامعه، جمع اند.//

چون که خورشید، توی آب افتاد/
خونِ دل بر دلِ کتاب افتاد/
رستم کشور از رکاب افتاد/
جان میهن به التهاب افتاد/
می برندش به سوی حادثه ای.//

جلگه، پربار، پر طرفدار است/
کوهپایه، پر از چمنزار است/
قله، بی همدم است و بی یار است/
خوش به حالش که آسمان دارد.//

مِه قشنگ است و مِه، خطرناک است/
مِه در این هر دو شیوه، چالاک است/
مثل دنیاست.//

دانه ی سعیِ خویش باید کاشت/
انتظار از کسی نباید داشت/
مرد باید بود. //

چه ببینند یا نبینندت/
چه بچینند یا نچینندت/
پیش وجدان خویش، خوشدل باش!//


24 خرداد 1398 25 0

زندگی با ساز من همساز نیست

زندگی با ساز من همساز نیست
 
خاطرات با تو بودن راز نیست
 
کو ؟ چه شد آن روزهای خوبمان
 
راه برگشتن به آنها باز نیست
 
#یاسررشیدپور


23 خرداد 1398 30 0

شعر:صبح زیبای زندان/ابوالقاسم کریمی

توضیحات عکس:گفتگوی یک زندانی با زندانبان در کشور سوئد

 

به سوی پنجره آواز برخواست

قفس از سینه ی پرواز برخواست

طلوع صبح زندان دیدنی شد

تفنگ از باور سرباز برخواست

 

 

شاعر:ابوالقاسم کریمی 2/خرداد/1398

 



22 خرداد 1398 35 0

بازخوانی دو داستان از دفتر اول مثنوی مولوی

قسمتی از   "مثنوی بر  مثنوی "

بازگویی دو داستان‌از دفتر اول مثنوی مولوی
*****
داستان پادشاهی از جهود
صورت نصرانیان از وی کبود
کز تعصب  جان آن نصرانیان
بر زمین می ریخت چون قربانیان
پادشه با آن وزیر حیله گر
در خفا زد حیله ای آن خیره سر
تا که ترسایان ز  ره گمره کند
خود و آن شاهش  طریق حق بُرد
خواست تا رهزن شود بر مردمان
رهزن خود گشت؛ سالم  رهروان
زخم‌بر خود زد که تا شاید از آن
زخم افتد بر درخت مومنان
در مسیحیت ضلالت کاشتی
لیک خود اندر حماقت باختی
خواست با خلوت گزینی ره زند
در مسیر دین پرستان چَه کَنَد
عاقبت خود را بکشتی آن وزیر
هر کدام‌از نایبان کردی امیر
نایبان را جانشینی داده بود
تا به هم ریزد  کلاف و تار و پود
در هم‌افتادند یاران   تیغ دست
فتنه گر  بود آن وزیر زر پرست
مولوی اینجا ز   وحدت گفته است
چند بیتی پر ز رمز و نکته است
هر که خشم و شهوتش دربند کرد
ایزدش را از خودش خرسند کرد
هر که موشی دزد در انبار اوست
گندمش را خورد؛ ماندی یک دو پوست
از حسد  مردان تباهی دیده اند
از حسد  آتش برایت چیده اند
مولوی صحبت ز وحدت می کند
همچو یک استاد  خدمت می کند
با کلامش خستگی از تن  بَرَد
خواب از چشمان ما هر دم‌پَرَد
خواب کمتر کن‌ به هنگام سحر
باز باشد چشم، بهتر ای پسر
باز گوید داستان بهر مثال
اهل باطل  جمع گشتی بر قتال
پادشاهی از جهودان بعد از آن
آتشی افروخت  بهر مردمان
هر که را بر بت  نکردی سجده ای
روی بر آتش نهادی لحظه ای
نَفس همچون بت شود ؛ این یاد گیر
نفس امّاره جوان؛ و آن خواجه پیر
طفل در آتش به مادر گفت: هان!
اندر این آتش در آ ! خود را رهان
آتشی  کاین شه  از آن دم می زند ،
بهتر از جهلی که بر تن می تند
هر که با ایمان بُود  عاشق شود
وآن که بی ایمان بُود فاسق شود
چون خدا ز ایشان ثبات دین بدید
هر که در آتش شدی، از غم رهید
تیره گشتی روی آن شه  از عمل
زندگی خواهی؛ تو  کوته کن ‌امل
آتش اندازد که سوزد امر دین
خود بسوزد اندر آن آتش؛ ز  کین
آن که تسخر  بر پیمبر می زدی
آمدش  در  دم بلای ایزدی
چون که آن شه  با حق افتادی به جنگ
وز ستیزش  هیچ ننمودی درنگ،
آتش افتادی به جانش؛ سوخت او
" معترف" هر چیز  فهمیدی  تو  گو
آتشی کاین دشمنان بر پا کنند
عاقبت خود را بدان رسوا کنند
گشت آتش بنده حق  آن زمان
او فقط سوزاند ابدان بدان
گر چه دشمن طرح ریزی کرده است
طرح او چون طرح بر یک پرده است
آتشی  بر پرده اندازد خدا
طرح ها  از پرده ها گردد جدا
آتشی در خرمن باطل فتد
دست حق بر طرح باطل خط کشد
هر که چشمش را به غیر از حق بدوخت
عاقبت در آتش آن ها بسوخت
هر که کاری خوب را انجام داد
آید اندر خدمتش هم آب و باد
🌷مهدی موسایی   دزفول
سه شنبه  ۲۱  خرداد ۱۳۹۸  🌷





 


22 خرداد 1398 9 0

سه گلشنی به نام به عشق ساقی کوثر

و عشق با وزشِ نام او تولّد یافت چو مهر مست که از جام او تولّد یافت
و آسمان به زمین آمد و دلارا شد و نور و نور و سپس نور، جلوه آرا شد
فرا شَکیب رُخی، چشم های مِی نَفَسی حلال گشتنِ می، التزامِ فتوا شد
چو نیست غیرِ علی همنشینِ حُسنِ نبی به امرِ ایزدیِ دوست، دوست، مولا شد
و دل هنوز به یک جرعه نامِ دوست، خمار کنار جام دگر، باز هم هویدا شد
دلی تمامِ خودش را به پای ساغر ریخت و پیشِ گمشده ی خویش، باز پیدا شد
و واژه ای ز بلندای جلوه، نازل شد و در تمامیِ هستی، علی، معما شد
عجیب نیست اگر نیست کار، دستِ شکیب به هر دلی که نظر کرد ، ناشکیبا شد
چقدر شیوه ی نازش قشنگ و شیوا بود! که چشم عاشق شیدا، دوباره شیدا شد
گرفته بود دلم؛ هیچ مِی نمی نوشید به عشق ساقی کوثر، ولی طربزا شد
و مثل عاطفه، بر چشم عشق، بوسه زدم از آن زمان لبِ شعرم "عسل مصفّا" شد
مرا نِشَسته نبین در سکوتِ ژرفِ نگاه سپاهِ دورِ دو چشمش ببین چه غوغا شد
ز سر، گذشت دگر آب و، آب، آتش گشت و سرگذشتِ دلم دستِ چشمِ زیبا شد
علی ست مثل علی؛ نه خداست؛ نه بشر است علی ست مثل محمد؛ ز دیگران، دگر است
علی ست هستیِ مستی. علی ست مستیِ ناب و دل همیشه به عشقش ز عشق، عشق تر است


20 خرداد 1398 42 0

نگاهی به قالب تازه ی سه گلشن

تفاوت ذاتی سه گلشن با قالب های غزل مثنوی و مثنوی غزل
درست است که سه گلشن در شکل ظاهری خود ممکن است چارچوبی ترکیبی مثلا از مثنوی و غزل و دوبیتی و مانند اینها داشته باشد؛ اما این ترکیبات مختلف در ساختار سه گلشن تا حدود زیادی به یگانگی رسیده، قالبی یکدست را ساخته اند که همین قالب سه گلشن است و آغازگر و بدنه و پایانبخش دارد و این قسمت ها در خدمت تکمیل شعر سه گلشن قرار گرفته اند؛ اما در غزل مثنوی و مثنوی غزل، صرفا جابجایی دو قالب مثنوی و غزل در یک شعر به کار می رود که بیش تر به تفنّن و تنوّع شباهت دارد تا قالبی منسجم .
شاهد سخن مان این که تفاوت نام مثنوی غزل با غزل مثنوی، تنها در جایگاه کاربرد قسمت مثنوی گونه و قسمت غزلگونه در این شعرهاست .



اشعاری در قالب جدید سه گلشن
1- ترانه، خانه ندارد
"ترانه، خانه ندارد. بخوان ترانه سرا! بخوان ترانه ی این دخترِ بدونِ سرا"
ترانه، خانه ندارد. چه کار باید کرد؟ دلی شبانه ندارد. چه کار باید کرد؟
شبانه، جوجه ی ناآشنا به بال زدن چو آشیانه ندارد، چه کار باید کرد؟
ترانه: کودکِ شبگردِ کوچه های دراز دری، نشانه ندارد. چه کار باید کرد؟
ترانه، زلفِ پریشان به دست باد نداد نظر به شانه ندارد. چه کار باید کرد؟
ترانه: این که به من شعر تازه می بخشد خودش ترانه ندارد. چه کار باید کرد؟
آهای مجلسیان! این که خانه ی مردم ترانه خانه ندارد، چه کار باید کرد؟
"ترانه، خانه ندارد. غزل نخواهم گفت و تا به نان نرسد، از عسل نخواهم گفت
بیا ترانه ی من! من غزل نمی خواهم به جز ترانه ی شیرین عسل نخواهم گفت."


20 خرداد 1398 46 0

تفنگ

تفنگ
از های هوی خسته شد وسالها تفنگ
غمگین نشسته گوشه ی ایوان ما تفنگ
افتاده دیگر از تب و تابش ولی هنوز
گرم است چانه اش به همان ماجرا تفنگ
وقتی که دائما سر ده زیر برف بود
آورد با خودش پسر کدخدا تفنگ
آنروزها که تازه رسید از غرور شهر
یک شب میان کل کل یک ادعا تفنگ
از هم قطارهاش که زخم زبان  شنید
تیری کشید باز سرش بی هوا تفنگ
خونش به جوش آمد ویکباره گُر گرفت
میخواست که ،دوباره کند خون بپا تفنگ
بر دوش یک سوار به سرحد مرگ تاخت
با شیهه ای به همهمه ی روستا تفنگ
سرپر شد و به سمت بزنگاه خیره شد
بغضش شکست وباز دهان کرد وا تفنگ
آنشب گوزن سر به زمین در پی غذا
آنشب که بوده سر به هوا از قضا تفنگ
 
 
 


18 خرداد 1398 11 0

تسلیم، ذلت نوکری هرگز

تسلیم، ذلت نوکری هرگز
با ذات ایرانی نمی سازه
ایرانی آزاده با تهدید
خود را ذلیلانه نمی بازه
ایرانی از تحریم دشمنها
فرصت برای رشد می سازه
دشمن سعودی و اماراتی
اهل شراب و رقص و آوازه
باید بدونه که هر ایرانی
در جنگ یک سردار سربازه
با این همه دشمن هنوزم ما
هستیم این خود عین اعجازه
این گام اول بوده چهل ساله
یعنی که این تازه ی آغازه
چهل ساله بعد از انقلاب ما
ایران و ایرانی سرافرازه
از جنگ ایرانی نمی ترسه
درجنگ ایرانی نمی بازه
ما رهبری داریم رزمنده
ما رهبری داریم جانبازه

علیرضا نجفی
خرداد ۹۸


18 خرداد 1398 49 0

تاجی به سری کن

تاجی به سری کن
ای ماهِ شبِ خاطره ما را نظری کن
با گوشه ویرانه شبی را سحری کن
نوری بِنه از چهره بتاریکی شب ها
هر سایه تماشاگرِ قرص قمری کن
مستانه ترین جلوه زیبای جهان را
مهمان هوا خواهی چشمان تری کن
از پشت ستیغ گذر سمت عبورت
با طره ای از نورِ نگاهی خبری کن
از رونق رخساره خود هاله شب را
پیمانه به پیمانه ز خون جگری کن
آرامش مهتابیِ شب دُرِّ گرانیست
مرهم به دل غمزده و در بدری کن
این مژده بده با دل معصومی و برگیر
یک ذره ز خاک ره و تاجی به سری کن





17 خرداد 1398 54 0

ضامن آهو

با تو من حرف فراوان داشتم آقای من
زین سبب عزم خراسان داشتم آقای من

خواب دیدم که شبی من روبروی گنبدم
چشمهایی غرق باران داشتم آقای من

مثل شمعی سوختم در پای عشقت یا رضا
اشک و آه از قلب سوزان داشتم آقای من

گر نمیکردی نگاهی بر دل تاریک من
من بسی حال پریشان داشتم آقای من

با نگاهت ای رضا دل را خدایی کرده ای
من به عشق پاکت ایمان داشتم آقای من

تا میان صحن پاکت وان یکادی خوانده ام
با تو رنگ و بوی قرآن داشتم آقای من

کاش میشد در حریمت کربلایی میشدم
من که رویایی فراوان داشتم آقای من

شاعر : دانیال حمیدی 


15 خرداد 1398 86 0

با دلی آرام رفت از پیش ما

با دلی آرام و قلبی مطمئن
ماه خوبان رفت تا پیش خدا
با دلی آرام رفت از پیش ما 
ماه ما بود آن  سهی سرو سها
عاشقان از رفتنش دل خون شدند
نیمه خرداد  ماه از ما جدا
روح ما را با خدا پیوند داد
با بیاناتی ز فرقان و هدی
ماه   ما را برد مهمانی  که بود
لحظه هایش گرم با نور دعا
هر نفس ذکر خدا  تفسیر شد
شرح صدری بود همراهش ضحی
رفت این ماه از  پی اش  ماهی دگر
رخ عیان گرداند از ام القری
 می رسد عید خدا با ماه دوست
بار بگشاید مه  از سوی قبا
می رسد از ره   شود عیدی سعید
رخ عیان گردانَد آن فرّ هما 
پرده را از روی خود بالا زند 
مات و مبهوت از رخش  ما با شما 
"معترف" می گفت در ماه خدا
رخ عیان گردان  ؛ تو را بینم کجا ؟
🌷مهدی موسایی  دزفول
سه شنبه ۱۴ خرداد ۱۳۹۸
۲۹‌رمضان ۱۴۴۰‌ قمری 🌷 


14 خرداد 1398 16 0

زائر درویش

امام رضا (ع)
زیر ایوان طلایت به تو می اندیشم
که پریشان شده از کرده ی کار خویشم
آمدم تا که پناهم بدهی مولا جان
پر گنه آمده همچو زائران درویشم


14 خرداد 1398 76 0

سروش هایی دیگر

سروش هایی از کتاب سفیرشعرفارسی

پَست را اوجِ سرفرازی بُرد/
به حقیقی ترین مَجازی برد/
توی بازی برد/
تبلیغات.//
روز، شب شد. دوباره، شب آمد/
خام ماندیم و صد لقب آمد/
آخرش جان ما به لب آمد/
خام تا خاک ... .//
تا که دستش به خونِ گل، تر شد/
مایه دارِ بزرگِ کشور شد/
بار دیگر، قرار دیگر شد/
قتلِ قاتل.//
قله در اوج، لیک نوک تیز است/
خشک و بی لطف و خیر پرهیز است/
پیش من کوهپایه ها بلندترند.//


13 خرداد 1398 90 0

دُق الجرس

دُقّ الجرس ! دُقّ الجرس!  ای داد از این احوال ما
سر داد بانگ از هر طرف: ای وای از این اعمال ما
حق داده ما را فرصتی، از ما  گنه؛ بی حرمتی
قدرش نمی دانیم ما  ؛ای وای بر امثال ما
نیکی ندید از  ما خدا ؛ از او جدا بودیم ما
هنگام‌بازی سر رسد  پیچیده شد آمال ما
سرگرم بازاریم ما ؛ در بند امیالیم ما
گفتیم بد بسیار  ما ؛ ثبت است این اقوال ما
هر کس زند بر طبل خود ؛ گوید همی احوال خود
یوم الحساب از کار بد   رنجور شد اَشکال ما
سرکش مشو! راهی بجو! در بند گشتی از هوا
راهی دگر را ساز کن! شیطان بُود دنبال ما
شیطان ‌رسن محکم زند  تا  بنده را از حق زند
او  دشمنی با ما کند ؛ در کار بد  حمّال ما
از بهر حق  امداد کن! بر مستمندان رحم کن
چون داده ای فطریّه را   پاکیزه شد اموال ما
هنگام عید آمد دلا! خوش باش! لبخندی بزن!
از لطف حق  شاید شود  فرجام‌نیک  این سال ما
🌷مهدی موسایی  دزفول
چهارشنبه ۲۳ خرداد ۱۳۹۷
۲۸ رمضان ۱۴۳۹ قمری 🌷


12 خرداد 1398 91 0

صوت ﻧﺎز ﺁﻳﺪ ﺑُﺮﻭﻥ ﺍز ﻧﺎﯼِ ﺗﻮ

صوت ﻧﺎز ﺁﻳﺪ ﺑُﺮﻭﻥ ﺍز ﻧﺎﯼِ ﺗﻮ
 
مه خجل می گردد از سیمایِ ﺗﻮ
 
می تراود شعرهای ناب و نو
 
از خُمارین چشم روح افزاﯼِ تو
 
#یاسررشیدپور


11 خرداد 1398 99 0

نا کجا آباد

ناکجاآباد

انـدیـشـه ام خشـکیـد در ایـن ناکجـا آباد
این ناله ها هـرگـز نمی گنـجد در این فـریـاد

تـا در کف تـو رشــته تـقـدیـرهای ماســت
پــروردگــارا داد خــواهــم من از این بیــداد

من بنـده سـرکش نبــودم نیســـتم شـــاید
این بار از دســتت عـنــان بنــده ای افتـــاد
 
تو ســوزها در ســینه خواهی ناله ها در دل
من یک خـدای شــاد می خواهم خـدای شـاد

من شـعـرهای تـازه می خـواهـم زبـانی نــو
من دشـت خواهم سـبزه خواهم سـایه شمشاد

من دامن یک کوه سـرکش در بغــل خواهم
من بیــد می خواهم که رقصـد با صـفای بــاد

یک چشم پر می خواهم از احساس دیدن ها
یک گــوش خالی تا که بســپارد مرا در یـــاد

مریم محبوب -1388


11 خرداد 1398 101 0

حَول فلسطین المظلومه

حَول فلسطین المظلومه

جاء المَطَر / و جاء المَطَر / و جاء المَطَر / اقتَحَفَ البُیوت / و البُیوتُ بیوتُنا / و صارَت بیوتنا زورقاتکم / و کانَ الزّیتونُ یَری و یَبکی . یبکی و یری/ و کُنتُم علَی الزَّورَقاتِ تَضحَکون/ یا ابناءَ اخوه یوسف و اخیه! / و کانَت فی ایدیکُم اسلحتُکُم / و کُنتُم بِالفخرِ تَقولون: / " اِستَسلِموا ایُّهَا المُجاهدون الإرهابیّون!" / و لکِنّا / و لکِنّا نحنُ الآنَ قد وَصَلنا الی هُنا / و نَضحَکُ و نَقول: / "یا ابناءَ اخوه یوسف و اخیه!" / اُنظُروا / قِفوا عِندَنا و تَعَرَّفوا علَینا / اُنظُرونا / نحنُ انفُسُنَا الَّذینَ قد فَتَحنا . //


11 خرداد 1398 18 0

آیینه ی شکسته

یا گوش کن به حرف من از در که میروی
یا لااقل دلیل بیاور که میروی...

یک لحظه صبر کن که نگاهت کنم رفیق
در واپسینِ لحظه ی آخر که میروی

داری به آب و «تاب» قفس فکر میکنی
از روی شاخه های صنوبر که میروی

با من بگو که خاطره ها را چه میکنی
روزی کنار دلبر دیگر که میروی...

آیینه ی شکسته چه با روی خوب عشق!
از پیش این شکسته چه بهتر که میروی


11 خرداد 1398 99 0
صفحه 1 از 150ابتدا   قبلی   [1]  2  3  4  5  6  7  8  9  10  بعدی   انتها