در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو ماه بهمن 1393)

دفتر شعر

بهای تقدیر (بمناسبت شهادت حضرت زهرا س)

بهای تقدیر
هوای شهر مدینه چقدر دلگیر است
چرا که ام ابیها از این جهان سیر است

ز سوی ماذنه با بال خسته صبحی را
کبوتری به هوای صدای تکبیر است

اذان دوباره بگو ای بلال بی همتا
که نغمه های دلت ماجرای دبیر است

بخوان که اشهدُ ان، لا اله الا الله
محمد است و از او آیه های تنویر است

بخوان که اشهد انَّ علی ولی الله
هم او که قاری قرآن خدای تفسیر است

چه میشود که نبیند حسین من غم را
ز رشته رشته مویش بهای تقدیر است

شبانه جسم مرا غسل و کفن و دفن کنید
که سوز سینه عالم ورای تکثیر است


09 بهمن 1398 6 0

تو ويران رفتني...

احساس می‌کنم که تو ویران رفتنی
پیغام می‌رسد که در اندیشه منی
 
من بعد تو، به گوشه خاموشگاه خود-
در حیرتم از این همه احساس آهنی!
 
یک روز منتظر؛ به صدایی و خنده‌ای
یک روز منزجر؛ و پر از فکر دشمنی
 
گفتم برو؛ ز رفتنت آزاد می‌شوم
ای تو! که سر به حبسی خانه نمی‌زنی!
 
این قلب من نبوده و این قلب من مباد!
آیا تو قلب روشن و انسانی منی؟!
 

 


08 بهمن 1398 2 0

تو بخشي از ژن عاشق‌تبار من شده‌اي

چقدر باده بنوشم ز یاد من بروی؟
چونان مهاجر ناچار از این وطن بروی؟
 
تو بخشی از ژن عاشق‌تبار من شده‌ای
نمی‌شود که از این جان و این بدن بروی
 
چنان ز بوی تو مستم که تا به وقت ابد
بعید باشد از این سرزمین تن بروی
 
رجز برای تمام جهان‌تان خواندم-
کفن‌کفن بروم، تا وطن‌وطن بروی
 
برای عشق، تمام وجود تو بس نیست-
مباد «ناقص» و «نیمه»؛ و «نسبتاً» بروی
 
مرا به ارتش گل‌های انس بسپاری
و خود به جنگ شقایق و نسترن بروی
 
و عشق؛ رمز شب ناتمام دنیا بود
مباد بی‌‌مددش، جنگ تن به تن بروی
 


08 بهمن 1398 4 0

دل ماهي ليز است، دل يك ماهي ليز

نفرین کن ای مادر مرا یک‌بار دیگر نیز
عاشق شدم در «پادشاه فصل‌ها» پاییز

بانگ نصیحت‌های تو، لالایی من بود
اما چه باید کرد با سروی که در پالیز-

با جلوه خود ریشه‌های عقل را خشکاند
من ماندم و دنیای بی‌پایانی از پرهیز

دنیا تمام نقشه‌هایم را به هم می‌ریخت
آوخ ز قلب کاغذین و چشم‌های تیز

یک تن مداوم توی گوشم، این‌چنین می‌خواند:
بگریز از این عاشق شدن‌های نهان، بگریز

دردا که من هم زیر لب تکرار خواهم کرد:
دل ماهی لیز است، دل یک ماهی لیز!


07 بهمن 1398 4 0

روزگار بی تو

طاقتم گر بر سر زلفت قراري بود بود
مهلتم با عمر اگرفصل بهاري بود بود
اين دل ديوانه را آرامش اي آرام جان
گر چو چشمان تو بيمار و خماري بود بود
نوش داروئيكه ميگفتي عزيزم كاش كاش
چاره و درمان قلب بي قراري بود بود
داغ آن هجرانكه در اين سينه ی پرسوزما
از غم رخسار ماهت يادگاري بود بود
آنكه ميگفتند در وصف تو ره پويان عشق
روز گار بي تو مانند غباري بود بود
سالها در جستجويت بودم ای دُرّ گران
كاش آن صبري كه با هر بي قراري بود بود
آرزو دارم در آن روزي كه مي آيي مرا
سوي چشمانيكه درچشم انتظاري بود بو


05 بهمن 1398 16 0

دريا مگر در قامت يك قيف مي‌گنجد؟

دريا مگر در قامت يك قيف مي‌گنجد؟
يادت مگر در طاقت تصنيف مي‌گنجد؟

آموزگاران ازل سرگيجه مي‌گيرند
وهم تو وقتي در دل توصيف مي‌گنجد!

با تو زمان‌ها و مكان‌ها لايق هيچ‌اند
غير از تو هر چه هست در توقيف مي‌گنجد

يادم فراموش از خود و از روزگارم شد
وقتي كه روحم از تو در تعريف مي‌گنجد

سوگند خود را با نگاهت ثبت خواهم كرد
جان، خون‌بهايي در دل تحليف مي‌گنجد

آنقدر در وصفت سبكبارم كه چون كاهي-
جان در سپهر آبي تلطيف مي‌گنجد


05 بهمن 1398 11 0

«مرد برفي» و دست‌هاي شما

زير برفي كه تند مي‌بارد
با دو چشمي كه باز مي‌ماند

«مرد برفي» در انتظار شماست
تا خودش را به گريه بسپارد

بي‌توجه به چترهاي عزيز
زير سرماي شهر مي‌خوابد

ناگهان از كرانه مي‌آيي
هُرم پيدايش تو مي‌تابد

«مرد برفي» به شوق دستانت
مي‌تواند مگر كه نشتابد؟

شوق مي‌پاشي و زمين، تندي-
سمت تو «عاشقانه» مي‌پاشد

«مرد برفي» و دست‌هاي شما-
غرق خورشيدهاي «ها»ي شما
آب بايد شود به پاي شما
زير برفي كه تند مي‌بارد...

 


05 بهمن 1398 17 0

بوسه ی ما را توقضا میکنی

بوسه ی ما را توقضا میکنی
بر من بیچاره جفا میکنی

این دل تنهای مرا اینچنین
از غم و اندوه جدا میکنی

قلب مرا خانه ی غم کرده ای
با دل غمدیده چه ها میکنی

لب به سخن باز کنی هر زمان
ولوله بر این دل ما میکنی

ای که طبیب همه دردم تویی
زخم مرا نیز دوا میکنی؟

تا که نگاهم کنی از روی مهر
محشری از نور به پا میکنی

زخم دلم از خم گیسوی توست
زخم زدی ... از چه رها میکنی؟

قصه ی بیماری دل گوش کن
هر چه کنی بهر خدا میکنی

#یاسررشیدپور


05 بهمن 1398 9 0

پايان باز عشق من و او چه مي‌شود؟

پايان ِ باز عشق من و او چه مي‌شود؟
اين عطرهاي مفرط گيسو چه مي‌شود؟

ياد تو در من است وّ يا ياد من به تو-
واقع‌گرايي شب جادو چه مي‌شود؟

پر مي‌كشي ز اوج غزل‌ها و مي‌روي
تكليف بازگشت پرستو چه مي‌شود؟

آيينه‌اي برابر يادت نهاده‌ام
با بي‌نهايت تو، فراسو چه مي‌شود؟

من گيج مي‌شوم وَ جهان گيج مي‌خورد
در اين ميانه بغض «من ِ او» چه مي‌شود؟

من راه مي‌روم وَ جهان آه مي‌شود
در سينه‌هاي تنگ، تكاپو چه مي‌شود؟

تقدير من نبود كه سهراب‌گون شوم
با من بگو حماسه دارو چه مي‌شود؟

جاري‌تر از نگاه تو در سينه نيست، نيست
ويران‌تر از رميدن آهو چه مي‌شود؟

در واژه نيست قدرت تسكين دردهام-
جادوي شعر اين‌ور ِ آمو چه مي‌شود؟

تقديم به قربانيان سقوط هواپيماي اوكراين در حوالي تهران

 


05 بهمن 1398 13 0

لطف اهورایی

گنج قارون است عقل و حاتم طایی است دل
دست و دلباز و بدون هیچ همتایی است دل

گاه می بخشد به یک لبخند کل عمر را
شک ندارم بی گمان لطفش اهورایی است دل

در غل و زنجیر گیسوی زلیخایی اسیر
یوسف است اما به بند چاه تنهایی است دل

از کمین چشم هایش، با کمانِ ابرویش
آنچنانم زد که گویا صید صحرایی است دل

برکه هم گاهی تلاطم دارد از دیدار ماه
دل به دریا می زند، آری چه دریایی است دل

بین آدم های دنیا ساکت و گوشه نشین
خلوتی دنج است و با این حال، دنیایی است دل

عقل چون در حال و روز او تامل کرد گفت :
در پی دیروز و امروزش چه فردایی است دل!

دانیال حمیدی
 
 


04 بهمن 1398 8 0

چقدر چتر تو یادش بخیر باران داشت

حیاط کوچکمان حوض داشت، ایوان داشت

"بهار بود و‌ تو بودی و عشق" جریان داشت

 

بهار بود و تو بودی و کوچه ای نمناک

چقدر چتر تو یادش بخیر، باران داشت

 

چقدر دست تو آن دست مهربان نجیب

برای پرسه ی شبهایمان خیابان داشت

 

اتاق من به تماشای جای خالی تو

برای طاقچه، آیینه داشت گلدان داشت

 

به شوق آمدنت بود و بغض رفتن تو

اگر که خنده ی من لحظه های گریان داشت

 

تو رفته بودی اما چراغ، روشن بود

اتاق کوچک قلبم هنوز مهمان داشت

 

تو رفته بودی و باران به شیشه می کوبید

چقدر عطر تو در جان خانه جریان داشت

 

                                 (بهروز جلیلوند)



04 بهمن 1398 12 3

با قلب شير و خصلت فرهاد...

شوریدگان یار را فریاد کافی نیست

دریادلان را موج‌ها و باد کافی نیست

یک قتل بی‌پایان و بی‌پایان و بی‌پایان-

غارتگران عشق را بیداد کافی نیست

وقت از نگاه ما فراموش است، و دیگر هم

ما را دی و شهریور و مرداد کافی نیست

در سرزمین عشق با تدبیر باید رفت 

دیگر مرام «هر چه باداباد» کافی نیست

آنان که پیران مسیر عاشقی هستید!

دیگر مسیر عشق را استاد کافی نیست

با قلب شیر و خصلت فرهاد باید رفت

این‌که چه بوده بیژن و فرهاد کافی نیست 

از حلقه آسایش خود دور باید شد

ماندن در این دلتای بی‌آباد کافی نیست

این است راز عاشقان مکتب خورشید:

حتی اگر دست و سری افتاد، کافی نیست


04 بهمن 1398 14 0

پيمانه جا مي‌ماند

پیمانه در پیمانه در پیمانه جا می‌ماند

یاد نفس‌های تو در این خانه جا می‌ماند

من، راهی شهر قیامت می‌شدم اما

یادم میان خلوت میخانه جا می‌ماند

فردوس دیگر از مقام عاشقان خالی است

تا شمع جا می‌ماند و تا پروانه جا می‌ماند

در این خماری مانده‌ام؛ بی‌هیچ پایانی

صد بوسه بر قلبی که بس جانانه جا می‌ماند

با این خیابان‌خواب یادت، مهربان‌تر باش

مردی که یادش در شبی شاهانه جا می‌ماند

این زندگی جز خاطرات مانده در دل نیست

بهتر که روحم در شب پروانه جا می‌ماند



04 بهمن 1398 19 0

نهنگ دق شده

از طواف  چشم‌هایت قلب من، غافل نشد
رو  به  دریای   نگاه  هیچکس  مایل  نشد

قید دنیا را زدم، تا  بلکه دنیایم  شوی
آمدی در دل‌نشستی، دیگر این دل،دل نشد

راه‌و رسم عاشقی‌شد شیوه‌ی‌مجنون ولی
خوب میدانم کسی در عاشقی  کامل نشد

هر کسی دید عشق مارا، با غم فرسنگ‌ها
گفت ای وای ازخدایی‌که، کمی عادل نشد

حال قلبم  را فقط دیوانه ها دانند و بس
هیچکس در هیج‌جا، مانند من عاقل نشد

غرق‌ِاشک‌ِشورِچشم‌ِخویش میگردی، ‌بدان
بانیِ مرگِ  نهنگِ  دق  شده ‌، ساحل  نشد

#بهاره_کیانی ✍
۹۸/۱۰/۲۵
‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‍‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‌‌‌‌


03 بهمن 1398 14 0

تماشای تو

تماشای تو
تا بمضراب دلی نام خوشت ساز کند
گره از کار من و غنچه ی گل باز کند

مانده ام با سر شوریده که بار دگری
نفسی از دم عیسی ی تو اعجاز کند

ایمن از حادثه تا منزل مقصود بّرّد
هر کسی را که سفر با تو سرآغاز کند

اوج گیرد به سرِ پنجه خورشید فلک
پر و بالی که در این دایره پرواز کند

چه بسا نغمه سرودیم به نجوای نسیم
تا که صبحی به سر زلف تو ایجاز کند

آیه در آیه پدیدار شو ای سوره عشق
آنچنانی که فلک با تو به خود ناز کند

کاش میشد که بیایی و جهان بار دگر
شور و حالی به تماشای تو ابراز کند


03 بهمن 1398 12 0

قصه‌ی دیوانگی

خانه خــرابی های دل سامان نمی‌گیرد چرا
دلشــوره های لعنتـی پایان نمی‌گیرد چرا
روزی‌ دو چشم روشنت شد قبله‌گاه حاجتم
رفتی، دل خوش باورم ایمـان نمی‌گیرد چرا
تا ژاله‌های‌ چشم‌ من افتاده در دشت‌‌و چمن
ابـر سیــاه آسِمــان بــاران نمی‌گیـرد چـرا
باغصه‌ها سر میکنم هر روز وشب‌را بعد تو
این قصــه‌ی دیوانگی آسان نمی‌گیرد چرا
عطر تنت جامانده ‌بر هرگوشه‌ی تخت‌‌وتنم
تبریز آغوشم از آن، یک جان نمی‌گیرد چـرا
راهی ‌نمانده بعد از این‌ تا معبد چشمـان‌ تو
قلـب پریشـانت دگــر مهمـان نمی‌گیرد چرا
دل‌هـا شکست‌ و غصه‌ها شد میهمان هردلی
نفـرین و آه عاشقـان دامان نمی‌گیرد چــرا
دلواپسـی های مــرا شـاید نفهمـی تو، ولـی
درد دل وامـانده‌ام درمـان نمی‌گیرد چرا

#بهاره_کیانی ✍
۹۸/۲/۶


01 بهمن 1398 12 0

جشن تولد شعر سروش

دومین سالروز تولد قالب شعری سروش

را خدمت اهالی گرانقدر ادبیات، شادباش و مبارکباد
عرض می کنم و امیدوارم که به زودی، هدایای گرانقدری از اشعار سروش شاعران گرانقدر، دریافت نماییم.

به همین مناسبت و برای آشنایی بیش تر دوستداران این مقوله با قالب سروش، چند سروش کوتاه تقدیم می دارم:

1- گفتن از عشق، کار سختی نیست/
خوب گفتن، شکار سختی نیست/
فصلِ اصلیِّ عاشقی، عمل است.//

2- برگ زرد خزان، خودش را، ریخت/
با هوا و زمین و آب آمیخت/
برگِ بی بار چون تمشک نبود.//

3- چیست گل؟ رازِ نازِ خنده ی دوست/
شعر- نقاشیِ معطّرِ اوست/
مِهرچهر و لطیف و عاطفه روست/
گل، نشانِ خداست.//

4-گرچه بالاست، باز هم خوار است/
شُهره اما بدون مقدار است/
خواب دائم چطور بیدار است؟/
به فضا رفته است میمونی.//

5-“علّیَت” داشت نخ نما می گشت/
فیلسوفی پی خدا می گشت/
عارفی از عُروج بر می گشت/
حرف نابش به دل گرامی گشت:/
“نور”، مجهول نیست؛ اثبات است.//

6- پسر و مادر، آخرین دیدار/
اشک ها: شعله های آتشبار/
رفت و ماند. استخوان که شد، برگشت.//

7- مستِ آواز، قایقِ موتوری (خوانش دیگر: مستِ آوازِ قایقِ موتوری)/
دل به دریا زدَه ست قایقباز/
باز، دل، غرقِ آزِ موجنواز (خوانش دیگر: باز، دل، غرقِ آز، موجنواز)/
راز در راز/
ساحلِ سرد، قایقِ خاموش.//

8- تاک تا شد، به جرمِ پاکی مُرد/
ایستاد. اوفتاد. خاکی مُرد/
مردِ خاکی به دردناکی مُرد/
زنده ی جاودان، غریبِ زمان.//

9-تا که دستش به خونِ گل، تر شد/
مایه دارِ بزرگِ کشور شد/
بار دیگر، قرار دیگر شد/
قتلِ قاتل.//

10-در زباله، پیِ غذا می گشت/
تازه از اختلاس بر می گشت/
اختلافات… . //

11-روز، شب شد. دوباره شب آمد/
خام ماندیم و صد لقب آمد /
آخرش جان ما به لب آمد/
خام تا خاک ….//

12-پَست را اوجِ سرفرازی بُرد/
به حقیقی ترین مَجازی بُرد/
توی بازی بُرد/
تبلیغات.//

13-رفتم از کوهپایه تا قله/
وقتِ برگشت گشت/
(وای! تا پایین/)
دره – دره … .//

14-دستت آماده کن!/
“دل گِرو در کِرِشمه های تمشک!”//

15-دل گدازنده، دلنواز آمد/
باز با ناز و سرفراز آمد/
کاشکی داشتم دلی، دلکی .//

16-آفتاب غروب و کشتی و آب/
موج بی تاب و التهاب و شتاب/
آی دریا! بیا مرا دریاب /
مثل ماهی به ساحل افتادم(افتادَه م) .//

17-مِه چه زیبا نِشَست بر تنِ دشت/
ناز و نرم از کنار دشت گذشت/
خاطرات تو در دلم آمد/
نازتازان و بی گذشت گذشت/
باز، گلگشت، نوعروس، خیال
(خوانش دیگر: باز، گلگشتِ نوعروسِ خیال .)//

18- ماه در کوهسار، زیباتر/
بادِ نرمِ بهار، زیباتر/
یار، چشم انتظار، زیباتر/
دل من، بی قرار، زیباتر/
در شبِ عشق.//

19-هر سری سرسپرده ی چیزی ست/
بسته بر حلقه ی دلاویزی ست/
مرغکِ شاخسارِ گلریزی ست/
من تو را دارم.//

20-هرچه که هست و جزئی از هستی ست/
همزمان، شعرِ عقل و سرمستی ست/
همه ی هستی اهل همدستی ست/
رازها واحدند و گوناگون.//

21-کِرم، پروانه می شود روزی/
غوره، فتّانه می شود روزی/
این زمین، خانه می شود روزی/
خوار نشمار.//

22-به سرودِ سروش، گوش کنید/
عشق را همنوای هوش کنید/
رازِ این جُنب و جوش، نوش کنید/
نرم و خندان و خوش، خروش کنید/
مثل سروش.//

جشن تولد شعر سروش،
مبارک


01 بهمن 1398 9 0

اختیار تام


شورش غم در تب آغوش گرمش رام می‌شد
عاشقی‌ از شعله‌ی سوزان چشمش نام می‌شد

دل‌ خرابی‌ های قلب تا ابد درد آشنایم
کم کم از باران مهر قلب او آرام می‌شد

عادتم شد دیدن هر روزه‌ی چشم کسی که
در نبودش ضربه‌های ساعتم، سرسام می‌شد

کل جریانات غم، هر گوشه‌ی شهر دل من
بعد ازآن در مهربانی‌های چشمش جام میشد

دل که تا آن روز عشقی را ندیده در کنارش
با نگاه ساده و جذاب چَشمش خام می‌شد

لحظه لحظه از تمام روزهای عمر من هم
در حضور دست‌های بی‌ریایش کام می‌شد

بعد از آن شب با نگاه دلکش بی‌مثل و نابش
صاحب احساس دل با اختیار تام می‌شد

✍️ #بهاره_کیانی
۹۸/۱/۱۰


29 دی 1398 15 0

بنام نامی تو

بنام نامی تو
مگر تو شانه زنی زلف آرزوها را
ز بیکرانه دهی شرح گفتگوها را

در آسمان شب کم فروغ ره پویان
چه عاشقانه کشی ماه جستجوها را

بنام نامی تو واژه واژه می رقصند
اگر ترانه کنم جرعه ی سبوها را

نشان ز داغ تو دارد شقایق صحرا
که جادوانه کشد آهِ عطر و بوها را

نگاه چشم تو را تیر غمزه کافی نیست؟!
که دام و دانه نهی راه خلق و خوها را

به بغض سینه دلدادگان خود بنگر
چه ناشیانه گرفتند ره گلوها را


29 دی 1398 14 0

تضمینی در منقبت مقام حضرت صاحب الزمان علیه السلام و گرامیداشت یاد و مقام عزیزان

" آسمان را حق بود  گر خون بگرید بر زمین"
کآنچنان ماهی به ناگه اوفتاد از روی زین
" خون‌خلقی " بی گناه آمد برون از آستین
آستینِ ظالمین از شرق و غرب از روی کین
عاقلان را نیست طاقت کاین چنین ظلم از چه شد؟
" در خیال کس نیامد کاین " چرا گشتی چنین؟
جای اشک از دیده خون باید ببارد روزگار
" خاک نخلستان بطحا را کند در خون عجین "
ابر را بینم که می گرید بر این حالات ماه
ماه را پرسم : چرا بر صورتت افتاده چین؟
گفت: بیداری کشیدم تا ببینم روی دوست
روی او دیدم  خجل گشتم  از آن خلوت گزین
گوهری پیدا نشد  همسنگ آن خورشیدوار
گوهری داند چه باشد؟ قدر آن درّ ثمین
 
" گوی توفیق و کرامت " را به دستش داده اند
تا ببیند آنچه نادیده است  با عین الیقین
" نوحه لایق نیست بر خاک شهیدان  زانکه هست"
روح ایشان در " جوار لطف ربّ العالمین "
" بر زمین خاک قدمشان توتیای چشم بود "
در جهان آخرت  زیر لوای شاه دین
" قالب مجروح اگر در خاک و خون غلطد چه باک؟"
جان خود کردند تقدیمِ همان  "جان آفرین"
" چون قضا آمد  نمانَد قوّتِ " فکر   این بدان
"عاقلان را رنگ و سیما می رود "  ساکت نشین
عاقبت خاک فنا بر سر رود  ای " معترف"
گو : خداوندا  به چشم  مرحمت ما را ببین
هر که در دنیا   شهیدان را به نیکی یاد کرد
از خدا خواهم  دهد جایش  در آن خلد برین
🌷مهدی موسایی   دزفول
شنبه ۲۸  دی ۱۳۹۸ 🌷
 


28 دی 1398 13 0
صفحه 1 از 107ابتدا   قبلی   [1]  2  3  4  5  6  7  8  9  10  بعدی   انتها