در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو ماه بهمن 1394)

دفتر شعر

سرو آزادی

سرو آزادی

آگهم از اصل بر بنیادی که میسوزد هنوز
لاله های رفته بر بادی که میسوزد هنوز

گو بباران تا بریزد قطره های خویش را
بر سر عریان شمشادی که میسوزد هنوز

کاروان می آید از پیچ و خم دلدادگی
از مسیر محنت آبادی که میسوزد هنوز

می رسد غمناله ای بین زمین و آسمان
در نفیر سرخ فریادی که میسوزد هنور

خانه جور و ستم بر توده خاکستر است
در تقاص ظلم بیدادی که میسوزد هنور

اربعینی دور از کوی تو ماندن مشکلست
در تب آن سرو آزادی که میسوزد هنوز

دست تقدیرُ قضای حق تو را بگزیده بود
در ازل تقویم ایجادی که میسوزد هنوز

گرچه معصومی مرا تا اوج حسرت برده ای
غمزه هایی را نشان دادی که میسوزد هنوز


18 مهر 1398 45 0

دنیا شبیه پنجره ای رو به ماتم است

دنیا شبیه پنجره ای رو به ماتم است
این روزها که گریه برایم فراهم است
 
دنیای من ادامه ی یک نقطه تا ابد
فردای من ادامه ی غمهای عالم است
 
این روزها به سایه ی خود تکیه می کنم
مُهر سکوت بر لب و قلبم پُر از غم است
 
گلواژه ها همیشه به یاد تو بر لبند
جان میدهم به پای تو و باز هم کم است
 
با بودن تو هر شب و روزم بهاری است
وقتی بهار نیست چه جای تبسم است
 
هرچند از تو ، هیچ نشانی نمانده است
اما هنوز حال عمومیم... درهم است
 
تنها به عشق توست که اینگونه مانده ام
دنیا سه نقطه... بعدِ تو مثل جهنم است
 
# یاسررشیدپور


15 مهر 1398 66 0

حکم ما مانده به امضای جنابست هنوز

‎ساقیا گر به کَفت جام شراب است هنوز
‎دل من طالب پیمانه ناب است هنوز

‎قطره ای از قدحت دوش به من نوشاندی
‎این دل خسته من در تب و تاب است هنوز

پرتوی از رخ تو دوش تجلی بنمود
‎دل دیوانه من خانه خرابست هنوز

‎گل رخسار تو در باغ خیالم بشکفت
‎جام چشمم به تمنای گلابست هنوز

‎عاشقم کردی و بی تاب وصالت گشتم
‎رفتی و ماه رخت پشت سحابست هنوز

غم دوری و فراقت چه غمی جانسوز است
‎ناله هایم چو شررهای مذابست هنوز

‎برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر
‎خرمنم سوخته زان برق شهابست هنوز

‎هر سحر عهد وفاداری و بیعت خواندم
‎و امیدم به یکی طرفه جوابست هنوز

‎پادشاها ز خدا خدمت تو خواسته ام
‎حکم ما مانده به امضای جنابست هنوز

گوشه چشمی به عنایت کنم ای دلبر من
‎تا که این رونق ایام شبابست هنوز

‎تا نفس هست محالست رهایت بکنم
‎عاشق در به درت پا به رکابست هنوز


15 مهر 1398 71 0

توهم عشق

چه ساده باورت را
به ظرفِ پوچیِ درکم
پُر از گلهای ارکیده
به رنگِ عطر ِ زیبای ِ
بهاران می‌کشیدم

چه ساده ماه بودی
میانِ برکه‌ی لبریزِ از اشک و
به هر پلکی روان می‌شد
تمامِ داغیِ بی‌مهریِ سرریز تو برجا

چه ساده مِهر بودم
برای آفتابِ بی رمق از عاشقی‌هایت
در آن کورآبه‌ی ِخاطر

چه ساده ، در هوایِ هُرم ِ لب‌هایی
خیالی دانه ها الماس را هر شب
از این جانِ پُر از تب ، با گمان یاقوت ‌چیدم

چه ساده روحِ پروازی
شگفت انگیز را ،
در راستایِ قامتِ ،
دنیای حسرت بال ‌دادم

چه ساده عاشقت بودم
چه ساده برگهای خاطرم را
تو رنگ‌ِ زنگ پاشیدی
چه ساده شبنمِ ارکیده‌ام خشکید!


#سپیده_ط
 


14 مهر 1398 104 0

اربعین

عجب عطر خوشی پیچیده در کرببلا امشب
دلم را میدهد با بوی سیب خود جلا امشب

پس از یک اربعین آوارگی، گل های آل الله
کنون برگشته با طوفانی از حولُ ولا امشب

نمی دانم چرا خورشید هم سودای غم دارد!
سحرگه می زند بر تار و پود دل صلا امشب

کنار مرقد شش گوشه ای راز دل خود را
نشستم تا نمایم اندک اندک برملا امشب

سرم بر روی دیوار است و آرامش نمیگیرد
بیا بنشین دمی با من در ایوان طلا امشب

قلم بردار معصومی به اوراق غم املا کن
که فطروس میبرد پیغام تا عرش علا امشب


13 مهر 1398 76 0

لعنت به غروب و هوس بوسه و سیگار

لعنت به غروب و هوس بوسه و سیگار
 
وقتی که نبودِ تو مرا می دهد آزار
 
افسوس که از عطر شب و بوسۀ معشوق
 
من ماندم و چشمان ترِ خیره به دیوار
 
#یاسررشیدپور


12 مهر 1398 66 0

روح شیدایان


سوختی در اشتیاق خود همه بال و پرم
عاقبت هم دست بادی داده ای خاکسترم

گفته بودی صبر کن فصل بهاری میرسد
در خزان عمر بنگر خود چه آوردی سرم

آسمان را با زمین نزدیک می دیدم دریغ
وای از دست تو و اندیشه خوش باورم

نیست جز اندوه حسرتهای نا فرجام دل
گر بدوش خسته خود کوله باری میبرم

روح شیدایان نمیگنجد درون استخوان
کاش می شد پر بگیرد از درون پیکرم

هرچه خواهی ناز کن ای دلفریب روزگار
ناز خوبان را به هر قیمتکه باشد میخرم

دیده ام معصومی از هر غمزه او نکته ها
همتی...! تا جان بریزم پیش پای دلبرم


11 مهر 1398 60 0

دفتر جا مانده

دفتر جا مانده
عاقبت آواره از چشم غزالت می شوم
وامدار سرسر و رقص شلالت می شوم
گرچه میدانم که در یادت نماند باز هم
بارها سرگشته از قول محالت می شوم
مثل آدم در پی یک دانه گندم می روم
مثل حوا دلفریب سیب کالت می شوم
چون کبوتر اوج میگیرم که دریابم تورا
جرعه نوش چشمه ناب زلالت می شوم
باقی عمری که شاید مانده باشد نازنین
همنشین و پا به پای هر مجالت میشوم
دیدگانم را که زیر پای تو جا مانده اند
روشنایی ده که یکروزی وبالت می شوم
همچو معصومی بیمن دفتر جا مانده ای
شاعر گلواژه های خط و خالت می شوم


11 مهر 1398 14 0

بهترین ترانه شهر

بهترین ترانه شهر
دلم دوباره برایت بهانه کرده بیا
غمت بسینه من آشیانه کرده بیا

نمیرود ز تنم جان خسته تا نرسی
هوای درد دلی عاشقانه کرده بیا

برای لحظه دیدار چهره ی ماهت
انار خاطره ای دانه دانه کرده بیا

فدای ناوک شهلای نرگس مستت
شراب جلوه جانم جوانه کرده بیا

شراره ای که نهادی به غمزه نگهی
ز شعله شلعه درم زبانه کرده بیا

غم وصال تو ای بهترین ترانه شهر
کنون که خاطر ما را نشانه کرده بیا

به آستان تو معصومی آیه ی غزلی
ز کیمیای رخت جادوانه کرده بیا


10 مهر 1398 53 0

اقلیم وفا

دفتر عشق تو را صفحه پاياني نيست
خوشتر از نغمه تو مصرع ديواني نيست

پرده برکش تو به هر پنجره وز باغ مگو
که چو ياقوت لبت غنچه خنداني نيست

آی! اي دايره پيماي افق، چون رخ تو
به مدار دل ما اختر تاباني نيست

سال ها در طلبت بوده ام و مي داني
كه تو را همچو منی واله و حيراني نيست

چه بگويم؟... سخن هم به درازا نكشد
سر من فارغ ازآن قصه كه ميداني نيست

بین چه ها کرد سر زلف و شهاب نگهت!
با شکاری که بر او پاي گريزاني نيست

مهربان باش تو ای قاصدک محرم راز
که در اقليم وفا فرصت چنداني نيست

لحظه ها را به غنیمت شمُر ای معصومی
عمرِ ما چون گذرد مهلت جبرانی نیست


10 مهر 1398 14 0

مهارِ ذهن

کاش می‌شد با  قلم رویای خود را شانه کرد
موج هایش را گرفت و صاف و بی‌دندانه کرد

یا که می‌شد  رونقی بخشید  بر احوال ِ دل
روی دشتِ خاطره کِشتِ گل  و  پروانه کرد

هم  اگر می‌شد  میان ِ آسمانی تار و  تَر
میهمان شد بر کرانش ، ماه را دُردانه کرد

رسم می‌شد ، بر  بلندا سادگی را  جار زد
زندگی را سرکشید و لاک خود را لانه کرد

یا که شاید هم به راهی دور گاهی بی‌غرض
ساده و آسوده رفت ‌و  خنده ای جانانه کرد

گر بخواهد  دل گذارد  برگلویِ صبر ، پای
قید را برچید و راحت گریه ای مردانه کرد

آخ  اگر می‌شد هوایی تازه  بود  و  روح داد
این جهان را پاک‌وسرشار از گل‌و‌گلخانه کرد

یا که فانوسِ سپیدی بر تنِ شب ها نمود
سایه‌ی  مهر و مرو‌ّت  بر سرِ کاشانه کرد

لذتی می‌داد ، صبحی ، مملو  از نورِ خدای
دیده را بر حق گشود و رجعتی دیوانه کرد

جانِ من ! باید مهاری بهرِ ذهن از شعر بافت
بند ، محکم کرده و  بر دردِ خودشکرانه کرد !


#سپیده_ط
 


10 مهر 1398 63 0

این روضه های باز، همه راز می شود !


دروازه های غم به دلم باز می شود
انگار تازه این سفر آغاز می شود
نان حرام خوردن این قوم بی حیا
حتی برای حرمله احراز می شود ؟!
دارند رو به نیزه تو را سنگ می زنند
هر کس که زد به چشم تو ممتاز می شود
ای کاش یک نفر بدهد پاسخ مرا
دختر به تازیانه مگر ناز می شود ؟
بال و پر شکسته ی خود باز می کند
هر گاه صحبت از تو و پرواز می شود
صفین می رسد به نظر یا علی بیا
این کینه ها برای تو ابراز می شود
شرمنده یا علی که به عنوان خارجی
زینب اسیر مجلس آواز می شود
با دخترت بگو که کجا درد و دل کند؟
این روضه های باز همه راز می شود !

یه سیاه مشق قدیمی


08 مهر 1398 79 0

داغِ داغِ داغ

آسمان خورشید را محو تماشای تو کرد
ماه را حیران حُسنِ عالم آرای تو کرد

بوستان را در دل افتاده ست تشویش از خزان
بلبلِ شیرین سخن را تا هم آوای تو کرد

عشق یعنی از خودت گامی برون آ تا به دوست
آنچه با من جذبه های ناب ایمای تو کرد

دست باید شست از خود نا گزیرم نا گزیر
بیخود از خود اینچنینم قدّ و بالای تو کرد

قصد معراج نگاهت در دلم افتاده است
ناشکیبایم فقط چشمان زیبای تو کرد

داغِ داغِ داغِ داغِ داغِ لبهای توام
دیده ای بامن چه لبهای شکر خای تو کرد؟

دست تقدیر خدا را بوسه باید زد به شوق
چون قضا ((یوسف)) تو را، ما را((زلیخا)) تو کرد


07 مهر 1398 45 0

داغِ داغِ داغ

آسمان خورشید را محو تماشای تو کرد
ماه را حیران حُسنِ عالم آرای تو کرد

بوستان را در دل افتاده ست تشویش از خزان
بلبلِ شیرین سخن را تا هم آوای تو کرد

عشق یعنی از خودت گامی برون آ تا به دوست
آنچه با من جذبه های ناب ایمای تو کرد

دست باید شست از خود نا گزیرم نا گزیر
بیخود از خود اینچنینم قدّ و بالای تو کرد

قصد معراج نگاهت در دلم افتاده است
ناشکیبایم فقط چشمان زیبای تو کرد

داغِ داغِ داغِ داغِ داغِ لبهای توام
دیده ای بامن چه لبهای شکر خای تو کرد؟

دست تقدیر خدا را بوسه باید زد به شوق
چون قضا ((یوسف)) تو را، ما را((زلیخا)) تو کرد


07 مهر 1398 77 0

چهارراه ملاصدرا

از ذهن پیاده رو گذشتی-حالا
من ماندم و گریه ی خیابان-تنها
در بارش جمعیت تو را گم کردم
نفرین به چهاراه ملاصدرا


06 مهر 1398 85 0

تابلو

و هزاران بار مردن ، زنده شدن
در ثانيه هاي گنگ بدون تو....
رودخانه هاي بدون ماهي.....
و ماهي هاي بدون آب......
اين آخرين تابلو حماسه آدم و زندگي است
اگر....
آري اگر
عشق نباشد
 


06 مهر 1398 76 0

هذیان

شبهاکه شبنم روی دل انبوه میشد یک کاه غم بی تو برایم کوه میشد عشق تو وشوق رسیدن باتوبودن انبوه درانبوه درانبوه میشد


06 مهر 1398 88 0

گلایه

دلم به مویِ تو ، مانند جان که با نَفَسش
به جز تو خسته شد از هر هَوا و هر هَوسَش!


مرا اسیرِ خودت کرده ای و بی خبری ...
کُجا کنار می آید ، پرنده با قفسش؟


به باغبانِ خودت ، ای گُل! ... اعتماد نکن
که سمتِ گل نرود ، جز به نیّتِ هَرَس َش!


گذشتی از من و از دل نرفت ، داغِ غمت
چو نخجوان ، که گذشت از کِناره ی اَرَس َش!
 

گلایه کردم از عشقت به عَرش ... فرمودند:
همین که بر دل ما داغ عشق اوست ، بَسَش!

 

#محسن_نظری



06 مهر 1398 86 0

رندانه تر سرخیل رندان باش

آئینه ها را می کند سر شار از بهجتی زیبا و شور انگیز، هر جا فقط پا می گذارد نور
 دلواپسی های تو بیهوده ست، امروز را وقتی یقین داری، در رهن فردا می گذارد نور

ما بی خیال از ظلمتیم امّا، دهلیز هستی بی طمأنینه ست، وجدی برای زنده ماندن نیست
از سایه ها حتی گریزانیم، باید بفرساییم در ظلمت، ما را که تنها می گذارد نور

پروا نباید داشت از طوفان، با عشقِ آتشناکِ شور انگیز، امّید را باید شکوفا کرد
آشفتگی در کار عالَم نیست، جولان امواج خروشان را، بر دوش دریا می گذارد نور

از فرط پیدایی نهان گردید، هر جا شکوهی آفتابی شد، این خودحجابی ها شگفتی زاست
هنگامه جویی کرد باید زود، پرواز باید کرد بی پروا، آغوش اگر وا می گذارد نور

مردی اگر، تشویش بی تشویش، همّت طلب امّا نه غیر از خویش، دریوزه کن پیوسته نوش از نیش
فرصت غنیمت دان شکفتن را، توفیق مروارید سفتن را، در صقعِ رویا می گذارد نور

از روشنی طرفی نبست ابلیس، در سوگ ظلمت می نشست ابلیس، وقتی که چشمان تو بینا بود
اخلاص یعنی نور گردیدن، منّت کجا بیند کسی آنی، بر چشم بینا می گذارد نور

خورشید را هر آن به فرمان باش، از تن بدر زن آن به آن جان باش، رندانه تر سرخیل رندان باش
از بی تکاپویی گریزان باش، تا تیرگی ها را بر اندازی، فرصت مهیا می گذارد نور

سرگشتگی ترفند شیطان است، غفلت نباید کرد از آن آنی، با طیب خاطر چون که می دانی
با خلسه ای ممتدّ و روح افزا، در ذهن بودا «نیروانا» را، «پنهانِ پیدا» می گذارد نور


04 مهر 1398 103 0

یا ایها العزیز دلم بر تو السلام

قلبم دوباره مضطرب و در تلاطم است
گویا دوباره قصد خیالت تهاجم است

لشکر کشیده ای به دو چشم سیاه مست
کز آن کرشمه تا به فلک داد مردم است

از پا فتاده را که به غارت نمی برند
رسم سوارگان به فتاده ترحم است

قلبم اسیر جذبه ناز نگاه توست
وز هیبتت امیر دلم دست و پا گم است

انت الکریم و عادتکم جود و الکرم
لطفِ عطا و بخشش و احسان، تداوم است

ای آبروی دین خدا ز آب روی تو
بی تو نماز خلق خدا با تیمم است

گرچه گدا تر از من و یوسف تر از تو نیست
عشقت به جان و بر لب من این ترنم است:

یا ایها العزیز دلم بر تو السلام
امیدم از خدا به جواب علیکم است


03 مهر 1398 116 0
صفحه 1 از 67ابتدا   قبلی   [1]  2  3  4  5  6  7  8  9  10  بعدی   انتها