در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو ماه اردیبهشت 1396)

دفتر شعر

عاشقانه هایی برای موعود(عج) (22)








گل می آید بهار هم می آید

گاه خوش روزگار هم می آید

ای منتظران به هوش آدینه عشق

آن سبزترین سوار هم می آید






15 آذر 1398 14 0

در این نبرد گرفتم به دست پرچم را

اگر چه برد به همراه خود تمامم را
غمش به رسم وفا ماند ، مرحبا غم را

به درد عشق گرفتارم و علاجی نیست
مگر ز دست تو گیرم به لطف ، مرهم را

به غنچه وعده ی باران مده که میسوزد
ندیده است از اول به غیر شبنم را

اگر که همرَه تنهایی خودم هستم
نخواستم که بگیرم به جز تو همدم را

اگر چه یار جفا کرده است حرفی نیست
نشان‌ او مَده ای دوست سنگ قبرم را

که انتظار بمانَد همیشه همرَه من
که انتطار کِشم لحظه های ماتم را

نبردِ عشق تو قطعا فنا شدن دارد
در این نبرد گرفتم به دست پرچم را

#امیرعباس_صالحی


14 آذر 1398 17 0

حرام است

در خانه ی ما زندگی ناب حرام است
آرامش و شادی و خور و خواب،حرام است
تخت گل مرداب،چو در دست وزغ هاست
هر سایه ی سر بر سر مرداب حرام است
تا هاله مهتاب،اسیر شب تار است
آرامش در پرتو مهتاب حرام است
شهری که سراسر همه با ناله عجین است
در آن دل و طبع خوش و شاداب حرام است
تا آب سر سفره ما،سهم امیر است
نوشیدن یک جرعه از این آب حرام است
زان روز که محراب خدا مقتل حق شد
هر سجده به ناحقی محراب حرام است
تا دار مجازات سران،بر سر دار است
هر دار جزا بر سر ارباب،حرام است

                                علی اصغررضایی مقدم


12 آذر 1398 39 0

نغمه هایی از سروش

[۱]
اندک اندک ترانه خوان شده ام
کوچه کوچه ز خود نهان شده ام
در مسیری که نیمه جان شده ام
پیش چشمان تو عیان شده ام
نظری کن بحالت زارم
[۲]
بی پر و بال آسمانت من
ذره ای در پی نشانت من
در مسیری ز کهکشانت من
عاشق زار و جاودانت من
ای فدایت شوم نمی آیی؟
[۳]
هر کسی با تو آشنا بشود
در ره وصل تو فنا بشود
از دل و جان خود رها بشود
ساکن کوی نا کجا بشود
یک نشانی ز کوی خود برگو
[۴]
ایخوش آندل که مبتلایت شد
همه درد از یکی بلایت شد
عاشق نغمه و صلایت شد
مهر تابان آن ولایت شد
با کدامین بهار می آیی؟


12 آذر 1398 42 0

دلم راتکان بده







یک دست جام باده دلم را تکان بده

"با یک نگاه ساده دلم را تکان بده"*

مثل مسافری که غریب است مانده ام

بگذر دمی زجاده دلم راتکان بده

ترمز نما کنار دلم ،با دلم بگو

جانا چرا پیاده؟! دلم راتکان بده

من دست می کشم که زنم پل به سمت عشق

با مهر دست داده دلم راتکان بده

قامت بکش دمی که قیامت به پا کنی

لای در ایستاده دلم راتکان بده

بنشان دلم کنار خودت گازده برو

زیبای پر افاده دلم راتکان بده

چون شیر نر به بیشه نشستم، تو عشقمی

بازا چو شیرماده دلم راتکان بده

یک دست سوی آغوش مهرم بخوان به شوق

یک دست جام باده دلم را تکان بده






*مصرعی از استادغلامرضا صفادل





12 آذر 1398 44 0

بدر منیر

‎شب جمعه چون که بستم دیده های خویش را
‎دیدم آن بدر منیر دلربای خویش را

چهره ای چون ماه تابان قامتی بس دل ستان
‎از شکوهش گم نمودم دست و پای خویش را

گفتمش مولا چرا مارا به کویت راه نیست
‎گفت بنگر پیش از اینت کرده های خویش را

گفتمش مولا گره در کار ما افتاده است
‎گفت با "عجل فرج" برخوان خدای خویش را

گفتمش مولا من آن یار وفادار تو ام
‎گفت تو ثابت نما این ادعای خویش را

گفتمش مولا نظر فرما به ما در مشکلات
‎گفت بر احوالتان دارم دعای خویش را

در خیالم تا سحر مشمول لطفش می شدم
‎همچنان شاهی که بنوازد گدای خویش را


12 آذر 1398 29 0

بغض

اشک و غم و درد و آهِ سوزان دارد
با لشکر خود نیّت طوفان دارد
مخفی ست همیشه پشت گریه،این بغض
یک دولتِ در سایه و پنهان دارد


10 آذر 1398 36 0

عشق،حسین است و بس

با نگاهت شده چشمان دلم بیناتر
در کنارت منم آن ذره و ناپیدا تر
دل شیدا ی من آقا شده بس شیدا تر
شده ای لیلی این قصه بسی لیلا تر
یادت آرامش شب های مرا بر هم زد
«عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد»
همه جا جلوه ی الطاف تو پیدا گردد
وجه رحمانی حق با تو هویدا گردد
رزق عالم همه با دست تو امضا گردد
آفرینش شده دنیا به تو اهدا گردد
متحیر شده در فضل تو بیگانه و دوست
«این حسین کیست که عالم همه دیوانه ی اوست»
پیش درگاه تو از غم خبری نیست که نیست
منفعت دیده ام اما ضرری نیست که نیست
بی شک از عشق تو صرف نظری نیست که نیست
«سر گیسوی تو در هیچ سری نیست که نیست»
دل شد آشفته ی اوصاف تو،ای جانانم
در خیالم شده ام محو تو،سرگردانم
چه کنم این دل شیدای خدادادم را
چه کنم شورش و آشفتگی یادم را
دیده ام سیره ی کلیه اجدادم را
چه کنم روضه ی زیبای مسیحا دم را
نوکری کردنم اقا نرود از یادم
«چه کنم کار دگر یاد نداد استادم»
انکه پروانه ی شمعت شده جان را چه کند
با خبر از تو دگر بی خبران را چه کند
اشنا با تو دگر باغ جنان را چه کند
محتشم از تو نگوید که زبان را چه کند
شور عالم همه از جذبه ی جانانه ی توست
«هر کجا می نگرم جلوه ی مستانه ی توست»


09 آذر 1398 44 0

دیر آمدی!

دیر شد ،  دیر آمدی  این غم  به نامم نیز شد
جانِ  من دلخسته  از این دوری  و  پرهیز شد

با  مرورِ  آنچه   از  یادت  به  جانم  مانده بود
غصه ها   را   قصه کردم   ،   خاطره انگیز شد

گاه گاهی  با خطوری  ،   بی‌حضورت تا  شدم
حاصلِ  این  مردگی در  من چو  رستاخیز شد

دانه دانه  چیدی  از   انگور   این  متروکه دل
درد  آن  در خُمره  کردم   عاقبت  سرریز شد

صخره صخره کوه را  در  فکر  تو  جاری شدم
بغض  را  تا  گریه‌ کردم  ،  برکه‌ای ‌ لبریز شد

بوستانِ  عمر  را  گلشن   به  گلشن  گشتم و
بر  درختی‌  تکیه  کردم   که   سرِ  جالیز شد

کم نبود  این  گفتگویِ  ذهنِ  پُر گویِ  خودم
حرف های  مردمان  هم   بر  سرم   آویز شد

بودنت چون یک شتابِ لحظه‌ای  در  جان من
در غیابت  زندگی  بی‌ حرکت  و   بی‌ خیز شد

صفرِ  مطلق  شد   تمامِ   لحظه هایِ   بودنت
این  نیامدها   برایم   دشنه‌ای   نوک تیز شد

اینکه میدانم  نمی‌آیی  خودِ  جان کندن است
همچنان جان می‌دهم چون  مُردنَم تجویز شد

مانده ام  در کار  دل ، دیروز شد ... امروزها
دیر شد  ،  دیر آمدی تا آخرش  ،  پاییز شد

من چه کردم با خودم حس اعتراض‌آمیز شد
دیر کردی ..... تا خودِ  پاییز  ، حلق‌آویز شد



#سپیده_ط


08 آذر 1398 63 0

عاشقانه هایی برای موعود(عج) (21)







اللهم کن لولیک الفرج




هر جمعه که بگذرد امیدی در دل

می روید چون صبح سپیدی در دل

می گویم صبح جمعه ای دیگر او

می آید با بهار و عیدی در دل






08 آذر 1398 46 0

چلچراغی به جهان

دوش می آمد و رخساره او  چون مه بود
چلچراغی به جهان  روشنی اش بر ره بود
چون توانم که از این چهره او  دل  گیرم
او بپوشید  رخش  وز نظرم آگه بود
چون که رخسار نهان کرد ز من آن دلبر
من غلامش شدم  او را نظری با  شه  بود
شاه شمشاد قدان چون نظر از من برداشت
آتشی در دلم انداخت  شرر ناگه بود
هر که را با خط سبزش سر سودا باشد
محتشم باشد اگر خادم این خرگه بود
"معترف" ز آتش عشقش دل بیماری داشت
تا ابد خادم آن پادشه و درگه بود
🌷مهدی موسایی   دزفول 
پنجشنبه  ۷  آذر ۱۳۹۸ 🌷


08 آذر 1398 33 0

با تو روشن می شود کاشانه ی ویرانه ام

با تو روشن می شود کاشانه ی ویرانه ام
مثل شمعی و به گِردِ روی تو پروانه ام
 
خود گلی ای نازنینم ، عطر گل آورده ای 
عطر ناب اطلسی پیچیده در گلخانه ام
 
یاد چشمانت عزیزم چنگ بر دل می زند
جُز نگاهت عشق من ، با عالمی بیگانه ام
 
تاكه می بینم تو را در خواب و رؤیاهای خود
از صفاى دیدنت پُر می شود پیمانه ام
 
در دو چشم روشنت نور خدایی دیده ام 
می سپارم بر تو یارب گوهر دُردانه ام
 
شهرت زیبایی ات در شعر من شد آشکار
فاش می گویم که من یک عاشق دیوانه ام
 
#یاسررشیدپور


07 آذر 1398 27 0

کافی نیست

کافی نیست
برای مستی جانم شراب کافی نیست
به جرم عیب نهانم عذاب کافی نیست

اگر چه کوله بر شهری از گناه ام لیک
بباع جنت و رضوان صواب کافی نیست

مرا بخوان به فراسوی هرچه می دانی
به شرح نام و نشانم کتاب کافی نیست

شرار آتش عشقی به پیچ و تابم کرد
به روی سفره قلبم کباب کافی نیست

بیا بیا که سحر گاه من وصال تو شد
وَ بی تو روز مرا آفتاب کافی نیست

تو مثل آینه هستی که پیش چشم منی
برای فاصله هایت نقاب کافی نیست


07 آذر 1398 8 0

پاینده شد حقیقت

هر چند زندگانی  سامان نمی پذیرد
بیداد و ظلم و عصیان   قرآن نمی پذیرد
نی بر مدار عصیان ؛ نی بر مدار تسلیم
تدبیر اینچنینی  طغیان نمی پذیرد
دشمن که عقده دارد با اصل دین و ایمان
این را اگر بگویم  نادان نمی پذیرد
این درد دشمنان را با هر طبیب گفتم
هر کو شنید گفتا: درمان نمی پذیرد
وحشی گری، خسارت، بر اصل دین  اهانت
شیطان چنین بخواهد، انسان نمی پذیرد
حق را بگو  که باطل  بر فرش باد خفته است
پاینده شد حقیقت  بطلان نمی پذیرد
من" معترف" بگویم  از جان و دل سخن را
از جان و دل نگویم ،وجدان نمی پذیرد...
از رهبری اطاعت  پایان نمی پذیرد
و آن را که درد باشد  فرمان نمی پذیرد
🌷مهدی موسایی   دزفول
چهارشنبه ۶ آذر ۱۳۹۸ 🌷


07 آذر 1398 38 0

در قافیه خزان شد

   یک شب نشسته بودم  تنها به فکر مردم
   شد مردمم پر آب از تکرار ذکر مردم
   هر کس گلیم خود را از آب می کشاند
   این است زندگی  وای از فکر بکر مردم
***
   از مردم پر آبم  حال دلم خراب است
    این حال زار من چون  یک تخته ای بر آب است
   راهی  ندانم اکنون ؛ماندم به چاه  افسون
    افتاده ام در آتش  دل با جگر  کباب است
***
    از راز دل  چه گویم  بی نور ماه  در  شب ؟
    صد آه و درد دوری؛ در خواب کرده ام تب
    آبان و مهر و آذر  دل بر خدا سپردم
    زرد است صورتم؛ گو یک دم  تو نیز :  یا رب
*** 
   آن شب غزل نوشتم   در قافیه  خزان شد
    این باد سرد اکنون بر شعر من وزان شد
    هنگامه نوشتن  تا صبح در تفکر
    گویا زمان پایان  همگام با اذان شد
***
    گفتم سخن نگویم از این شب و زمانه
    گشتم غمین و نالان ؛ دلسرد و بی ترانه
    یا رب گشایشی ده! من با غمی فسردم
    از ما همین بر آید  ؛ گفتیم  بی بهانه
***
   جز صحبت از فراقت  در دل ترانه ای نیست
    کم کن ز جرمم اکنون   غم را کرانه ای نیست
    افتاده ام به  پایت   ساقی بریز در جام 
     جامم  چو پر نمودی  دیگر بهانه ای نیست
***
    آن شب خیال رویت   از چشم برد خوابم
    فکرم خیال می زد  دل برد صبر و تابم
    آشفته گشت حالم   زین حال ، دل پریشان
    از فکر خواب رستم  چون تخته ای بر آبم
***
    شاید که چهره ات را در خواب من  ببینم
    تصویر ماه در شب  لبخند زن  ببینم
    زان نرگسان چشمت گل های غم بچینم
    یا جان من  در آید  یا جان به تن ببینم
***
    باد خزان که آمد  دل زار گشت و محزون
    از حال دل چه گویم؟  مانند بید مجنون
    من بی تو  چون خزانم  ؛با باد  می گریزم
    پیچیده گشت فکرم  گشتم به غمزه مفتون
***
    یا رب گشایشی ده  بر حال زارم اکنون
    شد دیده پر  ز باران ؛ احوال دل پر افسون
    من " معترف" به جرمم  ؛ پاکم نما خدایا
     یارب عنایتی کن  رزقم نما تو افزون
***
مهدی موسایی   دزفول
دوشنبه  ۴ آذر ۱۳۹۸ 
 


06 آذر 1398 11 0

شعر:شماره104

آنان هبوط کردند
تا تو
 به آغوشم
سقوط کنی
 
و این بهترین
اتفاق زمین است

 


05 آذر 1398 43 0

یکرنگی

شب از یکرنگ بودن، در دلش مهتاب می‌افتد
و  یا  تصویر  مه،  در خلوت مرداب  می‌افتد
 
امان از لحظه‌ای کز چشم‌های پر تماشایش
هزاران وسوسه  بر سینه‌ای  بی‌تاب می‌افتد
 
رفاقت  با  خدا  کن، تا هوادار دلت باشد
که  حتّی  اتفاق  عشق،  در  محراب  می‌افتد
 
نگاهی کز حیا بر خاك راهی خیره گردیده
به تقدیرش،، نهایت دلبری جذّاب می‌افتد
 
زلیخا، رسم کردش، از پی  مردان  دویدن  را
ببین  با شرم یوسف، رسم‌ها از  باب می‌افتد
 
نباشی غرّه‌ بر چیزی‌که  حق بخشیده‌ات،رستم!
که داغی بر دلت از غصه ی  سهراب می‌ افتد
 
دهان  وا  کرده ای، باید  بیندیشی به گفتارت
که   ماهی  با  دهان  باز،  در  قلّاب می‌افتد
 
اصالت در لجن‌ زاران دنیا هم نمی‌میرد
چو آن تقدیر نیلوفر، که در گنداب می‌افتد
 
#علی_سلطانی_نژاد


28 آبان 1398 118 0

صدای مهربانت نازنینم مانده در گوشم

صدای مهربانت نازنینم مانده در گوشم 
 
وَ نامت حُرمتی دارد که من نشنیده مدهوشم
 
به فردای قیامت از خدایم خواهشی دارم
 
بهشتش را نمی خواهم اگر باشی در آغوشم
 
#یاسررشیدپور


25 آبان 1398 115 0

عاشقانه هایی برای موعود(عج) (20)






میلاد محمد(ص) است وصادق(ع) تبریک
گویند این عید بر خلایق تبریک
من می گویم «تبارک الله...» وبه عشق
بر حضرت قائم(عج) این دقایق تبریک
***
ای دوست، امام جمعه های دل من
معشوق تمام جمعه های دل من
پشت سر تو نماز بگزارم کی؟
با عشق تمام جمعه های دل من


24 آبان 1398 135 0

فلسفه بی فلسفه

چی بگم از همه خوبیت چی بگم؟
تو شرابی
تو گلابی
تو پر از لحظه نابی
تو همون نور کتابی
که تو تاریکی شب
به من می تابی
چی بگم از همه خوبیت چی بگم؟
تو یه باغ پره از تاک
تویی بوی خاک نمناک
لطیفی مثل دل پاک
تو صنوبر
تو یه اختر
تو شر و شور کلاغ پر
واسه آرش تیر آخر
تو شراب سرخ شیراز
تو چشات یه عالمه راز
تو، رهایی مثل آواز
تویی سبزی چمنزار
تو شکوه یه علفزار
تو چشات دو تا ستاره
واسه درد من تو چاره
چی بگم از همه خوبیت چی بگم؟
تو بلندای دماوند
تو خروش رود اروند
تو یزرگی یه لبخند
واسه من رهایی از بند
تویی دشت پر شقایق
واسه ماهیگیر یه قایق
چی بگم از همه خوبیت چی بگم؟
تو همون اشکای عاشق
وقتی میریزه رو قرآن
تو سکوت یه کویری
کویری اونور کرمان
چی بگم از همه خوبیت چی بگم؟
تویی اون لحظه دل باختن مجنون
تو غم دلای پرخون
لحظه بارش بارون
تویی آتیش تو زمستون
تو همه عطر اقاقی
هر چی از آدمه باقی
تو تفنگی واسه یاغی
تو آتوس سه تفنگدار
تو علم واسه علمدار
تو تمام یه کلیدر
لحظه فریاد حیدر
.
تو همه بود و نبودی
نگو عاشقم نبودی
 


23 آبان 1398 26 0
صفحه 1 از 52ابتدا   قبلی   [1]  2  3  4  5  6  7  8  9  10  بعدی   انتها