در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو ماه تیر 1398)

دفتر شعر

مخزن اسرار

یک اربعین بهانه ی دیدار می رسد
صد کاروان ترانه ی تبدار می رسد
از انتهای کوچه و بازار شهر شام
دار و ندار قافله سالار می رسد
همراه نغمه های جگرسوز عاشقان
غمناله های شاهد بیمار می رسد
شکر خدا کنم که دل داغ دیده ای
تا آستان ساحت دلدار می رسد
برخیز تا ببویمت ای عطر زندگی
سیب زمان دیدنت انگار می رسد
در امتداد پرتو خورشید جاودان
قدی کمان و مخزن اسرار می رسد
خون تو را به شانه تاریخ می برم
تا لحظه ایکه منجی اعصار می رسد


29 مهر 1398 10 0

عطر زیتون نگاهت تا که جاری می شود

عطر زیتون نگاهت تا که جاری می شود
 
لحظه لحظه عمر من هم جویباری می شود
 
سایۀ عشقم به سر با سایبان پلک تو
 
روحیاتم از نگاهت انتحاری می شود
 
#یاسررشیدپور


29 مهر 1398 14 0

شش گوشه

تاک است پدر،تیر سه شعبه،خوشه
یک تیر سه شعبه شد علی را توشه
وقتی که در آغوش بگیرد او را
جمع پدر و پسر شود شش گوشه


28 مهر 1398 12 0

می‌نویسم شعر خود را بی مخاطب داشتن

می‌نویسم شعر خود را بی مخاطب داشتن
بی مخاطب داشتن یا ذره‌ای تب داشتن

تا زمانی که مجال بوسه یا لبخند نیست
سلب آسایش کند از ما همین لب داشتن

هرکسی زخم زبانی زد، خدا آهسته گفت:
خوب می‌آمد به آدم نیش عقرب داشتن!

با غمِ انباشته در سینه اصلا ساده نیست
صورتِ شاداب یا مویِ مرتب داشتن

من یِکَم، مقسوم و مقسومٌ علیهِ خویشتن
با خودم، تنها رسیدم من به مضرب داشتن

من نمیدانم نمیدانم، تو آگاهم مکن
عالَمی دارد همین جهل مرکّب داشتن

هیچکس طاقت نیاورده‌ست تلخی مرا
می‌نویسم شعر خود را بی مخاطب داشتن

حسن معارف وند
یکشنبه۲۸مهر۱۳۹۸
ساعت۰۵:۰۷




 


28 مهر 1398 12 0

اذان عشق



می ورزمت شبیه خودم بی بهانه عشق
جانانه تر مگر زندم تازیانه عشق

وقتی تو حال و روز مرا درک می کنی
دنیا فقط برای من است آشیان عشق

بشنو حدیث قدسی دل را که گفته است
راز عمیق شهد جنون از زبان عشق

هر عاقلی است تا به ابد بی نصیب از
حظّی که عاشقان ببرند از زیان عشق

توفیر با بهشت ندارد جهان، شود
عالَم برای آدم اگر سایه بان عشق

از من بجز خیال تو در من نماند هیچ
بستم خیال روی تو چون با اذان عشق

از قید و بند هر چه جز از تو رهاست دل
آورده رو به شوق تو بر آستان عشق

از عاشقان ندیده کسی سر به راه تر
راه است امیر قافله در کاروان عشق

بگذار تا گدازه شوم بی قرارتر
گلشن کند جهان  مرا پرنیان عشق

بی حاصلی نشایدم از زندگی، دمی
گسترده چون که چشم تو در هر کرانه عشق


27 مهر 1398 4 0

دانای مطلق

دلم چون تخته پاره روی آب است
هوای دل ببین مولا، خراب است
به هر سویی که خواهی می بریدش
چه گویم زندگی بی تو عذاب است
از آن روزی که مهرت در دل افتاد
تمام بی تو بودن ها سراب است
چه کردی با دل دیوانه ی من
که هر طاووس در چشمش غراب است
چه بسیارند؛ ظاهر همچو زاهد
 که روی صورت هر یک نقاب است
اگر خواهم که گویم حرف دل را
چو آن هفتاد من گفتن، کتاب است
چه قحطی شد از آن یاران یک رو
دلم از رفتن  پاکان، کباب است
شکستم بال خود را با گناهان
ولی دلخوش که نام من عقاب است
یکی شد سرخوش از آیات قرآن
به ظاهر در پی جام شراب است
کمی آهسته تر رو کعبه آنجاست
چنین رفتن به ترکستان شتاب است
بخوان شعرش گناهش گردن من
"الا یا ایها الساقی" ، ثواب است
دلت را همچو صافی صاف گردان
که غیر از رنگ حق جانا خضاب است
مشو غافل از آن دانای مطلق
تو را این مصرع از شعرم خطاب است
خدایا، خود بصیرت ده به" ناظر"
که بی تو هر چه گوید ناصواب است
1398/07/27

 


27 مهر 1398 8 0

چهل روزاست خورشیداست برنی




السلام علیک یابا عبدالله (ع)





چهل روز است جادادند برنی

حقیقت رابه عشق مُلکـَت ری

همانانی که می گفتند: اشهد

وحال اینگونه سرمستند از می

***

چهل روزاست بی سر، پیکر عشق

بگردد بر سر نی ها سر عشق

گلی پژمرده در کنج خرابه

اسیری رفت زینب خواهر عشق

***

چهل روزاست خورشیداست برنی

لباس وصل پوشیده است برنی

زدست دوست درعرش الهی

شراب عشق نوشیده است برنی

***

چهل روز است که آب آوری نیست

سری هست و اثر از پیکری نیست

پی اثبات حق جز این که گردید

به راه عاشقی برنی،سری، نیست




26 مهر 1398 4 0

کبوترانه

بازآ که عقده ای ز دل خسته وا شود
از قید و بند مشغله هایش رها شود

با گوشه ای ز چشم پر از مهربانی ات
دلداده ای بدست تو حاجت روا شود

روزی بیا که شهرک افسرده گان شب
پر از هوای رویش و لطف و صفا شود

با عطر و بوی پیرهن و چاک دامنت
آوازه ای ز نام و نشان بر ملا شود

صبحی رسد که آینه و آب و آفتاب
فوجی کبوترانه به سمت خدا شود

دنیا بهانه جز تو ندارد که مانده است
ور نه قیامتی کند و بر هوا شود


25 مهر 1398 5 0

پای تاول زده(اصلاحیه)

پای تاول زده را خاطر شادی باید
خاطرم شاد از آن است که بینم رویش
هست گرما و تبی بر تنم امّا آن دم 
خاطرم شاد شود تا برسم بر کویش
" نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد"
خاصه آن گاه که چنگی بزند بر مویش
هر تطاول که کشیدم ز غمش در آخر
روی او بینم و سرمست شوم از بویش
بینمش خرّم و خندان و به دل می گویم
کاش هر صبح و شبی بال گشایم سویش
" معترف " آمده تا کم شود از اندوهش
هر که دیده است رخش  مات شود از خویش
همچو بلبل نگرانیم  سحر باز آید
باز بینیم رخش  آب خوریم از جویش
🌷مهدی موسایی  دزفول
چهارشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۸ 🌷


25 مهر 1398 4 0

اربعین ۳

مخزن اسرار

یک اربعین بهانه ی دیدار می رسد
صد کاروان ترانه ی تبدار می رسد

از انتهای کوچه و بازار شهر شام
دار و ندار قافله سالار می رسد

همراه نغمه های جگرسوز عاشقان
غمناله های شاهد بیمار می رسد

باور نمی کنم که دل داغ دیده ای
تا آستان ساحت دلدار می رسد

برخیز تا ببویمت ای عطر زندگی
سیبی بپای چیدنش انگار می رسد

در زیر سایه سر خورشید آسمان
قلبی کباب و مخزن اسرار می رسد

خون تو را به شانه تاریخ می برم
تا لحظه ایکه منجی اعصار می رسد


24 مهر 1398 8 0

پاییز

این روزها
هر کسی را که می بینی
سرش به گوشی همراهش گرم است
و نگاهش را دوخته به صفحۀ نمایش آن
من نمی دانم
پس کی می خواهند پائیز را ببینند؟


24 مهر 1398 68 0

پریشانی

گمان من چنین بوده است تا امروز محبوبم
که دیدار تو هست آرامش معیار و مطلوبم

پریشانیم از دوری تو چیز عجیبی نیست
نمی دانم چرا وقتی که هستی نیز آشوبم


24 مهر 1398 68 0

اشتیاق و پرهیز

سلام

از عشق شدم دوباره لبریز
مجموعه اشتیاق و پرهیز

تاریخ ندیده است مانند
کو سنگدلی چنین دلاویز

حتی به میان پادشاهان
اینگونه نبوده است خونریز

هم مهر فزاید اشتیاقش
هم قهر کند بسان چنگیز

هم فتح کند حریم دل را
هم بشکندم چو خسرو پرویز

هم زخم زده به سینه بسیار
هم هست به زخم ها نمک ریز

...


24 مهر 1398 67 0

لبخند

سلام
این بیت حاصل دستکاری یکی از ابیات یکی از شعرهای خوب برادر عزیز آقای رضا احسانپور است.

گاهی زبان به حد تکامل نمی رسد
لبخند را برای همین آفریده اند...


24 مهر 1398 66 0

نبودنت

خودمانی شدم ببخش مرا
طاقتم طاق می شود این بار
پیش بگذار پای خود برگرد
دست از این نبودنت بردار


24 مهر 1398 14 0

بانو

این آسمان آبی
در روزی آفتابی
چه لحظه های نابی
تقدیر ماست بانو ...


24 مهر 1398 13 0

سرو آزادی

سرو آزادی

آگهم از اصل بر بنیادی که میسوزد هنوز
لاله های رفته بر بادی که میسوزد هنوز

گو بباران تا بریزد قطره های خویش را
بر سر عریان شمشادی که میسوزد هنوز

کاروان می آید از پیچ و خم دلدادگی
از مسیر محنت آبادی که میسوزد هنوز

می رسد غمناله ای بین زمین و آسمان
در نفیر سرخ فریادی که میسوزد هنور

خانه جور و ستم بر توده خاکستر است
در تقاص ظلم بیدادی که میسوزد هنور

اربعینی دور از کوی تو ماندن مشکلست
در تب آن سرو آزادی که میسوزد هنوز

دست تقدیرُ قضای حق تو را بگزیده بود
در ازل تقویم ایجادی که میسوزد هنوز

گرچه معصومی مرا تا اوج حسرت برده ای
غمزه هایی را نشان دادی که میسوزد هنوز


18 مهر 1398 77 0

دنیا شبیه پنجره ای رو به ماتم است

دنیا شبیه پنجره ای رو به ماتم است
این روزها که گریه برایم فراهم است
 
دنیای من ادامه ی یک نقطه تا ابد
فردای من ادامه ی غمهای عالم است
 
این روزها به سایه ی خود تکیه می کنم
مُهر سکوت بر لب و قلبم پُر از غم است
 
گلواژه ها همیشه به یاد تو بر لبند
جان میدهم به پای تو و باز هم کم است
 
با بودن تو هر شب و روزم بهاری است
وقتی بهار نیست چه جای تبسم است
 
هرچند از تو ، هیچ نشانی نمانده است
اما هنوز حال عمومیم... درهم است
 
تنها به عشق توست که اینگونه مانده ام
دنیا سه نقطه... بعدِ تو مثل جهنم است
 
# یاسررشیدپور


15 مهر 1398 102 0

حکم ما مانده به امضای جنابست هنوز

‎ساقیا گر به کَفت جام شراب است هنوز
‎دل من طالب پیمانه ناب است هنوز

‎قطره ای از قدحت دوش به من نوشاندی
‎این دل خسته من در تب و تاب است هنوز

پرتوی از رخ تو دوش تجلی بنمود
‎دل دیوانه من خانه خرابست هنوز

‎گل رخسار تو در باغ خیالم بشکفت
‎جام چشمم به تمنای گلابست هنوز

‎عاشقم کردی و بی تاب وصالت گشتم
‎رفتی و ماه رخت پشت سحابست هنوز

غم دوری و فراقت چه غمی جانسوز است
‎ناله هایم چو شررهای مذابست هنوز

‎برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر
‎خرمنم سوخته زان برق شهابست هنوز

‎هر سحر عهد وفاداری و بیعت خواندم
‎و امیدم به یکی طرفه جوابست هنوز

‎پادشاها ز خدا خدمت تو خواسته ام
‎حکم ما مانده به امضای جنابست هنوز

گوشه چشمی به عنایت کنم ای دلبر من
‎تا که این رونق ایام شبابست هنوز

‎تا نفس هست محالست رهایت بکنم
‎عاشق در به درت پا به رکابست هنوز


15 مهر 1398 105 0

توهم عشق

چه ساده باورت را
به ظرفِ پوچیِ درکم
پُر از گلهای ارکیده
به رنگِ عطر ِ زیبای ِ
بهاران می‌کشیدم

چه ساده ماه بودی
میانِ برکه‌ی لبریزِ از اشک و
به هر پلکی روان می‌شد
تمامِ داغیِ بی‌مهریِ سرریز تو برجا

چه ساده مِهر بودم
برای آفتابِ بی رمق از عاشقی‌هایت
در آن کورآبه‌ی ِخاطر

چه ساده ، در هوایِ هُرم ِ لب‌هایی
خیالی دانه ها الماس را هر شب
از این جانِ پُر از تب ، با گمان یاقوت ‌چیدم

چه ساده روحِ پروازی
شگفت انگیز را ،
در راستایِ قامتِ ،
دنیای حسرت بال ‌دادم

چه ساده عاشقت بودم
چه ساده برگهای خاطرم را
تو رنگ‌ِ زنگ پاشیدی
چه ساده شبنمِ ارکیده‌ام خشکید!


#سپیده_ط
 


14 مهر 1398 140 0
صفحه 1 از 9ابتدا   قبلی   [1]  2  3  4  5  6  7  8  9  بعدی   انتها