در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو ماه آبان 1391)

دفتر شعر

سه گلشنی به نام قدر شب قدر علی را عشق می داند

مهتاب از جا، کنده شد؛ در التهاب افتاد شقّ القمر شد. در دو عالَم، انقلاب افتاد
خورشید تا افتاد بر دریا، قیامت شد آتش گرفت عالَم. مصیبت، بی نهایت شد
هفت آسمان بر دوش و، تنها بر زمین می رفت او خود، قیامت بود و آیت بود و غایت شد
پیشانی اش مَه پیشه، چشمانش خداپیما با قامتی که اِستنادِ استقامت شد
دوشی که جای بوسه های کوله باران بود آیا خیالش راحت و در استراحت شد؟
تازه، یتیمان، اُنسِ شان را تازه می کردند اما پدر، دیگر پُر از عزمِ عزیمت شد
تازه، فقیران معنیِ دستِ خدا با ماست ... تازه، هوای کوفه، سرشار از محبت شد
آن شب که خورشیدی ترین اسطوره را کشتند آن شب که ماهِ آسمان، قلبش دو قسمت شد
آن شب که دنیا، بار دیگر، داغِ بابا دید آن شب، بله آن شب، خدا اهل روایت شد
دیگر، علیّ بن ابی طالب، زمینگیر است آن آسمانگیری که عُمری، ماهِ دعوت شد
امشب که بابای ازل، قصدِ ابد دارد مسجد به خون، زینت شد و غرقِ لطافت شد
قدرِ شبِ قدرِ علی را عشق می داند.


04 خرداد 1398 2 0

تضمین ماه شب ده چار منی

ماهِ شبِ  ده چارِ منی !  ماه تمامی!
مکّی مدنی هاشمی هم شیخ تهامی !
"سلطان ازل گنج غم عشق به ما داد"
هم صاحب این خانه و هم رکن و مقامی
" در خرمن صد زاهد عاقل زند آتش "
چون لب بگشایی که بگویی تو کلامی
" در دل ندهم ره پس از این مهر بتان را"
هر لحظه بر این خانه بیایم به سلامی
"در خرقه از این بیش منافق نتوان بود"
گویم : تو امیری به رسولان گرامی
بر سفره تو جمله خلایق بنشینند
هم عاقل و هم عارف و مجنون و جذامی
من " معترفم " گنج غمت در دل ما هست
از لعل لبت بود که بر ما تو امامی
" چون‌می رود این کشتی سرگشته که آخر "
ما را بپذیرا تو ! به عنوان غلامی
" چون خلق در آیند به بازار حقیقت "
بر ما تو شفیعی!  تو به حق  حسن ختامی !
🌷مهدی موسایی  دزفول
سه شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۸
۱۵ رمضان ۱۴۴۰  قمری 🌷


03 خرداد 1398 14 0

ایوان طلای امام رضا(ع)

اسلام و علیک یا علی ابن موسی الرضا علیه السلام 

دور ایوان طلا گشتم و فهمید دلم
عاشقی کردن زوّار تو زیباست فقط

مردمان در پی مستی و دل ما پی توست
ذکر نام خوش تو عالی اعلاست فقط

هر کسی در پی اشک است به حاجت برسد
(میل هر قطره ای از اشک به دریاست فقط)

تا تورا داشته باشم به کسی رو نزنم
که دوای دل غم دیده ام اینجاست فقط

دوش دیدم که ملائک همه زائر شده اند
جبرئیل آمده و محو تماشاست فقط

خوش به حال دل آن عاشق محتاج که گفت :
هرکسی نوکر مولا شده آقاست فقط

دانیال حمیدی








02 خرداد 1398 18 0

پرواز


پرواز کرده ام که بدانی که کیستم
هستم اگر چه در گرو  محض نیستم

موجم که آشیانه بدوشم تمام عمر
با هر چه سدّ راه شود نه! نایستم

یک در صد احتمال بده اینچنین نه نیست
پنداشتی اگر که صدم، من دویستم

پیچیدنی است نسخه ی دردم ولی هنوز
پیچیده نیست زندگی ام، ساده زیستم

عشق است حق مثل خدا مثل بندگی
نوبت به من چرا نرسد؟ توی لیستم

من هم شبیه هر چه به غیر از خدای ماست
آوردنی بوده ام و بردنی استم

دل بردی و به زعم تو من باختم، درست
زیرا  مگر که غیر دل این بنده چیستم؟

اندوه می دهی م و نی ام ناسپاس چون
شادی به دل اگر نه، خوشا ماتمی ستم

کاری ست این که داده به دستم همیشه عشق
در خویشتن نشستم و تنها، گریستم

وامق شدم چرا که تو عذرای من شدی
عاشق شدم چرا که به خود ننگریستم


02 خرداد 1398 19 0

ضرب الأجل


باری به روی دوش غزل می گذاشتی
گاه اینچنین به بنده  محل می گذاشتی

پروانه وار می زدی آهسته بال و باز
آتش به روی قلب گسل می گذاشتی

من ضرب می شدم به دچاری به عشق تا
بیچاره ام خمار بغل می گذاشتی

تا بود باورت که منم بت پرست داغ
خود را مگر نه جای هبل می گذاشتی؟

این تن نه کم به چاکری ات سر سپرده بود
اما تواش همیشه هچل می گذاشتی

می شد به جای وعده کمی هم وفا کنی
جایی اگر برای عمل می گذاشتی

می شد برای آن که بمیرانی ام به پات
ضرب الاجل برای اجل می گذاشتی

می خواستم ببوسمت امّا چه می شد؟ آه
یک بار اگر که حد اقل، می گذاشتی


02 خرداد 1398 14 0

قالب شعریِ سروش و تفاوت هایش با قالب مسمط


تفاوت های سروش و مُسَمَّط
پیش از بیان تفاوت های قالب شعری سروش با قالب های تا حدودی مشابه، بهتر است نمونه سروده هایی در قالب سروش بیاوریم:
گفتن از عشق، کار سختی نیست/
خوب گفتن، شکار سختی نیست/
فصلِ اصلیِّ عاشقی، عمل است.//
برگ سبز خزان، خودش را، ریخت/
با هوا و زمین و آب آمیخت/
برگِ بی بار چون تمشک نبود.//
چیست گل؟ رازِ نازِ خنده ی دوست/
شعر- نقاشیِ معطّرِ اوست/
مِهرچهر و لطیف و عاطفه روست/
گل، نشانِ خداست.//
گرچه بالاست، باز هم خوار است/
شُهره اما بدون مقدار است/
خواب دائم چطور بیدار است؟/
به فضا رفته است میمونی.//
"علّیَت" داشت نخ نما می گشت/
فیلسوفی پی خدا می گشت/
عارفی از عُروج بر می گشت/
حرف نابش به دل گرامی گشت:/
"نور"، مجهول نیست؛ اثبات است.//
مسمط، قالبی تشکیل شده از چند بخش به نام رشته است و در هر رشته ی آن، چند مصراع همقافیه ی پشت سر هم و سپس یک مصراعِ غیر همقافیه به نام بندِ مسمط قرار می گیرد؛ بنابراین هر رشته ی مسمط از چند مصراع همقافیه و یک بند ساخته می شود. رشته های بعدی در قافیه های دیگری ساخته می شوند و دوباره، مصراع های پی در پیِ همقافیه ای دارند. بندهای پایان هر رشته، دارای قافیه ای متفاوت با مصراع های قبلی و همقافیه با سایر بندها هستند. گاهی هم بند اول با قافیه ی رشته ی خود شروع می شود؛ ولی قافیه در مصراع های غیرپایانیِ رشته های بعدی تغییر می کند و در بندها ثابت می ماند.
به این ترتیب، قالب سروش در یکی از حالت های خود که از چند مصراع یا لَخت همقافیه و یک لَخت غیرهمقافیه ساخته می شود، از نظر قافیه بندی به یک رشته از مسمط شبیه می شود. برهمین اساس، بعضی ممکن است قالب سروش را تنها جزئی از یک رشته از مسمط بپندارند.
شباهت بین سروش و مسمط، مثل شباهتِ دو نفری است که به علت شباهت چهره شان ممکن است دیگران آنها را با هم اشتباه بگیرند؛ ولی از شباهت ظاهری که بگذریم، دیگر هیچ شباهت خاصی با هم ندارند؛ مثلا یکی جمشید است و دیگری اِدوارد.
یکی دانستنِ قالب های سروش و مسمّط صرفا به علت شباهت در شیوه ی قافیه بندی، احتمالا یا از ناآگاهی منشأ می گیرد یا از بی انصافی و این در حالی است که شباهتِ ظاهریِ بینِ دو قالب قصیده و غزل حتی بیش تر از شباهتِ ظاهریِ مسمط و سروش است؛ اما آنهایی که سروش را مسمط می پندارند، اگر قالب های شعر فارسی را بشناسند، بعید است که قصیده و غزل را یکی بدانند؛ پس یک دلیل ما برای اثباتِ استقلالِ سروش از مسمط و در پاسخ به کسانی که قالب های شعری را می شناسند، استناد به تفاوت غزل و قصیده است .
استدلال دیگر ما بر جداییِ سروش از مسمط، نام و تعریف همین قالب مسمط است؛ چراکه مسمط به معنای به رشته کشیده، در تعریفی که دارد، وقتی معنا پیدا می کند که دارای رشته هایی باشد و در پایان هر رشته، بندی بیاید که همقافیه ی بندهای بعدی شود.
همان طور که به چند پنجره نمی توان نامِ خانه داد، به یک رشته هم نمی توان مسمط گفت.
به عبارت دیگر: هر رشته ی مسمط مثل مجموعه یی از پنجره های خانه است؛ اما مجموع لَخت های چندگانه ی سروش که بطور معمول سه تا پنج لَخت هستند، خانه ای کامل یعنی شعری کامل اند .
در مقایسه ی بین سروش و مسمط اگر از شباهت در قافیه بندی بگذریم، تفاوت های برجسته ای را پشت سر هم خواهیم دید که شکی در تفاوت ذاتی بین آنها باقی نمی گذارد.
برخی از تفاوت های سروش و مسمط عبارت اند از این که:
1- سروش با تعداد بین سه تا پنج مصراع یا لخت به پایان می رسد؛ اما مسمط با این تعداد مصراع یا بیش تر از اینها تازه شروع می شود.
2-آخرین لخت سروش بصورت کوبشی عمل می کند؛ اما بندهای مسمط مخصوصا در بندهای غیرپایانی معمولا فقط نشانگرِ پایانِ یک رشته و لزوم آمادگی برای شروع رشته ی بعدی اند. به این ترتیب ممکن است در سروش برای رسیدن به کوبش از روش های مختلفی استفاده شود؛ از جمله این که لخت پایانیِ سروش ممکن است از نظر معنا یا زبان یا هردو متفاوت از لخت های قبلی و بصورتی غافلگیرکننده باشد؛ ولی بندهای مسمط در راستای سایر مصراع های هر رشته ی مسمط می آیند.
3-سروش دارای وزن و نیم وزن های ترجیحی است؛ اما مسمط در هر وزنی می تواند باشد.
4-سروش برخلاف مسمط، شیوه های مختلفی در قافیه بندی دارد.
5-سروش می تواند علاوه بر شعر سنتی، در شعر نو هم به کار برود؛ اما مسمط بعنوان قالبی باستانی و مخصوص شعر سنتی است.
6- - سروش بر فشرده گویی و مسمط بر گسترده گویی استوار است.
7- قافیه پردازی درونی در سروش اهمیت بیش تری دارد؛ چراکه از یک طرف با توجه به اهمیت فراوانی که سروش برای زیبایی های زبانی و معنایی قائل است و از طرف دیگر با توجه به کوتاهیِ قالب سروش و فرصت کوتاهی که برای آرایه پردازی ها و از جمله تقویت قافیه سازی دارد، لازم است در چند لخت کوتاه به زیبایی مطلوب خود برسد و در نتیجه، قافیه پردازی درونی برای آن اهمیت بیش تری پیدا می کند؛ اما مسمط، وسعت زیادی دارد و در صورت اهتمام به آرایه های ادبی، می تواند آنها را در قسمت های مختلف خود پخش کند و در حالت عادی اصراری بر قافیه پردازی درونی ندارد.
8- سروش از نظر نوع نگاه، موضوعات و شیوه ی بیان، قالبی است در میانه ی هایکو(هایکوواره)، پریسکه، دوبیتی و رباعی؛ ولی مسمط با قصیده همخوانیِ بیش تری دارد و حتی بعضی مسمط را شاخه ای از قصیده دانسته اند. به این ترتیب مثلا در سروش از ایهام و جملات دو پهلو و پایان باز استفاده می شود؛ ولی در مسمط از حکایت پردازی، تضمین، توصیف مستقیم، مدح و ... .
بر گرفته از کتاب سفیر شعر فارسی – محمدعلی رضاپور (مهدی)


02 خرداد 1398 2 0

شکستم

معنای رفتن را که فهمیدم شکستم
یعنی حقیقت داشت تردیدم؟ شکستم...

میرفتی و پشت سرت چون کاسه ای آب
افتادم از دستان امیدم...شکستم

لرزیدی از سرما و من با آهی از دور
بر شانه هایت، چشم پوشیدم... شکستم

آئینه بودم در نبود مهرت از بس
سنگ تو را بر سینه کوبیدم شکستم

چون قاب عکسی گوشه ی انباری دل
با خاطراتی کهنه پوسیدم شکستم

ها میشناسم بوی این پس کوچه ها را !
دیشب همین جا بود باریدم...شکستم...

چیزی نمیخواهد بگوید بغضم اما...
وقتی تو را با دیگران دیدم...شکستم


02 خرداد 1398 16 0

آری اینچنین بود برادر

شاخه ها را

از ساقه ها جدا کردیم

چُنان که با زمین بیگانه شدیم

 

وَ ریشه را

از قلب تپنده ی خاک برکَندیم

تا جایی , برای مُردن بنا کنیم

 

حال

خلاصه ی تمدن

تقدیسِ کشتار است و

بردگی

 

«آری,

اینچنین بود برادر»

که تاریخ را

در«گهواره ی تکرار نوشتیم»

 

پیش از این

پیامبران گفته بودند

«آدمی,

رنج را , زندگی خواهد کرد».

 

ابوالقاسم کریمی 1/خرداد/1398



01 خرداد 1398 25 0

شهر خوبان

شهر خوبان
وای از شب تار دلم بی روی ماهت
قربان آن چشم تو و موی سیاهت
باید که پر گیرم زمین تا آسمان را
باری اگر مهمان کنی با یک نگاهت
همراهی ام کن تا که از بخت بلندم
چون ذره پرگیرم ز روی خاک راهت
باشد که روزی چهره ی نازت ببینم
شادم کنی با غمزه های گاه گاهت
بین زمین و آسمان پروانه گردم
دستی بیفشانی و من گردم تباهت
امروزه هست و مهلت فردا نباشد
باید همین حالا بگیری در پناهت
برگو به معصومی نشان شهر خوبان
جانم فدای نکته های خیر خواهت


01 خرداد 1398 23 0

در قالب شعری سروش


من که معیار ساده ای دارم/
که ببینم بزرگ یا خوارم/
که سرانجامِ بذرِ کِردارم/
بَرِ فرزند، فخر یا ننگ است.//
می رویم و نمی رسیم چرا؟/
بعد از این، باز، می رویم کجا؟/
می شتابیم و بیم بیم به ما/
در قطارِ تسلسل ایم سوار .//
به تمنّای عشق، مدیون بود/
دوستدارِ جنونِ مجنون بود/
بی قرارِ تغزّلِ خون بود/
گلِ سرخ.//
پدرانی همیشه شرمنده/
مادرانی ز حسرت، آکنده/
کودکانی غریبِ آینده/
فکر آنها فتاد/
برگشت.//
آن سرِ نردبانِ جمهوری/
قله ی لا مکانِ جمهوری/
جانِ جمهوری/
پایه، پیدا نیست (پایه در این جا: کوهپایه/ پایه ی نردبان).//
رأی دادیم و رفت و بالا رفت/
رفت و تا مرزهای حاشا رفت/
رفت و بالا تر از تماشا رفت/
رأی دادیم و پل شدیم/
پلّه – پلّه.//
کارتن خواب! وقت خواب که نیست/
وقت رأی دادن آمده است/
کات ملّی بیار و رأی بده ( کات بجای کارت)/
کات ملّی ببر سرِ کاری/
کارتن خواب!//
رفتم از کوهپایه تا قلّه/
وقت برگشت گشت/
وای! تا پایین/
درّه- درّه.//
در زُباله، پیِ غذا می گشت/
تازه از اختلاس بر می گشت/
اختلافات ... . //

سروش، قالب تازه ای در شعر فارسی و تا اندازه ی قابل توجهی، جامعِ قالب های دوبیتی، رباعی و سه گانی است (بر گرفته از کتاب سفیر شعر فارسی- محمدعلی رضاپور)


01 خرداد 1398 26 0

با خلق حسن


در رهگذری به یک امامی
بد گفت اگر که مرد شامی
قدرش نشناخت مطمئناً
بد گفت به او؛ نمود خامی
با خُلق حسَن جواب دادش
نوشید به او ز مهر جامی
گفتا که غریب  می نوازیم
هستیم حریف خاص و عامی
گر نیست تو را پناه و جایی،
 در خانه ما بنه تو گامی
این خانه درش همیشه باز است
اهل کرمیم و نیک نامی
فهمید فریب  خورده از دیو
در شام سیه  ندیده دامی
مانند کبوتری که از دام ،
بگریزد و پر زند به بامی ،
پر زد به حریم مهربانش
از خُلق حسَن  چو دید کامی
گفتا که فریب خورده بودم
به به! که تویی چه خوب حامی!
من معترفم به مهر خوبان
بر گردن من  چو هست  وامی
یا رب! به حسن ببخش ما را !
احسان بنما ! سیاه فامی
🌷مهدی موسایی   دزفول
سه شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۸
    


01 خرداد 1398 29 0

برگی از دفتر

برای خال مشکین لب تو همه نا گفته هایم را سرودم
بسمت کوچه باغ جستجوها دری از روزن دل برگشودم
بیاد روزگارانی که با هم زمین و آسمان همسایه بودند
درون برکه چشمانم ایجان، رخ ماه تو را حک مینمودم
همان روز ازل هم گفته بودم تمام ساکنان سر زمین را
اگر مهر تو مدهوش نمیکرد در این گرداب رسوایی نبودم
بیا تا بار دیگر جان بگیرد درخت بیشه زار باور من
میان شاخ و برگش تازه گردد هوای تازه ی گفت و شنودم
از آنروزیکه گفتی خواهی آمد سرم را وقف پیغام تو کردم
برای باور چشمان مستت همه دلشورگی ها را زدودم
خبر آیا تو هم داری که عمریست کنار ساحل دریای امید
برای جستن درّ گرانی هم آوای نسیم و دشت و رودم ؟
به معصومی بگو پیغام ما را که فصل دیگری از نو سراید
ندیدم جز غم چشم انتظاری ز هر برگی کزین دفتر گشودم


01 خرداد 1398 7 0

معترف

گر که صدساله رهی   یک شبه رفتی  تو دلی
ور که صد ساله    رهی یک شبه  رفتی تو گِلی
گِل اسیر است در این عالم خشکیده دهر
دل سراپرده یار است به انفاس جلی
"آسمان بار امانت نتوانست کشید "
چیست این بار؟ محبت بنمایی به علی
دل مسیحا بشود  زنده کند ز آب و گلی
پای دستور خداوند  زند  مُهر " بلی "
می شود پیرو دستور خداوند شوی
می شود  راه نپیموده  بگویی که : شَلی  
" معترف " گشت چو "مهدی" به تخلص که کنون ،
معترف هست به مِهرش به نبی هم  به ولی
 🌷مهدی موسایی   دزفول  
دوشنبه  ۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۸  


30 اردیبهشت 1398 5 0

سه گلشنی به نام یا علی!

یا علی!
دیگر نمی دانم چه شد بعد از نگاهت یا علی! هوش و حواسِ بیدلم، آمد به راهت یا علی!
شرمنده ام. دارم دلی؛ مولا! ولی بیدل چنین محوِ نگاهت مهربان! مستِ نگاهت نازنین!
خیلی هوای عاشقی، دارد خرابم می کند تا که نیافتادم ز پا، باری دگر، حالم ببین
دلتنگ ام و می بینمت. دورم؛ ولی می چینمت قربانِ آن خندیدنت! شیرین نگاهِ آتشین!
خویم ز تو. بویم ز تو. آشوبِ دلجویم ز تو راه من ای. ماه من ای. آگاه ای از دل. دلنشین!
انگیزه ی احساس من! ای رنگ و بوی یاس من! خوش تر ز یاس و یاسمن، دل شد به عشقت این چنین
ای نور! شورم را ببین. عشقِ غیورم را ببین ای عشق، ای والاترین، مهتابِ نابِ بی قرین!
توفان عشقت آمد و، هر دانه ای دُردانه شد رقصِ قشنگِ عاشقی! توفان سنگین! آفرین!
این سوی و آن سو می روم. با جذبه ی او می روم با ذکرِ مَهرو می روم در آسمان های زمین
مولا علی، عشق جلی! باری دگر، بر دل نگر عاشق شدم با یک نگه. بر دل نگر باری دگر
عشقم تویی. دینم تویی. آیینِ دیرینم تویی سودای شیرینم تویی. حیدر! مدد، دلبر! نظر.

سه گلشن،
قالبی سه قسمتی ست که بدنه ی آن از چند یا چندین بیت با شیوه ی قافیه بندیِ غزل یا قطعه تشکیل
می شود و هریک از قسمت های اول و سوم آن از یک مصراع تا حداکثر دوبیتِ غیر همقافیه با بدنه ساخته
می شوند.
در غزل، همقافیه بودن همه ی مصراع ها باعث ایجاد ملایمتِ خلسه آوری می شود که در بسیاری از مواقع، وجود ردیف، این ویژگی را تقویت می کند و این، یکی از دلایل محبوبیت غزل برای بیان موضوعات تغزّلی است.
در قصیده، این همگونیِ قافیه ای معمولا با واژگان مطنطن و حماسی همراه شده، در خدمت مدح و گاهی برخی موضوعات دیگر قرار می گیرد و زحمتِ فراز و نشیب دادن به قسمت های شعر فقط بر عهده ی توانایی شاعر است؛ به این معنا که قالب قصیده، کارِ شاعرِ خود را از لحاظ قافیه بندی، آسان نمی کند؛ اما از لحاظ موضوعی، قالب قصیده، مددکار خوبی برای شاعر خود است؛ چراکه بخش هایی را به ترتیب در اختیار شاعر خود قرار می دهد؛ یعنی با در نظر گرفتنِ بخش های تشبیب( همان تغزّل و نَسیب)، تخلّص، متن اصلی(مدح ویا موضوعی دیگر) و دعای جاودانگی – که به ترتیب در قصاید سنّتی می آمده اند و می آیند- شاعر قصیده سرا، کلیشه ی مناسبی برای قرار دادن مطالب و مضامین خود در اختیار داشته است و دارد.
در قالب قطعه، عدم قافیه مندی در اولین مصراع، تنها تفاوت مهم ساختاری این قالب با قالب های غزل و قصیده است و شاید همین مقدار تفاوت، عاملی بوده است برای مناسبتِ بیش ترِ قطعه برای پردازش موضوعات اجتماعی، سیاسی و ... .
ساختار قالب سه گلشن، خیلی بیش تر از غزل و قصیده، تنوع در فراز و فرود را به خود راه می دهد؛ به طوری که در هر قسمت از قالب سه گلشن( آغازگر، متن و پایانبخش) قافیه بندی جدیدی را می بینیم؛ پس قالب سه گلشن، آن حالت خلسه آورِ غزل را – دست کم با آن شدت- ندارد و مثل قصیده، متمرکز بر مدح و وصف کسی و چیزی نیست.
به این دلیل و یا از جمله به این دلیل، سه گلشن، قالب مناسبی برای سرایش اشعار اجتماعی، سیاسی و ... است.
بعضی از امتیازات قالب سه گلشن در مقایسه با غزل
1- در تاریخ ادبیات فارسی به گمان قوی، هیچ قالبی حتی تا به امروز به محبوبیت غزل نبوده است؛ با این حال، زیبایی غزل تا حدود زیادی به دلیل توانایی های شاعران غزلسرا بوده است که توانسته اند غزل خود را به خوبی شروع کرده، ادامه داده و به نتیجه برسانند؛ اما خود قالب غزل چندان تفاوتی در آغاز و میانه و پایان خود ندارد جز این که در آغاز، هر دو مصراع بصورت همقافیه اند و در ادامه فقط مصراع های پایانیِ هر بیت، قافیه مندند؛ پس تفاوتی مربوط به ویژگی های قالب شعری بین میانه و پایان غزل نیست.
سه گلشن، هر سه رکنِ تکمیل کننده ی قالبی مهندسی شده را داراست: آغازگر+ متن اصلی+ یاپان بخش (نتیجه گیری).
2- وجود هر سه قسمتِ آغازگر، متن اصلی و پایان بخش در قالب سه گلشن علاوه بر این که شکل منظم و حساب شده ای به این قالب بخشیده، الگو و کلیشه ی مفیدی را نیز برای شاعر فراهم می آورد تا بتواند بیت اول شعر خود را به عنوانِ اسم و عنوان و یا بطور کلی به عنوانِ آغازگر آن بیاورد و در ادامه، خودروی شعر خود را به سمتِ قسمتِ متن اصلی شعر برانَد و سرانجام، با پیچیدن در آخرین تغییر مسیر، به سوی نتیجه گیری و پایان بخشیِ شعر، منتقل شود.
قالب سه گلشن، چنین چارچوب، الگو و کلیشه ای را برای شاعرِ خود فراهم آورده است؛ اما در غزل تقریبا تمام این زحمات بطور مستقیم و تماما بر دوش شاعر است و خودِ قالب غزل، کار چندانی برای شاعر در تفکیک آغاز، ادامه و پایان شعر نمی کند مگر در بیت اول که هر دو مصراع را همقافیه می آورند .
3- گاهی به دلیل محدودیت واژه هایی که می توانند بعنوان کلمات همقافیه در غزل بیایند، شاعر، بیت اول غزل را شروع می کند و ممکن است آن بیت آغازگر حتی شاهکاری ادبی باشد؛ اما در ادامه ی غزل، آن شاعر نمی تواند کلمات مناسبی بعنوان همقافیه بیابد و احتمالا غزلش را نیمه کاره رها می کند. در چنین مواردی هم تبدیل غزل به سه گلشن، بسیار راهگشا خواهدبود .
بر گرفته از کتاب سفیر شعر فارسی – محمدعلی رضاپور (مهدی)


30 اردیبهشت 1398 65 0

دلم پرواز می خواهد خدایا

دلم پرواز می خواهد خدایا
 
فضای باز می خواهد خدایا
 
دراین دنیای تنهایی و غربت
 
دلم همراز می خواهد خدایا
 
#یاسررشیدپور


30 اردیبهشت 1398 64 0

شد نیمه این ماه

شد نیمه این ماه؛ دلم در پی یار است
آن یار پریچهره که بر اسب سوار است
ایام‌گل آمد به چمن خرّم و سرمست
چون گل به چمن باز شدی  گاه بهار است
از ناوک ابروی نگارم همه خونین
امروز کجا رفت؟ چه سان؟ در چه شکار است؟
گفتند: نگار از در این خانه درآید
عمریست که دل بر در و دنبال نگار است
هنگام شب آید ؟ که شب از نیمه گذشته است
ای ماه تمامم! ز در آ ! عقل فکار است
خورشید تویی! ابر کجا راه تو را بست؟
هنگام‌طلوع است  افق رنگ انار است
من هر چه زدم بانگ: کجایی گل نرگس ؟
گفتند: نگو !داد نزن!  این چه شعار است؟
با شعر شب افروز زنم ناله و فریاد:
کو خانه دلدار؟ کجا لاله عذار است؟
ای منتظران !گنج نهان در دل خانه است!
دنبال چه گردیم؟ سخن از چه قرار است؟
ای حضرت مهدی! ز سراپرده غیبت ،
بر گو تو جوابیّ و ببین حال نزار است
از پیش تو ای دوست ! به هر جا که روم من،
گویند : بگو: اصل و نسب از چه تبار است؟
ای یوسف زهرا! نظری بر ضعفا کن
اِنعامِ تو گویند که بیرون ز شمار است
چشمان من از اشک‌بخشکید   نگارا  !
فرصت گذرد؛ وای! چو ابری به فرار است
بر دیده ما  نِه قدمی  ای گل زهرا!
" مهدی " ز تو گوید وَ دلش تحت فشار است
من جز تو نخواهم  صنما ! پای به ره نه!
هنگام بهار است وَ گل پیش هَزار است
هر وقت که آیی قدمت روی دو چشمان
با نور وجودت شبِ من همچو نهار است
هر جمعه و  هر روز و شبی ناله بر آریم :
خورشید کجا بود؟ رهش بر چه مدار است؟
این عهد که بستیم  خدایا ! تو کمک کن! ،
تا عهد سر آریم ، سخن همچو قمار است
یارب! نشوم ناکث و بدعهد چو کوفی
فرجامِ بَدان ، خشم خدا ، دوزخ و نار است
آخِر برسد صبح دل انگیز وَ گویند:
" مهدی " تو بخوان شعر ! که یارت به کنار است
🌷مهدی موسایی  دزفول
   یکشنبه اول اردیبهشت ۱۳۹۸ 🌷


29 اردیبهشت 1398 74 0

اسباب صلح ..

بسمه تعالی


باز نگذارید بر دشمن ، درِ فرهنگ را
می نشاند بر رخ آئینه ، گَردِ زنگ را

نرم خویی ، بهترین اسباب صلح عاقل ست
مومیایی خُلق و خو ، خاموش سازد جنگ را

از فقیران سخت تر جان می دهند اشرافیان
فقــــر ، آسان می کَنَد از تن ، قبای تنگ را

خنده را در پرده ی گل ، آب و تاب دیگر ست
طعم خوش در شیشه می باشد مِیِ گلرنگ را

حسرت هم صحبتی دارد دلم با تو ، ولی
دل چگونه بر سخن وادار سازد سنگ را ؟

کوته اندیشان به شیطان دست همّت می دهند
سگ به آسانی کند طعمه ، شکار لنگ را

در بساط آفرینش سرو از هر گل سر ست
سر بداران ، زیر می گیرند نام و ننگ را


جواد مهدی پور


29 اردیبهشت 1398 53 1

تولد امیرالمومنین(ع)

"برای بردن نامت گل از گلم وا شد"

به لطف ایزد مَنّان کنم آغاز این دفتر
نویسم بر سر دیوان ،الهی بسمه حیدر

صد و ده مرتبه گشتم به دور خانه ی کعبه
ولیکن چیست در رازش که عالم تا صف محشر

که حیرانند و مات از آن،چه کس بوده دراین خانه؟
چه کس بالا برفته از میان دوش پیغمبر

چه کس بشکسته بت ها را درآن اوضای سردرگم
که پیچیده میان خنده اش بوی خوش عنبر

چه کس کنده زِ جا در را که جبرییل العجب گفته
ملقب گشته در عالم به نام فاتح خیبر

به غیر از مرتضی که خود نگین عالم هستی است
چه کس داده به سایل در نماز از لطف انگشتر

"علیٌ حٌبٌه جَنَه ، قسیمٌ النار و الجنه"
بُوَد یک قطره و یک جرعه از این بحر پر گوهر

چو گشتم دور ایوانت تپش در قلب من افتاد
صد و ده مرتبه گفتم علی نور خدا محور

من و مدح علی ، آن ساقی کوثر ، کجا اصلاً
دِگَر خاموش می گردم برای من همان بهتر
 
شاعر : دانیال حمیدی


29 اردیبهشت 1398 67 0

چشمه ی چشم تو

هوای خوب تو پر کرده است جانم را

کبوترانه ترین شوقت آسمانم را

 

کنار من بنشین تا دوباره باز کنی

به عاشقانه ترین حرف ها دهانم را

 

سکوت تلخ مرا جز تو هیچ کس نشنید

بخند ذوق تو شیرین کند زبانم را

 

همیشه خسته ی آن عطر چای تازه دمم

بریز...تازه کنی داغ استکانم را

 

چه سالها که گذشته است بی تو زندگی ام

بیا به دست بیاور دل جوانم را

 

هلاک چشمه ی چشم تواند آهوها

غزال من به نگاهی بگیر جانم را...

 

 

 

                             (بهروز جلیلوند) 



29 اردیبهشت 1398 62 0

سه گلشنی به نام خانه اش


بسم الله الرحمن الرحیم

سه گلشنی به نام خانه اش

خانه اش خانه ای تمیز و قشنگ، خانه ای باصفا و رنگارنگ
خانه ی مردِ صادقِ دوران، خانه ی مردِ از کژی، دلتنگ
خانه اش آن چنان صفا گُستر که به هر ناگوار، تسکین است
خانه اش آن قَدَر فراخ نظر که پذیرای هرچه مسکین است
خانه اش کاخِ لطفِ باغِ ارم؛ در خورِ اقتدارِ مردِ کرم
تا نگوید کسی که باغِ بهشت، واقعی نیست و نمادین است
لطف او مهربانیِ همه گیر؛ بارشِ آسمانیِ همه گیر
چون که از شادیِ خواص، خوش است؛ چون که از دردِ توده، غمگین است
یار ما، مهربانی اش خاص است. خنده ی زعفرانی اش خاص است
نظرات و مبانی اش خاص است . نظر مردم اکثرا این است
این که ایشان امین ما هستند، این که از بهترینِ ما هستند
نظر ویژه ی خواص است و نظر توده ی دهان بین است
مردم اهل کوچه ی پایین، مردم ساده ی اجاره نشین
باز از آن نازنین سخن گفتَه ند. سخن از نازنینِ شیرین است
ما به عالی جناب، دل بستیم. به مَهِ بی نقاب، دل بستیم
هر دلی جذبِ جذبه ای شد و، ما به همین مُستَطاب، دل بستیم.

سه گلشن، قالب تازه ای در شعر فارسی ست و برخوردار از ساختاری با هر سه قسمت آغازگر(مقدمه)، بدنه(متن) و پایانبخش(نتیجه گیری).


28 اردیبهشت 1398 60 0
صفحه 1 از 225ابتدا   قبلی   [1]  2  3  4  5  6  7  8  9  10  بعدی   انتها