در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو ماه آبان 1392)

دفتر شعر

پاییز

این روزها
هر کسی را که می بینی
سرش به گوشی همراهش گرم است
و نگاهش را دوخته به صفحۀ نمایش آن
من نمی دانم
پس کی می خواهند پائیز را ببینند؟


24 مهر 1398 8 0

پریشانی

گمان من چنین بوده است تا امروز محبوبم
که دیدار تو هست آرامش معیار و مطلوبم

پریشانیم از دوری تو چیز عجیبی نیست
نمی دانم چرا وقتی که هستی نیز آشوبم


24 مهر 1398 9 0

اشتیاق و پرهیز

سلام

از عشق شدم دوباره لبریز
مجموعه اشتیاق و پرهیز

تاریخ ندیده است مانند
کو سنگدلی چنین دلاویز

حتی به میان پادشاهان
اینگونه نبوده است خونریز

هم مهر فزاید اشتیاقش
هم قهر کند بسان چنگیز

هم فتح کند حریم دل را
هم بشکندم چو خسرو پرویز

هم زخم زده به سینه بسیار
هم هست به زخم ها نمک ریز

...


24 مهر 1398 8 0

لبخند

سلام
این بیت حاصل دستکاری یکی از ابیات یکی از شعرهای خوب برادر عزیز آقای رضا احسانپور است.

گاهی زبان به حد تکامل نمی رسد
لبخند را برای همین آفریده اند...


24 مهر 1398 8 0

نبودنت

خودمانی شدم ببخش مرا
طاقتم طاق می شود این بار
پیش بگذار پای خود برگرد
دست از این نبودنت بردار


24 مهر 1398 4 0

بانو

این آسمان آبی
در روزی آفتابی
چه لحظه های نابی
تقدیر ماست بانو ...


24 مهر 1398 4 0

سرو آزادی

سرو آزادی

آگهم از اصل بر بنیادی که میسوزد هنوز
لاله های رفته بر بادی که میسوزد هنوز

گو بباران تا بریزد قطره های خویش را
بر سر عریان شمشادی که میسوزد هنوز

کاروان می آید از پیچ و خم دلدادگی
از مسیر محنت آبادی که میسوزد هنوز

می رسد غمناله ای بین زمین و آسمان
در نفیر سرخ فریادی که میسوزد هنور

خانه جور و ستم بر توده خاکستر است
در تقاص ظلم بیدادی که میسوزد هنور

اربعینی دور از کوی تو ماندن مشکلست
در تب آن سرو آزادی که میسوزد هنوز

دست تقدیرُ قضای حق تو را بگزیده بود
در ازل تقویم ایجادی که میسوزد هنوز

گرچه معصومی مرا تا اوج حسرت برده ای
غمزه هایی را نشان دادی که میسوزد هنوز


18 مهر 1398 65 0

دنیا شبیه پنجره ای رو به ماتم است

دنیا شبیه پنجره ای رو به ماتم است
این روزها که گریه برایم فراهم است
 
دنیای من ادامه ی یک نقطه تا ابد
فردای من ادامه ی غمهای عالم است
 
این روزها به سایه ی خود تکیه می کنم
مُهر سکوت بر لب و قلبم پُر از غم است
 
گلواژه ها همیشه به یاد تو بر لبند
جان میدهم به پای تو و باز هم کم است
 
با بودن تو هر شب و روزم بهاری است
وقتی بهار نیست چه جای تبسم است
 
هرچند از تو ، هیچ نشانی نمانده است
اما هنوز حال عمومیم... درهم است
 
تنها به عشق توست که اینگونه مانده ام
دنیا سه نقطه... بعدِ تو مثل جهنم است
 
# یاسررشیدپور


15 مهر 1398 85 0

حکم ما مانده به امضای جنابست هنوز

‎ساقیا گر به کَفت جام شراب است هنوز
‎دل من طالب پیمانه ناب است هنوز

‎قطره ای از قدحت دوش به من نوشاندی
‎این دل خسته من در تب و تاب است هنوز

پرتوی از رخ تو دوش تجلی بنمود
‎دل دیوانه من خانه خرابست هنوز

‎گل رخسار تو در باغ خیالم بشکفت
‎جام چشمم به تمنای گلابست هنوز

‎عاشقم کردی و بی تاب وصالت گشتم
‎رفتی و ماه رخت پشت سحابست هنوز

غم دوری و فراقت چه غمی جانسوز است
‎ناله هایم چو شررهای مذابست هنوز

‎برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر
‎خرمنم سوخته زان برق شهابست هنوز

‎هر سحر عهد وفاداری و بیعت خواندم
‎و امیدم به یکی طرفه جوابست هنوز

‎پادشاها ز خدا خدمت تو خواسته ام
‎حکم ما مانده به امضای جنابست هنوز

گوشه چشمی به عنایت کنم ای دلبر من
‎تا که این رونق ایام شبابست هنوز

‎تا نفس هست محالست رهایت بکنم
‎عاشق در به درت پا به رکابست هنوز


15 مهر 1398 92 0

توهم عشق

چه ساده باورت را
به ظرفِ پوچیِ درکم
پُر از گلهای ارکیده
به رنگِ عطر ِ زیبای ِ
بهاران می‌کشیدم

چه ساده ماه بودی
میانِ برکه‌ی لبریزِ از اشک و
به هر پلکی روان می‌شد
تمامِ داغیِ بی‌مهریِ سرریز تو برجا

چه ساده مِهر بودم
برای آفتابِ بی رمق از عاشقی‌هایت
در آن کورآبه‌ی ِخاطر

چه ساده ، در هوایِ هُرم ِ لب‌هایی
خیالی دانه ها الماس را هر شب
از این جانِ پُر از تب ، با گمان یاقوت ‌چیدم

چه ساده روحِ پروازی
شگفت انگیز را ،
در راستایِ قامتِ ،
دنیای حسرت بال ‌دادم

چه ساده عاشقت بودم
چه ساده برگهای خاطرم را
تو رنگ‌ِ زنگ پاشیدی
چه ساده شبنمِ ارکیده‌ام خشکید!


#سپیده_ط
 


14 مهر 1398 125 0

اربعین

عجب عطر خوشی پیچیده در کرببلا امشب
دلم را میدهد با بوی سیب خود جلا امشب

پس از یک اربعین آوارگی، گل های آل الله
کنون برگشته با طوفانی از حولُ ولا امشب

نمی دانم چرا خورشید هم سودای غم دارد!
سحرگه می زند بر تار و پود دل صلا امشب

کنار مرقد شش گوشه ای راز دل خود را
نشستم تا نمایم اندک اندک برملا امشب

سرم بر روی دیوار است و آرامش نمیگیرد
بیا بنشین دمی با من در ایوان طلا امشب

قلم بردار معصومی به اوراق غم املا کن
که فطروس میبرد پیغام تا عرش علا امشب


13 مهر 1398 88 0

لعنت به غروب و هوس بوسه و سیگار

لعنت به غروب و هوس بوسه و سیگار
 
وقتی که نبودِ تو مرا می دهد آزار
 
افسوس که از عطر شب و بوسۀ معشوق
 
من ماندم و چشمان ترِ خیره به دیوار
 
#یاسررشیدپور


12 مهر 1398 73 0

روح شیدایان


سوختی در اشتیاق خود همه بال و پرم
عاقبت هم دست بادی داده ای خاکسترم

گفته بودی صبر کن فصل بهاری میرسد
در خزان عمر بنگر خود چه آوردی سرم

آسمان را با زمین نزدیک می دیدم دریغ
وای از دست تو و اندیشه خوش باورم

نیست جز اندوه حسرتهای نا فرجام دل
گر بدوش خسته خود کوله باری میبرم

روح شیدایان نمیگنجد درون استخوان
کاش می شد پر بگیرد از درون پیکرم

هرچه خواهی ناز کن ای دلفریب روزگار
ناز خوبان را به هر قیمتکه باشد میخرم

دیده ام معصومی از هر غمزه او نکته ها
همتی...! تا جان بریزم پیش پای دلبرم


11 مهر 1398 68 0

دفتر جا مانده

دفتر جا مانده
عاقبت آواره از چشم غزالت می شوم
وامدار سرسر و رقص شلالت می شوم
گرچه میدانم که در یادت نماند باز هم
بارها سرگشته از قول محالت می شوم
مثل آدم در پی یک دانه گندم می روم
مثل حوا دلفریب سیب کالت می شوم
چون کبوتر اوج میگیرم که دریابم تورا
جرعه نوش چشمه ناب زلالت می شوم
باقی عمری که شاید مانده باشد نازنین
همنشین و پا به پای هر مجالت میشوم
دیدگانم را که زیر پای تو جا مانده اند
روشنایی ده که یکروزی وبالت می شوم
همچو معصومی بیمن دفتر جا مانده ای
شاعر گلواژه های خط و خالت می شوم


11 مهر 1398 15 0

بهترین ترانه شهر

بهترین ترانه شهر
دلم دوباره برایت بهانه کرده بیا
غمت بسینه من آشیانه کرده بیا

نمیرود ز تنم جان خسته تا نرسی
هوای درد دلی عاشقانه کرده بیا

برای لحظه دیدار چهره ی ماهت
انار خاطره ای دانه دانه کرده بیا

فدای ناوک شهلای نرگس مستت
شراب جلوه جانم جوانه کرده بیا

شراره ای که نهادی به غمزه نگهی
ز شعله شلعه درم زبانه کرده بیا

غم وصال تو ای بهترین ترانه شهر
کنون که خاطر ما را نشانه کرده بیا

به آستان تو معصومی آیه ی غزلی
ز کیمیای رخت جادوانه کرده بیا


10 مهر 1398 61 0

اقلیم وفا

دفتر عشق تو را صفحه پاياني نيست
خوشتر از نغمه تو مصرع ديواني نيست

پرده برکش تو به هر پنجره وز باغ مگو
که چو ياقوت لبت غنچه خنداني نيست

آی! اي دايره پيماي افق، چون رخ تو
به مدار دل ما اختر تاباني نيست

سال ها در طلبت بوده ام و مي داني
كه تو را همچو منی واله و حيراني نيست

چه بگويم؟... سخن هم به درازا نكشد
سر من فارغ ازآن قصه كه ميداني نيست

بین چه ها کرد سر زلف و شهاب نگهت!
با شکاری که بر او پاي گريزاني نيست

مهربان باش تو ای قاصدک محرم راز
که در اقليم وفا فرصت چنداني نيست

لحظه ها را به غنیمت شمُر ای معصومی
عمرِ ما چون گذرد مهلت جبرانی نیست


10 مهر 1398 15 0

مهارِ ذهن

کاش می‌شد با  قلم رویای خود را شانه کرد
موج هایش را گرفت و صاف و بی‌دندانه کرد

یا که می‌شد  رونقی بخشید  بر احوال ِ دل
روی دشتِ خاطره کِشتِ گل  و  پروانه کرد

هم  اگر می‌شد  میان ِ آسمانی تار و  تَر
میهمان شد بر کرانش ، ماه را دُردانه کرد

رسم می‌شد ، بر  بلندا سادگی را  جار زد
زندگی را سرکشید و لاک خود را لانه کرد

یا که شاید هم به راهی دور گاهی بی‌غرض
ساده و آسوده رفت ‌و  خنده ای جانانه کرد

گر بخواهد  دل گذارد  برگلویِ صبر ، پای
قید را برچید و راحت گریه ای مردانه کرد

آخ  اگر می‌شد هوایی تازه  بود  و  روح داد
این جهان را پاک‌وسرشار از گل‌و‌گلخانه کرد

یا که فانوسِ سپیدی بر تنِ شب ها نمود
سایه‌ی  مهر و مرو‌ّت  بر سرِ کاشانه کرد

لذتی می‌داد ، صبحی ، مملو  از نورِ خدای
دیده را بر حق گشود و رجعتی دیوانه کرد

جانِ من ! باید مهاری بهرِ ذهن از شعر بافت
بند ، محکم کرده و  بر دردِ خودشکرانه کرد !


#سپیده_ط
 


10 مهر 1398 71 0

این روضه های باز، همه راز می شود !


دروازه های غم به دلم باز می شود
انگار تازه این سفر آغاز می شود
نان حرام خوردن این قوم بی حیا
حتی برای حرمله احراز می شود ؟!
دارند رو به نیزه تو را سنگ می زنند
هر کس که زد به چشم تو ممتاز می شود
ای کاش یک نفر بدهد پاسخ مرا
دختر به تازیانه مگر ناز می شود ؟
بال و پر شکسته ی خود باز می کند
هر گاه صحبت از تو و پرواز می شود
صفین می رسد به نظر یا علی بیا
این کینه ها برای تو ابراز می شود
شرمنده یا علی که به عنوان خارجی
زینب اسیر مجلس آواز می شود
با دخترت بگو که کجا درد و دل کند؟
این روضه های باز همه راز می شود !

یه سیاه مشق قدیمی


08 مهر 1398 88 0

داغِ داغِ داغ

آسمان خورشید را محو تماشای تو کرد
ماه را حیران حُسنِ عالم آرای تو کرد

بوستان را در دل افتاده ست تشویش از خزان
بلبلِ شیرین سخن را تا هم آوای تو کرد

عشق یعنی از خودت گامی برون آ تا به دوست
آنچه با من جذبه های ناب ایمای تو کرد

دست باید شست از خود نا گزیرم نا گزیر
بیخود از خود اینچنینم قدّ و بالای تو کرد

قصد معراج نگاهت در دلم افتاده است
ناشکیبایم فقط چشمان زیبای تو کرد

داغِ داغِ داغِ داغِ داغِ لبهای توام
دیده ای بامن چه لبهای شکر خای تو کرد؟

دست تقدیر خدا را بوسه باید زد به شوق
چون قضا ((یوسف)) تو را، ما را((زلیخا)) تو کرد


07 مهر 1398 53 0

داغِ داغِ داغ

آسمان خورشید را محو تماشای تو کرد
ماه را حیران حُسنِ عالم آرای تو کرد

بوستان را در دل افتاده ست تشویش از خزان
بلبلِ شیرین سخن را تا هم آوای تو کرد

عشق یعنی از خودت گامی برون آ تا به دوست
آنچه با من جذبه های ناب ایمای تو کرد

دست باید شست از خود نا گزیرم نا گزیر
بیخود از خود اینچنینم قدّ و بالای تو کرد

قصد معراج نگاهت در دلم افتاده است
ناشکیبایم فقط چشمان زیبای تو کرد

داغِ داغِ داغِ داغِ داغِ لبهای توام
دیده ای بامن چه لبهای شکر خای تو کرد؟

دست تقدیر خدا را بوسه باید زد به شوق
چون قضا ((یوسف)) تو را، ما را((زلیخا)) تو کرد


07 مهر 1398 84 0
صفحه 1 از 167ابتدا   قبلی   [1]  2  3  4  5  6  7  8  9  10  بعدی   انتها