در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو ماه آبان 1393)

دفتر شعر

تضمینی از حافظ در رثای سردار شهید سلیمانی

آه از آن روزی که افتادی زمین آن نازنین
دشمنش اندر کمین بود  از یسار  و از یمین 
"یاری اندر کس نمی بینیم  یاران را چه شد؟"
"کس ندارد ذوق مستی"  آه از قدّ خمین
"مهربانی کی سر آمد شهریاران را چه شد؟ "
کس نمی بینم  در این صحن و سرا  چون او امین
"عندلیبان را چه پیش آمد؟ هزاران را چه شد"
تا خروش آید از ایشان چون انین الواهنین
لعلی از کان مروّت برنیامد "معترف "
آه از آن روزی که گم گشته است آن درّ ثمین
"از که می‌پرسی که دور روزگاران را چه شد؟"
"حق شناسان را چه حال افتاد" در باغ برین ؟
 " خون چکید از شاخ گل  باد بهاران را چه شد؟
شاخ گل بشکست  از داغ تو ای زیبا ترین
"حافظ اسرار الهی کس نمی‌داند خموش"
"صدهزاران گل شکفت" امّا نشد چون او قرین
🌷مهدی موسایی   دزفول
 شنبه ۲۸  دی ۱۳۹۸ 🌷


28 دی 1398 7 0

آتش به جانم می زنی

با نگاه سرد یا آتش به جانم می زنی

یا خطابم می کنی زخم زبانم می زنی

روی لب جایی برای واژه ی لبخند نیست

جای یک لبخند مشتی بر دهانم می زنی

کاش بگذاری که حرفم را بگویم لااقل

ساکتم کردی چرا حرف از زبانم می زنی؟

 هیچ نذری عهده دار سرنوشتم نیست چون

 نحسی تقدیر را بر جسم و جانم می زنی

من به این احوال دارم کم کم عادت میکنم

صورت خشکیده را پیوسته شبنم می زنی

خواستم دیگر فراموشت کنم دیدم که تو

نغمه ی ترک و بیات اصفهانم می زنی

تازگی دارم به رفتار شما شک می کنم

با نگاه سرد هم آتش به جانم  می زنی

 

علیرضا همتی فارسانی



 


27 دی 1398 7 0

حس بلاتکلیفی



در  دل سنگ  تو انگار ، دلم  تنها  نیست
ازدحامی‌که دگر عشق درآنجا، جا نیست

" عاشقی  شیوه‌ی  رندان  بلاکش باشد "
گرچه در قلب‌تو یک‌ذره وفا پیدا نیست

من‌که مجنون شده‌ی قلب طمع‌کار  توأم
دلت  اما  خبرش  از دل این لیلا  نیست

دل  فرو  ریخت  از  احساس  بلاتکلیفی
تو بگو  عاقبت  عشق، چرا  زیبا  نیست

من‌و در هرشب خود پرسش صد امّایی
که چرا یک‌نفر از بخت بدم هم‌پا نیست

کار ما نیست  گذر از تو و عشقِ تو دگر
جز غم‌عشق‌تو در شهر،کسی باما نیست

#بهاره_کیانی ✍
۹۸/۱۰/۲۴
‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‍‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‌‌‌‌


27 دی 1398 8 0

سه گلشنِ انتظار

«بهار می¬وزد از سمت ماجراهایش
قسم به چشم بهارآورِ دلارایش»

شکوه دشتِ تماشا و عطر موجِ بهار
شکوفه¬های شکوفا، هزار بار خُمار

دوباره، چلچله¬ها آشیانه می-سازند
به شاخه ـ شاخه¬ی آن چلچراغِ مِهر نثار

جوانه¬های دل¬افشان، دخیل می-بندند
بر آسمانِ تماشا شکارِ شیرین کار.

«بر این زمین عطش¬پوش، عشق می-جوشد
نگاهِ عاطفه، مدهوش، عشق می¬نوشد»

می¬آید عشقِ دلِ عاشقانِ خوش پیمان
می¬آید آن که دل از عشق می¬بَرَد آسان

می¬آید آینه¬ی صیقلی¬تر از خورشید
می¬آید آن مه تابان، یگانه¬ی دوران

می¬آید آن که همه عمر گفته¬ای که: بیا
غزل بپاش به پایش، به اشک، برق-افشان.

«بهار ساقیِ دشتِ خمار، نزدیک است
شکوفه دادن این انتظار، نزدیک است

تمامِ عاطفه¬ها! دل بر آسمان مانید
بهار، یار وفا آشکار، نزدیک است.»



26 دی 1398 9 0

درباره کتاب " یک روز بعد از حیرانی " زندگینامه داستانی شهید دهقان امیری

شعری تقدیم به 
نویسنده محترم کتاب " یک روز بعد از حیرانی "
خانم زهرا سلیمانی ازندریانی
***
سلیمانی ! نوشتی از شهیدان
کتابی   وَه چه زیبا! با ذکاوت
چه زیبا هست متنِ دلنشینت 
سراسر مهر باشد  پر لطافت
یقیناً چون قلم را می شناسی
چنین نثری   شما را شد عنایت
سخن ها با زبانی نرم گفتی
چه زیبا از شهیدان  شد کرامت
هوای ابرناکی داشت چشمم
چو می خواندم کتابت با فراست
وقایع را همان طوری که بوده است
بیان کردی به صد ناز و حلاوت
نوشتی از جوانی پر ز احساس
همان دهقان امیری  با نجابت
شهیدی سرفراز از شهر تهران
جوانی سبز قامت با صداقت
چه زیبا  اُنسِمان دادی  تو با او
ز آغازِ کتابت  تا نهایت
چه زیبا نقش دادی این نگین را
نگینی سبز  در اوج ظرافت
ز مادر من چه گویم ؟ بهترین است
عفیف و اهل قرآن و عبادت
پدر  آن نازنین ؛ کوهی صبور است
نکردی لحظه ای از حق شکایت
چه زیبا مهر تابیدی به خواهر
صمیمی شد  برادر با رفاقت
محمد  خاطری دلشاد میخواست
لبی خندان و دل  هم بی عداوت
قدی رعنا   سری پر شور او داشت
چه زیبا نطق کردی  با طراوت
اگر چه شیطنت در ذات او بود
گرفتی حقّ خود را با صراحت
به جمعِ دوستانِ با بصیرت
به حق مشغول گشتی  با قرائت
به دنیا دل نبندد هیچ عاقل
عمل کرد این سخن را با قناعت
حوادث  یک به یک  آماده کردند
محمد  را که بودی با کفایت
نترسیدی ز  دشمن  در نبردش
چو بودی زیرک و اهل ولایت
ز حیرانی  پس از یک روز، آخر
قرار از دل ربودی با شجاعت
خلیل آسا  به کام مرگ  بشتافت
گذشت از قالب تن  با شهادت
" شهیدان را شهیدان  می شناسند"
مرا بر این شهیدان هست ارادت
اَلا ای آنکه داری چشم بیدار
ز قرآن و ولایت کن حمایت
در این راهی که باشد پیچ‌در پیچ
دعاخوان باش و قرآن کن تلاوت
بگفتا" معترف " در بیت آخر :
خدایا! ختم کن ره بر هدایت
🌷مهدی موسایی   دزفول
۲۵ و ۲۶  دی ۱۳۹۸ 🌷




 


26 دی 1398 12 1

تو را ای مهربان در چادرت آزاد می خواهم

یا حبیب من لا حبیب له

تو را می‌خواهم و با هرچه بادا باد می‌خواهم
مرا دلتنگ می‌خواهی، تو را دلشاد می‌خواهم

از این سرخوش شدن های بدون درد دلگیرم
از آن غم که خدا را یادمان می‌داد می‌خواهم

بگو تا کی سکوت از ترس حرفِ دیگران...تا کی؟!
سکوتت را از این پس غرق در فریاد می‌خواهم

اگرچه گرمِ دستان تو را در شهر خوش دارم
اگرچه لَختِ گیسوی تو را در باد می‌خواهم...

نمی‌خواهم اسیر چشم‌های این و آن باشی
تو را ای مهربان در چادرت آزاد می‌خواهم

...

به هرکس شعر می‌فهمد بگو از وسعت این حرف
"تو را می‌خواهم و با هرچه بادا باد می‌خواهم

#رضا_سهرابی
بیست و پنجم دی ماه هزار و سیصد و نود و هشت


25 دی 1398 14 2

عکس ماهی که در فرات افتاد

دشت آماده‌ی شکار شده است

آسمان، بی‌ستاره و تاریک

گوش کن! این صدای خش خش چیست؟!

کسی انگار می‌شود نزدیک



سر به زیر و به زیر لب آرام

با خداوند، گرم نجوا شد

کل صحرا به های و هوی آمد

با مناجات او هم‌آوا شد



در شب بیمناک خوف‌آلود

تا سحر چشم ماه بیدار است

کودکان غرق خواب و رویاشان

چشم امیدشان علمدار است



رزم عباس، ظهر عاشورا

جلوه‌ی کارزار خیبر بود

او نه تنها ابوالفضائل که

حمزه و مرتضی و جعفر بود

 

التهاب قلم خیال مرا

می‌برد تا نبرد صفینش

با رجزهای حیدری هر دم

لب گشاید پدر به تحسینش



منقلب می‌کنند میدان را

 ماه و خورشید، از یسار و یمین

در طواف است آسمان اینک

ساکن و بی‌قرار مانده زمین



راه کج می‌کند به سمت فرات

در تکاپوی جرعه‌ای آب است

گوشه‌‌ی خیمه شیرخوار آرام

از عطش نیم‌جان و بی‌تاب است



در لب خشک او چه دید فرات؟

که ز داغ لبان او می‌سوخت

عکس ماهی که روی آب افتاد

عاشقی را به قلب رود آموخت



این خبر را نگو به اهل حرم

که لب شط چه محشری رخ داد

این خبر را نگو که پیش از مشک

دست‌هایش به روی خاک افتاد



قامت سرو خم شد، آن لحظه

در دل کودکان چه غوغا بود

قبل از آن که به روی خاک افتد

چادر مادرش مهیا بود



مثل هر شب دوباره در فکرم

خواب دیدم که زائرت شده‌ام

راستش شرم دارم از گفتن،...

روسیاهم که شاعرت شده‌ام



24 دی 1398 19 2

کار شاق



آخر تو بودی عشق را از اشتیـاق انداختـی
یک عمر خط فاصله در این وِفاق انداختی

با دست‌تو خودکار دنیاروز پایان را نوشت
تا عاقبــت بین من و دنیــا نفــاق انداختی

رویای ما دریا شدن حتـی به اقیانوس بود
حـالا ببین بیهــوده در این باتـلاق انداختی

سرمای‌بهمن فصل خوب آشنـایی باتـو بود
حـالا جــدایی را ببیـن در اتفــاق انداختـی

تو بانی‌این‌اشتراکی،عشق‌وشعرومن‌به‌خود
با رفتنـت بنگــر میــان ما طـلاق انداختـی

باور نخواهد کرد دل این‌دوری‌از چشم‌تورا
با زندگی حتی مـرا در این فـراق انداختی

بی‌عشق‌تو مردن برایم بهتـر از بودن شده
دل‌را ببین بدموقع دراین‌کار شاق انداختی

درخاطرت ماندست عهدت بادل من تا ابد
انگار بر روز جـدایی ایـن،جنـاق انداختـی


#بهاره_کیانی
۹۸/۷/۸


23 دی 1398 18 0

مرغ مهاجر

و سفر عاقبت مرغ مهاجر باشد

یا به چنگال عقاب
یا به تیر صیاد

چه تفاوت بکند نوع پریدن اما
وای از آن مرغ مهاجر که اسیر قفس است

و گدازنده تر از حال اسیران قفس
ریسمانی است که بر پای دل است

مرغک بیچاره

نه امیدی است به دل
نه امیدی است به بال
 


22 دی 1398 29 0

به زه کرد آرش دوباره کمان را

بسم الله الرحمن الرحیم


پیشکش به رستم دستان وطنم، سردار عزیزم
شهید قاسم سلیمانی
به زه کرد آرش دوباره کمان را
و انداخت آن‌سوی دنیا نشان را 

و چرخید و چون برق پیمود و غرید
 گرفت آسمان آسمان، بی‌کران را 

درفشش چه بالا بلند است رستم
 گرفته‌ست نامش، زمین و زمان را

چه سُم ها که فرسوده شد پای رخشش
تکانده‌ست این‌سان غبار جهان را 

نمیرا از آتش گذشتی، سیاوش!
 به آتش کشاندی ولی دشمنان را 

سیاوش! به آتش نشسته‌ست ققنوس،
 که بر پا کند کوه آتش‌فشان را

جز این، ارث و میراث رستم نباشد
 پدر دست ما داد گُرز گران را 

دماوند، مشت گره خورده‌ی ماست
 بگو یاوه‌گو را، ببندد دهان را !

 برای رجزخوانی چشم‌هایت
 چگونه به کامم بگیرم زبان را 

تو افسانه‌ها را به میدان کشاندی
 تو جان داده‌ای رستم داستان را

#رحیمه_مهربان


21 دی 1398 46 0

یا زهرا سلام الله علیها

یا زهرا سلام الله علیها

یارب چرا درمان نکردی مادرم را
تا سر نهم در دامن مهرش سرم را

در گوشه ای از خلوت چادر نمازش
دریا کنم سر چشمه های باورم را

یارب هنوز از اشتیاقش بی قرارم
پر کرده عطر و بوی او دور و برم را

آتش به پشت در رسید و ناله می زد
هر کوچه ای اسرار مشک و عنبرم را

بین در و دیواری از غمناله می دوخت
در پرده ی دل اشک چشمان ترم را

افتاده بود و با خدا آهسته می گفت
زین پس تو یاری کن الهی حیدرم را

این در نباید وا شود زیرا که دشمن
قصد جسارت می نماید رهبرم را

باید که چشمان علی ع هرگز نبیند
پهلو شکسته دختر پیغمبرم را

معصومی از هر سو رود با او بگوئید
با رمز " یا زهرا " نشان معبرم را


20 دی 1398 47 0

روزگاریست که غم ،هم نفسِ ما شده است

روزگاریست که غم ،هم نفسِ ما شده است
هم دل و هم قدمِ این دل شیدا شده است

رفت از پیشِ من و آتشِ جانسوزِ فراق
هم رَه و هم سفرِ ، قصه و رویا شده است

ترکِ من کرده و شیدایی و احوالِ خراب
دست بر دامنِ این دیده ى رسوا شده است

دیر گاهیست که فریاد شده گوشه نشین
بُغضِ غم مرهمِ این ، حنجَرِ تنها شده است

اشک در حسرتِ دیدار به خود می پیچد
به گمان خیره دلش ، در رُخِ فردا شده است

باز هم صبح شد و وای نیامد خورشید
طَلعَتِ بختِ سیه ،چون دلِ شبها شده است

كُنجِ تنهایی و خلوت به خودم می گویم
که چرا قسمتِ من ، حسرتِ دنیا شده است


20 دی 1398 18 0

امید نجات...

تا حق،امیر مسند ناحق کدخداست
تا مرغ حق،اسیر شبستان پادشاست
تا خار،گرد ساقه گل صف کشیده است
تا شامگاه،سد طلوع سپیده است
پاییز،تا که مسند سلطان فصلهاست
تا باغ در تلاطم طوفان فصلهاست
تا شرطه های مزرعه ما مترسکند
تا اسوه های عهد ما روباه و زاغکند
تا زر امیر و پادشه فقر و رهبر است
تا علم ناب،پیرو نادانی زر است 
تا شاه دزد شهر ما بر مسند قضاست
تا دست شاه،در طلب کاسه گداست
تا بت تراش گرم تب بت تراشی است
حاجی چو گرم بتکده و کفرپاشی است
ای ناجی زمانه،امید نجات نیست
محراب،جز طلیعه لات و منات نیست

                         







19 دی 1398 42 0

موشک و پوشک

موشک و پوشک
 
با فرار از منطقه، فکری پیِ موشک کنید.
مقنعه بر سر زده، در مردیِ خود شک کنید.
 
تا کمی کمتر نجس گردد زمین از لوث تان.
بعد از این لطفی کنید و خویش را پوشک کنید.
 
رسول رشیدی راد(مجتبی) 1398/10/18


19 دی 1398 36 0

آینه قرآن

آینه قرآن

ابری دوباره چک چک باران گرفته است
سیلی بدشت و کوه بیابان گرفته است

صد بیکرانه دشت شقایق که بی گمان
داغی بسینه از دل طوفان گرفته است

از نینوا ترین غزل کوچه باغ دوست
عطر خوشی بسمت خراسان گرفته است

تب کرده آسمان شب پر ستاره ای
بغضی ز کوچه کوچه تهران گرفته است

دشمن دلش خوشست که از ملتی سترگ
جنگ آوری ز خطه کرمان گرفته است

شکی مکن که می رسد آن لحظه نازنین
تصمیم انتقام تو ایران گرفته است

مدیون خون پاک تو شد مرز و بوم شام
آرامشی که کشور لبنان گرفته است

آویزه شد به سینه ی تو نقش ذوالفقار
کز دست لطف حضرت جانان گرفته است

دروازه های جنت و فردوس از آن توست
زینب برایت آینه قرآن گرفته است


19 دی 1398 38 2

تقدیم به روح پاک سردار رشید اسلام شهید حاج قاسم سلیمانی

شکفته است آنچنانت ایمان به جانِ گسترده پر در آتش
که شعله ای هم نمی تواند در آورد چون تو سر در آتش

گدازه طاقت سرشتت افکنده رشک بر دل سپند ها را
ندیده اند از تو چون که هرگز تلألؤ آکنده تر در آتش

به خود  ببال ای نجیب تر از تمام گل های بزم هستی
شود به بالیدنت شکوفا شکوهِ پر کرّ و فرّ در آتش

شهودت از شهد جان نثاری نصیب جنبنده ای نگردد
به شور مستیِ موج دریا نمی کند تا سفر در آتش

به سجده فرسائی از جبینت گرفته، ای سینه چاکِ غیرت
چه اعتباری مهابت آیا که بر ندارد سپر در آتش

صلابت آئین تر از توئی، تو،خودت که جز این یقین نداری
نمی کند گُل گدازه ای مرغ آتشین را جگر در آتش

فروغ باور گشوده چشمت به کنه هستی چنان مسجّل
که ذرّه ای ره نیابدت در دل ای دلاور خطر در  آتش

تبسّم از لعل مهر جویت حکایتی بود از این که هرگز
به موج واری عزم جزمت نبسته رندی کمر در آتش

زهی رشادت که با شهامت شده ست ارزانی ات شهادت
 سپاه شب را زدی شبیخون چه ناب از این رهگذر در آتش

شکفته است آنچنانت ایمان به جانِ گسترده پر در آتش
که شعله ای هم نمی تواند در آورد چون تو سر در آتش


17 دی 1398 59 0

سردار سلیمانی ..

بسمه تعالی

شبیه ابر باران ست ، می بارد سلیمانی
کویر خشک دل ها را کند با خویش ، بارانی

نمیرد آنکه با خونش لوای عشق را افراخت
به رنگ عشق در دل ها نوشته شد ” سلیمانی ”

نهال عشق در دل ها تناور گشت با خونت
خیابان ها پر از قاسم شده یک دست ایرانی

بلندی های جولان بر بلندای تو می نازد
تو در بالاترین پهنای جولان ، گرم جولانی

منای عشق پا برجاست با قربانی دیشب
به قربانگاه اسماعیل آوردند قربانی

شود آثار اسرائیل محو از صفحه ی تاریخ
کشد کاخ سیاه خصم با خونت به ویرانی

تو بر غیر مسلمان هم امید زندگی بودی
سزد در راه تو جان را ببخشد هرمسلمانی

هراسان می کند نام تو دشمن را ، شبیه شیر
به رغم خیل کفتاران ، همیشه مرد میدانی

سپاه قدس یعنی یک جهان مردان جان بر کف
وفادارن ایرانی ، عراقی ، شام و لبنانی

حضورت در میادین نبرد از تانک ها برتر
نگاهت ، تیزتر مانند موشک های ” تهرانی ”

سران سرد روحانیت از تو درس می گیرند
تو با سر دادن خود ، آبرو دادی به روحانی

اگر از اوّلِ نامت بچینم رمز آخر را
شود “قا”سم سلیم”انی” همان سردار ” قاآنی ”


جواد مهدی پور


17 دی 1398 40 0

چون رفت او ز بستان؟

اسطوره شد به دوران  از طوس تا جماران
تشییع یار رهبر  بر روی دست یاران
" بگذار تا بگریم  چون ابر در بهاران "
کاین غم چه سخت باشد  "قطع امیدواران"
آلوده دل چه داند  از زخمِ خارِ بر دل 
سرگرمِ کارِ دنیا  چشم گناهکاران 
روزی که دیدم او را  اندوه از دلم رفت
اندوه دل نگویم  الّا به روزگاران
دستان او  جدا شد  همچون ابوالفضائل
اشکم ز  دیده آید  گریم  چو همقطاران
ما چون کبوترانی  بر گرد یار چرخیم
ای یارِ با بصیرت  رفتی به سوی رضوان
آغوشِ بازِ یاران  آماده از برایت
این  غم که من بگفتم  یک بود " از هزاران"
بگذار تا بیایم  پابوس دست هایت
ای بلبلان کجا شد  آن یارِ در گلستان؟
تا بود  باغبان را رخسار شادمان بود
شد غنچه  باز با او؛ چون رفت او ز بستان؟
ای " معترف " خزان شد  آن یارِ با خدا رفت
برخیز تا " نبندد  محمل به روز باران"
🌷مهدی موسایی    دزفول 
دوشنبه  ۱۶  دی ۱۳۹۸ 🌷


16 دی 1398 16 0

سردار شهید ..

سردار شهید ..

خون قاسم چشم های خفتگان را باز کرد
استقامت در مصاف ظلم را آغاز کرد

مثل عیسی از علائق شست دست خویش را
آسمان را برگزید و سوی حق پرواز کرد

خنده بر لب داشت با زینب ، زمان بدرقه
وقت رفتن خنده بر سر پنجه ی شهباز کرد

از رشادت های او آفاق عالم روشن ست
با نگاهی در جهان ، آیینه را پرداز کرد

چشم شاهین بود در بالای سرخ آسمان
راه را بر راهزن ها بست و دست انداز کرد

آن یکی با کدخدا آهنگ سازش زد ولی
قاسم آن آهنگ ناخشنود را ناساز کرد

خاتم فتح سلیمان بود در دستان او
دست او از تن جدا شد بازهم اعجاز کرد

عشق ، آخر انتقام خویش را از او کشید
مثل گل پر پر شد و بر باغبانش ناز کرد

جای برجام ، استقامت را به ملت هدیه کرد
با ابومهدی به خون غلطید و کشف راز کرد


جواد مهدی پور


16 دی 1398 50 0

سردار دلها


گیرم افتاد علم،باز علمداری هست
بردرخیبرتان حیدرِ کراری هست

دلخوشِ مرگ ابوذر نتوان بود که باز
بر سرِنخل وفا،میثم تماری هست

باغ خالی نشود ار نفسِ گرمِ بهار
سروی افتاد اگر ،کاج و سپیداری هست

گرچه در آتش کین سوخته پروانه ی ما
بر سرِ لشکر حق،سرور و سرداری هست

نهراسیم از این داغ که از کینه یتان
در دلِ خاک ِ وطن کُشته ی بسیاری هست

خنجر از پُشت زدن شیوه ی دیرینِ شماست
دلخوشِ نور نباشید ،شبِ تاری هست

یا لثارات نوشته است به هر گوشه ی شهر
شمرها را برسانید که مختاری هست

جان به کف تیغ به دستیم ، خدا می داند
آنکه منصور شود ، در طلب داری هست

گر که فرمان برسد سینه یتان بشکافیم
سنگ داوود به آیینه یتان کاری هست

باید این ابرهه را درس مروت آموخت
به ابابیل بگویید که پیکاری هست

انتقامی ست پسِ پرده ،عیان خواهد شد
بردلِ شادیتان قصه ی غمباری هست

خشم این ملت آزاده چو طوفان بشود
طبسی پای بگیرد که در آن خواری هست





16 دی 1398 40 0
صفحه 1 از 119ابتدا   قبلی   [1]  2  3  4  5  6  7  8  9  10  بعدی   انتها