در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو ماه آبان 1396)

دفتر شعر

قصه‌ی دیوانگی

خانه خــرابی های دل سامان نمی‌گیرد چرا
دلشــوره های لعنتـی پایان نمی‌گیرد چرا
روزی‌ دو چشم روشنت شد قبله‌گاه حاجتم
رفتی، دل خوش باورم ایمـان نمی‌گیرد چرا
تا ژاله‌های‌ چشم‌ من افتاده در دشت‌‌و چمن
ابـر سیــاه آسِمــان بــاران نمی‌گیـرد چـرا
باغصه‌ها سر میکنم هر روز وشب‌را بعد تو
این قصــه‌ی دیوانگی آسان نمی‌گیرد چرا
عطر تنت جامانده ‌بر هرگوشه‌ی تخت‌‌وتنم
تبریز آغوشم از آن، یک جان نمی‌گیرد چـرا
راهی ‌نمانده بعد از این‌ تا معبد چشمـان‌ تو
قلـب پریشـانت دگــر مهمـان نمی‌گیرد چرا
دل‌هـا شکست‌ و غصه‌ها شد میهمان هردلی
نفـرین و آه عاشقـان دامان نمی‌گیرد چــرا
دلواپسـی های مــرا شـاید نفهمـی تو، ولـی
درد دل وامـانده‌ام درمـان نمی‌گیرد چرا

#بهاره_کیانی ✍
۹۸/۲/۶


01 بهمن 1398 5 0

جشن تولد شعر سروش

دومین سالروز تولد قالب شعری سروش

را خدمت اهالی گرانقدر ادبیات، شادباش و مبارکباد
عرض می کنم و امیدوارم که به زودی، هدایای گرانقدری از اشعار سروش شاعران گرانقدر، دریافت نماییم.

به همین مناسبت و برای آشنایی بیش تر دوستداران این مقوله با قالب سروش، چند سروش کوتاه تقدیم می دارم:

1- گفتن از عشق، کار سختی نیست/
خوب گفتن، شکار سختی نیست/
فصلِ اصلیِّ عاشقی، عمل است.//

2- برگ زرد خزان، خودش را، ریخت/
با هوا و زمین و آب آمیخت/
برگِ بی بار چون تمشک نبود.//

3- چیست گل؟ رازِ نازِ خنده ی دوست/
شعر- نقاشیِ معطّرِ اوست/
مِهرچهر و لطیف و عاطفه روست/
گل، نشانِ خداست.//

4-گرچه بالاست، باز هم خوار است/
شُهره اما بدون مقدار است/
خواب دائم چطور بیدار است؟/
به فضا رفته است میمونی.//

5-“علّیَت” داشت نخ نما می گشت/
فیلسوفی پی خدا می گشت/
عارفی از عُروج بر می گشت/
حرف نابش به دل گرامی گشت:/
“نور”، مجهول نیست؛ اثبات است.//

6- پسر و مادر، آخرین دیدار/
اشک ها: شعله های آتشبار/
رفت و ماند. استخوان که شد، برگشت.//

7- مستِ آواز، قایقِ موتوری (خوانش دیگر: مستِ آوازِ قایقِ موتوری)/
دل به دریا زدَه ست قایقباز/
باز، دل، غرقِ آزِ موجنواز (خوانش دیگر: باز، دل، غرقِ آز، موجنواز)/
راز در راز/
ساحلِ سرد، قایقِ خاموش.//

8- تاک تا شد، به جرمِ پاکی مُرد/
ایستاد. اوفتاد. خاکی مُرد/
مردِ خاکی به دردناکی مُرد/
زنده ی جاودان، غریبِ زمان.//

9-تا که دستش به خونِ گل، تر شد/
مایه دارِ بزرگِ کشور شد/
بار دیگر، قرار دیگر شد/
قتلِ قاتل.//

10-در زباله، پیِ غذا می گشت/
تازه از اختلاس بر می گشت/
اختلافات… . //

11-روز، شب شد. دوباره شب آمد/
خام ماندیم و صد لقب آمد /
آخرش جان ما به لب آمد/
خام تا خاک ….//

12-پَست را اوجِ سرفرازی بُرد/
به حقیقی ترین مَجازی بُرد/
توی بازی بُرد/
تبلیغات.//

13-رفتم از کوهپایه تا قله/
وقتِ برگشت گشت/
(وای! تا پایین/)
دره – دره … .//

14-دستت آماده کن!/
“دل گِرو در کِرِشمه های تمشک!”//

15-دل گدازنده، دلنواز آمد/
باز با ناز و سرفراز آمد/
کاشکی داشتم دلی، دلکی .//

16-آفتاب غروب و کشتی و آب/
موج بی تاب و التهاب و شتاب/
آی دریا! بیا مرا دریاب /
مثل ماهی به ساحل افتادم(افتادَه م) .//

17-مِه چه زیبا نِشَست بر تنِ دشت/
ناز و نرم از کنار دشت گذشت/
خاطرات تو در دلم آمد/
نازتازان و بی گذشت گذشت/
باز، گلگشت، نوعروس، خیال
(خوانش دیگر: باز، گلگشتِ نوعروسِ خیال .)//

18- ماه در کوهسار، زیباتر/
بادِ نرمِ بهار، زیباتر/
یار، چشم انتظار، زیباتر/
دل من، بی قرار، زیباتر/
در شبِ عشق.//

19-هر سری سرسپرده ی چیزی ست/
بسته بر حلقه ی دلاویزی ست/
مرغکِ شاخسارِ گلریزی ست/
من تو را دارم.//

20-هرچه که هست و جزئی از هستی ست/
همزمان، شعرِ عقل و سرمستی ست/
همه ی هستی اهل همدستی ست/
رازها واحدند و گوناگون.//

21-کِرم، پروانه می شود روزی/
غوره، فتّانه می شود روزی/
این زمین، خانه می شود روزی/
خوار نشمار.//

22-به سرودِ سروش، گوش کنید/
عشق را همنوای هوش کنید/
رازِ این جُنب و جوش، نوش کنید/
نرم و خندان و خوش، خروش کنید/
مثل سروش.//

جشن تولد شعر سروش،
مبارک


01 بهمن 1398 5 0

اختیار تام


شورش غم در تب آغوش گرمش رام می‌شد
عاشقی‌ از شعله‌ی سوزان چشمش نام می‌شد

دل‌ خرابی‌ های قلب تا ابد درد آشنایم
کم کم از باران مهر قلب او آرام می‌شد

عادتم شد دیدن هر روزه‌ی چشم کسی که
در نبودش ضربه‌های ساعتم، سرسام می‌شد

کل جریانات غم، هر گوشه‌ی شهر دل من
بعد ازآن در مهربانی‌های چشمش جام میشد

دل که تا آن روز عشقی را ندیده در کنارش
با نگاه ساده و جذاب چَشمش خام می‌شد

لحظه لحظه از تمام روزهای عمر من هم
در حضور دست‌های بی‌ریایش کام می‌شد

بعد از آن شب با نگاه دلکش بی‌مثل و نابش
صاحب احساس دل با اختیار تام می‌شد

✍️ #بهاره_کیانی
۹۸/۱/۱۰


29 دی 1398 9 0

بنام نامی تو

بنام نامی تو
مگر تو شانه زنی زلف آرزوها را
ز بیکرانه دهی شرح گفتگوها را

در آسمان شب کم فروغ ره پویان
چه عاشقانه کشی ماه جستجوها را

بنام نامی تو واژه واژه می رقصند
اگر ترانه کنم جرعه ی سبوها را

نشان ز داغ تو دارد شقایق صحرا
که جادوانه کشد آهِ عطر و بوها را

نگاه چشم تو را تیر غمزه کافی نیست؟!
که دام و دانه نهی راه خلق و خوها را

به بغض سینه دلدادگان خود بنگر
چه ناشیانه گرفتند ره گلوها را


29 دی 1398 9 0

تضمینی در منقبت مقام حضرت صاحب الزمان علیه السلام و گرامیداشت یاد و مقام عزیزان

" آسمان را حق بود  گر خون بگرید بر زمین"
کآنچنان ماهی به ناگه اوفتاد از روی زین
" خون‌خلقی " بی گناه آمد برون از آستین
آستینِ ظالمین از شرق و غرب از روی کین
عاقلان را نیست طاقت کاین چنین ظلم از چه شد؟
" در خیال کس نیامد کاین " چرا گشتی چنین؟
جای اشک از دیده خون باید ببارد روزگار
" خاک نخلستان بطحا را کند در خون عجین "
ابر را بینم که می گرید بر این حالات ماه
ماه را پرسم : چرا بر صورتت افتاده چین؟
گفت: بیداری کشیدم تا ببینم روی دوست
روی او دیدم  خجل گشتم  از آن خلوت گزین
گوهری پیدا نشد  همسنگ آن خورشیدوار
گوهری داند چه باشد؟ قدر آن درّ ثمین
 
" گوی توفیق و کرامت " را به دستش داده اند
تا ببیند آنچه نادیده است  با عین الیقین
" نوحه لایق نیست بر خاک شهیدان  زانکه هست"
روح ایشان در " جوار لطف ربّ العالمین "
" بر زمین خاک قدمشان توتیای چشم بود "
در جهان آخرت  زیر لوای شاه دین
" قالب مجروح اگر در خاک و خون غلطد چه باک؟"
جان خود کردند تقدیمِ همان  "جان آفرین"
" چون قضا آمد  نمانَد قوّتِ " فکر   این بدان
"عاقلان را رنگ و سیما می رود "  ساکت نشین
عاقبت خاک فنا بر سر رود  ای " معترف"
گو : خداوندا  به چشم  مرحمت ما را ببین
هر که در دنیا   شهیدان را به نیکی یاد کرد
از خدا خواهم  دهد جایش  در آن خلد برین
🌷مهدی موسایی   دزفول
شنبه ۲۸  دی ۱۳۹۸ 🌷
 


28 دی 1398 10 0

تضمینی از حافظ در رثای سردار شهید سلیمانی

آه از آن روزی که افتادی زمین آن نازنین
دشمنش اندر کمین بود  از یسار  و از یمین 
"یاری اندر کس نمی بینیم  یاران را چه شد؟"
"کس ندارد ذوق مستی"  آه از قدّ خمین
"مهربانی کی سر آمد شهریاران را چه شد؟ "
کس نمی بینم  در این صحن و سرا  چون او امین
"عندلیبان را چه پیش آمد؟ هزاران را چه شد"
تا خروش آید از ایشان چون انین الواهنین
لعلی از کان مروّت برنیامد "معترف "
آه از آن روزی که گم گشته است آن درّ ثمین
"از که می‌پرسی که دور روزگاران را چه شد؟"
"حق شناسان را چه حال افتاد" در باغ برین ؟
 " خون چکید از شاخ گل  باد بهاران را چه شد؟
شاخ گل بشکست  از داغ تو ای زیبا ترین
"حافظ اسرار الهی کس نمی‌داند خموش"
"صدهزاران گل شکفت" امّا نشد چون او قرین
🌷مهدی موسایی   دزفول
 شنبه ۲۸  دی ۱۳۹۸ 🌷


28 دی 1398 15 0

آتش به جانم می زنی

با نگاه سرد یا آتش به جانم می زنی

یا خطابم می کنی زخم زبانم می زنی

روی لب جایی برای واژه ی لبخند نیست

جای یک لبخند مشتی بر دهانم می زنی

کاش بگذاری که حرفم را بگویم لااقل

ساکتم کردی چرا حرف از زبانم می زنی؟

 هیچ نذری عهده دار سرنوشتم نیست چون

 نحسی تقدیر را بر جسم و جانم می زنی

من به این احوال دارم کم کم عادت میکنم

صورت خشکیده را پیوسته شبنم می زنی

خواستم دیگر فراموشت کنم دیدم که تو

نغمه ی ترک و بیات اصفهانم می زنی

تازگی دارم به رفتار شما شک می کنم

با نگاه سرد هم آتش به جانم  می زنی

 

علیرضا همتی فارسانی



 


27 دی 1398 11 0

حس بلاتکلیفی



در  دل سنگ  تو انگار ، دلم  تنها  نیست
ازدحامی‌که دگر عشق درآنجا، جا نیست

" عاشقی  شیوه‌ی  رندان  بلاکش باشد "
گرچه در قلب‌تو یک‌ذره وفا پیدا نیست

من‌که مجنون شده‌ی قلب طمع‌کار  توأم
دلت  اما  خبرش  از دل این لیلا  نیست

دل  فرو  ریخت  از  احساس  بلاتکلیفی
تو بگو  عاقبت  عشق، چرا  زیبا  نیست

من‌و در هرشب خود پرسش صد امّایی
که چرا یک‌نفر از بخت بدم هم‌پا نیست

کار ما نیست  گذر از تو و عشقِ تو دگر
جز غم‌عشق‌تو در شهر،کسی باما نیست

#بهاره_کیانی ✍
۹۸/۱۰/۲۴
‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‍‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‌‌‌‌


27 دی 1398 9 0

سه گلشنِ انتظار

«بهار می¬وزد از سمت ماجراهایش
قسم به چشم بهارآورِ دلارایش»

شکوه دشتِ تماشا و عطر موجِ بهار
شکوفه¬های شکوفا، هزار بار خُمار

دوباره، چلچله¬ها آشیانه می-سازند
به شاخه ـ شاخه¬ی آن چلچراغِ مِهر نثار

جوانه¬های دل¬افشان، دخیل می-بندند
بر آسمانِ تماشا شکارِ شیرین کار.

«بر این زمین عطش¬پوش، عشق می-جوشد
نگاهِ عاطفه، مدهوش، عشق می¬نوشد»

می¬آید عشقِ دلِ عاشقانِ خوش پیمان
می¬آید آن که دل از عشق می¬بَرَد آسان

می¬آید آینه¬ی صیقلی¬تر از خورشید
می¬آید آن مه تابان، یگانه¬ی دوران

می¬آید آن که همه عمر گفته¬ای که: بیا
غزل بپاش به پایش، به اشک، برق-افشان.

«بهار ساقیِ دشتِ خمار، نزدیک است
شکوفه دادن این انتظار، نزدیک است

تمامِ عاطفه¬ها! دل بر آسمان مانید
بهار، یار وفا آشکار، نزدیک است.»



26 دی 1398 9 0

درباره کتاب " یک روز بعد از حیرانی " زندگینامه داستانی شهید دهقان امیری

شعری تقدیم به 
نویسنده محترم کتاب " یک روز بعد از حیرانی "
خانم زهرا سلیمانی ازندریانی
***
سلیمانی ! نوشتی از شهیدان
کتابی   وَه چه زیبا! با ذکاوت
چه زیبا هست متنِ دلنشینت 
سراسر مهر باشد  پر لطافت
یقیناً چون قلم را می شناسی
چنین نثری   شما را شد عنایت
سخن ها با زبانی نرم گفتی
چه زیبا از شهیدان  شد کرامت
هوای ابرناکی داشت چشمم
چو می خواندم کتابت با فراست
وقایع را همان طوری که بوده است
بیان کردی به صد ناز و حلاوت
نوشتی از جوانی پر ز احساس
همان دهقان امیری  با نجابت
شهیدی سرفراز از شهر تهران
جوانی سبز قامت با صداقت
چه زیبا  اُنسِمان دادی  تو با او
ز آغازِ کتابت  تا نهایت
چه زیبا نقش دادی این نگین را
نگینی سبز  در اوج ظرافت
ز مادر من چه گویم ؟ بهترین است
عفیف و اهل قرآن و عبادت
پدر  آن نازنین ؛ کوهی صبور است
نکردی لحظه ای از حق شکایت
چه زیبا مهر تابیدی به خواهر
صمیمی شد  برادر با رفاقت
محمد  خاطری دلشاد میخواست
لبی خندان و دل  هم بی عداوت
قدی رعنا   سری پر شور او داشت
چه زیبا نطق کردی  با طراوت
اگر چه شیطنت در ذات او بود
گرفتی حقّ خود را با صراحت
به جمعِ دوستانِ با بصیرت
به حق مشغول گشتی  با قرائت
به دنیا دل نبندد هیچ عاقل
عمل کرد این سخن را با قناعت
حوادث  یک به یک  آماده کردند
محمد  را که بودی با کفایت
نترسیدی ز  دشمن  در نبردش
چو بودی زیرک و اهل ولایت
ز حیرانی  پس از یک روز، آخر
قرار از دل ربودی با شجاعت
خلیل آسا  به کام مرگ  بشتافت
گذشت از قالب تن  با شهادت
" شهیدان را شهیدان  می شناسند"
مرا بر این شهیدان هست ارادت
اَلا ای آنکه داری چشم بیدار
ز قرآن و ولایت کن حمایت
در این راهی که باشد پیچ‌در پیچ
دعاخوان باش و قرآن کن تلاوت
بگفتا" معترف " در بیت آخر :
خدایا! ختم کن ره بر هدایت
🌷مهدی موسایی   دزفول
۲۵ و ۲۶  دی ۱۳۹۸ 🌷




 


26 دی 1398 14 1

تو را ای مهربان در چادرت آزاد می خواهم

یا حبیب من لا حبیب له

تو را می‌خواهم و با هرچه بادا باد می‌خواهم
مرا دلتنگ می‌خواهی، تو را دلشاد می‌خواهم

از این سرخوش شدن های بدون درد دلگیرم
از آن غم که خدا را یادمان می‌داد می‌خواهم

بگو تا کی سکوت از ترس حرفِ دیگران...تا کی؟!
سکوتت را از این پس غرق در فریاد می‌خواهم

اگرچه گرمِ دستان تو را در شهر خوش دارم
اگرچه لَختِ گیسوی تو را در باد می‌خواهم...

نمی‌خواهم اسیر چشم‌های این و آن باشی
تو را ای مهربان در چادرت آزاد می‌خواهم

...

به هرکس شعر می‌فهمد بگو از وسعت این حرف
"تو را می‌خواهم و با هرچه بادا باد می‌خواهم

#رضا_سهرابی
بیست و پنجم دی ماه هزار و سیصد و نود و هشت


25 دی 1398 21 2

عکس ماهی که در فرات افتاد

دشت آماده‌ی شکار شده است

آسمان، بی‌ستاره و تاریک

گوش کن! این صدای خش خش چیست؟!

کسی انگار می‌شود نزدیک



سر به زیر و به زیر لب آرام

با خداوند، گرم نجوا شد

کل صحرا به های و هوی آمد

با مناجات او هم‌آوا شد



در شب بیمناک خوف‌آلود

تا سحر چشم ماه بیدار است

کودکان غرق خواب و رویاشان

چشم امیدشان علمدار است



رزم عباس، ظهر عاشورا

جلوه‌ی کارزار خیبر بود

او نه تنها ابوالفضائل که

حمزه و مرتضی و جعفر بود

 

التهاب قلم خیال مرا

می‌برد تا نبرد صفینش

با رجزهای حیدری هر دم

لب گشاید پدر به تحسینش



منقلب می‌کنند میدان را

 ماه و خورشید، از یسار و یمین

در طواف است آسمان اینک

ساکن و بی‌قرار مانده زمین



راه کج می‌کند به سمت فرات

در تکاپوی جرعه‌ای آب است

گوشه‌‌ی خیمه شیرخوار آرام

از عطش نیم‌جان و بی‌تاب است



در لب خشک او چه دید فرات؟

که ز داغ لبان او می‌سوخت

عکس ماهی که روی آب افتاد

عاشقی را به قلب رود آموخت



این خبر را نگو به اهل حرم

که لب شط چه محشری رخ داد

این خبر را نگو که پیش از مشک

دست‌هایش به روی خاک افتاد



قامت سرو خم شد، آن لحظه

در دل کودکان چه غوغا بود

قبل از آن که به روی خاک افتد

چادر مادرش مهیا بود



مثل هر شب دوباره در فکرم

خواب دیدم که زائرت شده‌ام

راستش شرم دارم از گفتن،...

روسیاهم که شاعرت شده‌ام



24 دی 1398 25 2

کار شاق



آخر تو بودی عشق را از اشتیـاق انداختـی
یک عمر خط فاصله در این وِفاق انداختی

با دست‌تو خودکار دنیاروز پایان را نوشت
تا عاقبــت بین من و دنیــا نفــاق انداختی

رویای ما دریا شدن حتـی به اقیانوس بود
حـالا ببین بیهــوده در این باتـلاق انداختی

سرمای‌بهمن فصل خوب آشنـایی باتـو بود
حـالا جــدایی را ببیـن در اتفــاق انداختـی

تو بانی‌این‌اشتراکی،عشق‌وشعرومن‌به‌خود
با رفتنـت بنگــر میــان ما طـلاق انداختـی

باور نخواهد کرد دل این‌دوری‌از چشم‌تورا
با زندگی حتی مـرا در این فـراق انداختی

بی‌عشق‌تو مردن برایم بهتـر از بودن شده
دل‌را ببین بدموقع دراین‌کار شاق انداختی

درخاطرت ماندست عهدت بادل من تا ابد
انگار بر روز جـدایی ایـن،جنـاق انداختـی


#بهاره_کیانی
۹۸/۷/۸


23 دی 1398 22 0

مرغ مهاجر

و سفر عاقبت مرغ مهاجر باشد

یا به چنگال عقاب
یا به تیر صیاد

چه تفاوت بکند نوع پریدن اما
وای از آن مرغ مهاجر که اسیر قفس است

و گدازنده تر از حال اسیران قفس
ریسمانی است که بر پای دل است

مرغک بیچاره

نه امیدی است به دل
نه امیدی است به بال
 


22 دی 1398 32 0

به زه کرد آرش دوباره کمان را

بسم الله الرحمن الرحیم


پیشکش به رستم دستان وطنم، سردار عزیزم
شهید قاسم سلیمانی
به زه کرد آرش دوباره کمان را
و انداخت آن‌سوی دنیا نشان را 

و چرخید و چون برق پیمود و غرید
 گرفت آسمان آسمان، بی‌کران را 

درفشش چه بالا بلند است رستم
 گرفته‌ست نامش، زمین و زمان را

چه سُم ها که فرسوده شد پای رخشش
تکانده‌ست این‌سان غبار جهان را 

نمیرا از آتش گذشتی، سیاوش!
 به آتش کشاندی ولی دشمنان را 

سیاوش! به آتش نشسته‌ست ققنوس،
 که بر پا کند کوه آتش‌فشان را

جز این، ارث و میراث رستم نباشد
 پدر دست ما داد گُرز گران را 

دماوند، مشت گره خورده‌ی ماست
 بگو یاوه‌گو را، ببندد دهان را !

 برای رجزخوانی چشم‌هایت
 چگونه به کامم بگیرم زبان را 

تو افسانه‌ها را به میدان کشاندی
 تو جان داده‌ای رستم داستان را

#رحیمه_مهربان


21 دی 1398 49 0

یا زهرا سلام الله علیها

یا زهرا سلام الله علیها

یارب چرا درمان نکردی مادرم را
تا سر نهم در دامن مهرش سرم را

در گوشه ای از خلوت چادر نمازش
دریا کنم سر چشمه های باورم را

یارب هنوز از اشتیاقش بی قرارم
پر کرده عطر و بوی او دور و برم را

آتش به پشت در رسید و ناله می زد
هر کوچه ای اسرار مشک و عنبرم را

بین در و دیواری از غمناله می دوخت
در پرده ی دل اشک چشمان ترم را

افتاده بود و با خدا آهسته می گفت
زین پس تو یاری کن الهی حیدرم را

این در نباید وا شود زیرا که دشمن
قصد جسارت می نماید رهبرم را

باید که چشمان علی ع هرگز نبیند
پهلو شکسته دختر پیغمبرم را

معصومی از هر سو رود با او بگوئید
با رمز " یا زهرا " نشان معبرم را


20 دی 1398 50 0

روزگاریست که غم ،هم نفسِ ما شده است

روزگاریست که غم ،هم نفسِ ما شده است
هم دل و هم قدمِ این دل شیدا شده است

رفت از پیشِ من و آتشِ جانسوزِ فراق
هم رَه و هم سفرِ ، قصه و رویا شده است

ترکِ من کرده و شیدایی و احوالِ خراب
دست بر دامنِ این دیده ى رسوا شده است

دیر گاهیست که فریاد شده گوشه نشین
بُغضِ غم مرهمِ این ، حنجَرِ تنها شده است

اشک در حسرتِ دیدار به خود می پیچد
به گمان خیره دلش ، در رُخِ فردا شده است

باز هم صبح شد و وای نیامد خورشید
طَلعَتِ بختِ سیه ،چون دلِ شبها شده است

كُنجِ تنهایی و خلوت به خودم می گویم
که چرا قسمتِ من ، حسرتِ دنیا شده است


20 دی 1398 22 0

امید نجات...

تا حق،امیر مسند ناحق کدخداست
تا مرغ حق،اسیر شبستان پادشاست
تا خار،گرد ساقه گل صف کشیده است
تا شامگاه،سد طلوع سپیده است
پاییز،تا که مسند سلطان فصلهاست
تا باغ در تلاطم طوفان فصلهاست
تا شرطه های مزرعه ما مترسکند
تا اسوه های عهد ما روباه و زاغکند
تا زر امیر و پادشه فقر و رهبر است
تا علم ناب،پیرو نادانی زر است 
تا شاه دزد شهر ما بر مسند قضاست
تا دست شاه،در طلب کاسه گداست
تا بت تراش گرم تب بت تراشی است
حاجی چو گرم بتکده و کفرپاشی است
ای ناجی زمانه،امید نجات نیست
محراب،جز طلیعه لات و منات نیست

                         







19 دی 1398 44 0

موشک و پوشک

موشک و پوشک
 
با فرار از منطقه، فکری پیِ موشک کنید.
مقنعه بر سر زده، در مردیِ خود شک کنید.
 
تا کمی کمتر نجس گردد زمین از لوث تان.
بعد از این لطفی کنید و خویش را پوشک کنید.
 
رسول رشیدی راد(مجتبی) 1398/10/18


19 دی 1398 38 0

آینه قرآن

آینه قرآن

ابری دوباره چک چک باران گرفته است
سیلی بدشت و کوه بیابان گرفته است

صد بیکرانه دشت شقایق که بی گمان
داغی بسینه از دل طوفان گرفته است

از نینوا ترین غزل کوچه باغ دوست
عطر خوشی بسمت خراسان گرفته است

تب کرده آسمان شب پر ستاره ای
بغضی ز کوچه کوچه تهران گرفته است

دشمن دلش خوشست که از ملتی سترگ
جنگ آوری ز خطه کرمان گرفته است

شکی مکن که می رسد آن لحظه نازنین
تصمیم انتقام تو ایران گرفته است

مدیون خون پاک تو شد مرز و بوم شام
آرامشی که کشور لبنان گرفته است

آویزه شد به سینه ی تو نقش ذوالفقار
کز دست لطف حضرت جانان گرفته است

دروازه های جنت و فردوس از آن توست
زینب برایت آینه قرآن گرفته است


19 دی 1398 42 2
صفحه 1 از 49ابتدا   قبلی   [1]  2  3  4  5  6  7  8  9  10  بعدی   انتها