در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده احمد ایرانی نسب)

دفتر شعر

دوبـاره مـرغ روح من وصال یـار میخواهـد

دوبـاره مـرغ روح من وصال یـار میخواهـد
کـه زوار نجـف باشـم دلـم انگــار میخواهـد
غلامـت را ببین آقـا به اثبـات وفـای خـود
بـه جای حلقه ی گوشش طناب دار می خواهـد
سیاهی مشقهـای من فقط سـردرد مـی آرد
قلم می رقصد ایـن شبهـا علی این بار میخواهد
به مدح تو زبان قاصر کسی نشناخت قدرت را
که از شـاه نجف گفتن سخـن بسیار میخواهـد
نبی چشـم انتظـار تـو دلش مشتـاق دیدارت
اُحـد، خیبـر، و خندق هـا بیا سـردار میخواهد
در و دیــوار را بشکـن بفرمـا داخـل خانــه
تـو صاحبخانـه ای امـا حـرم دیـوار میخواهـد

عَلیٌ حُبُه جُنَّـة ، قَسیـمُ النّـار والجَنَــّة
وَصیُ المُصطَفی حَقاً ، اِمامُ الاِنس و الجنَة

بـزن بـر قلب دشمن هـا به نیروی یداللهی
تـو شیـر بیشـه ی حقی بلای جـان روباهـی
صـراط مستقیـم حق علـی اول الـی آخـر
تـو عیـن حقـی و جـز تو نباشد تا خدا راهی
اُحـد بـازی دهـد مـا را ولی تو مرد میدانی
تویی همـراه پیغمبـر بنـازم مـن چه همراهی
تـو کل لشکـر حقـی کـه با کفار می جنگی
به تن نـادعلی داری زره بـر تـن نمی خواهی
تو با هـر ضربه ات تنها خدا را در نظر داری
نبودی بنـده ی نفست بـه قـدر ذره ی کاهـی
تو که با گوشه ی چشمت دل کفار می لرزد
سوالی مانده در ذهنـم چـرا همصحبت چاهـی

عَلیٌ حُبُه جُنَّـة ، قَسیـمُ النّـار والجَنَــّة
وَصیُ المُصطَفی حَقاً ، اِمامُ الاِنس و الجنَة

امیـرالمـومنیـن مــن تو بالاتر ز بالایـی
به مـن دیـدن نمی آیـد تو مافوق تماشایـی
فقط کافیست پیغمبر لبش را تر کند بینـد
سرا پا گـوش می باشی به جان دادن محیایـی
امیر بی مثـال مـن یکی یک دانـه ی دنیا
کسی هـم کفـوتان هـرگز تو صرفاً مال زهرایی
دوباره حرف زهرا شـد ، دوباره یادمان آمد
زنی در محضـر شوهر نـه حرفـی نه تقاضایـی
حدیث صبرمیگویی و من هم خوب می دانم
برایت نیست کـاری تـا گـره از دست بگشایی
برو از دردهای خود به نخلستان شکایت کن
کـه دردت را نمیفهمـد کسی آقـا تـو تنهـایی

عَلیٌ حُبُه جُنَّـة ، قَسیـمُ النّـار والجَنَــّة
وَصیُ المُصطَفی حَقاً ، اِمامُ الاِنس و الجنَة

دلـم انگار این شبهـا به یادت نغمه ها دارد
کسی دیوانه تر از من امام من کجا دارد؟
به لب ناد علی هردم ، به دل یاد علی محکم
تویی روح عبادتهـا دلـم میـل دعا دارد
بـه درگاه پـر از لطفت غلامت حاجت آورده
دلـم میـل فراوانـی بـه ایـوان طلا دارد
چه بدعادت کنـد مـارا عنایتهای پی در پی
غلامت در سرش شور و هوای کربلا دارد
تو که وقت نمازت هم نگین عرش می بخشی
یقینـاً خـوب می دانی گدا تنها تورا دارد

عَلیٌ حُبُه جُنَّـة ، قَسیـمُ النّـار والجَنَــّة
وَصیُ المُصطَفی حَقاً ، اِمامُ الاِنس و الجنَة


02 خرداد 1392 759 4

ای سکوتت ملجـأ فریادهــا

ای سکوتت ملجـأ فریادهــا          
غربتت کی می رود از یادها
بارش باران ز الطـاف
تحت امرت ابرهـا و بادهـا
فرش راهت بالهای جبرییـل   
خاک پایت تربت سجـادهـا
لا فتی الا حسن آید به گوش      
در مصـاف ناقـه ی بیدادهـا

مرتضی پا تا سری جانم حسن
تـو غریب مـادری جانم حسن

بعـد مـادر کوه غم ها مـال تو         
مصحف زهـــرا قلم ها مـال تو
من گدا را محضـرت مـی آورم        
بعد از آن دیگر کرم ها مـال تو
در خیالم صد حرم داری حسن     
کاش می شد این حرم ها مال تو
هیأتی بـا نـام تـو کـردم بنـا    
ایـن کتیبه ایـن علم ها مال تو

این گدا را می خری جانم حسن
تو غـریب مـادری جانـم حسن

تشت را بنگـر جگـرها را ببیـن          
از غـم کوچـه اثــرها را ببین
زینبم بایـد دگـر عـادت کنـی       
این جگرهـا هیچ، سرها را ببیـن
مـادر و بـابـا، پیمبـر آمدنــد         
دستهـای بـر کمـرهـا را ببیـن
از غم تو جان به لبهامـان رسید        
جـان زهـرا محتضــرها را ببین

تو شفیع محشری جانم حسن
تـو غریب مـادری جانم حسن

در مدینـه بانگ تکبیـر آمـــده        
بـر سـر تابوتتـان تیـر آمـده
تیر و تابوت و کفن، جسم شمـا     
باز هم داغـی نفس گیـر آمـده
جسم پر نور شمـا کنـج بقیـع    
سوره ی غربت به تفسیر آمده
مـن دخیلم را کجا می بندمش      
دربهـایی که به زنجیــر آمـده

از همـه بالاتـری جانـم حسن
تـو غریب مـادری جانم حسن


10 اردیبهشت 1392 460 0

وقتی نبی نموده مکرر سلامتان

وقتی نبی نمـوده مکــرر سلامتـان    
واجب شده ست بر همگان احترامتان
از این سر مدینه و تا  سـوی دیگرش    
ریزه خورنـد بر سـر خـوان طعامتان
شأن نـزول آیه ی تطهیـر می شـوی     
بالاتـــر از تمامـی دنیـا مقامتــان
تــو اولیـن شهیـده ی راه ولایتـی    
شـد کـربلا ادامــه ی راه قیامتــان
از دست ما که کار به جایی نمی رسد
اشک علـی بـه زخـم شما التیامتـان

تو مـادر تمامیه خوبــان عالمـی
تو کوثـر علـی و رسـول معظمـی

سیلی که مـزد کار پیمبـر نمی شود    
عـرض ادب به ساحت دختر نمی شود
شایـد خیال کـرده عدو قبل آمـدن
یک زن حریف اینهمه لشکر نمی شود
سیلی،غلاف و شعلۀ آتش و هجمه ها
داغی بـه وسعت لگــد در نمـی شود
مقتل بخـوان بـرای دل تکـه پاره ام   
حالم از اینکه هست که بدتر نمی شود

با ضربه ای که پهلوی زهرا شکسته شد
دیگـر غـرور حضرت مولا شکسته شد

زهــرا میـان کوچه گرفتـار می شود     
آیینه ی علـی که رخت تـار می شـود
یک سمت صورتت که فدک رابهانه کرد
سمتی دگـر که قسمت دیـوار می شود
هجـده بهـار عمـر تـو دارد حکایت از
هجـده سـرِ بریـده که بـر دار می شود
قـد خمیـده ی تو پس از سالهای سال
در دختـران قافلــه تکــرار می شـود

دارم میان روضه زمین گیر می شـوم
یا فاطمـه ز ماتـم تـو پیـر می شـوم

بـا خـاک چـادرت دل مـا را تکان بده  
مـادر مـزار مخفـی خود را نشان بـده
وقت حسـاب کـردن اعمـال شیعیـان
یا فاطمـه بیـا و بـه مـا هـم امان بـده
در اول بهـار شبیـه خــزان شــدی
پس لاله هـای عمـر مرا هـم خزان بده
اصلاً قـرار نیست کـه مـا را رهـا کنی
امشب بیـا و بـر منـه دلمرده جان بده

با گریـه هـای فاطمیـه زنـده می شوم
هر دفعه من ز لطف تو شرمنده می شوم


07 اردیبهشت 1392 673 1

صبـر را آفریـد شـد زینب

صبــر را آفریـد شــد زینب           
هـر چه آمد پدیـد شد زینب

فاطمــــه بـــاب جنت اعـلا          
و بـه آن در کلید شد زینب

منـه آلوده را خریده حسیــن         
سبب ایـن خرید شـد زینب

دخت و خواهر، و عمه آخـر هـم          
مـادر دو شهیــد شد زینب

ظهـر روز دهـــم ز روی تـل          
ضربـانش شدید شــد زینب

آنکه سر می برید دشمـن بود         
آنکـه دل می برید شد زینب

یا خـدا، یا نبـی، پــدر، مـادر          
از همـه ناامیــد شــد زینب

و بـرادر بــه زیر ضـربت هـا          
سایه ای را که دیـد شـد زینب

سرزنـان سوی قتلگه که رسید           
بوسه گـاهش وریـد شد زینب

خارجی ها به خطبه آمـده انـد     
خـار چشم یزیــد شـد زینب

ایـن صــدای علیست ای مردم    
که به دختـر رسیـد شـد زینب

نغمـــه ی مـــا رأیــتُ الا را     
خوانـده و رو سفیـد شـد زینب


01 اردیبهشت 1392 648 1

عبدالهمو روح و تن و جان عمویم



02 آبان 1391 803 4
صفحه 2 از 2ابتدا   قبلی   1  [2]  بعدی   انتها