در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده مهدی موسایی)

دفتر شعر

چه دانی؟

ای دل تو ز شب های ده و چار  چه دانی؟
از ظلمت و غم های شب تار چه دانی؟
تو " غنچه خوابیده چو نرگس " به زمانی
از هجر وَ از رنجش و از خار چه دانی؟
از گردش ایام‌فقط حال بدانی
از ماه وَ از سال وَ از پار چه دانی؟
گنجی است نهان در دل ما  داده خداوند
از گنج نهان  خفته بر آن مار  چه دانی؟
منصور که از عشق خداوند سخن گفت
دعویّ انا الحق زد و از دار چه دانی ؟
هر کس که پرستش بکند حضرت حق را
ماواش بهشت است تو از نار چه دانی ؟
از بار گنه خسته شدم، درگه حق کو؟
شرمنده از این‌بار، از این بار چه دانی؟
انواع غذا بود که خوردیم همیشه
از حال فقیری که بشد زار  چه دانی؟
از نفس گنه کار  به جایی نرسیدیم
زشتیّ و پلیدی ز سگی هار چه دانی ؟
هر کس به تماشای نگاری است  و لیکن
از آنکه بُود منتظر یار  چه دانی؟
از حبّ علی کم نگذارید  که این کار،
ناجی است به محشر، تو از این کار چه دانی؟
" مهدی" ز خداوند طلب بخشش و رحمت
از بانگ‌ مَلَک چون بزند جار  چه دانی؟
🌷مهدی موسایی  دزفول
پنجشنبه  ۱۵ فروردین ۱۳۹۸‌🌷


15 فروردین 1398 73 0

بلبل به گلستان

بلبل به گلستان جهان باز چه دیدی؟
بر غنچه نشکفته گل  راز چه دیدی؟
ایام گل آیی به گلستان خوش و سرمست
بر صفحه گیتی تو ز آغاز چه دیدی؟
صد نغمه مستانه ز هجران بسرایی
بر دامن آن صورت طنّاز چه دیدی؟
تا پرده ز رخسار جمالش بگشایی
بر گل بسرایی  تو ز آواز چه دیدی؟
تا خنده زند گل  تو شوی مست به گلزار
بر گو: تو از آن ناوک غمّاز چه دیدی؟
هنگام بهار است و عزیزان به تماشا
ای طایر فرخنده  ز پرواز چه دیدی؟
"جمعی به تو مشغول" و تو مشغول تماشا
" مهدی"  ز تو پرسد: تو از این ناز چه دیدی؟
🌷 مهدی موسایی  دزفول
پنجشنبه ۱۵ فروردین ۱۳۹۸ 🌷


15 فروردین 1398 95 0

عید پیغمبر ما

پای بر کوه بنه  تا عظمت دریابی
دل عزیز است همان دل که بود دریایی
ای خوش آن‌ دم که تو با همنفسانت باشی
گل وَ بلبل که هنرمند زند بر کاشی
نقش این عشق ببین در همه جا پیدا هست
هر کسی از می معشوقه خود باشد مست
 عید پیغمبر ما حضرت احمد زیباست
هست شیرین دهن او   چون سخنانش شیواست
رحمتی بر همه عالم ؛ همه عالم از اوست
ای خوش آن کس که گرفته است به دل او را دوست
نیست بر دل به جز از نام نکویش نامی
کاش "مهدی"  بدهد حضرت احمد جامی
اینچنین نام‌نبی نقش زند بر هستی
همچو یک‌قطره به دریا برسم از مستی
او که شد ختم رسل  ختم کنم بر این حال
من فرستم به نبی یک صلواتی با آل
🌷مهدی موسایی  دزفول
چهارشنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۸ 🌷


15 فروردین 1398 74 0

جمعه و بهار

جمعه و بهار   فصل انتظار
جمعه ها برفت  از  پی اش بهار
ای بهار حسن! جمعه ای بیا
گل شکوفه داد از برای یار
بوی حسن یار  پر کند فضا
رقص گل ز چیست؟ نغمه زد  هزار
از نسیم یار  گل شکوفه داد
سبز و سرخ و زرد ، جام انتظار
روز وصل یار  ای خدا بیار!
ز آسمان عشق   قطره ای ببار !
🌷مهدی موسایی  دزفول 
یک شنبه ۲۹  اسفند ۱۳۸۹ 🌻


28 اسفند 1397 35 0

وصف شعر پروین اعتصامی

به مناسبت ۲۵ اسفند
روز بزرگداشت  مرحوم پروین اعتصامی
                     ***
پروین که شعر او شد گلبانگ شعر ایران
شعرش در آن سیاهی لرزاند کاخ ویران
می گفت تا بداند ظلمی نهان نماند
با ظلم‌و ناسپاسی بر ما سخن  نراند 
با آن قصایدش یا  با قطعه های زیبا
می بافت او معانی  چون پرده های دیبا
ضرب المثل به شعرش بسیار می توان یافت
هر تار و پود شعرش  زیبا زنانه او بافت
شعرش شبیه سعدی هر بیت نکته ای داشت
باغی ز گل چه خوشبو  در شهر شعر او کاشت
انگار او هم اکنون  با ما سخن بگوید
مادر ز بچه هایش  غم های دل بجوید
چون شمع  جان شیرین  سوزاند در جوانی
شعرش بخوان و یاسین بر او بخوان زمانی
هر چند کم نوشتی "مهدی" ز وصف پروین
باشد که خوشه هایش گردد چو تاج زرین
🌷مهدی موسایی  دزفول
شنبه ۲۵ اسفند ۱۳۹۷ 🌷


26 اسفند 1397 19 0

وصف شعر حکیم نظامی


این بنده بارگاه رحمت
جوینده باب های حکمت
تصویرگری ز خیل یاران
می خواند سرود بر جوانان
از عشق خدا سروده دارد
از شعر به من گلوله بارد 
چون گل شکفد به پیش دستان
او  پادشهی به جمع مستان
بر گنج ‌حکیم چون کلید است
این شعر چگونه آفریده است؟
احسنت بر آن توان دستش
بر آن قلمش؛  روان مستش 
"دهقان فصیح پارسی زاد "
از عشق به خمسه اش کند یاد
اسکندر و رفتنش به  دهلی
مجنون که دلش کباب لیلی
احسنت بر آن که کوه را کند
شیرین تر از این ندیده ام قند
فرهاد چو کوه می تراشید
بر زخم دلش چو می خراشید،
خسرو پس از او چو سرنگون شد،
افسانه مرگ‌ بیستون شد
با کفر توان بزیست چندی
با ظلم  ‌در آخرت  به بندی
بندی که به خود ببست آخر
بر مسلم و بر بلاد کافر،
آخر بکِشد  ورا  به آتش
از رنجش خلق دست بر کش !
دستان حکیم پر توان است
پیر است ولی دلش جوان است
اسرار  درون مخزنی دید
از خرمن معرفت  گلی چید
بهرام درون هفت پیکر
گورش برمید  خاک بر سر
این گنج حکیم  عالم افروز
عشقی است بلای جان و پر سوز
تصویر بلند کامیابی
در شعر حکیم جام یابی
مصرع  که شماره اش چهل شد
با دیدن خمسه اش خجل شد
پایان دو گانه ام چنین است
" مهدی" سخنش چه دل نشین است !
مفعولُ مفاعلن فعولن
ربّی فَتَجاوَز! اَی غَفورُُ !
🌷مهدی موسایی  دزفول
دوشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۷ 🌷

 

 


21 اسفند 1397 22 0

شعر طنز

گر پسته نباشد به سر سفره زیان نیست
آن را که عیان است که حاجت به بیان نیست
اشعار بسی گفته شده در طلب دوست  
شاعر که بسی هست ولی چایچیان نیست
مختار ز ایران دو سه لشکر طلبیدی
جنگیدنِ با شمر  نگو کار کیان نیست
با پای پیاده سفر عشق توان کرد
صد بار شنیدیم سفر کار ژیان نیست
در قافیه ماندم که ژیان را به چه بندم ؟
در حسرت یک پسته مرا موی میان نیست
🌷مهدی موسایی  دزفول 
دوشنبه  ۲۰ اسفند ۱۳۹۷ 🌷


20 اسفند 1397 33 0

وصف قرآن

روی سجاده ای از جنس حضور
میکشم جاده ای از جنس بلور
خوانده ام یک شبی از روی کتاب
حق خبر می دهد از روز نشور
او قسم می دهد ؛ آیات ببین
آیه اش می دهد  آوای ظهور
هر کسی بهره ای از سفره بَرد
دستگیری کند آن نور قبور
دردهایت کند از بیخ نگون
ببَرَد غم؛ کند ادخال سرور
نور  تابان شود از آیه به دل
چون نظر می کنی از دل به سطور
خواهم از حق :شود  اکنون فرجی
فارجَ الهم! بکن آسان تو امور
🌷مهدی موسایی   دزفول
پنجشنبه  ۹  اسفند ۱۳۹۷

  


09 اسفند 1397 32 0

دعا برای مادر

مادر تو مرا امید دادی  
بر دیدنِ گل نوید دادی
هر سال بهار با تو بودم
مادر تو غزل تویی سرودم
خشنود نموده ای تو ما را
خوانم ز برایت این دعاها
یارب مددی به ما عطا کن
از درد و بلا مرا رها کن
خشنود نما مرا وَ مادر
من روسیهم تو حیّ داور
یارب تو شفای عاجلش ده
طاقت وَ توان کاملش ده
من بر کرمت حریص هستم
بر نام تو من دخیل بستم
شافی که تویی بده دوایی
ما را ز بلا  بده رهایی
تا نام تو حیّ سرمد آمد
یادم ز رسول احمد آمد
ما را به نبی ببخش اکنون
از بار گنه شدیم محزون
یا رب تو به ما نظر کنی بِه
ای ناظر ما به ما توان ده

🌷مهدی موسایی   دزفول
شنبه ۱۲آبان ۱۳۹۷ 🌷


07 اسفند 1397 19 0

مادر

وقتی که به یاد مادرم من هستم
از بوی بهشت ای خدا   سر مستم
نُه ماه کشید زحمتم  بعد از آن
بگرفت مرا؛  ز رنج و غم من رستم
 از خواب و خوراک دم نزد ؛خوابم‌برد
او هست بزرگ ؛ کودکم من؛  پستم‌
مادر وَ پدر  دو گنج‌ شایان  با من
کردند دعا  ز دست شیطان جستم
یادم نرود  همیشه با من هستند 😢
خرما به درخت بود و کوته  دستم 
از بوی بهشت کم نگردد مهدی
افسوس که دیر  بند الفت  بستم
🌺مهدی موسایی   دزفول
بامداد سه شنبه ۷  اسفند ۱۳۹۷ 🌷
 


07 اسفند 1397 20 0

به مناسبت روز زن

                   تقدیم به همسرم

دلم با عشق می لرزد  هوای ابری ام با تو

به بیش از قطره می ارزد هوای ابری ام با تو

اگر آهی ز دل سر زد  هوای ابری ام‌با تو

اگر سرما کمی در زد  هوای ابری ام‌با تو               

 خوشا پروانه ای باشم   بِگَردم گِردِ سیمایت               

  دلم سویت چُنان‌پر زد  هوای ابری ام  با تو

                                 ******

شبیه ماه و پروین شد هوای ابری ام با تو

تو چشمک زن! که شیرین شد هوای ابری ام‌ با تو

حکایت های دیرین شد  هوای ابری ام با تو

دلم‌با تو  چه زرّین شد هوای ابری ام با تو               

  نمانَد در دلم بی شک   حدیث آرزومندی

که دل را بین ! چه شرزین شد!  هوای ابری ام با تو

                                 ******

به دل مهر تو را دادم  هوای ابری ام با تو

مرا عشقت  کند آدم هوای ابری ام با تو

نخواهد رفت  از یادم  هوای ابری ام با تو

که من پیشت  ببین شادم!   هوای ابری ام‌با تو

الا یا ایها الساقی !   بیا اکنون بده جامی!

که من با ساغرت زادم هوای ابری ام با تو

                                ******

ببین مجنونِ بر بادم هوای ابری ام با تو

برایت گریه سر  دادم‌  هوای ابری ام با تو

بِرِس  اکنون به فریادم  هوای ابری ام با تو

که من ماهی   تو صیادم  هوای ابری ام با تو

زنی خنده به احوالم  تو را من شاد می خواهم

نه فرهادم  که فرشادم  هوای ابری ام با تو

                                ******

خوشم!  سرسبز و آبادم!  هوای ابری ام با تو

که من در شَهرت آزادم  هوای ابری ام با تو

خرابم من   نه آگاهم   هوای ابری ام با تو

مده با هجرت  آزارم  هوای ابری ام با تو

خدا را در نظر دارم‌  که باشد یاورم  یارم

که بی تردید  آسایم   هوای ابری ام با تو

                                 ******

🌺مهدی موسایی     دزفول 

دوشنبه  ۱۸ تیر ۱۳۹۶

    

                

             
 


06 اسفند 1397 27 0

قصه ماه

حکمتش چیست که تصویر تو در ماه افتاد؟
بود  این قصه از آن روز که در چاه افتاد
یوسف افتاد به چاهی که خدایش میخواست
کاروان آید و آن ماه نشان راه افتاد
ماه از چاه در آمد وَ پس از چندین سال
چشم یعقوب بدیدش که پسر شاه افتاد
گاه در چاه بُدی  گاه عزیزی در مصر
گندم‌از ساقه جدا ،ساقه دگر  کاه افتاد
بود فرعون و قارون و وزیرش هامان 
عاقبت خیره سری کرد که از جاه افتاد
هست تاثیر  خدا در  همه عالم باقی
ماه را سر نبُود بابت شعر  آه افتاد
🌷مهدی موسایی   دزفول
دوشنبه  ۲۲ بهمن ۱۳۹۷ 🌻
 

 


22 بهمن 1397 30 0

شعر

ز خون شهیدان ایران زمین
ز جانبازی رهروان یقین
طلوع سپیده ز بهمن دمید
زمین پر شد از لاله و یاسمین
🌷مهدی موسایی  دزفول
بهمن ۱۳۸۷ 


21 بهمن 1397 22 0

توسل

" وقت آن است که مستان طلب از سر گیرند"
حاجت از مادر و از حضرت حیدر گیرند
دیده ای نیست نگرید ز مصیبت خوانی
کودکان ناله کنان چادر مادر گیرند
مومنان ناله کنان  اشک فشان از دیده
مجلسی بهر عزا از غم اکبر گیرند
دست ما  کوته از آن است که چادر گیریم
لیک دیدیم که گهواره اصغر گیرند
گر چه ما کمتر از آنیم   ولی سر مستان
حاجت از اصغر و از موسی جعفر گیرند
🌷مهدی موسایی   دزفول
جمعه ۶ مرداد ۱۳۹۶ 🌷


17 بهمن 1397 36 0

مناجات۲

شاعر شده ام ز لطف داور
شاعر نشوی تو را چه باور؟
ای دوست مرا  بسی نیاز است
شب شد و حدیث من دراز است
گویم سخنی به شکل منظوم
حالات دلم : توراست معلوم" :
بگشا گره  ای گره گشایم
با روی نیاز سویت آیم
ستار تویی بپوش عیبم
یاری برسان ز راه غیبم
محسن که تویی مرا امید است
با بار گنه  دلم سپید است
بخشای مرا ز لطف و احسان
ای کارگشای جن و انسان
رزقی تو رسان‌که بی تو هیچم
درد است مرا   ز درد پیچم
یا رب مددی چه چاره سازم ؟
غیر از تو که آگه است رازم؟
مهدی که تخلص است و نامم
ناپخته سخن‌نوشت ؛ خامم
چشمم به عطای توست اکنون
بر لطف تو شاکرم و ممنون
🌷مهدی موسایی  دزفول
یکشنبه ۷ بهمن ۱۳۹۷

 

 


07 بهمن 1397 30 0

مناجات

عاشق شده ام به حیّ داور
عاشق نشوی تو را چه باور ؟
با شعر دلم خوش است  به به !!
بر درگه دوست سجده   وحده
تا زلف تکان بداد  دستش
هم جسم و جان شدیم مستش
تعبیر دگر مخواه از من
گفتا: که حجاب دل تو بر کن !
ای حضرت حق ! خدای عالم !
پَر ده ! که گشوده شد دو بالم
از درگه خود مران تو ما را !
ما را نَبُود به جز تو یارا
🌷مهدی موسایی دزفول
 شنبه ۶ بهمن ۱۳۹۷ 🌻


06 بهمن 1397 27 0

شعر انتظار 1

هر شب از هجر تو من دیده گریان دارم
در فراقت چه کنم؟ اشک چو باران دارم‌
ای که دوری تو ز من! وای از این مهجوری
تا به کی صبر کنم؟ سینه نالان دارم
دل گرفت از غم هجرت  چه کنم بااین غم؟
دیده دریا کنم از اشک، چه سامان دارم؟
" روزها می گذرد  حادثه ها می آید "
بعدِ هر حادثه من شعله به دامان دارم
ای که دوری تو ز من  فاصله کِی کم گردد؟
این همان علّت اشک است  چرا آن دارم؟
انتظارت بکشم  تا تو ز در باز آیی
همچو نرگس شکفم صحبت یاران دارم
" بر در مدرسه تا چند نشینی حافظ "
که من از مسجد و قرآن  رخ جانان دارم 
🌷مهدی موسایی   دزفول
پنجشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۷ 🌷


05 بهمن 1397 29 0

تا به سحر بیداریم

گر کسی را نظر این است که ما بیکاریم
این خطا بوده و ما از نظرش بیزاریم
گر سخن میل تو  نَبوَد  سخنی دیگر گو
خوش به حالت که تو هشیار وَ ما بیماریم
چشمِ ما بسته نباشد به هنر در دنیا
ما نخوابیم دلا!   تا به سحر بیداریم
خارها زخم به رخسار  هنر اندازند
ما هنر را بستاییم، گلی بی خاریم
ماه و خورشید و فلک قطره عشقی باشند
ما  در  این گردشِ ایام  چرا بی باریم؟
🌷مهدی موسایی   دزفول
سه شنبه دوم بهمن ۱۳۹۷ 🌷 


02 بهمن 1397 31 0

شعر ۲

چون‌که دود از ما رود  دودیم ما
ما  زره افتاده  بی خودیم ما
گر نباشد شیطنت در جان ما
همسفر با نوح یا هودیم ما
🌷مهدی موسایی  دزفول
      دوم بهمن ۱۳۹۷  🌷


02 بهمن 1397 31 0

شعر

قطره ای اندر جهان بودیم ما
قطره ها پیوسته با رودیم ما
آتشی در جان ما افکنده شد
در جهان‌‌ مانند یک عودیم ما
🌷مهدی موسایی   دزفول
دوشنبه  اول بهمن ۱۳۹۷
 


01 بهمن 1397 29 0
صفحه 2 از 4ابتدا   قبلی   1  [2]  3  4  بعدی   انتها