در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده مهدی موسایی)

دفتر شعر

دعا برای مادر

مادر تو مرا امید دادی  
بر دیدنِ گل نوید دادی
هر سال بهار با تو بودم
مادر تو غزل تویی سرودم
خشنود نموده ای تو ما را
خوانم ز برایت این دعاها
یارب مددی به ما عطا کن
از درد و بلا مرا رها کن
خشنود نما مرا وَ مادر
من روسیهم تو حیّ داور
یارب تو شفای عاجلش ده
طاقت وَ توان کاملش ده
من بر کرمت حریص هستم
بر نام تو من دخیل بستم
شافی که تویی بده دوایی
ما را ز بلا  بده رهایی
تا نام تو حیّ سرمد آمد
یادم ز رسول احمد آمد
ما را به نبی ببخش اکنون
از بار گنه شدیم محزون
یا رب تو به ما نظر کنی بِه
ای ناظر ما به ما توان ده

🌷مهدی موسایی   دزفول
شنبه ۱۲آبان ۱۳۹۷ 🌷


07 اسفند 1397 35 0

مادر

وقتی که به یاد مادرم من هستم
از بوی بهشت ای خدا   سر مستم
نُه ماه کشید زحمتم  بعد از آن
بگرفت مرا؛  ز رنج و غم من رستم
 از خواب و خوراک دم نزد ؛خوابم‌برد
او هست بزرگ ؛ کودکم من؛  پستم‌
مادر وَ پدر  دو گنج‌ شایان  با من
کردند دعا  ز دست شیطان جستم
یادم نرود  همیشه با من هستند 😢
خرما به درخت بود و کوته  دستم 
از بوی بهشت کم نگردد مهدی
افسوس که دیر  بند الفت  بستم
🌺مهدی موسایی   دزفول
بامداد سه شنبه ۷  اسفند ۱۳۹۷ 🌷
 


07 اسفند 1397 36 0

به مناسبت روز زن

                   تقدیم به همسرم

دلم با عشق می لرزد  هوای ابری ام با تو

به بیش از قطره می ارزد هوای ابری ام با تو

اگر آهی ز دل سر زد  هوای ابری ام‌با تو

اگر سرما کمی در زد  هوای ابری ام‌با تو               

 خوشا پروانه ای باشم   بِگَردم گِردِ سیمایت               

  دلم سویت چُنان‌پر زد  هوای ابری ام  با تو

                                 ******

شبیه ماه و پروین شد هوای ابری ام با تو

تو چشمک زن! که شیرین شد هوای ابری ام‌ با تو

حکایت های دیرین شد  هوای ابری ام با تو

دلم‌با تو  چه زرّین شد هوای ابری ام با تو               

  نمانَد در دلم بی شک   حدیث آرزومندی

که دل را بین ! چه شرزین شد!  هوای ابری ام با تو

                                 ******

به دل مهر تو را دادم  هوای ابری ام با تو

مرا عشقت  کند آدم هوای ابری ام با تو

نخواهد رفت  از یادم  هوای ابری ام با تو

که من پیشت  ببین شادم!   هوای ابری ام‌با تو

الا یا ایها الساقی !   بیا اکنون بده جامی!

که من با ساغرت زادم هوای ابری ام با تو

                                ******

ببین مجنونِ بر بادم هوای ابری ام با تو

برایت گریه سر  دادم‌  هوای ابری ام با تو

بِرِس  اکنون به فریادم  هوای ابری ام با تو

که من ماهی   تو صیادم  هوای ابری ام با تو

زنی خنده به احوالم  تو را من شاد می خواهم

نه فرهادم  که فرشادم  هوای ابری ام با تو

                                ******

خوشم!  سرسبز و آبادم!  هوای ابری ام با تو

که من در شَهرت آزادم  هوای ابری ام با تو

خرابم من   نه آگاهم   هوای ابری ام با تو

مده با هجرت  آزارم  هوای ابری ام با تو

خدا را در نظر دارم‌  که باشد یاورم  یارم

که بی تردید  آسایم   هوای ابری ام با تو

                                 ******

🌺مهدی موسایی     دزفول 

دوشنبه  ۱۸ تیر ۱۳۹۶

    

                

             
 


06 اسفند 1397 48 0

قصه ماه

حکمتش چیست که تصویر تو در ماه افتاد؟
بود  این قصه از آن روز که در چاه افتاد
یوسف افتاد به چاهی که خدایش میخواست
کاروان آید و آن ماه نشان راه افتاد
ماه از چاه در آمد وَ پس از چندین سال
چشم یعقوب بدیدش که پسر شاه افتاد
گاه در چاه بُدی  گاه عزیزی در مصر
گندم‌از ساقه جدا ،ساقه دگر  کاه افتاد
بود فرعون و قارون و وزیرش هامان 
عاقبت خیره سری کرد که از جاه افتاد
هست تاثیر  خدا در  همه عالم باقی
ماه را سر نبُود بابت شعر  آه افتاد
🌷مهدی موسایی   دزفول
دوشنبه  ۲۲ بهمن ۱۳۹۷ 🌻
 

 


22 بهمن 1397 45 0

شعر

ز خون شهیدان ایران زمین
ز جانبازی رهروان یقین
طلوع سپیده ز بهمن دمید
زمین پر شد از لاله و یاسمین
🌷مهدی موسایی  دزفول
بهمن ۱۳۸۷ 


21 بهمن 1397 40 0

توسل

" وقت آن است که مستان طلب از سر گیرند"
حاجت از مادر و از حضرت حیدر گیرند
دیده ای نیست نگرید ز مصیبت خوانی
کودکان ناله کنان چادر مادر گیرند
مومنان ناله کنان  اشک فشان از دیده
مجلسی بهر عزا از غم اکبر گیرند
دست ما  کوته از آن است که چادر گیریم
لیک دیدیم که گهواره اصغر گیرند
گر چه ما کمتر از آنیم   ولی سر مستان
حاجت از اصغر و از موسی جعفر گیرند
🌷مهدی موسایی   دزفول
جمعه ۶ مرداد ۱۳۹۶ 🌷


17 بهمن 1397 53 0

مناجات۲

شاعر شده ام ز لطف داور
شاعر نشوی تو را چه باور؟
ای دوست مرا  بسی نیاز است
شب شد و حدیث من دراز است
گویم سخنی به شکل منظوم
حالات دلم : توراست معلوم" :
بگشا گره  ای گره گشایم
با روی نیاز سویت آیم
ستار تویی بپوش عیبم
یاری برسان ز راه غیبم
محسن که تویی مرا امید است
با بار گنه  دلم سپید است
بخشای مرا ز لطف و احسان
ای کارگشای جن و انسان
رزقی تو رسان‌که بی تو هیچم
درد است مرا   ز درد پیچم
یا رب مددی چه چاره سازم ؟
غیر از تو که آگه است رازم؟
مهدی که تخلص است و نامم
ناپخته سخن‌نوشت ؛ خامم
چشمم به عطای توست اکنون
بر لطف تو شاکرم و ممنون
🌷مهدی موسایی  دزفول
یکشنبه ۷ بهمن ۱۳۹۷

 

 


07 بهمن 1397 46 0

مناجات

عاشق شده ام به حیّ داور
عاشق نشوی تو را چه باور ؟
با شعر دلم خوش است  به به !!
بر درگه دوست سجده   وحده
تا زلف تکان بداد  دستش
هم جسم و جان شدیم مستش
تعبیر دگر مخواه از من
گفتا: که حجاب دل تو بر کن !
ای حضرت حق ! خدای عالم !
پَر ده ! که گشوده شد دو بالم
از درگه خود مران تو ما را !
ما را نَبُود به جز تو یارا
🌷مهدی موسایی دزفول
 شنبه ۶ بهمن ۱۳۹۷ 🌻


06 بهمن 1397 38 0

شعر انتظار 1

هر شب از هجر تو من دیده گریان دارم
در فراقت چه کنم؟ اشک چو باران دارم‌
ای که دوری تو ز من! وای از این مهجوری
تا به کی صبر کنم؟ سینه نالان دارم
دل گرفت از غم هجرت  چه کنم بااین غم؟
دیده دریا کنم از اشک، چه سامان دارم؟
" روزها می گذرد  حادثه ها می آید "
بعدِ هر حادثه من شعله به دامان دارم
ای که دوری تو ز من  فاصله کِی کم گردد؟
این همان علّت اشک است  چرا آن دارم؟
انتظارت بکشم  تا تو ز در باز آیی
همچو نرگس شکفم صحبت یاران دارم
" بر در مدرسه تا چند نشینی حافظ "
که من از مسجد و قرآن  رخ جانان دارم 
🌷مهدی موسایی   دزفول
پنجشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۷ 🌷


05 بهمن 1397 50 0

تا به سحر بیداریم

گر کسی را نظر این است که ما بیکاریم
این خطا بوده و ما از نظرش بیزاریم
گر سخن میل تو  نَبوَد  سخنی دیگر گو
خوش به حالت که تو هشیار وَ ما بیماریم
چشمِ ما بسته نباشد به هنر در دنیا
ما نخوابیم دلا!   تا به سحر بیداریم
خارها زخم به رخسار  هنر اندازند
ما هنر را بستاییم، گلی بی خاریم
ماه و خورشید و فلک قطره عشقی باشند
ما  در  این گردشِ ایام  چرا بی باریم؟
🌷مهدی موسایی   دزفول
سه شنبه دوم بهمن ۱۳۹۷ 🌷 


02 بهمن 1397 46 0

شعر ۲

چون‌که دود از ما رود  دودیم ما
ما  زره افتاده  بی خودیم ما
گر نباشد شیطنت در جان ما
همسفر با نوح یا هودیم ما
🌷مهدی موسایی  دزفول
      دوم بهمن ۱۳۹۷  🌷


02 بهمن 1397 44 0

شعر

قطره ای اندر جهان بودیم ما
قطره ها پیوسته با رودیم ما
آتشی در جان ما افکنده شد
در جهان‌‌ مانند یک عودیم ما
🌷مهدی موسایی   دزفول
دوشنبه  اول بهمن ۱۳۹۷
 


01 بهمن 1397 50 0

فاطمیه ۱

به یاد شهیدانِ در خون تپیده
به یادِ همان مادرِ قد خمیده
که شیعه  صدای رسایش شنیده،
که در کوچه دنبالِ همسر دویده
***
به اشک و به آهش  به بابِ امینش
به نوری که پیدا شده در جبینش
به کوثر که شد هم‌ لقب  هم قرینش
به انهارِ جاری  به خلدِ برینش
***
به نورِ وجودش  به عطرِ حضورش
به تکبیر و تسبیح و حال سجودش
به قرآن و ذکر و دعا و قنوتش
به فرزندِ پاکش   به وقتِ ظهورش
***
به ما رزقِ وافر   دلی خوش عطا کن
مریضانِ منظورِ ما را  دوا کن
تو حاجاتِ منظورِ ما را روا کن
خدایا! خدا! روزی ام  کربلا کن
***
🌷مهدی موسایی   دزفول
یک شنبه  ۱۷ تیر ۱۳۹۷


29 دی 1397 48 0

خوبی به یاران

اگر بودی فراموشی در انسان
دگر رنجی نبودی بر تن ای جان !
نبودی غلظتی یا ترش رویی
به هر صورت  به رخسارِ جوانان
بدی کردند  رفتارت نکودار
که این خود مغفرت باشد به قرآن
نه بر خویشان  نه بر مردم بدی کن
که بدکاری شود محکوم  خسران
ز بدخواهان، حسودان، داد و بیداد
خوشا آرامشی آسان و ارزان
نیَرزد این جهان بر سخت گیری
به آسانی شوی شادان و خندان
ببخشیدی   ببخشاید خداوند
که بخشایش بُود راهی به رضوان
تو خدمت کن به خُلقی نیک ، بنگر
که خوشبختی بُود خوبی به یاران
🌷مهدی موسایی   دزفول
جمعه ۳ فروردین  ۱۳۸۷ 🌷
 


23 دی 1397 50 0

نَفسِ زمستانی

من نَفسِ زمستانی در کوره جان دارم
خوابیده به ترکستان سودای جَنان دارم
هشیار نخواهم شد با نفس زمستانی
آتش ز کجا آرم تا بندِ گران دارم؟
تا خواب قرینم شد  از ناقه بیفتادم
سرگشته به صحرایم من قدّ کمان دارم
من بند گران دارم  سودای جنان دارم
هم قد کمان دارم  از نار فغان دارم
افتاده و مهجورم  همصحبتِ رنجورم
از طالعِ مخمورم من ننگ نشان دارم
ای مونس شب هایم  ای شکّر و حلوایم
من مستیِ خود از تو  روزان و شبان دارم‌
از جنّتِ حود بویی  وز ساغرِ خود  نوشی
هپراهِ غریبان کن  تا راز عیان دارم
آتش به نیستان زن! تا گرم شود جانم
بخشنده ترینی تو ! من چشم به آن دارم
با باده قرینم کن ! هشیار ترینم کن!
سرسبز ترینم کن! تا شور و زمان دارم
قدری نظر افکندم  بر چند غزل از شمس
آهنگ نکو کردم  زیبا سخنان دارم
🌷مهدی موسایی  دزفول
سه شنبه ۱۳ مرداد ۱۳۹۴ 🌺


22 دی 1397 38 0

تا سراپرده گل

"می تراود مهتاب، می درخشد شب تاب"
حالِ نیمای دلم شعر نویی دارد باز
من و گلدان و شقایق
من و پیوندِ نسیم
حالِ سهراب که گوید؟ چو گلی کارد باز
سینه ها شرحه دیدارِ گل و گل به چمن باز نشد
بلبلان نغمه شیداییِ خود سر دادند
اگر از پرده برون شد دلِ گل عیب مکن ؛
سخن از دل چو برآید
تا سراپرده گل نعره زنان خواهد شد.
چه بگویم؟ که من از شعر  دگر خسته شدم
حالِ این شعرِ من از شورشِ جان گشت ملول
از خراسانی و از سبک عراقی شده بسیار خجول.
ای نسیمِ سحری! خانه دلدار کجاست؟
من همی دانم از این حالِ زمان های دراز ،
اگر از کوچه معشوقه گذر خواهد کرد،
چشمِ بیدارِ زمان  باز نظر خواهد کرد
همچو منصور سرِ دار به ما خواهد داد
هر که با اوست به میدانِ خطر خواهد کرد.
تپشِ پنجره ها  لحظه دیدار بدید
بوی گل در همه جا پخش شد  آرامشِ جان در خود دید.
جانِ ما در قدمش قابل نیست
و سرِ دار بلند است از آنکس که سپر داد به باد.
بلبلِ طبعِ دبستانیِ من
تحفه درویشی داشت
شهدِ گل داشت  ولی
ساقه گل، نیشی داشت.
شور و شیرینِ حقایق همه در هم زده شد
یا که شوری زده بالا به نمک
یا شکرش بیشی داشت.
باز هم فرصتِ دیدار به تعویق افتاد
باز گو: حافظ و سعدی بسرایند هنوز
باز گو: حافظِ ما شِکوه کند از گل و خار
باز سعدی بسراید : که چه دیده است ز  یار؟
آه! ای آهِ غریبانه شب های دراز !
آه! ای یارِ غریبان و غریبانه نواز!
دلِ ما را به نگاهی  به رضایت بنواز!
باغِ بی برگیِ ما !
فصل نویی آید باز
باز نیما بسراید : "می تراود مهتاب ، می درخشد شب تاب"
باز تا خانه سهراب ،
شقایق باقی است
زندگی باید کرد
قایقی باید ساخت...
🌷 مهدی موسایی   دزفول
شنبه ۲۰ مرداد ۱۳۹۷ 🌷
 


16 دی 1397 72 0

خامش منشین

با نام خدا دلی که آرام گرفت
کوتاه سخن ز حق چنین کام گرفت
حسنت ز کمال برده هوشم که کنون
هم باده ز  کف وَ هم  ز ما نام گرفت 
"عشق است دلیل راه مردان خطر
سر رشته عشق " باید از جام گرفت  
آن را که نبود عشقِ حق در نظرش
ابلیس ببین چگونه در دام گرفت
خامش منشین کبوتر از بام پرید
صیاد کنون کبوتر از بام گرفت
تسبیح خدا دلا فقط در عمل است
عین است و میم وصل با لام گرفت
سخت است سخن ز عشق، عاشق نشوی
دل در ته چاه  خاطری خام گرفت
گر در طلبی، هراس در دل مفکن
در راه نشسته ای تو را شام گرفت
غفلت زدگان به راه کج گام زدند
دنیا به کلک ز خستگان وام گرفت
زندان تن از گنه چو خالی بکنی
آنگاه توان ز شاه انعام گرفت
🌷مهدی موسایی  دزفول
پنجشنبه ۱۳ دی ۱۳۹۷ 🌷



 


13 دی 1397 51 0

توسّل به امام زمان _ علیه السلام_

توسّل به امام زمان _ علیه السلام_
🌷دست توسل نزنم مرده ام
من نمک از سفره تو خورده ام 
"ای دو سه تا کوچه ز ما دورتر"
کیست لگد کوفته بر میخ در ؟
سینه زهرا هدف میخ شد
موی بر اندام‌زمان سیخ شد
بر سر حق تیغ عداوت زدند
رسم بدی  رسم شقاوت زدند
تیر به تابوت حسن چون زدند
سنگ به رخسار پر از خون زدند
لشکر کوفی همه کور و کرند
آتش کین بر سر زینب زدند
اکبر و اصغر به فدای حسین
رهبر ما حضرت پیر خمین
"ای نفست یار و مددکار ما "
نیست مرا هم نفسی جز دعا
هدیه  من خواندن امّن یجیب
خنده خوبت  دهدم بوی سیب
کاش که من نیز  فدایت شوم
یک صدقه بهر تو اکنون دهم
خرّمم آن روز که بینم تو را
وعده دیدار تو با من کجا ؟
🌷مهدی  موسایی   دزفول
شنبه ۸ دی ماه ۱۳۹۷ 🌷
 


12 دی 1397 70 0

پولکی ز یک ماهی

می سرایم  سروده ای اکنون
حسّ شعرم به سر زند گاهی
یک یک آیاتِ حق نمایان است
پیش یک بوته ای و یا کاهی
خوانده ام من حدیث دینداری
روی یک پولکی ز یک ماهی
امر حق در جهان نمایان است
چون خدا آمر است و هم ناهی
هم خدا میدهد به ما عزّت
بهتر از هر کسی کند شاهی
بی شک این قصه تا ابد مانَد
یوسف آمد به تخت  از چاهی
او خریدار بندگان باشد
می خرد کار ما اگر خواهی
هر زمان وقت خوش دهد دستت
یاد حق کن ولو به یک آهی
🌺مهدی موسایی  دزفول
سه شنبه ۱۱ دی ۱۳۹۷ 🌷


11 دی 1397 51 0

عشق و توسن

از خدا پرتوی ز عشق آمد
یک نهیبی ز دل بزن بر تن
توی این پیله های بی پرده
کیست تا اندکی بنالد؟  من
اشک چشمی به شیشه می افتد
شبنمی روی برگ‌یک سوسن
عاشقی بی خدا زمینی شد
عاشقی با خدا بُود یک فن
عشق باشد که جان به تن داده
عشق باشد مثال یک توسن
اسب چوبی تو را کجا برده ؟
خیز و پا بر رکاب توسن  زن
زندگی بی خدا شود؟؛ گو : لا
نخ در این سو بُود و آن سوزن
بی خدا کی  صفا به خود دیدی؟
با خدا تا ابد توان بودن
🌷مهدی موسایی   دزفول
سه شنبه ۱۱ دی ۱۳۹۷  🌺
(از خدا  پرتوی ز عشق آمد
من گرفتار او شدم با زن 😁)


    


11 دی 1397 54 0
صفحه 3 از 4ابتدا   قبلی   1  2  [3]  4  بعدی   انتها