در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده مهدی موسایی)

دفتر شعر

سیدِ آب

ای سید آب  ای علمدار
ای یار حسین ای سپهدار
دستت که برید ای  عزیزم ؟
بر دست تو من گلاب ریزم
ای عین تو عین عمّ جزءم
در هیئت اشک و آب  عضوم
در علقمه تیر کین چه ها کرد
دستان تو را ز من جدا کرد
ای نام تو عزّ و اقتدارم
با  بای تو هست  افتخارم
 من را اَلِفت اسیر کرده
اسمت همه را دلیر   کرده
سینت به سلام  بهتر آمد
سقای حرم چه خوشتر آمد
باز آی و مرا ز  غم  رها کن
باز آی و نگه به ماسِوا کن
هر کس که غمی به سینه دارد
الطافِ تو بر غمش ببارد
این ابرِ نگاهت آب دارد
بر ما نگهی  ثواب دارد
🌷مهدی موسایی   دزفول 🌷
چهارشنبه   ۲۸ شهریور ۱۳۹۷
 
 


 


 

 


06 آبان 1397 50 0

گفتگوی طلا و دلار

"شبی یاد دارم که چشمم نخفت "
شنیدم‌طلا با دلاری بگفت
که ای همسفر تا کجا می روی؟
مرا با خودت در بلا می بری؟
خلایق ز  رنجت نشسته به گِل
نداری تو یک ذرّه  رحمی به دل
نگه کرد رنجیده اندر طلا
ترحّم به یک مانده اندر بلا
تو از قیمتِ خود خجل گشته ای؟
نداری تو امّید  ول گشته ای؟
خجالت بکش  زردکِ قیمتی
نگه کن که اکنون  چه با هیبتی!
ترازو برایت عَلَم می شود
رسایل به نامت قلم می شود
به تاجِ سلاطین نشستی همه
غمِ ناتوانان خوریّ و رمه؟
رفیقِ فقیران زر و سیم نیست
برای نداران نباید گریست
خدا خود غم ناتوانان خورد
طلا هم رَود  خلعتی را بُرَد
به تاریخ بنگر  دهد این ندا
که فرق است مابینِ شاه و گدا
نبینم دگر زینتی  ناقلا
که غم ها  خوری بهر یک خرده پا
مخور  غصه قیمتِ سیم و زر
نداری تو سرمایه ای ، زر مخر
چو این را شنیدم من از این دو تا
هراسی ندیدم ز ایشان، خدا !
ترحّم نما ! دادِ ما را  بده !
بر ایشان تو افسارِ خجلان بنه !
❤مهدی موسائی   _ دزفول❤سه شنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۷
 


24 مهر 1397 27 0

غزل زلف آشفته

زلف آشفته کنی یاد عزیزان نکنی
دیده بر هم‌بنهی یاد غریبان نکنی
فکرِ محنت زده را خاطرِ شادی به کجا؟
ای غنی  باز خودت  یاد فقیران نکنی
گر قوی پنجه شدی ظلم‌نکن بر ضعفا
ای قوی پنجه  چرا یاد ضعیفان نکنی؟
دین اسلام ز ایثار شهیدان عَلَم است
ای مسلمان  تو چرا یاد شهیدان نکنی؟
بار کج  هیچ به منزل نرسد گوش بدار
ای که دوری تو ز من  یاد رقیبان نکنی
با حریفان قدیمی  دو سه پیمانه بنوش
گرمِ بازار شدی  یاد حریفان نکنی
گر شوی چلّه نشین  بر درِ این دیرِ کهن
هیچ یادی ز اسیران و امیران نکنی
دلبرم ناز کند با منِ افتاده  ز  پیل
تکیه بر باد زنی  یاد دلیران نکنی
ای که خود خالِ لبی  از چه گرفتار شدی؟
ای طبیبِ همگان  یاد طبیبان نکنی
تا شدی پرده نشین  بر  درِ  میخانه عشق
هیچ یادی ز غلامان و اسیران نکنی
عقلِ من گشت خراب از تو به صد عشوه و ناز
تا پریشان نشوی  یاد پریشان نکنی
🌷سه شنبه ۲۶ تیر ۱۳۹۷   🌷⚘مهدی موسائی ⚘


23 مهر 1397 42 0

تقدیم به شهدا

تقدیم به شهدا  خصوصا شهید حمید سیاهکالی مرادی
****
یارانِ موافق که چو  سیمین دهنان اند
در مسلخ عشقند وَ خونین کفنان اند
در عالَمِ دنیا وطن عشق گزیدند
 با خیل ملایک وَ  نبی هموطنان اند
 پوشیده نظرها ز گناهان  و  تباهی
بر روی خداوند دمادم  نگران اند
بر رای خداوند رضایت طلبیدند
در محفلِ انسش همه صاحب نظران اند
بر ساحل دنیا گذری خوب نمودند 
در سایه طوبی ز کران تا به  کران اند
چون‌نیک‌ بدیدند نشان های الهی
در پیش خداوند چو   قوسی ز کمان اند
پیوسته به پیکارِ جهالت  به خروشند
شیرانِ زمینند و سلاطینِ زمان اند
شیرین دهنانند  حسینی حَرَکاتند
خوشبخت ترین خلقِ خدا در دو جهان اند
بس نکته ناگفته  ز  اسرار  بدیدند
با دیده بدیدند  ولی بسته زبان اند
گریند شب از ترسِ عذاب، از درَکاتش
آگاه تر  از ما به تعالیمِ نهان اند
چون  راه ندانم و همی چاه ندانم
پس من  چه بگویم که چنین اند و چنان اند؟
🌷مهدی موسائی از دزفول  🌷یک شنبه ۷ مرداد ۱۳۹۷ ⚘


22 مهر 1397 57 0

یادبود خواجه حافظ شیرازی

۲۰  مهر   بزرگداشت خواجه حافظ شیرازی
(۱)🌷همچو بلبل که شود عاشق گل  می مانم
خوش صدایم که برایش نفسی می خوانم
آن که شد حافظِ آیات وَ تاویلاتش
جایگاهش به جَنان  مُشک فشان می دانم
"ارغوان جامِ عقیقی به سمن خواهد داد"
همچو توسن به هوایش ز سبا می رانم 🌷
 
( ۲)🌷تا به سرمنزلِ مقصود سُویش می تازم
گر چه خود دانم از اوّل به بَرَش می بازم
شعرِ حافظ شده با یادِ خدا زیباتر
من به ابیاتِ تَرَش خاطرِ خوش می سازم
گر چه دایم گلِ این باغ نیابی شاداب
لیک تا هست به زیبا گلِ خود می نازم 🌷

(۳)🌷"فصلِ گل می گذرد" خارِ گلان می ماند
رازِ این نکته فقط بادِ صبا می داند
خوش تر از شعرِ تو حافظ نبُوَد در دفتر
توسنت تا به ابد سوی خدا می راند
 هر که شد محرمِ دل ، شعرِ تَرَش پا بر جا
فصلِ گل می گذرد، بادِ صبا می خواند : 🌷

( ۴)🌷گر چه سرمای زمان بر تنِ ما می تازد
هر که شد یاورِ ظالم‌   به خدا  می بازد
حافظ از بادِ خزان شِکوه کند در شعرش
وَه چه زیبا سخنانش رهِ ما می سازد :
" این تطاول که کشید از غمِ هجران بلبل"
عاقبت غنچه شود باز و به خود می نازد 🌷
 
( ۵)🌷بلبل از فیض گُلش بود سخن، می دانم
تا فراسوی جهان ناقه خود  می رانم 
" هر که آمد به جهان نقشِ خرابی دارد
در خرابات" رَوم   شعرِ تو را می خوانم
" در خرابات بگویید" سخن از یارم
یار با ماست   به این حالتِ خود می نازم 🌷
 
( ۶ )🌷هر که شد اهلِ هنر بر هنرش  می نازد
بی هنر بر دلِ اصحابِ هنر می تازد
بیخبر از هنر   آنکس که دلی غمگین کرد
باهنر خرّم از آنست که سر می بازد
" دیده دریا کنم " از محنتِ بداندیشان
لیک صبر است که او با هنرم می سازد  🌷
🌻مهدی موسایی 🌻جمعه  ۲۰ مهر ۱۳۹۷ 🌺دزفول
 
  


21 مهر 1397 41 0
صفحه 4 از 4ابتدا   قبلی   1  2  3  [4]  بعدی   انتها