در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو نویسنده مهدی موسایی)

دفتر شعر

شعر ۲

چون‌که دود از ما رود  دودیم ما
ما  زره افتاده  بی خودیم ما
گر نباشد شیطنت در جان ما
همسفر با نوح یا هودیم ما
🌷مهدی موسایی  دزفول
      دوم بهمن ۱۳۹۷  🌷


02 بهمن 1397 111 0

شعر

قطره ای اندر جهان بودیم ما
قطره ها پیوسته با رودیم ما
آتشی در جان ما افکنده شد
در جهان‌‌ مانند یک عودیم ما
🌷مهدی موسایی   دزفول
دوشنبه  اول بهمن ۱۳۹۷
 


01 بهمن 1397 103 0

فاطمیه ۱

به یاد شهیدانِ در خون تپیده
به یادِ همان مادرِ قد خمیده
که شیعه  صدای رسایش شنیده،
که در کوچه دنبالِ همسر دویده
***
به اشک و به آهش  به بابِ امینش
به نوری که پیدا شده در جبینش
به کوثر که شد هم‌ لقب  هم قرینش
به انهارِ جاری  به خلدِ برینش
***
به نورِ وجودش  به عطرِ حضورش
به تکبیر و تسبیح و حال سجودش
به قرآن و ذکر و دعا و قنوتش
به فرزندِ پاکش   به وقتِ ظهورش
***
به ما رزقِ وافر   دلی خوش عطا کن
مریضانِ منظورِ ما را  دوا کن
تو حاجاتِ منظورِ ما را روا کن
خدایا! خدا! روزی ام  کربلا کن
***
🌷مهدی موسایی   دزفول
یک شنبه  ۱۷ تیر ۱۳۹۷


29 دی 1397 85 0

خوبی به یاران

اگر بودی فراموشی در انسان
دگر رنجی نبودی بر تن ای جان !
نبودی غلظتی یا ترش رویی
به هر صورت  به رخسارِ جوانان
بدی کردند  رفتارت نکودار
که این خود مغفرت باشد به قرآن
نه بر خویشان  نه بر مردم بدی کن
که بدکاری شود محکوم  خسران
ز بدخواهان، حسودان، داد و بیداد
خوشا آرامشی آسان و ارزان
نیَرزد این جهان بر سخت گیری
به آسانی شوی شادان و خندان
ببخشیدی   ببخشاید خداوند
که بخشایش بُود راهی به رضوان
تو خدمت کن به خُلقی نیک ، بنگر
که خوشبختی بُود خوبی به یاران
🌷مهدی موسایی   دزفول
جمعه ۳ فروردین  ۱۳۸۷ 🌷
 


23 دی 1397 103 0

نَفسِ زمستانی

من نَفسِ زمستانی در کوره جان دارم
خوابیده به ترکستان سودای جَنان دارم
هشیار نخواهم شد با نفس زمستانی
آتش ز کجا آرم تا بندِ گران دارم؟
تا خواب قرینم شد  از ناقه بیفتادم
سرگشته به صحرایم من قدّ کمان دارم
من بند گران دارم  سودای جنان دارم
هم قد کمان دارم  از نار فغان دارم
افتاده و مهجورم  همصحبتِ رنجورم
از طالعِ مخمورم من ننگ نشان دارم
ای مونس شب هایم  ای شکّر و حلوایم
من مستیِ خود از تو  روزان و شبان دارم‌
از جنّتِ حود بویی  وز ساغرِ خود  نوشی
هپراهِ غریبان کن  تا راز عیان دارم
آتش به نیستان زن! تا گرم شود جانم
بخشنده ترینی تو ! من چشم به آن دارم
با باده قرینم کن ! هشیار ترینم کن!
سرسبز ترینم کن! تا شور و زمان دارم
قدری نظر افکندم  بر چند غزل از شمس
آهنگ نکو کردم  زیبا سخنان دارم
🌷مهدی موسایی  دزفول
سه شنبه ۱۳ مرداد ۱۳۹۴ 🌺


22 دی 1397 95 0

تا سراپرده گل

"می تراود مهتاب، می درخشد شب تاب"
حالِ نیمای دلم شعر نویی دارد باز
من و گلدان و شقایق
من و پیوندِ نسیم
حالِ سهراب که گوید؟ چو گلی کارد باز
سینه ها شرحه دیدارِ گل و گل به چمن باز نشد
بلبلان نغمه شیداییِ خود سر دادند
اگر از پرده برون شد دلِ گل عیب مکن ؛
سخن از دل چو برآید
تا سراپرده گل نعره زنان خواهد شد.
چه بگویم؟ که من از شعر  دگر خسته شدم
حالِ این شعرِ من از شورشِ جان گشت ملول
از خراسانی و از سبک عراقی شده بسیار خجول.
ای نسیمِ سحری! خانه دلدار کجاست؟
من همی دانم از این حالِ زمان های دراز ،
اگر از کوچه معشوقه گذر خواهد کرد،
چشمِ بیدارِ زمان  باز نظر خواهد کرد
همچو منصور سرِ دار به ما خواهد داد
هر که با اوست به میدانِ خطر خواهد کرد.
تپشِ پنجره ها  لحظه دیدار بدید
بوی گل در همه جا پخش شد  آرامشِ جان در خود دید.
جانِ ما در قدمش قابل نیست
و سرِ دار بلند است از آنکس که سپر داد به باد.
بلبلِ طبعِ دبستانیِ من
تحفه درویشی داشت
شهدِ گل داشت  ولی
ساقه گل، نیشی داشت.
شور و شیرینِ حقایق همه در هم زده شد
یا که شوری زده بالا به نمک
یا شکرش بیشی داشت.
باز هم فرصتِ دیدار به تعویق افتاد
باز گو: حافظ و سعدی بسرایند هنوز
باز گو: حافظِ ما شِکوه کند از گل و خار
باز سعدی بسراید : که چه دیده است ز  یار؟
آه! ای آهِ غریبانه شب های دراز !
آه! ای یارِ غریبان و غریبانه نواز!
دلِ ما را به نگاهی  به رضایت بنواز!
باغِ بی برگیِ ما !
فصل نویی آید باز
باز نیما بسراید : "می تراود مهتاب ، می درخشد شب تاب"
باز تا خانه سهراب ،
شقایق باقی است
زندگی باید کرد
قایقی باید ساخت...
🌷 مهدی موسایی   دزفول
شنبه ۲۰ مرداد ۱۳۹۷ 🌷
 


16 دی 1397 125 0

خامش منشین

با نام خدا دلی که آرام گرفت
کوتاه سخن ز حق چنین کام گرفت
حسنت ز کمال برده هوشم که کنون
هم باده ز  کف وَ هم  ز ما نام گرفت 
"عشق است دلیل راه مردان خطر
سر رشته عشق " باید از جام گرفت  
آن را که نبود عشقِ حق در نظرش
ابلیس ببین چگونه در دام گرفت
خامش منشین کبوتر از بام پرید
صیاد کنون کبوتر از بام گرفت
تسبیح خدا دلا فقط در عمل است
عین است و میم وصل با لام گرفت
سخت است سخن ز عشق، عاشق نشوی
دل در ته چاه  خاطری خام گرفت
گر در طلبی، هراس در دل مفکن
در راه نشسته ای تو را شام گرفت
غفلت زدگان به راه کج گام زدند
دنیا به کلک ز خستگان وام گرفت
زندان تن از گنه چو خالی بکنی
آنگاه توان ز شاه انعام گرفت
🌷مهدی موسایی  دزفول
پنجشنبه ۱۳ دی ۱۳۹۷ 🌷



 


13 دی 1397 103 0

توسّل به امام زمان _ علیه السلام_

توسّل به امام زمان _ علیه السلام_
🌷دست توسل نزنم مرده ام
من نمک از سفره تو خورده ام 
"ای دو سه تا کوچه ز ما دورتر"
کیست لگد کوفته بر میخ در ؟
سینه زهرا هدف میخ شد
موی بر اندام‌زمان سیخ شد
بر سر حق تیغ عداوت زدند
رسم بدی  رسم شقاوت زدند
تیر به تابوت حسن چون زدند
سنگ به رخسار پر از خون زدند
لشکر کوفی همه کور و کرند
آتش کین بر سر زینب زدند
اکبر و اصغر به فدای حسین
رهبر ما حضرت پیر خمین
"ای نفست یار و مددکار ما "
نیست مرا هم نفسی جز دعا
هدیه  من خواندن امّن یجیب
خنده خوبت  دهدم بوی سیب
کاش که من نیز  فدایت شوم
یک صدقه بهر تو اکنون دهم
خرّمم آن روز که بینم تو را
وعده دیدار تو با من کجا ؟
🌷مهدی  موسایی   دزفول
شنبه ۸ دی ماه ۱۳۹۷ 🌷
 


12 دی 1397 125 0

پولکی ز یک ماهی

می سرایم  سروده ای اکنون
حسّ شعرم به سر زند گاهی
یک یک آیاتِ حق نمایان است
پیش یک بوته ای و یا کاهی
خوانده ام من حدیث دینداری
روی یک پولکی ز یک ماهی
امر حق در جهان نمایان است
چون خدا آمر است و هم ناهی
هم خدا میدهد به ما عزّت
بهتر از هر کسی کند شاهی
بی شک این قصه تا ابد مانَد
یوسف آمد به تخت  از چاهی
او خریدار بندگان باشد
می خرد کار ما اگر خواهی
هر زمان وقت خوش دهد دستت
یاد حق کن ولو به یک آهی
🌺مهدی موسایی  دزفول
سه شنبه ۱۱ دی ۱۳۹۷ 🌷


11 دی 1397 106 0

عشق و توسن

از خدا پرتوی ز عشق آمد
یک نهیبی ز دل بزن بر تن
توی این پیله های بی پرده
کیست تا اندکی بنالد؟  من
اشک چشمی به شیشه می افتد
شبنمی روی برگ‌یک سوسن
عاشقی بی خدا زمینی شد
عاشقی با خدا بُود یک فن
عشق باشد که جان به تن داده
عشق باشد مثال یک توسن
اسب چوبی تو را کجا برده ؟
خیز و پا بر رکاب توسن  زن
زندگی بی خدا شود؟؛ گو : لا
نخ در این سو بُود و آن سوزن
بی خدا کی  صفا به خود دیدی؟
با خدا تا ابد توان بودن
🌷مهدی موسایی   دزفول
سه شنبه ۱۱ دی ۱۳۹۷  🌺
(از خدا  پرتوی ز عشق آمد
من گرفتار او شدم با زن 😁)


    


11 دی 1397 106 0

شرح عشق من و او

این عشق  تمامش  ز چه رو رنج‌‌ و عذاب است؟
آتش زده این سینه و  دل بین که کباب است
در صورت هر کس نگری  چند نقاب است
گفتار  بسی هست و عمل  خوار و خراب است
گر داد زنی عدل خدا کو؟ زندت مشت
گوید:بنشین !باده بخور!  عهد شباب است
من مِی نخورم از غمِ این درد خمارم
او جام گرفته است به دنبالِ شراب است
 اشک است که از دیده فشانم ز غم ای دوست
ظلم است پدیدار و جفا  عین ثواب است
از  دشمنِ بدعهد  به جز ظلم ندیدم
گر گفت: ببین! آب!، بگو دشت  سراب است
پیوسته ببینم که ضعیفان نگرانند
بنیاد ِ جفا پیشه بدعهد   بر آب است
زنهار مکن بد  که  خداوند کمین است
فرجام بدی  آتش دوزخ  چو شهاب است
میگویم و صد حیف که گوشت شنوا نیست
این عشق  تمامش ز چه رو رنج‌و عذاب است؟
مهدی موسایی دزفول 
   یکشنبه ۲ دی ۱۳۹۷
 


03 دی 1397 92 0

یادبود مولوی (۲)

۲۶ آذر  سالروز درگذشت
 مولانا جلال الدین بلخی

مولوی اندر حصار خاک نیست
هر که را آتش نباشد پاک نیست
شیر حق را دان منزّه از دغل 
شیر حق را از شغالان باک نیست
🌷مهدی موسایی  دزفول
🌷دوشنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۷ 


27 آذر 1397 117 0

وفات حضرت معصومه سلام ا... علیها

۱۰ ربیع الثانی  سالروز وفات
حضرت معصومه  سلام ا... علیها
🌷🌷🌷
معصومه لقب گرفته از برادر
سیمای وجود او به مَه برابر
از یُمن وجود او بُود که اینک
 قم فخر به ماه میکند سراسر
🌷مهدی موسایی  دزفول
سه شنبه  ۲۷ آذرماه ۱۳۹۷ 🌷


27 آذر 1397 81 0

یادبود مولوی

۲۶ آذر  سالروز درگذشت
 مولانا جلال الدین بلخی

مولوی اندر حصار خاک نیست
هر که را آتش نباشد پاک نیست
شادی اندر دل بزاید با شعور
شیر حق را از شغالان باک نیست
🌷مهدی موسایی  دزفول
🌷دوشنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۷ 


26 آذر 1397 92 0

فراق تو


این سینه از فراقِ تو دردی گرفته است
رنگ‌از رخم‌ پریده و زردی گرفته است
دل را غبارِ غم نگذارد که نورِ حق
تابش کند، دریغ! ز گَردی گرفته است
آه ای طبیب! ملتمسم! رنگِ من ببین!
حالم بشد خراب وَ سردی گرفته است
*** 
این سینه ناخوش است وَ تنگی گرفته است
دیدم که در مسیر ز سنگی گرفته است
ساقی نهاد مجلسِ انسی ز مرحمت
در مجلسش مراد چه چنگی گرفته است
داروی وصل را قدح اندر قدح بنوش
گفتی بنوش باده که رنگی گرفته است
***
لطفت تمامِ عالَمِ هستی گرفته است
شورَت تمامِ عالَمِ مستی گرفته است
دستی به سوی درگهِ نورت کشیده ام
این دستِ من بگیر ! که دستی گرفته است
رفعت دهی مرا به مقامی بزرگ تر
دستی رفیع آمده  پستی گرفته است
***
🌷مهدی موسایی      دزفول🌷
جمعه ۵ مرداد ۱۳۹۷  ⚘

 


23 آبان 1397 120 0

نیک بیندیش

نیک بیندیش پس آنگه برو    
 جانب کارَت  که هدایت شوی
جانب میدان تو نرو بی سپر
ورنه پر از زخم وجراحت  شوی
صبر سپر باشد اگر رهرُوی      
 درگهِ حق جوی   سلامت شوی
با سخنِ نیک رهِ خود بجوی    
 تا به هدایت تو دلالت شوی
تنگ نظر  راه به جایی نبُرد      
شِکوه نکن ور نه ملامت شوی
مهرِ خدا در دلِ خوبان بجوی   
کاش بدین جمله هدایت شوی
محضرِ خوبان بنشین باادب      
ورنه هدایت به ضلالت شوی
لذتِ خوبان به صفای دل است  
وقتِ سحرکاش عنایت شوی 
دل ز گنه پاک کن از نهرِ عشق   
با دلِ پاکت به سعادت شوی
با دلِ افسرده عبادت مکن     
ور نه تو مشمولِ خسارت شوی
شاه و گدا  بنده درگاهِ حق     
عزتِ خود جوی کرامت  شوی
لذت تن چون به عبادت گذشت      
 لایقِ ایوانِ ولایت شوی
مهر طلب ،کینه به دل ره مده     
باز به این نکته اشارت شوی
صبر کن و نیک سخن ختم کن 
 تا که تو مشمولِ شفاعت شوی  
**  پنجشنبه ۲۸ دی ماه  ۱۳۹۶  
  **  مهدی موسایی  دزفول 



 


22 آبان 1397 112 0

نماز و مغفرت

نماز و مغفرت راهِ نجات است
کلیدِ قربِ حق اندر صلات است
به سوی قبله با اخلاص رفتن
به صبح و ظهر و شب  از واجبات است
کلیدِ رستگاری   بهترین کار
ستونِ دین بُوَد چون با ثبات است
چو برگِ گل شود دفتر؛ قلم:چوب
برای ثبتِ آن دریا دوات است
امیرِ مومنان در پیشگاهش
بُریده از خیال ِ کائنات است
زمانِ رفتن از این دارِ دنیا
نماز و یادِ حق  آن دم ‌برات است
❤مهدی موسایی  دزفول
دوشنبه ۱۹ دی ۱۳۸۹ ❤
 


19 آبان 1397 122 0

بانگ تکبیر

مرغ سحر صبحدم بانگ به تکبیر زد
شعله عشقی خدا بر زَبَر و زیر زد
ظلمت شب رختِ خود بست به هنگام صبح
بر دلِ مردان حق  بانگ به تسخیر زد
نور هدایت دمید  از نفسش صبح گاه
حضرت حق صبحدم خامه تدبیر زد
مصحفِ تنزیل را شهدِ قرائت بنوش
شورِ نَفَس در زمان سوره تکویر زد
دست نیازت دلا  جانبِ معبود بر
صبح ‌چو شد مومنی  ناله تقصیر زد
اشک قیامت کند لحظه سبز دعا
مُهرِ اجابت به سرصفحه تقدیر زد
وای بر آن کس که بُد خفته به وقت سحر
بین جهنم‌ وَ خود حلقه زنجیر زد
❤مهدی موسایی  دزفول
 سه شنبه ۲ آذر ۱۳۸۹ ❤
  


18 آبان 1397 115 2

برجام

آن قصّه که برجام سرانجام گرفت
آخر چه شدی که کدخدا کام گرفت؟
برجام که زور می زدی این همه وقت
دیدی که چگونه وقت برجام گرفت؟
😄مهدی موسایی  دزفول 
سه شنبه  ۱۵ آبان ۱۳۹۷  😄


15 آبان 1397 112 0

بی خبر

خطّ میثاقِ ولایت خطرش بیشتر است
هر که تهدید پذیرد جگرش بیشتر است
جای امّا وُ اگر نیست خطر در خطر است
هر که را درد نباشد  حذرش بیشتر است
پایِ رفتن چو نداری گله از دهر مکن
گر خوری غصه ی بیجا ضررش بیشتر است
بیخود از عشق مزن دم چو جگر نیست تو را
هر که شد عازم جنگی  سفرش بیشتر است
هر که عاشق نشود  از همه جا بی خبر است
بی خبر هست که اینجا خبرش بیشتر است
شاهد از غیب رسیده است به بزمش برویم
هر که شد شاهدِ بزمش نظرش بیشتر است
 در طلب تا تو توانی ز جگر آه بکش
گریه با آهِ جگرسوز اثرش بیشتر است
حیف باشد که سحرها اثری نیست به دل
گفت دلدار از اینجا گذرش بیشتر است
هر که آمد خبرش  ز آهِ سحر باشد و بس
ای خوشا ماهِ خدا کآن سحرش بیشتر است 
هر که شد محرم دل  دیده ز اغیار ببست
چشم دل باز شود کآن بصرش بیشتر است
پیر ما گفت خطا بر قلمش هیچ نرفت
آفرین بر  سخنش چون گهرش بیشتر است
دوستان عیب کنندم که نباشد خبرش
بی خبر باشم از ایشان اثرش بیشتر است
🌷مهدی موسایی   دزفول  🌷
چهارشنبه  ۴  مهر  ۱۳۹۷  


13 آبان 1397 114 0
صفحه 6 از 7ابتدا   قبلی   1  2  3  4  5  [6]  7  بعدی   انتها