در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده راضیه انصاری)

دفتر شعر

گرفت اری

کاش امشب به قرارش برسد

یک طواف است دگر کاش جوابش برسد

یک نفس آه کشم کاش...«نگارم» برسد

من و این داغ نهان.....

                       کیست به دادم برسد....



14 مرداد 1391 564 4

سنگینی یاد...

باران ببارید و دلم را هوس گرفت
این بوسه ای که بود مرا از نفس گرفت
 
تصویر هیبتش نتوانم ز یاد برد
گوید شکارم و من را قفس گرفت

 این سر به مهر نامه که از سر برون رود
فریاد تازه ایست، کی ای جان بِرَس گرفت!

خونابه بود اشک برویم که آمدی
سر شادی میت که به بانگ جرس گرفت!


03 خرداد 1391 663 5

یک صبح توفانی

دو کبوتر دوجناح لب سیمی بنشستند به ناز

آن یکی عشوه گری پیشه بکرد

پروبالی بگشود از دو طرف

سیم را تاب بداد با کمک باد و دو بال

این یکی سرد نشستست به سیم تابخوران

با نگاهی به کبوتر می گفت

سیم را تاب مده...!

آن کبوتر پی دردانگی و شیطنت سن جوانی

همچنان سیم بتاباند و صدا داد به یار

قوقویش ترجمه ی عشق به او بود

ناگهان توفان شد

قوقوی کفتر ما زوزه ی گرگی شده بود در پی باد

یک زمان نیک بلند شد زجای

نگران از رخ یار

یار اما بی جان

از لب سیم به خاک...

آن زمان کفتر عاشق

هق هقش اشک بشد
شهری خیس بشد از نم باران آیا...؟!  


03 خرداد 1391 773 2