در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده زهرا محمودی)

دفتر شعر

نی نامه

شاخ نبات هر غزلی بانو،صبحی که بی بهانه دل انگیزی
ایهام پر تناسب دیوان ها ، نی نامه ای به قصد شکر ریزی


یک سوره را به نام تو نازل کرد، مهر تو شد به وسعت دریاها
تاویل های عاشقی ات یعنی؛ از آیه های معجزه لبریزی!


گُرد آفرید عرصه ی رزمی تو، تلفیقی از حماسه و تدبیری
قانون شرم و غیرت تو حک شد در خاطرات حمله ی چنگیزی


آموختی که مرد خودت باشی، مَحرم ترین درد خودت باشی
تا این که اعتماد و غرورت را، از ریسمان سست نیاویزی


حیف است در ملال خیابان ها ، افتادنت به دست زمستان ها
باید تو را سروده و از بر کرد،یک عصر شاعرانه ی پاییزی




#زهرا محمودی
#از خودت بگو


16 آذر 1397 81 2

چشمه ی خورشید

آسمان سقف دلم بودوشدی بال وپرم

شوق دیدار تو میگفت که باید بپرم

 

 

 

مثل سیمرغ شدم زیر پرم سوره ی نور

تارسیدم به سر قاف تو وطوف حرم

 

 

 

من گدا بودم ودر سلطنتت گم  شده ام

زیراین سایه نشستم به امید نظرم

 

 

 

با چه شوری به دل ساحلی ات موج زدم

محو بودم که فقط عشق به سویت ببرم

 

 

 

عشق می خواست که این فاصله کوتاه شود

عشق فهمیدکه من تا به چه حد مختصرم

 

 

 

روسیاه آمدم وبی کلک ازلطف شما

ناگهان آینه خندید به چشمان ترم

 

 

 

شیشه خرددلم داغ شدازفرط عطش

خواستم دم بزنم ازهمه آیینه ترم

 

 

 

دیدم این ذره کجا چشمه ی خورشید کجا

طاقت نور  ندارد دلم و بیخبرم

 

 

 

 

 

 

 

***

 

 

شعله لطف تورادیدم وققنوس شدم

سال ها سو ختم و حجله فانوس شدم

 

 

 

 

شب عمرم همه در بیخبری می گذرد

کعبه ی دل توئی وپیرو ناقوس شدم؟

 

 

 

دست این دل گره برپنجره فولاد تو زد

دل نمی خواست که بدباشم وافسوس شدم

 

 

 

خادم ملک رضا درپی تعبیرم من

خواب دیدم که به دستت پر طاووس شدم

 

 

 

من ملک بودم وازچشم خدا افتادم

چه شده معجزه شدلایق وپابوس شدم

 

 

 

 

دارد  آواز نقا ره  از حرم می آید

مژده ای دل که رها ازشب وکابوس شدم

 

 

 

 

بعدازآن پیک خراسان خبرآورد که من

شاعرشمس غزلهای شب طوس شدم...

 

 

 

 زهرا محمودی

 

 


25 شهریور 1392 606 9

دستهایم می لرزد

خطاط حرم

شبی در خواب خوش دیدم که خطاط حرم هستم
نزن طعنه به رؤیایم اگر ناچیز و کم هستم
 
قلم زخم دلم بود و مرکّب رو سیاهی ها
برای مشق روزانه، خودم تکرار غم هستم

بزن در خون چشمانم زلالش کن پریشانم
اگر می لرزد آقا دست هایم نو قلم هستم
 
نگاهم رو به درگاهت غریب افتاده در راهت
به تسبیح قدمگاهت همیشه هم قدم هستم
 
نوشتم ضجه هایم را ندارد زیر آن امضا
شفاعت کن که انسانی به ظاهر محترم هستم...

 


16 شهریور 1392 415 6

ماه پشت پرده

آسمان بیدار کرد از خواب خوش خورشید را
عشق زد بر گردنش یک رشته مروارید را
 
 
عطر نرگس ها وزید وبازباران خنده کرد
مست کرد از گوشه ی هرنغمه اش ناهید را
 
 
باد  بر گیسوی باغ انتظارش شانه زد
تا به رقص انداخت موجش شاخه های بید را
 
 
 
ماه پشت پرده بالا زد حجاب ابر را
تا زمین بهتر ببیند آنچه می تا بید را
 
 
چند قرن است این غزلها ازبیانت عاجزند
واژه ها وا کرده اند اینجا لب تمجید را
 
 
ای یقین محض هرکه پشت در جامانده است
میرسد روزی که می کوبد در امید را
 
 
آه ! وقتی لحظه ی تحویل دل ها باشی و...
بااذان خود گواراتر کنی این عید را
 
 
من کلاس اول شعرم  اجازه یک سوال
می زنی بردفترم با مهر خود تایید را؟                زهرامحمودی



10 شهریور 1392 643 7

روی لبهای غزل

هرجا که اسمت روی لب های غزل باشد
سجده به پای واژه ها خيرالعمل باشد

 بی شک کسی از عشق تو منعم نخواهد کرد
وقتی تمام عمر من ماه عسل باشد

با خاطراتت دل کمی بد مست و ولگرد است
بد نيست گاهی لحظه هايم مبتذل باشد

بر عشق يک سويه کسی خرده نمی گيرد
وقتی جوانی با جنون ضرب المثل باشد

تو نيستی و سهم دل عمری زمين گيريست
می خواستی پا سوز عشقت از ازل باشد
 
دستی حدود قلب را درسينه تعيين کرد
تا بعد از آن هر عاشقی غم در بغل باشد

يادت دوباره شعرهايم را هوايی کرد
شايد فراموشيت تنها راه حل باشد...


02 شهریور 1392 694 8

بس که سرم خورد به سنگ

بازکن سمت دلم روشنی بومت را
دور کن فاصله خسته و مسمومت را

سهم عشقم که هم اندازه  تنهايی نيست
ختم خيرش بکن آن عاشقی شومت را
 
سر بزن سايه ی من، اهل همين دور و برم
رو سپيدی بکن اين زنگی در رومت را

 
فال من در گرو حضرت شيراز نشست
تا بگيرد نفسی معنی و مفهومت را

می خورد مرگ مرا هی سر ساعت هردم
جرعه ای خضر بشو تشنه ی محرومت را

گرچه ورزيده شدم بس که سرم خورد به سنگ
حال در دست توام شکل بده مومت را...


27 مرداد 1392 549 2

بس که سرم خورد به سنگ

بازکن سمت دلم روشنی بومت را
دور کن فاصله  خسته و مسمومت را

سهم عشقم که هم اندازه تنهايی نيست
ختم خيرش بکن آن عاشقی شومت را

سربزن سايه ی من، اهل همين دور و برم
رو سپيدی بکن اين زنگی در رومت را

فال من در گرو حضرت شيراز نشست
تا بگيرد نفسی معنی و مفهومت را

می خورد مرگ مرا هی سر ساعت هردم
جرعه ای خضرب شو تشنه  محرومت را

گرچه ورزيده شدم بس که سرم خورد به سنگ
حال در دست توام شکل بده مومت را...

 


23 مرداد 1392 667 4

زیر جترشانه ات

می روم يلداترين شب، عاشقانه تا بهار
تو کنارم هستی و سهم من از دنيا بهار

زير چتر شانه ات تاج شکوفه برسرم
ابر می ريزد به پايم نقل باران یا بهار؟

برتن باغ خيالم رختی از ارديبهشت...
چشمه دارد چار قل مي خواند اينجا با بهار

رود با طبعی روان آيينه گردان مي شود
از زلالی شعر مي خواند برای ما بهار

ايستاده قلب ساعت، بی خبر از عشق ماست
باعث تحويل سال نو شده اما بهار!!

توی اين عکسی که در قاب نگاهم آب رفت
هرچه خوشبختی درآن کم رنگ شد الا بهار

اين اگر خوابست بايد تا ابد خوابيد، عشق!
پای رويای مرا هم می کند امضا بهار...


16 مرداد 1392 447 0