در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده مجتبی هژبری)

دفتر شعر

امـــــــــــــــید...؟؟؟ نـدارم.

امید به برگشت تو ای یار ندارم
دلتنگم و امید به دیدار ندارم

دل کندی و مخفی شدی و رفتی و افسوس
من طاقت دل کندن دلدار ندارم

تا کی سر چشمان تو با خلق بجنگم؟
بازنده ام و توان پیکار ندارم

گر عاشقی و عشق عبث بود و غلط بود
من هم غلطی کردم و انکار ندارم

هر چند مهیای سفر نیستم اما
من چاره به جز ترک تو انگار ندارم

تنها شدم و بی سر و بی همسر و بی یار
من یار به جز چند نخ سیگار ندارم



11 فروردین 1393 369 12

پیش من می مانی...؟؟!

حیف از ترس خــــــــــــــــــــــــــدا...

شایدم ترسیدم !

از غمِ روز جزا...
جرأتی نیست بگیرم اکنون

جان ناقابل را

کاش می شد اینجا...با همین رخت سیاه
پس بگیرد از من ،جاااان نا قابل را.

کاش میشد تنهاااا،عاشقی کرد امّااا
عشق یعنی من و تو

یعنی خوشبختی ما....


کاااااااااااااش اگر حرفی بود ،همه رو در رو بود
لااقل اینطوری دست هر دو رو بود...

.........................
آسمان را گفتم..که به او خیره نشو
آبرو داری کن...!
شاید اینبار کسی...جای من میخوابد

جای من میبوسد،
جای من میخندد

شاید از من خیلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی
شیک تر می تابد.

گفتنی را گفتم...حال خود میدانـــــــی...

یا بری از پیشم یا کنــــــــار تاریخ

کنج این دفتر شعر......پیش من می مـــــانی...!

پیش من می مانی...؟؟!


09 بهمن 1392 421 1

همین بس...!

من خانه خراب دل دیوانه ی خویشم

دلخوش به همین کلبه ی ویرانه ی خویشم

 

من حوصله ی شعر و شب شعر ندارم

من گم شده در حس غریبانه ی خویشم

 

نزدیک به عید است و همه گرم هدایا

من پوچ ترین هدیه ی عیدانه ی خویشم

 

از دوستی و دست تو ای دوست کشیدم

من زخمی احساس حبیبانه ی خویشم

 

بر زخم تنم مرهم اگر نیست،همین بس

من منتظر دست طبیبانه ی خویشم

 

از تهمت و بی حرمتی اش هیچ نگفتم

من تابع رفتار نجیبانه ی خویشم.....



14 دی 1392 578 5