در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده مهدی شورگشتی)

دفتر شعر

رسید قصه به آنجا که یک پری می سوخت

رسید قصه به آن جا که یک پری می سوخت 

در آسمان نگاهش کبوتری می سوخت 

 

به هوش آمد وسرگیجه ها رهایش کرد

جهان به دور سرش جور دیگری می سوخت 

 

به یاد آتش خونین خیمه ها افتاد

 به یاد آن لحظاتی که خواهری می سوخت

 

و خیره شد به گلستان سبز ابراهیم 

قیاس کرد در آن جا پیمبری می سوخت

 

در انتهای خرابه خراب بابا شد

 سه ساله بود ولی مثل مادری می سوخت

 

رسید روضه به آن جا که قدسیان دیدند

 که در حوالی خورشید دختری می سوخت

 

و در نهایت یک شعر شاعری از غم 

مذاب گشت و در ابعاد دفتری می سوخت



12 بهمن 1392 848 2

رنگ از رخِ سپیدِ ورق هم پریده است...

رنگ از رخِ سپیدِ ورق هم پریده است
شعرم به ایستگاه محرّم رسیده است

ترسیده ام که لب به سخن وا نمی کنم
تیغِ سکوت و غم نفَسم را بریده است

"سرهایِ قدسیان همه بر زانویِ غم است"
از آسمانِ چشمِ خدا خون چکیده است

تاریخ در مسیرِ خودش تا کنون قسم
هرگز چنین حماسه ی سرخی ندیده است

یک گل که روی دست پدر سرخ می شود
زخمی ترین شقایق در خون تپیده است

دارد درون زخمِ علی گریه می کند
تیرِ سه شعبه ای که گلو را دریده است

لبخند می زند...و پدر آب می شود
گویا صدای پای عمو را شنیده است



16 شهریور 1392 1022 7