در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده سیروس اسدی)

دفتر شعر

زمزمه ی جادویی

کسی از پنجره ی باز مرا می خواند

با نگاهی پر آواز مرا می خواند

کسی از جنس شب و شعر و شقایق هر شب

تا سراپرده ی یک راز مرا می خواند

شطی از آینه و نور و غزل می بارد

شبحی زمزمه پرداز مرا می خواند

همه ی هستی من محو نگاهی است غریب

نگهی خانه برانداز مرا می خواند

من از او دورم و آن زمرمه ی جادویی

چه صمیمانه به آواز مرا می خواند

گردبادی که مرا سخت به خود پیچیده ست

با کدامین پر پرواز، مرا می خواند؟

بین من تا افق روشن او فاصله هاست

او ولی باز مرا، باز مرا می خواند




28 شهریور 1392 398 2

حکایت سرخ

هلا رها شده در باد، پیر تنها گرد
غریبواره ی شب های بی ستاره ی سرد

به شانه های ستبرت عقیق زخم که ماند؟
کدام حادثه ات بال و پر شکست ای مرد؟

کدام واقعه در خود خراب کرده تو را
کدام صاعقه آتش به خرمنت آورد؟

تو آن تناور سرسبز، آن حکایت سرخ!
تو این شکسته ی دلتنگ، این ترانه ی زرد؟!

سمند سرکشت آن سوی دشت های غرور
تفنگ خالیت آواز می دهد با درد:

به یاد آر شکوه قبیله ات را باز
ببین شقاوت نامردمان چه با او کرد

به پای خیز و به یاد تمام یارانت
که نیستند، زخاک ستم برآور گرد


22 شهریور 1392 506 3