در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده ایناس حویزاوی)

دفتر شعر

شعر سرمه ریز..

خالی شدم از عشق...

خالی شدم از احساس...

قلب بی پیرایه ام،

خالی تر از سکوت است والاتر از فریاد..

خالی زهر رسیدن...

فارق ز هر بریدن...

شعرهای سرمه ریز و موج های  بی رحم زمان

بر آن راهی نیست...

در انتهای راه بی پایانم...

هنوز ایمن دارمش...

بی هیچ موجی

هیچ فریاد وبغضی...

بی هیچ دل بستن و هیچ دل بریدنی...



22 مهر 1392 504 2

دلتنگم از تو...

روزگاریست مبهم ...

پشت دیوارهای بلند،  حصارهای وحشی

محصور مانده ام،

پاهایم را غلوزنجیرها بسته اند

پایم به سختی راه راطی می کند

راه ها طولانیست ...

در هیاهوی زمان بهدنبال میانبری هستم

که مرا

به تو

تو را به من

و

ما را به او برسانند...

در همین میان نعره ایاز ته دلِ تنگم

به گوش او میرسد ...

مار بغض را غورت نمیدهم ...نه...

بلکه آن را نثار دنیامیکنم ...

آااای دنیا ....

بدان دلتنگم

از تو

از من

از ما

و هر آنچه می خواهم

قطعه زمینی بیش نیست

تا بیارامم...



18 مهر 1392 595 3