در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده غلامرضا محمدی)

دفتر شعر

بامدادِغدیر

چو بست عهد ِ مودت،خدا به روز الست
صفی زمیکده در رهگذار ِانسان بست
هزار ساقیِ مه رویِ مهربان را گفت
که مست،در طرب آرند،خیل ِباده پرست
کشید جامِ  دل ومستی آفرید از عشق
که عشق مرکبِ دلبستگانِ آزاده است
چشید هر که از آن جام صد دل عاشق شد
کشید هر که ازآن جرعه دل نهاد به دست
سپس به جان جهان هدیه داد ،احمد را
که نیست خوشتر از اوهرچه در دو عالم هست
از آن طراوت ومستی ،ازآن بهارِ طرب
خروش عشق برآمد میان ِاهلِ نشست
در انتهایِ رسالت کشید طرح ِغدیر
چنان جمیل که شد هرچه دل بدو پابست
از ان غدیر سپس ریخت طرح اقیانوس
که خاک تشنه گل آورد واز ستَرون رَست
عزیز شد چو شبِ قدر ،بامدادِغدیر
که لوح ِعشق و ولایِ امیر ،شد یکدست
خوشا کسی که بدین بحرِ آَشنا زد دل
خوشا دلی که به آیین مرتضی پیوست


03 آبان 1392 327 0

یک جرعه مستی..

یک جرعه، مستی از می ِسرمد بیاورید

 

بوی گلی زگلشن ِاحمد بیاورید

 

تا شعله شعله، عشق ،غزل برکشد زدل

 

از نغمه نغمه ، شور ،درآمد بیاورید

 

حالم بد است بادیه های طلب کجاست؟

 

جام از شراب ِحادثه ،ممتد بیاورید

 

یک نغمه، نی ،که گل کند از نینوای ِ دوست

 

یا یک نفس ،نسیم، زمشهد بیاورید

 

ما راعطش به آتش اگر می کشد چه غم

 

زین دست ،دردهای ِمشدّد بیاورید

 

در آزمونِ دوست ،بلا ،عینِ رحمت است

 

حیف است اگر به راه طلب ،بد بیاورید

 

جان میدهم به مژده اگر بوی صحبتی

 

زان یار آشنای ِسهی قد بیاورید

 

یک پیکِ پی خجسته بخوانید بی درنگ

 

پیغام از آنکه رفت ونیامد بیاورید

 

حالا برای  اینکه غزل مستی آورد

 

صلوات بر جمال محمد بیاورید



28 شهریور 1392 441 2