در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده سودابه مهیجی)

دفتر شعر

خودت...

چنان بگیر مرا بین بازوان خودت

که  بعد گم کنی ام -  سخت – درمیان خودت

چنان به بوسه لبان مرا بدوز که تا

یکی شوند لبان من و لبان خودت

سپس تماشا کن لحظه لحظه می شنوی

صدای هر نفسم را تو از دهان خودت

آهای غیرت توفان! بتاز و ویران کن

سپس بساز از من آدمی بسان خودت

که دلفریب که زیبا که پاک باشم ... بعد

بیفتد آتش زیبایی ام به جان خودت

که بشنوی شرح دلربایی من را

به لحن واژه و قافیّه از زبان خودت

که بعد شهره ی کوی و گذر شوم آری!

درست مثل غزل های جاودان خودت

بیا و باور کن ... این زنِ همیشه لجوج

به دلبخواه تو شد یار مهربان خودت

تمام هستی ازین پس ازآن من شده چون

مرا برای ابد کرده ای از آن خودت



02 مهر 1392 443 5

به تو


از گريه هاي نيمه شب و خواب بد ، به تو

از دختر خجالتي تا ابد ، به تو :

آقاي سر به زير ! مگر خواب مانده اي 

که مي رسند نسل خبرهاي بد به تو ؟

تهمت شده ست روز و شب بغضناک من

در هيئت ملخ زده ي يک جسد به تو

اين مردمي که پشت سرم حرف مي شوند ،

اين جاده اي که سمت مرا مي برد به تو ،

از من دوراهه ي شب و ترديد ساخته ست

شايد لگد به بخت خودم يا لگد به تو ...

...

اين بار چندمي ست که لبريز مي شوم

در نامه اي که پر شده از جزر و مد به تو

اقرار کن طلسم نفسگير روزگار

کنج کدام خلوت شب بوسه زد به تو ؛

که دستهاي شوق تو را سرد کرده است؟

تا من دچار وسوسه ها دست رد به تو...

* * *

نه ! ... باز هم شبيه همان بغضهاي قبل

اين نامه ي نيامده را پاره ميکنم...





29 شهریور 1392 358 3