در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو نویسنده مجید حیدری)

دفتر شعر

جلوه قلم

ای نام تو زینت حروف و کلمات
توصیف تو می دهد به شعرم برکات

تا جلوه کند قلم به روی صفحات
بر خاتم انبیا محمد صلوات


08 فروردین 1399 14 0

تقویم زمان

می رسد از راه شنبه با لب خندان خود
فارغ از اینکه چه آورده سر یاران خود

روزهای هفته هر جا حس تنهایی کنند
می نشیند در کنار هفته با عنوان خود

روز یکشنبه کمی آرام تر از شنبه است
می فشارد روی لب از بی کسی دندان خود

راه جذب دیگران را خوب آموزش ندید
او ندارد همدمی جز آتش قلیان خود

با دوشنبه دوستانه رفت و آمد می کنم
با محبت دوستان را می کند خواهان خود

از سه شنبه بی خبر هستم ولی انگار او
بی محابا می کشد یک نقشه از زندان خود

چارشنبه با سفر کسب درآمد می کند
بی هیاهو می کشد جور غم پنهان خود

اهل خانه از چنین وضعیتی ناراضی اند
با مشقت می کند آرام فرزندان خود

پنجشنبه طول هفته بوی حلوا می دهد
رفتگان را می کند در خانه اش مهمان خود

میهمانان را فقط یا نان و خرما می دهد
یا که می نوشاند آب از رحمت جوشان خود

حال و روز جمعه از ایام دیگر بهتر است
استراحت می کند در منزل اعیان خود

ساکت و آرام دور از اضطراب و استرس
او ندارد غصه ی یک جرعه آب و نان خود

هر که را می بینی از اوضاع خود ناراضی است
صبح تا شب می کشد آه از دل سوزان خود

این وسط ما گمشده در روزهای هفته ایم
بین تقویم زمان درگیر و سرگردان خود


06 فروردین 1399 13 0

گریه پنهان

آن کویر تشنه ام که می شوم باران خود
می شوم سیراب از این گریه ی پنهان خود

گریه بر هر درد بی درمان دوا هست و شود
عمر جاویدان گرفت از چشمه ی چشمان خود

مرد را دردی اگر باشد... فقط یک شعر نیست
دردم از یار است و با او می کنم درمان خود

من مسیح درد خود هستم اگر چه دیر دیر
روح تازه می دمم در این تن بی جان خود

دوست دارم بعد از این با خود کمی خلوت کنم
رنج ها من برده ام از دوری و فقدان خود

ابر بی باران ندارد سازگاری با کویر
آن کویر تشنه ام که می شوم باران خود


23 مرداد 1398 155 0

اعجاز واژه ها

می کنم آغاز با تو مطلع دیوان خود
تا نباشی کی غزل می روید از بستان خود

هر غزل دارد نشان از قامت موزون تو
پس بیا امشب بخوان شعری از این دیوان خود

چند بیت از حافظ و سعدی... و یا با من بخوان
از دو بیتی های بابا طاهر عریان خود

دور باطل می زنم در فاعلاتن فاعل
وزن را برهم بزن با گردش چشمان خود

با حضور سبز خود در واژه ها اعجاز کن
تا ننالد شاعر از درد و غم هجران خود

خواستم از تو بگویم چند بیتی ناگهان
دست من لرزید و دیگر نیست در فرمان خود

حال و روز شعر من با تو فقط تعریفی است
تا نباشی کی شوم من شاعر دوران خود


23 مرداد 1398 157 0

آینه باران


یادت آید با نگاهی کردی ام حیران خود
یا نه زیباتر بگویم... بی سر و سامان خود

خاطراتم سبز شد وقتی که دیدم در بهار
کرده ای از گردنه حیران مرا حیران خود

خانه ی قلب خودتت را زود دادی دست من
پهن کردی زیر پا قالیچه ی کرمان خود

آینه باران شد از آیات تو آئین من
تا گرفتی روی دست آئینه و قرآن خود

مثل انگشتر که گیرد در بغل دُرّ و گُهر
یادت آید حلقه کردی دور من دستان خود

در مرام عشق کفری خوشتر از این نیست که
گفته ای حتی برایت می دهم ایمان خود

هرچه میخواهی بزن بشکن دل تنگ مرا
منتها یادت بماند نشکنی پیمان خود

روزگاری می رسد دیگر منی در کار نیست
مثل سایه می روم دنبال سایه بان خود


# مخاطب خاص


22 مرداد 1398 173 0

بی تعارف

چه شبی بود شبی که تو کنارم بودی
مایه ی راحتی حال نزارم بودی

بیقرارم من و آسیمه سرم این شب ها
تو قرار دل آشفته و زارم بودی

آسمان دل من بی تو چه حزن آلودست
ماه تابان شب تیره و تارم بودی

از دو چشمان تو هر لحظه غزل می بارد
بی تعارف گل اشعار بهارم بودی

آیه آیه سخن عشق تلاوت کردی
سوره ی فاتحه بر خاک مزارم بودی


14 مرداد 1398 82 0

تعقیب و گریز

قرار ما رسیدن نیست برگرد
دلت اهل شنیدن نیست؟ برگرد

به تعقیب و گریز عشق جانم
نرو راهش دویدن نیست برگرد

دلت را می بری قیمت گذارند؟
طرف اهل خریدن نیست برگرد

پر پرواز ما را هی شکستند
نپر حال پریدن نیست برگرد

صدایت دائما در گوش من هست
شنیدن مثل دیدن نیست برگرد

مبادا رو بگردانی ز غم ها
بلا جز با چشیدن نیست برگرد

نمی دانم چرا از من بریدی
الان وقت بریدن نیست برگرد





22 تیر 1398 185 0

باران نور

شبی ز فاصله ها دور می شوم آری
شبیه یک شب پر نور می شوم آری

در آن ترنّم باران نور بی پروا
طنین یک نت پر شور می شوم آری

یکی یکی گره ها باز می شود من هم
ز غم رها شده مسرور می شوم آری

شراب کهنه ی سربسته ام که از مستی
پُر از لطافت انگور می شوم آری

عبور می کنم از شوره زار و بعد از آن
مقیم کوچه ی "سرشور" می شوم آری


سروده: اسفند ۹۲
ویرایش: اردیبهشت ۹۸


03 اردیبهشت 1398 178 0

وعده دیدار

یا رب آن یار که دل برد ز ابرار کجاست
یا رب آن نور دل و دیده ی اخیار کجاست

عالم از نور رخش زنده و پاینده بود
یا رب آن مهر که زد طعنه به مهیار کجاست

دست ظلمت همه جا نقش شب انداخته است
یا رب آن صبح سپید شب غمبار کجاست

دل ما پرسه زنان در هوس رؤیت ماه
شب پر از ترس سکوت است جلودار کجاست

چشم یعقوب به یوسف نگران است هنوز
ای خدا مرهم آن دیده ی خونبار کجاست

کنج زندان زلیخا قدم آخر نیست
عاشقان منتظران دولت بیدار کجاست

ای که از کوچه ی معشوقه ی ما می گذری
مایه ی رونق آن کوچه و بازار کجاست

صد گلستان بشکفت از چمن حُسن ولی
کی رسد فصل بهار آن گل بی خار کجاست

پیچک خانه ی عشق از نفس افتاده دگر
ای خدا منتقم آن در و دیوار کجاست

عالمی در تب هجران تو می سوزد و من
فکر اینم که طبیب دل بیمار کجاست

من که باشم گله از بود و نبود تو کنم
من کجا یار کجا وعده ی دیدار کجاست


01 اردیبهشت 1398 267 0

مستی بی حد

دست در دست تو در مستی بی حد هستم
نکشی جان علی دست خودت از دستم

دست من خالی و دست تو پراز مهر و وفا
آنکه زین داد و ستد سود کند من هستم

"دست من گیر که این دست همانست که من"
هر زمان دست تو دادم به زمین ننشستم

تا که در بند سرانگشت تو باشم همه عمر
ده گره در حرم دست تو محکم بستم

هر شرابی نکند چاره خماری مرا
من از آن باده که از دست تو باشد مستم

تا که با دست خودتت باز نمودی در عشق
در به روی همه ی اهل دو عالم بستم

مهر در حسرت آن گرمی دستان تو سوخت
تا که در سایه ی مهر تو خنک بنشستم

عالم از دست تو در فتنه و آشوب و بلاست
من دراین فتنه و آشوب و بلا هم دستم





12 فروردین 1398 154 0

جادوی شاعر

اي غزل جاي تو در پهلوي شاعر
در همه ابيات خود بانوي شاعر

جلوه كردي بارها در روز روشن
مثل يك آئينه رو در روي شاعر

پُر ز چين شد چهره ات لختي بخند
تا گره برداري از ابروي شاعر

هر شب از روي سياهي هاي شب
مي كِشي طرحي نو از گيسوي شاعر

"عشق اسطرلاب اسرار خداست"
خط به خطِّ هر غزل جادوي شاعر


28 شهریور 1393 468 0

شعر من

شعر من واگویه ی دل گویه هاست
شعر من دل مویه های بی ریاست

شعر من چیزی شبیه مثنوی ست
شعر من آوای نی در نینواست

شعر من هرگز شبیه شعر نیست
شعر من مُشتی هِجای نارساست

شعر من گاهی شبیه زلف یار
مُبهم و پیچیده از سر تا به پاست

شعر من تا خواجه ی "شیراز" هست
مثل سنگی در کویر "قم" رهاست

شعر من در گیر و دارِ شعر نیست
شعر من از "کُهنه" و از "نو" جداست

شعر من هم بازی وزنِ عروض
شعر من چون کودکی سر به هواست


27 شهریور 1393 971 4

باران نور

شبی ز فاصله ها دور می شوم

شبیه یک شب پر نور می شوم

 

در آن ترنم باران نور من

طنین یک نُت پر شور می شوم

 

صدای دلکش آن تا به گوش آید

نفیر گوشه ی ماهور می شوم

 

یکی یکی گره ها باز می شوند

ز غم رها شده مسرور می شوم

 

شراب کهنه ی سربسته ام که باز

پُر از لطافت انگور می شوم

 

عبور می کنم از شوره زارها

مقیم کوچه ی "سرشور" می شوم

 



25 اسفند 1392 451 0