در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده مجید حیدری)

دفتر شعر

باران نور

شبی ز فاصله ها دور می شوم آری
شبیه یک شب پر نور می شوم آری

در آن ترنّم باران نور بی پروا
طنین یک نت پر شور می شوم آری

یکی یکی گره ها باز می شود من هم
ز غم رها شده مسرور می شوم آری

شراب کهنه ی سربسته ام که از مستی
پُر از لطافت انگور می شوم آری

عبور می کنم از شوره زار و بعد از آن
مقیم کوچه ی "سرشور" می شوم آری


سروده: اسفند ۹۲
ویرایش: اردیبهشت ۹۸


03 اردیبهشت 1398 20 0

وعده دیدار

یا رب آن یار که دل برد ز ابرار کجاست
یا رب آن نور دل و دیده ی اخیار کجاست

عالم از نور رخش زنده و پاینده بود
یا رب آن مهر که زد طعنه به مهیار کجاست

دست ظلمت همه جا نقش شب انداخته است
یا رب آن صبح سپید شب غمبار کجاست

دل ما پرسه زنان در هوس رؤیت ماه
شب پر از ترس سکوت است جلودار کجاست

چشم یعقوب به یوسف نگران است هنوز
ای خدا مرهم آن دیده ی خونبار کجاست

کنج زندان زلیخا قدم آخر نیست
عاشقان منتظران دولت بیدار کجاست

ای که از کوچه ی معشوقه ی ما می گذری
مایه ی رونق آن کوچه و بازار کجاست

صد گلستان بشکفت از چمن حُسن ولی
کی رسد فصل بهار آن گل بی خار کجاست

پیچک خانه ی عشق از نفس افتاده دگر
ای خدا منتقم آن در و دیوار کجاست

عالمی در تب هجران تو می سوزد و من
فکر اینم که طبیب دل بیمار کجاست

من که باشم گله از بود و نبود تو کنم
من کجا یار کجا وعده ی دیدار کجاست


01 اردیبهشت 1398 50 0

مستی بی حد

دست در دست تو در مستی بی حد هستم
نکشی جان علی دست خودت از دستم

دست من خالی و دست تو پراز مهر و وفا
آنکه زین داد و ستد سود کند من هستم

"دست من گیر که این دست همانست که من"
هر زمان دست تو دادم به زمین ننشستم

تا که در بند سرانگشت تو باشم همه عمر
ده گره در حرم دست تو محکم بستم

هر شرابی نکند چاره خماری مرا
من از آن باده که از دست تو باشد مستم

تا که با دست خودتت باز نمودی در عشق
در به روی همه ی اهل دو عالم بستم

مهر در حسرت آن گرمی دستان تو سوخت
تا که در سایه ی مهر تو خنک بنشستم

عالم از دست تو در فتنه و آشوب و بلاست
من دراین فتنه و آشوب و بلا هم دستم





12 فروردین 1398 76 0

جادوی شاعر

اي غزل جاي تو در پهلوي شاعر
در همه ابيات خود بانوي شاعر

جلوه كردي بارها در روز روشن
مثل يك آئينه رو در روي شاعر

پُر ز چين شد چهره ات لختي بخند
تا گره برداري از ابروي شاعر

هر شب از روي سياهي هاي شب
مي كِشي طرحي نو از گيسوي شاعر

"عشق اسطرلاب اسرار خداست"
خط به خطِّ هر غزل جادوي شاعر


28 شهریور 1393 407 0

شعر من

شعر من واگویه ی دل گویه هاست
شعر من دل مویه های بی ریاست

شعر من چیزی شبیه مثنوی ست
شعر من آوای نی در نینواست

شعر من هرگز شبیه شعر نیست
شعر من مُشتی هِجای نارساست

شعر من گاهی شبیه زلف یار
مُبهم و پیچیده از سر تا به پاست

شعر من تا خواجه ی "شیراز" هست
مثل سنگی در کویر "قم" رهاست

شعر من در گیر و دارِ شعر نیست
شعر من از "کُهنه" و از "نو" جداست

شعر من هم بازی وزنِ عروض
شعر من چون کودکی سر به هواست


27 شهریور 1393 615 4

باران نور

شبی ز فاصله ها دور می شوم

شبیه یک شب پر نور می شوم

 

در آن ترنم باران نور من

طنین یک نُت پر شور می شوم

 

صدای دلکش آن تا به گوش آید

نفیر گوشه ی ماهور می شوم

 

یکی یکی گره ها باز می شوند

ز غم رها شده مسرور می شوم

 

شراب کهنه ی سربسته ام که باز

پُر از لطافت انگور می شوم

 

عبور می کنم از شوره زارها

مقیم کوچه ی "سرشور" می شوم

 



25 اسفند 1392 345 0