در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده مهدی فولادی)

دفتر شعر

تمنا

زل زده ام به آسمان، فرش کنم  هر دو جهان

جمعه پیاده می روم، تاکه رسم به جمکران

باز شود وقت سحر، آید از آن بوی سفر

گر که بود به ره خطر، می خرمش به نرخ جان

گر بکنی به من نگاه، یا که ببخشیم گناه

باز به شوق روی تو ، قفل زنم بر این زبان

دوست بدارمت زدل، دل به دل تو متصل

تاکه ببینمت شبی می نگرم به آسمان

چون که تویی ابر بهار، بر دل خسته ام ببار

تاکه شود چو سبزه زار، این همه زردی و خزان

می نهمت چو گل به سر، تا که کنی به من نظر

گر بپذیری بنده را، باز شوم چو یک جوان

چون که تویی امام جان، یقین بود نه هست گمان!

از قفس همه بَدان ، به دست خود مرا بران

بوسه زنم به دامنت، چون نرسم به قامتت

دست من و عطای تو، مهدی صاحب الزمان



11 مهر 1392 409 4