در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده مظاهر کثیری نژاد)

دفتر شعر

درد تو نیست به جز معجزه درمانش،آه!

درد تو نیست به جز معجزه درمانش،آه!
عمرتو نیست به جز تلخی پایانش،آه!

ترس زینب همه از غصه ی فردای تو بود
و از آرامش قبل از شب توفانش ،آه!

گرچه باران غم اینگونه سرش می بارید
ذره ای کم نشد از وسعت ایمانش،آه!

روز آخر به لبت غنچه ی لبخند نشست
زینب آخر چه کند در پی جبرانش ،آه!؟

غصه ی دختر تو شانه به موهایش نیست
دست لرزان تو آتش زده بر جانش ،آه!

و چه سری ست که در کودکی و در پیری
زینب است و غم گیسوی پریشانش ،آه!

سختی زینب اگر این که بیان کردم نیست
وای از آن دم که شد این لحظه ی آسانش ،آه!



06 اردیبهشت 1393 295 0

بانوی خانه! در دل بستر نبینمت

بانوی خانه!در دل بستر نبینمت
حالت بد است،کاش که بدتر نبینمت

در حال احتضاری و هر لحظه رفتنی
می ترسم این که لحظه ی دیگر نبینمت

تابوت را بدون "در" آورده ام برات
ای کاش هیچ وقت پس "در" نبینمت

جز موقع نماز به مسجد نمی روم
از ترس این که لحظه ی آخر نبینمت

محشر به پاست خانه ی حیدر از این به بعد
حقم نبود تا دم محشر نبینمت

عجل وفات گفتی و تنها گذاشتیم
کردی دعا که بی کس و یاور نبینمت!

یازهرا



05 اردیبهشت 1393 341 0

شد گونه های سرخ تو اینک انار تر...


احمد به یمن تو شده پر افتخار تر
لحظه به لحظه،واله و چشم انتظار تر

مادر برای دیدن تو بی قرار بود
بابا برای دیدن تو بی قرار تر

وا شد شکوفه های انار از ملاحتت
شد گونه های سرخ تو اینک انار تر

حول تن تو هاله ی نوری تنیده اند
از تو نیامده ست زنی با وقار تر

ابر بهار بود دلم ،ابتدای سال
حالا بهار من شده با تو بهار تر

هجده بهار گرچه درختت شکوفه داد
هر سال می شود ثمرت ماندگارتر

ما را دچار عشق خودت کردی و سپس
با یک نفس به عشق حسینت دچارتر

جز خطبه های تیز تو تیغی نیامده ست
از ذوالفقار شوهر تو ذوالفقار تر

یک شهر قصد جان تو کردند پر شمار
یک کهکشان فدایی تو پر شمار تر

جان مرا بگیر و مرا باز زنده کن
حاشا دوباره گر نشوم جان نثار تر

در بین کوچه گر چه بد آورده ای ولی
بدخواه توست تا به ابد بد بیار تر

از عزت تو هیچ نشد کم ولی ببین
شد دشمن تو هر دم و هر لحظه خار تر



28 فروردین 1393 526 1

نه اینکه زلف پریشان نداشت این بانو...

مقام می که به جام زرین و سیمین نیست

حریم عشق درِ خانه سلاطین نیست

 

«به حق چشم خمار لطیف تابانت»

توان شعر به  تفسیر این مضامین نیست

 

و گاه شاه و گدا عاشقند یک تن را

مصاف تن به تن از ابتداش شیرین نیست

 

به جان خریدن غمهای عاشقی سهل است

برای مرد خطر مرگ نیز سنگین نیست

 

نه اینکه زلف پریشان نداشت این بانو

که شرط دلبری از عاشقان فقط این نیست



27 بهمن 1392 502 2

هوا، زمین، وزش باد بی نوید شده...

هوا ، زمین، وزش باد بی نوید شده

دوباره فصل غزل های نا امید شده

 

تمام قامت  بید از عبور باد افتاد

تمام باد پر از برگهای بید شده

 

زمان مرا به عقب برده یا زمین که چنین

سراب آمدنت نیز ناپدید شده

 

حکایت من و این قصه سیاه و سپید

دل سیاه من است و سر سپید شده

 

اگر تویی و اگر من نمی رسیم به هم

شبیه شاعر از شعر ناامید شده



13 آذر 1392 600 2

دنبال تو می گردم بر روی زمین امّا...

دنبال تو می گردم،در روی زمین امّا

تو نیزه سواری و من خاک نشین امّا

 

با خواهش و با منت،دعوت شده ای اینجا

از نخل سخن گفتند یا  نیزه؟ ، ببین اما...

 

این سو همه ی دین است، آن سو همه کفار

 حاشا که تو را کشتند از منظر دین اما

 

می ترسم از این صحرا، از صاحب اشترها

مانده ست کمین حالا، از شوق نگین اما

 

خورشید که می تابید ، دریای لبت خشکید

دامن شده  دریایی از خون جبین اما

 

دستان علمدارت هرچند زمین افتاد

حرف تو نماند آقا! بر روی زمین امّا

 



12 آذر 1392 436 2