در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده میلاد عبدی)

دفتر شعر

محکومان!با لبخند وارد شوید

تهوع آور است اين حال که محکومانه ميخنديم
به جاي زندگي کردن به رويش چشم ميبنديم
کجاي بخت ما لنگيد که تا امروز لنگانيم
شبيه بار کج هستيم که از مقصد گريزانيم
هميشه نقش ما بوده سياهي لشگر دنيا
به روي آب میخوابند تمام ماهيان اينجا
چه تاوان بزرگي داشت ،همان يک سيب راچيدن
گناه از حضرت آدم مجازاتش براي من
گذشته آن زمان ديگر که روي دار ظالم بود
که بين مردم دنيا عدالت شرط حاکم بود
براي نسل مظلومان همیشه این اميد باقيست
ميان تلخي دنيا خدا بي وقفه يک حاميست...



03 فروردین 1393 487 0

دکمه

یک دکمه ی پیراهنت افتاد چه خوب

گرمای تنت به روی هفتاد چه خوب

تو دکمه و من چشم به تو میدوزم

در چیدن میوه شدم استاد چه خوب...


13 اسفند 1392 374 1

بانو

آب از سر عشقمان گذشته بانو

این قایق ما به گل نشسته بانو

دلسردی تو چنین به من میفهماند

آن چینی بند زده شکسته بانو


27 مهر 1392 422 1

غرور مرد های شهر

غرور مردهای شهر شده بازیچه دنیا

همه انگار خوابیدند در این شهر پر از رویا

برای مرد های مرد شهامت دیگه کافی نیست

همه از "پول" میگویند کسی از عشق شاکی نیست

چه حالی داره اون روزی که میگردی پی روزی

ولی در آخر شب باز ته جیب هاتو میدوزی

برای مرد های ما شرف یعنی یه لقمه نان

برای این هدف هم هست ،همه افتادن از ایمان

همه افتادن از عرشو به زیر فقر میمیرند

به زیر پای آن بالانشینان جای میگیرند



23 مهر 1392 725 7

خط فقر

سفره ها فریاد گرسنگی سر داده اند

در شهری که مردمانش بوی نداری میدهند!!!

خط فقر هم ورم کرده

مثل معده های خالی کودکان...



23 مهر 1392 801 6